Saved Messages
الذهاب إلى القناة على Telegram
دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
إظهار المزيد1 961
المشتركون
-324 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-1730 أيام
أرشيف المشاركات
1 962
یکی از شبهایی که خوابت نمیبرد، درست وقتی که دستش را از روی تنت برمیداری و خودت را از آغوشش جدا میکنی تا بتوانی از این پهلو به آن پهلو شوی، در ظلمات و تاریکی، میان گرمای شهوتانگیز اتاق، میشود لحظهای به من -هم- فکر کنی یا خیانت در مرامت نیست؟
1 962
عزیزدلم
زندگی شبیه "طعم گیلاس" نیست. اصلاً به کجای این زندگی پرهیاهو میآید که کارگردان باحوصلهای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاقها همه نرم و ملایم جلو بروند، روزها مثل جادهای خاکی، خلوت باشد و آدمها شبیه پیرمرد سادهدلی که تأثیرگذارترین قصهها را بلد است؟ خودمان هم شبیه مردی نیستیم که با فکر مرگ به جاده زده و قلبش هنوز هم پذیرای عشق و زندگی است. پس نه، احتمالاً یک توت ما را نجات نمیدهد. آدم اول خیال میکند هر کسی که وارد زندگیاش میشود، درس پندآموزی با خودش آورده و میتواند با یکیدو جمله درونش را متحول کند. آدم خیال میکند که در جادههای خاکی زندگی میراند و جلو میرود و یکجایی دنیا با درختی پر از توتهای شیرین از او قدردانی میکند. آدمیزاد خیالهای زیادی دارد، از بچگی تا بزرگسالی. از وقتی که فاصلهی واقعیت و تخیل را تشخیص میدهد و میفهمد که برخلاف زندگی، برای نمردن باید بیشتر از یک دلیل داشت.
1 962
همیشه دوست بودیم نه عاشق، اگرچه گهگاه هم شده بود که از نقش عاشقها را بازی کردن اکراه نداشته باشیم. عشق ما شور و شوقی به تهرسیده بود و هیچکدام از ما نمیخواست این واقعیت را فراموش کند. احتمالا به خاطر شیوهی درخشیدنش در زندگی روزمره انداختنمان در بغل یکدیگر و آخرش هم چایی نوشیدن بود که گفتیم این که جنون است! و قول دادیم که در آینده فقط دوست خوبی برای همدیگر باشیم که این حقه هم جواب نداد. و به جایی رسیدیم که دیگر همدیگر را حتی نمیدیدیم و به تلفن قناعت میکردیم که آن هم روز به روز کم و کمتر شد تا بالاخره به انتها برسد. شانس آوردم وقتی دیدمش که از کافهای بیرون آمد آن هم در آغوش مخلوقی خوشتیپ و خودمطمئن. آنوقت فهمیدم که نقش من در زندگیاش تمام شده و حسی از آرامش، وجودم را فرا گرفت …
1 962
بعد از تو اگر حتی لحظهای ایستاده بودم، همه چیز حل شده بود. اما من مرده بودم. و کسی که ایستاده نیست، کسی از چشمانش نمیتواند بیفتد.
1 962
Repost from محمّدِامین
اما جوری تربیت شده بود که با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدیتر از آم میدانست که دیگران خیال میکنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است. کافی بود کسی او را ببیند و من نمیدانم، آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت؟
1 962
برای من اهمیتی ندارد که دیگران، مرا باور کنند یا نه. فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
1 962
تو خاصترین و بزرگترین مشوق من برای جنگیدن علیه این زندگی نامساعد، این زندگی ناراضیکننده و نامراد هستی.
1 962
تو اکنون خاصترین و بزرگترین شوق من، برای جنگیدن علیه این زندگی نامساعد، این زندگی ناراضیکننده و نامراد هستی.
1 962
آن چه برای رفقایم جالب بود برای من اصلا جالب نبود. به هیچکس اعتماد نداشتم مگر آسمان لایتناهی، مزارع، باد و شب هنگام، تاریکی، سکوت و خلوت اتاقم.
1 962
آنچه برای رفقایم جالب بود برای من اصلا جالب نبود. به هیچکس اعتماد نداشتم مگر آسمان لایتناهی، مزارع، باد و شب هنگام، تاریکی، سکوت و خلوت اتاقم.
1 962
اکنون نه توان دویدن به سوی چیزی دارم، و نه توان قدم برداشتن به سوی چیزی. اگر هم داشتم، حتی یک گام به سوی تو برنمیداشتم.
1 962
اکنون نه توان دویدن به سوی چیزی را دارم و نه حتی توان قدم برداشتن به سوی چیزی را. اگر هم داشتم، حتی یک گام به سوی تو برنمیداشتم.
1 962
دوست داشتم همهی آدمهای دنیا سکوت کنند، هیچ صدایی نباشد. من سرم را بگذارم روی پای تو، بخوابم، و کسی بیدارمان نکند.
1 962
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
#برنامهناشناسپلاس
1 962
من بااستعداد بودم، یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهایم نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشنوم، یا یک چیز دیگر. ولی دستهایم چه کار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را …
