[.Aviothic.]
前往频道在 Telegram
195
订阅者
-124 小时
-37 天
-830 天
帖子存档
195
Repost from Muzhgan | خاموش
تو خاطرات منی در زمان کودکیم
تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم
سفر بخیر خدا حافظ ای مسافر من
فقط برای تو باید سرود آمر من
صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده!
چقدر خستهیی، آری! بخواب فرمانده
بهرام هیمه
195
Repost from سنگِ صبور
اینستاگرام برای بچه پولداراست تا با ریلز های قشنگ مشنگ و مخاطبپسند شان، و با آیفون های ۱۷ و ۱۰۰۰۷ شان جلو آیینه بایستند و بگویند ما چقدر زیبا هستیم و ورزش میکنیم و سفر میرویم. و ببینید که از بینی فیل افتادهایم و حوا و آدم را نمیشناسیم.
واتسپ مال آدمهای زخمی ست. مال آدمهای درددیده که توان حرف زدن مستقیم با کسی را ندارد و با کمک استوری، عقدههای دلش را خالی میکند و به مخاطب خود زخم زبان میزند.
تلگرام مال ما بچههای غریب است. بیستوچهار ساعت در اینجا افتادهایم و مدام از این کانال به کانال میرویم. میخوانیم و میفهمیم فلانی امروز حالش بد بوده و فلانی امروز تولد داشته. تصویر هم نداریم، با خواندن متن فضا را در ذهنمان طوری که دوست داریم، تصویر و تصور میکنیم. سهم میگیریم در آن بزم و یک قطعه کیک و یک گیلاس چای برای خود مان بر میداریم و گوشهای میرویم تا از تماشای آن جمع لذت ببریم.
195
«گویی مقدر شده بود که
اینگونه زندگی کنیم
در میانِ همه چیز بلاتکلیف بمانیم
آنچه پیش میآید را دوست نداریم
و هر آنچه را دوست داریم
پیش نمیآید...»
195
Repost from سنگِ صبور
گفت: «سرم بازار مسگرهاست» دستش را روی سینهاش گذاشت: «این جام ایستاده. یک چیزی اینجا مانده که هی حالم را خرابتر میکند.»
سمفونی مردگان| عباس معروفی
195
Repost from سنگِ صبور
وقتی مادر داشت حرف میزد، او میتوانست یاد من بیفتد. یاد راه رفتن و تاب خوردنم. یاد آن شب بارانی. و یاد عید نوروز که من سبزه سبز کرده بودم. گفت: «شما که عید نمیگرفتید؟» و من گفتم از امسال میگیریم. عیدی هم یادتان نرود. گفت چه میخواهید؟ گفتم باز هم مرا ببوسید. بوسید. گفتم: «آلبالو.» و خندیدم.
سمفونی مردگان| عباس معروفی
195
Repost from سنگِ صبور
وقتی آدم تنها میشود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمیتواند به آنها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچکس را ندارد.
سمفونی مردگان| عباس معروفی
195
Repost from سنگِ صبور
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
سمفونی مردگان| عباس معروفی
195
Repost from سنگِ صبور
صبح که از خواب بیدار شده بود مثل هر روز یاد من افتاده بود و غم بزرگی انگار محکم به قلبش خورده بود. من مدام به ذهنش میآمدم، هر بار شکل تازهای داشتم، و گاه آنچنان محو و کمرنگ بودم که انگار دارد از لای مه نگاهم میکند. گفتم: «هنوز مست شب گذشتهام، تو عجب شرابی هستی.»
خیلی دلم میخواست بدانم که چه احساسی دارد. وقتی مرا بوسید دیگر چشمهاش را نبست تا تأثیر بوسه را در صورتم نگاه کند. بدجنسی کرده بود. اگر از من میپرسید خودم میگفتم چه احساسی دارم.
گفت: «چه بوی خوبی میدهی؟»
گفتم: «توی یقهام گل یاس میریزم.»
نفسش بوی باد میداد، بوی باران. خنک بود، و دهانش بوی چوب میداد، و من یکباره میان دستهاش شعلهور میشدم. روز قبل گفته بود: «خانم سورملینا، اجازه میدهید شما را دوست داشته باشم؟»
گفتم: «اختیار دارید.» و توی دلم گفتم: «دوست داشتن که اجازه نمیخواهد.»
سمفونی مردگان| عباس معروفی
195
Repost from سنگِ صبور
خندید. پا شد. چند قدم طرف پنجره برداشت که خیال کردم میخواهد به خانهاش برگردد. اما دوباره برگشت و روی صندلی نشست. دلم میخواست چیزی بهش بگویم که بداند چقدر دوستش داشتم. گفتم: «تو مسیح منی.» جلو صندلیاش زانو زدم، صلیب کشیدم، دستهام را به هم گذاشتم و به حالت احترام سرم را جلو بردم. پیشانیام را بوسید. همیشه دلم پرپر میزد که او را ببینم. نمیدانم چرا میترسیدم اگر نیاید، چه کنم؟ به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگیاش پذیرفت، تنها در جسم نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدنها، انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود. این چیزها را زمانی فهمیدم که او یک ماه به خانهی ما نیامد، در روزهایی که آیدا مرده بود، و او بعد از چهار سال به خانه شان برگشته بود.
سمفونی مردگان| عباس معروفی
195
Repost from سنگِ صبور
دلش میخواست جلوش حرکت داشته باشم. چای بیاورم، کتابها را در قفسه بگذارم، تکهای هیزم در شومینه بندازم، و در حین کار جرف بزنم. و من به همین لحظهها دلخوش بودم، براش حرف میزدم، پردهها را میکشیدم، باز میکردم و مدام دنبال کاری میگشتم که جلو او انجام بدهم. چون او دلش میخواست که در برابرش راه بروم، و این را من بعدها فهمیدم. همیشه زمان مثل باد میگذشت و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود. گفتم: «هر طور تو بخواهی زندگی میکنم. هر کار بگویی انجام میدهم، بگو بمیر.»
او ساکت روی صندلی نشسته بود و نگاه میکرد، گفتم: «تو فرمانروای مطلق من هستی.»
سمفونی مردگان| عباس معروفی
