داستان شما:
前往频道在 Telegram
اعترافات و داستان های دهه هشتادیا 🔥👁 ارسال اعتراف و داستان های شما از طریق لینک ناشناس : 👇🏼 https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-DastanShuma
显示更多📈 Telegram 频道 داستان شما: 的分析概览
频道 داستان شما: (@dastanshuma) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 198 533 名订阅者,在 幽默与娱乐 类别中位列第 143,并在 伊朗 地区排名第 1 166 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 198 533 名订阅者。
根据 03 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -1 575,过去 24 小时变化为 621,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 0.11%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.93% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 225 次浏览,首日通常累积 7 795 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 2。
- 主题关注点: 内容集中在 ملی, v2rayng, کانفیگ, شکن, سـرور 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“اعترافات و داستان های دهه هشتادیا 🔥👁
ارسال اعتراف و داستان های شما از طریق لینک ناشناس : 👇🏼
https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-DastanShuma”
凭借高频更新(最新数据采集于 04 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 幽默与娱乐 类别中的关键影响点。
198 533
订阅者
+62124 小时
+5237 天
-1 57530 天
帖子存档
198 455
داستان شما:
سلام دخترم ۱۸
اولین بار که بابام اومد بهم رانندگی بعد از شب قدر بود بعد من عادت دارم دارم میرم مسجد چادر میگیرم جو سنگینه نمیتونم با حالت عادیم برم.
خلاصه زیر چادر یه کراپ کت کوتاه پوشیده بودم بابام گفت بزن دنده عقب من اشتباهی زدم دنده جلو تو جوب افتادیم دیگه اومدم بیرون با همین وضعیت تا ببینم چقدر به فنا رفتیم ساعت ۳ و نیم اینا بود یهو دیدم دو تا نره قول از اونا که گوشوار و... میندازن از ساختمون روبه رویی اومدن بیرون و گفتن خانما چه کمکی از دستمون بر میاد(فکر میکردن بابام که پشت فرمونه هم خانومه😂👩🦯)
دیگه بابام اومد بیرون اونام فهمیدم چه بگایی شده رفتن جعبه ابزار بیارن که دیگه نیومدن کمک فرداییش امداد خودرو اومد بیرونش آورد از اون موقع تا حالا دیگه بهم ماشین نداده😂👩🦯
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
سلام دخترم ۲۲
اینو نگم تو دلم میمونه
یه بار ۱۷ سالگیم با خانواده و چندتا از دوستای نزدیکمون یه سفر توریستی رفتیم یونان
اقا من اونجا از یه پسره خوشم اومد با هزار بدبختی بهش فهموندم دوستش دارم پسرهام خدایی خیلی خوشگل بود
حالا اون وسط یکی از دوستام که باهامون اومده بود مداخله میکرد
میگفت اره یه مسافرت دو هفتهای اومدی خودتو ننداز به این و اون، ما آبرو داریم تو خانواده و فلان…
منه احمقم اون موقع فکر میکردم شاید به فکرمه که داره اینو میگه
تهش یکم دعوامون شد منم ادم حسابش نکردم
اخرسر که پسره شمارشو بهم داد و اینا، وقتی برگشتیم ایران شاید بگم کلا دو سه بار بیشتر با پسره حرف نزدم.
امروز دیدم همون دختره بعد از ۵ سال با همون پسر یونانیه که سرش باهام دعوا کرد سلفی گرفته استوری گذاشته
تگش کرده زیرش نوشته دنیام😑
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
آقا سلام پسرم ۱۹
ما خیلی سال پیش که بچه بودیم خونه مادربزرگم(یعنی مادره مادرم) رفته بودیم بعد زن عموم و دختر عموم هم اومده بودن خلاصه آقا ما رفتیم تو اتاق بازی کنیم یادم نیست یکیمون گفت دکتر بازی کنیم خلاصه درو بستیم این دراز کشید که من براش آمپول بزنم دراز کشید کنار کمد شلوارش پایین بود آقا ماعم با انگشت اشاره فرو میکردیم به لپ کونش همینجوری داشتم پر قدرت ادامه میدادم که یهو زن عموی گرامی وارد شد و دو تا سیلی به جفتمون زد رف به مادرم گف مادرمم یه سیلی بهم زد خلاصه که آقا دکتر بازی نکنید زشته اینکارا😂
• @DastanShuma
198 455
Repost from N/a
🏆جام جهانی نزدیکه فقط کافیه عضو کانال بتمون باشید تا به سود میلیونی دست پیدا کنید🙂💵
دیشب 6تا فرم زدیم 6تاش وین شده🔥 نتیجه تحلیل درست👌🏻
فک کنم اگه هرشب با 400 هزار تومن میومدین چنل بت ما ، شبی بالای 5 میلیون سود کرده بودین :)👍💰
G12🅰
میگی نه؟ فقط کافیه بیای کانال رو چک کنی😜👇
Join Join Join
Join Join Join
198 455
داستان شما:
الینام، پونزده سالمه از همدان
اقا من تا پارسال میگفتم به پسر گرایش دارم و اینا ولی خب هی داستان پیش اومد که الان به هر دو گرایش دارم حالا داستان از این قراره که؛
من کلاس هفتم بودم و مدرسمون پره تامبوی منم هرکی میبینه سریع جذبم میشه، یکی از این تامبویا رو ما کراش زدو ماهم باهم کاپ زدیم، بعد من تا اون موقع به همه میگفتم لز نیستم و اینا بعد من عاشق یه پسری بودم که رابطمون لانگ بود و خیلی دوسش داشتم یعنی من هی خایمالیشو میکردم و اون با بقیه خوش بود
بعد وفتی که من با این دختر تامبویه کاپ زدم پسره برگشت بهم و من همزمان هم با پسره بودم هم با دختره خیلی حال میداد ولی وفتی که فهمیدن دوتاشون باهام تموم کردن و من رفتم سراغ یه پسر دیگه تو قروه( چندسال قروه زندگی میکردیم واسه همین الانا میریم سر میزنیم) بعد هروقت ما میرفتیم قروه اونم میدیدم یا اون میومد همدان، رابطمون فقط در حد انگشت کردن و لب گرفتن بود ولی اخریا زیدم دنبال مکان میگشت و پیدا نکرد ماهم کات کردیم
بعد الانم با یه دختریم به اسم هانیه خیلی دوسش دارم و دائم داریم باهم برنامه میچینیم
البته تومدرسه هم همکلاسیامونو انگشت میکنیم🦦
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
منو شوهرم اوایل نامزدی همو میدیدیم ولی حق اینکه پیش هم بخوابیم نداشتیم.
ماهم برنامه ریختیم میریم پارک بریم یه پناهی جایی.
خدا روز بد نبینید تا اومد منو ببوسه مامور پارک رسید گفت ببخشید مزاحم شدم ولی جاش نیس😂
الان هروقت یادمون میاد میخندیم به دل خوشمون
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
سلامم
من یه دختر خاله دارم 5 سال پیش خیلی بچه بود نمیتونست ش رو تلفظ کنه.
اقا این داداشش که میشد پسر خاله من هی به خواهرش میگفت بگو کشتی اونم میگفت کُسی🗿🤣ماهم بهش میخندیدیم.
اخر یه روز دید هی ما بهش میخندیم بلند شد رفت تو جمع سر میز ناهار یهو بلند گفت مامان فلانی هی میگه بگو کُسی، کُس😂😂😂
هیچی همه رفتن تو شوک پسر خاله منم یه چک خورد😂
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
سلام دخترم و 15 سالمه
آقا من از 7 سالگی تو یه منطقه زندگی میکنیم که بیشترشون پسرن
منم یه دوست داشتم که اسمش بهار بود
آقا من فقط 10 سالم بوددد 😂😭، بهار انگشت فاکش رو به سمتم نشونه گرفت و منم که خیلی مثبت نمیدونستم معنیش چیه
یه رفیق داشتم که پسر بود و اسمشم نمیارم
آقا جونم براتون بگه که نشست همه چیز رو به من گفت(دو سه سالی از من بزرگتر بود) منم خره خر رفتم همش رو به مامانم گفتم
مامانمم که دید بچه س گفت که نه مامان جون دروغ گفته بهت
منم با همون پسره کلی دعوا کردم و بهش گفتمم که خیلی دروغ گویی 😂😂
الانم که میبینش هر دومون خجالت میکشیم با اینکه دوستیم با هم دیگه 🥹😂
• @DastanShuma
198 455
Repost from N/a
سلام رفقا روز بخیر 👋
میخواستم بگم که جام جهانی نزدیکه🌟
💡اگه اهل پیش بینی و بت زدنی و از باخت خسته شدی و میخوای روزانه از پیش بینی بازی های جام جهانی کسب درامد کنی پیشنهاد میکنیم حتما داخل کانال پیش بینی فوتبالمون عضو شی👌
استیک سود ماه گذشته : 36.02 💰
مثال : اگر روی هر فرم مبلغ ثابت 1.000.000 تومان زده باشید در این ماه، 36.020.000 تومان سود داشتید ↗️
R12🅰
میگی ن ؟ بیا تو چنلمون و ببین🔥👇
JOIN JOIN JOIN
JOIN JOIN JOIN
198 455
داستان شما:
آقا ملت داستان میگن ما گفتیم خاطره بگیم
یه بار تو خدمت مارو بردن رزمایش؛اونجا اینجوریه که باید تو چادرای کوچیک و انفرادی بخوابی شب پستِ منو دوستم شد.مارو گذاشته بودن نگهبان یه چادرِ بزرگی. آقا ساعت دو نصف شب بود دیدیم کسی نیست گفتیم نوبتی یکیمون بره داخلِ چادر بخوابه اون یکی بیدار باشه.من رفتم داخل میخواستم بگیرم بخوابم دیدم اوه داخل پر از موزه...
هیچی دیگه منو رفیقم تو اون دوساعت یه جعبه موز خوردیم و اخر خدمتم بیست و یک روز اضاف کشیدیم؛
یکم تاوانش سنگین بود راستش😂😂😂😂
• @DastanShuma
198 455
Repost from N/a
تو چنل بتمون هرشب داریم سایتا رو ورشکست میکنیم 😄
ما هیچ فروش فرمی نداریم و نخواهیم داشت و کاملا رایگان فعالیت میکنیم که کنار هم به سود برسیم🤑🤑🤑🅰11
@FutballFuckBet @FutballFuckBet
@FutballFuckBet @FutballFuckBet
198 455
داستان شما:
سلام دخترم ۱۶ سالمه
پارسال که نهم بودم عادت داشتیم بعد امتحانات با دوستاممیرفتیم تا میخوردیم بعد یه کصخل اومد وایساد جفتمون با ماشین بود بعد شیشه رو کشید پایین نگاهمون کرد گفت دخترا همه برگشتیم نگاهش کردیم بعد نگاه من کرد کیرشو در اورد گفت خیلی سکسی بیا واسم ساک بزن بعدشم گاز گرف رف
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
سلام دخترم 20
یبار خونه مامان بزرگم بودم و بابا بزرگم خیلی سال میشه فوت کرده مامان بزرگم زنگ زد بهم که سریع خودمو برسونم بهش منم سرکار بودم سریع کارمو تعطیل کردم که برم پیش مامان بزرگم بهم گفت که لختی ترین لباستو امشب ساعت 9 برام بیار منم گفتم چرا گفت رفیقام جشن دارن منم میخوام برم منم دلم سوخت ساعت 9 براش لباسو بردم اقا صبحش خودم لباسو نیاز داشتم مامان بزرگم برا اولین بار تا ساعت 12 عصر خواب بود هرچی زنگ زدم جواب گوشیشو نداد اقا ما رفتیم این لباسمونو بگیریم پشت لباسم آب کی*ر بود😂 اقا من برا کنجکاوی همونجا موندم تا شب ساعت 11 شب مامان بزرگم شالشو از دور سرش جدااا نمیکرد منم داستانی که فهمیدمو بهش گفتم شالشو در اورد گردن کبودو نمیدونم خیلی چیزایه عجیبو غریب
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
سلام پسرم ۱۵ ساله
کلاس ششم بودیم زمستون بود دستشویی مدرسه یخ زده بود نمی شد رفت بعد با رفیقم رفتیم اجازه بگیریم که بریم دستشویی معلم ها چون جدا بود دستشویی معلم ها با بچها آقا ما رفتیم داخل دستشویی در بستیم دو نفر آمدن
دوتا معلم زن که یکی شون معلم فارسی ما بود و اون یکی هم مال کلاس چهارم بود
بعد اقا اینا رفتن دستشویی یه در باز شد جفتشون هم رفتن داخل صدایی که میومد از فیلم سوپر بدتر بود آقا ماهم جیک مون درنیومد سریع درو باز کردیم رفتیم😐 لز هم ندیده بودیم که دیدیم
• @DastanShuma
198 455
Repost from N/a
میدونی چرا حرفهای ها سایت ملبت رو برای پیش بینی انتخاب میکنن؟!
┅━━━━━━━━━━━
🔵بیش از 2000 آپشن برای هر بازی
🍷برداشت زیر ۱۰ دقیقه بدون احراز هویت
⚡تا 15% برگشت باخت هفتگی
⚡هر یکشنبه 100% پاداش هدیه ورزشی
⚡هر جمعه 50% بونوس هدیه بازی انفجار
⚡هر چهارشنبه 100% بونوس هدیه کازینو
✔️شارژ هدیه 130 دلاری برای اولین واریز
🔵آدرس بدون فیلتر ورود به سایت:g11🅰
🌐 www.Melbet.com
🌐 www.Melbet.com
198 455
داستان شما:
سلام دخترم یه شب یکی از فامیلامون به من گفت بیا بریم خونه ما منم یکم نه اومدم بعد گفتم باشه رفتیم.
من رفتم تو یکی از اتاقای خونشون ساعت های سه چهار صبح بود بد خواب شده بودم یهو دیدم صدای آه ناله میاد تو اون اتاقی که من بودم ی پنجره به اون اتاق بود.
رفتم بالای بخاری دیدم بله رو کارن ماشالا یجوری شوهرش داشت میکردش که من دردم اومد 😂
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
سلام یه چن وقت پیش با بچه ها رفته بودیم کمپ بزنیم بعد هممون با موتور بودیم.
خلاصه ی جا جمع شده بودیم چن تا سگ بود اونور تر و من خیلی میترسم از سگ.
گفتم بچه ها این کصکش سگا الان بهمون حمله میکنن
تا اینو گفتم سگا ب سمتمون دویدن
از ترسم گفتم سگا رو روشن کنید موتورا دارن میان😂😐
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
سلام دخترم 20
16 سالم ک بود من با یکی اشنا شدم ک بعد چهار روز گفت بیا رل باشیم شهرامونم دور بود 1000 ک.م منم دلم سوخت و گفتم باشه
تو این چارسال هی بک میزدیم و هی کات میکردیم ب بهانه های مختلف و علنا ده ها بار گفته بودم ک ازت خوشم نمیاد و دلم سوخت ک گفتم اره
تا داداش بزرگترم دو ماه پیش فهمید ک ما چت میکردیم و گفن که بلاکش کن
روزای اول بالای 60 بار زنگ میزد و همش میگف من چارسالمو حروم تو کردم باید بمونی
و همش تهدیدم میکرد ک عکساتو پخش میکنم
به پلیس فتا هم زنگ زدم جواب درستی ندادن ایمیل دادم جواب ندادن
نمیدونم چکار کنم ک هم اون دس از سرم برداره هم داداشم ولی همیقد بگم که اگ خواهر یا برادر بزرگتر دارین نذارین تربیتتون بیفته دستش.
• @DastanShuma
198 455
داستان شما:
پسرم۲۵سالمه...
خاطره ای که میخوام تعریف کنم یکی از سمی ترین دوران زندگیمه...
اقا ما ۱۷ سالمون بود چند وقت جلو در مدرسه دخترا میرفتیم با دوستام اینا یک دختره بود خیلی کوچولو و بامزه و خلاصه خوشم اومد ازش یک روز رفتم ازش شماره گرفتم در کمال تعجب دختره بدون سوالی چیزی شماره داد.... یک چند وقتی باهاش تو رابطه بودم خیلی خوشم اومده بود ازش و اینا یک روز بهش گفتم بیا بریم یک دوری بزنیم اینا اینم گفت باشه اقا ما رفتیم با موتور دنبالش تا وسطا خوب بود داشتیم عشق میکردیم رو موتور باهم اونم خوشحال بود ذوق داشت اینا.... خلاصه انگار که دیگه خدا دید زیادی داره بهمون خوش میگذره که یک پژو پارس سفید حرومزاده پیچید از کوچه جلو ما و ما با موتور رفتیم تو هوا هیچی دیگه من که چیزیم نشد فقط تو دستم پلاتین گذاشتن ولی دختره نصف صورتش کامل رو اسفالت کشیده شده بود و نصف صورتش رفته بود
• @DastanShuma
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
