ch
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

前往频道在 Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

显示更多
1 948
订阅者
+724 小时
+127
+1630
帖子存档
در حقیقت خوب می‌دانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمی‌خواهم دستانم آلوده شود.
داستایفسکی

Nobahar.mp31.10 MB

تمامی ارتباطات حال حاضر بر مبنای خشونت بنا شده‌اند. هرگونه گفت و گویی از جاده‌ی تیکه، طعنه، کنایه و حسد گذر می‌کند و به مقصد نمی‌رسد. کسی نمی‌داند این حجم عظیم خشم و مشقتی که آدمی روزانه با خود حمل و به دیگری پرتاب می‌کند از کجا آمده و چطور سر جهازی‌ تک‌ به تک‌مان شده؛ بزرگ‌ترها تحقیر می‌کنند و کوچک‌ترها در موقعیتی مطلوب بر سر کوچک‌ترترها تلافی می‌کنند. هیچکس این زنجیره را قطع نمی‌کند. هیچکس حصار را نمی‌شکند. هیچکس تلاش نمی‌کند دست از این دشمنی و کدورت پنهان بردارد و سلیس سخن بگوید. زمانی انسان تنها به اتکای بازو به جنگ با جنگل می‌رفت، به اعماق زمین پا می‌نهاد و ترس را به رسمیت یک احساس نمی‌شناخت و اکنون، در بیان یک جمله‌ی صادقانه‌ی چند کلمه‌ای حیران است! بشر اینچنین تحقیری تا کنون خود به خود نکرده است.

آدمی بر مبنای آنچه می‌کند و نمی‌کند اعتبار دارد نه بر مبنای آنچه دهان‌‌لقی از روی هوا و هوس درباره او می‌گوید.

مجازی از شما ایده‌ای درون ذهن دیگری می‌سازد که نیستید. خوب یا بد، قوی یا ضعیف، «شما» نیستید. برای همین اغلب عاقبت ارتباطات مجازی، اگر بخواهند عمیق شود، عاقبت خوشی نیست. اید‌ه‌ها معنایی می‌سازند و بعد واقعیت بی‌رحمانه میاید و خودش را تحمیل می‌کند. مهمانی تمام می‌شود. موسیقی قطع. نقاب‌ها کنار می‌روند و صورت‌هایی پیدا می‌شوند که هیچکس نیستند، جز یک دایره‌‌ی خالی‌.

Repost from مَحيص.
سلام؛ نیاز به کمک و همراهی‌تون دارم. ممنون می‌شم پیامی که داخل کامنت گذاشتم رو ببینید.

Repost from N/a
اینجا همه‌چیز غم نبودن تو را به یاد من می‌آورد. انگار در این دنیا، هیچ چیزی از غصه‌ی نبودنت خالی نیست.

من درباره‌ی تو چیزی به کسی نگفته‌ام. اما آن‌ها دیدند که در چشم‌های من زندگی می‌کنی.

طوری مرا را می‌بوسیدی که گویی می‌خواهی شعری را نجوا کنی. فردا اما، به‌گونه‌ای از کنار من می‌گریختی که انگار گفتن شعر جرم بود.

اشك تنها سلاح بی‌کس‌هاست.

غم گوشواره‌اش بود. از همان‌هایی که هیچ‌وقت دلت نمی‌خواهد از گوش‌هایت جدایشان کنی. سرش را که تکان می‌داد، اندوه می‌رقصید.

احساس می‌کنم به هر شکلی که ممکن است، همه‌چیز و همه‌کس را تلف می‌کنم. بی‌خود و بی‌جهت‌ام. گویی که هرچه انجام داده‌ام مانند گل بر سر مزار، بی‌فایده و دیر بوده و هرچه انجام نداده‌ام مانند دوایی که از بیماری دریغ شده ضروری و دور از دسترس. همه چیز ناکافی و بی‌معنا به نظر می‌رسد، همه چیز.

به کسانی که دوست‌شان دارید بالی برای پرواز، ریشه‌ای برای برگشتن و دلیلی برای ماندن بدهید.

نقص‌های خود را نشان دهید، از تلاش برای کامل بودن دست بردارید. خود واقعی‌تان را نمایان کنید و بدون محدودیت، وجودتان را به اشتراک بگذارید. پذیرفته نشدن‌ها و شکست‌ها را بپذیرید و به راه‌تان ادامه دهید. زیرا شما بزرگ‌تر و قوی‌تر هستید.
📚راهنمای نامتعارف خوشبختی

وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست می‌‌دی دیگه حتی دلت نمی‌خواد باهاش دعوا کنی، نه خشمی باقی می‌مونه نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولا ‌با سر و صدا و درگیری اتفاق نمی‌افته. بلکه به صورت تدریجی در درون ما و با یک خلأ شکل می‌گیره.

اتفاقا ما شرقی غمگین‌ایم فقط اگر بذارند!

اتفاقا ما شرقی غمگین‌ایم فقط اگر بذارند!

تو را می‌خواهم برای پنجاه سالگی، برای شصت سالگی، برای هفتاد سالگی. تو را می‌خواهم برای خانه‌ای که در آن تنهاییم. تو را می‌خواهم برای چای عصرانه، تو را می‌خواهم برای تنهایی. برای وقتی که باران می‌بارد. تو را می‌خواهم برای صبح، برای ظهر، برای شب. تو را می‌خواهم برای همه‌ی عمر.

مدت‌ها کنار خشم‌ام نشستم. آن‌قدر که بالاخره به من گفت اسم واقعی‌اش "سوگ" است.

می‌پرسی چرا تو را دوست دارم و جز تو، و حتی بهتر از تو را انتخاب نمی‌کنم؟ تو کاری کردی که من تمام عمر، حتی خودم برای خودم نکرده‌ام. تو از من به لطیف‌ترین و دقیق‌ترین شیوه‌ی ممکن مراقبت می‌کنی. من هرگز در زندگی به‌ اندازه‌ا‌ی که الآن خودم را به‌ تمامی به تو سپرده‌ام، احساس امنیت نکرده‌ام. این تمام چیزی بود که در تمام زندگی‌ام به آن نیاز داشتم.