داستان شما:
前往频道在 Telegram
اعترافات و داستان های دهه هشتادیا 🔥👁 ارسال اعتراف و داستان های شما از طریق لینک ناشناس : 👇🏼 https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-DastanShuma
显示更多📈 Telegram 频道 داستان شما: 的分析概览
频道 داستان شما: (@dastanshuma) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 218 320 名订阅者,在 幽默与娱乐 类别中位列第 127,并在 伊朗 地区排名第 1 132 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 218 320 名订阅者。
根据 16 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 4 627,过去 24 小时变化为 183,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.05%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.00% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 6 649 次浏览,首日通常累积 8 728 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 71。
- 主题关注点: 内容集中在 ملی, v2rayng, کانفیگ, شکن, سـرور 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“اعترافات و داستان های دهه هشتادیا 🔥👁
ارسال اعتراف و داستان های شما از طریق لینک ناشناس : 👇🏼
https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-DastanShuma”
凭借高频更新(最新数据采集于 17 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 幽默与娱乐 类别中的关键影响点。
218 320
订阅者
+18324 小时
-2 5487 天
+4 62730 天
帖子存档
218 437
داستان شما:
درود دخترم ۱۹
من مامان بزرگ بابا بزرگم یه چند سالی کبوتر داشتن رو پشت بوم خونشون و منم هر وقت میرفتم خونشون میرفتم پیششون و کلی باهاشون حرف میزدممم و اینا. بعد یه مدت این مامان بزرگ من از دستشون خسته شد و گفت پشت بوم و کثیف میکنن به بابا بزرگم گیر داد که حتما ببریمشون یه امامزاده ولشون کنیم 😂
هیچی دیگه یه روز منم با اینا رفتم یکی دوساعت تا رسیدیم یه امامزاده خارج شهر که کبوترا رو ول کنیم برن. خلاصه با کلی بغل و بای بای کردن و خداحافظی و این داستانا فرستادیمشون رفتن
بعد برگشتیم خونه حالا من و مامان بزرگم رفتیم پشت بوم تمیز کنیم و اثرات اینا رو از بین ببریم دیدیم بلهه 😂😂😂
جنابان زودتر از ما رسیدن خونه
هیچی دیگه ایندفعه گرفتنشون بردن ییلاق تو یه شهر دیگه که نتونن برگردن 😂🤷🏻♀️
• @DastanShuma
218 437
Repost from N/a
📍🏢باشگاه کاربران رویال📍🏢
🦁به جمع کاربران لوکس ما بپیوندید🦁
❤️🔥بریبت❤️🔥
😌از انواع امکانات باشگاه رویال بهرهمند شوید.😌
🌟خدمات پشتیبانی اختصاصی دریافت نمایید.🌟
💡به بونوسهای فوری دسترسی پیدا کنید.🚩
🔔درصد بیشتری بازگشت نقدی بگیرید.🍸
💻 ورود به سایت 👇
⚫️ https://teyurixjknfa.shop/fa/affiliates/?btag=914641_l303106
🦁 کانال تلگرام: 🅰25
⚫️https://t.me/BerryBetOfficial
218 437
داستان شما:
سلام پسرم 19.
میخوام از شانس تخمیم بگم حدود یه سال پیش با یه دختره اوکی شدم و باهم رابطه داشتیمو حامله شد.
منم بچه بودم ترسیدم باهاش کات کردم دقیقا شبی که کات کردیم پدرومادرش رابطمونو فهمیدن کلی بگایی شد منم خودشو و دوستاشو از همه جا بلاک کردم.
چند ماه پیش پدرم ازدواج مجدد کرده بود منم عروسیو نرفتم کلا زن بابامو نمیشناختم تا دیشب که پدرم منو و خواهرمو دعوت کرد خونش.
خلاصه من رفتم دیدم همون اکسم تو خونست شانس تخمیم بابام رفته مامان اکسمو گرفته دختری که پردشو زدم شده خواهرناتنیم
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام. دخترم 17
آقا یه روز تو مدرسه که بودم رفتم سرویس بهداشتی بعد داشتم دستمو میشستم که دیدم یه صدای پیس پیس میاد، رومو برگردوندم دیدم یکی از لزبین های مدرسمون که خب خیلی جذابه و منم روش کراشم(خودمم لزبینم) دستمو گرفت کشوند تو دستشویی بعد در قفل کرد. این اومد منو بماله بعد گفتم چه غلطی داری میکنی؟ گفت من نمیدونم چجوری بهت بگم، من دوستت دارم بعد پشمام ریخته بود که خودش بهم اعتراف کرد چون معمولا با کسی ارتباط نداره از این درونگرا ها هست. بعد گفت تو منو دوست نداری؟ منم ناچار راستشو گفتم و شروع کرد مالیدن من. آقا همونجا ارضا شدم و الانم دوست دخترم شده.
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام پسرم
اقا یه روز با خانواده نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم که چند نفر ریختن سر یه دختره که بکننش و بعدش بکشنش
اقا این قسمتش رد شد یهو مامانم دراومد گفت این کیه منم اومدم بگم همونی که میخواستن بکشنش اشتباهی بدون اینکه خودم بخوام گفتم همونی که میخواستن بکننش🤣🤣🤣🤣
هیچی دیگه ابروم رفت تا اخر فیلمه دیگه حرف نزدم کلمو کردم تو گوشی
نتیجه اخلاقی :
هیچوقت با خانواده فیلم نبیبیند😂😂😂😂😂
• @DastanShuma
218 437
Repost from N/a
😎 ۱۰۰,۰۰۰,۰۰۰ تومان! 🎁🫰
💰فقط با یک ثبتنام ساده در BerryBet میتونی وارد این آفر بشی! 💰
✅ شرط رایگان دریافت کن
💯 کد طرح تشویقی: 888
💸 شانس برد تا 🔢🔢🔢 میلیون تومان💸
🕔 همین حالا ثبتنام کن
25g🅰
🛒 ورود به سایت 👇
✅ https://teyurixjknfa.shop/fa/affiliates/?btag=914641_l303106
⚡️ کانال رسمی ما در تلگرام 👇
✅ https://t.me/BerryBetOfficial
218 437
داستان شما:
سلام دخترم
مامانم استاد دانشگاست
حدود یکی دوماه پیش برگه های تصحیح شده دانشجوهاشو یادش رفته بود ببره زنگ زده بود براش بخونیم وارد کنه
گوشی دست بابام بود کاغذا دست من
طرف ۶ شده بود من میخوندم ۱۴ بابام میگفت ۱۷
خلاصه اینطوری یه دانشگارو ما پاس کردیم 😂
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
آقا سلام پسرم
من اصالتا از یکی از شهر های شمال غربی و کوهستانی کشورم واسه یه ماموریت کاری دو سه روز رفته بودم کیش.
شب رفته بودم نونوایی دیدم یه پسره با شلوارک و دست و پای تاتو شده داره میاد سمتم ، دیدم اکبره همکلاسی ابتداییم 🤣
گفتم اکبر اینجا چیکار میکنی ؟ میگه ازین به بعد صدام کن پوریا ، خلاصه منم با دوتا دونه نون بربری همراهش رفتم دیدم یه فورد موستانگ زیر پاشه و یه کافه حسااابی تو کیش داره
اونجا بود که فهمیدم بین علم و ثروت کدوم مهم تره 😂😂😂😐
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام، دخترم ۱۷ سالمه.
سال نهم، برای امتحان ترم اول علوم، سرما خورده بودم و خلاصه اوضاع وخیم بود. نتونستم بخونم و گذاشتمش برای عصر. شب شد، دیدم پسرعموم که یه سال از خودم کوچیکتره، زنگ زده به مامانم و گفته میام پیش پری، باهام ریاضی کار کنه.
خلاصه، بعد از جنگ و دعوا با مامانم که چرا میخواد بیاد، کیارش بهم میگه: «پرییی، یه جوری برام ریاضی جمع کن که حال کنم!»
گفتم: «میخوای حال کنی؟!»
گفت: «آره.»
منم که اعصاب نداشتم، کتاباشو جمع کردم و از پنجرهٔ اتاقم پرت کردم بیرون و گفتم: «حالا حال کن! همشون رو برات جمع کردم، لطف کردم انداختم بیرون. بیزحمت وقتی میری، درم ببند!»
پسرهٔ بیچاره عجلهای از پلهها میخواست بره کتاباشو بیاره. پلههای طبقهٔ ما معمولاً به شکل گنبدی هستن و یه نوک تیز دارن. اینم میخواست عجلهای بره، از قوس پلهها پرید روی گنبده و با کله رفت تا پلهٔ آخری! 🤦♀️
آخ، خدا روز بد نیاره! صدای جیغ یه نفر شنیدم. مامانم بدوبدو رفت. منم جیغ زدم: «مامانن، کیارششش! کیرشش رفتت!» 😂
مامانم از ترس اومد و پسرعمومو بلند کرد. منم در اون حین بهش گفتم: «آخ، گناه داری! من شوهر میکنم، اما به تو زن نمیدن!» 😂
مامانم هم یه چشمغرهای میرفت و خدا رحم کرد سالم موند 🤦♀️😂
• @DastanShuma
218 437
Repost from N/a
🎯 هیجان مسابقات ورزشی امروز در بریبت 😀
📆 اتلتیکو مادرید - اوساسونا
⏰ ساعت ۲۰:۳۰ 🌎
📲 لوانته - اتلتیک بیلبائو
😀 ساعت ۲۳:۰۰ 🌎
📺بونوس خوش آمدگویی ورزشی🎁
🎁 بالاترین حد مبلغ شرط🎁
🏆واریز جوایز در کمتر از 24 ساعت⭐️
👩💻پشتیبانی از طریق چت زنده⌨️
✈️ https://t.me/BerryBetOfficial
R25
🔗 ثبت نام و ورود به بخش پیشبینی💵
https://teyurixjknfa.shop/fa/affiliates/?btag=914641_l303106
218 437
داستان شما:
سلام 😂
من یه دختر ۱۸ سالهام که وقتی بچه بودم، تقریباً ۷ یا ۸ سالم بود، با بابام رفتیم مغازهٔ یکی از فامیلهای دورمون.
حالا من بچه بودم و یادم نمیاد چی شد که بابام با فامیلمون دعواش شد. اعصابش هم که خرد بود و حواسش نبود، گفت: «یا صداتو میبری، یا همینو میکنم تو کونت!»
منم بغلش بودم و فکر کردم با منه! جیغ کشیدم و گفتم: «یا حرف نمیزنی، یا برم تو کونت!» 😂
و بله، طرف و بابام یه نگاهی بهم انداختن که از صد تا فحش بدتر بود. جای بدش اینجاست که توی خیابون بودیم و همه نگامون کردن و من ریدم به خودم 😂
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام دخترم، ۱۴ سالمه.
وای، من کلاس سوم از مدرسهٔ غیردولتی اومدم به دولتی، بعد قشنگ پشمام ریخته بود که اینا چرا اینجورین! همشونم هی بهم میگفتن لوس و اینا.
آقا، از اینا بگذریم. یه بار کلاس چهارم بودم، من و دوستم کلاس رو پیچوندیم و رفتیم دستشویی. (هیچ دلیل خاصی هم نداشتیم؛ میرفتیم دستامونو میشستیم و برمیگشتیم.)
بعد یه بار که پیچوندیم، صدای ناله و آه میاومد. اصلاً کلاس چهارم چجورییی؟ 😭
خلاصه، من و دوستم رفتیم توی یه دستشویی دیگه که اینا ما رو نبینن. بعد از لای در نگاهشون کردیم. اومدن بیرون و فهمیدیم دوتا از همکلاسیهای خودمونن 🫥
از اون به بعد دیگه یه جوری نگاهشون میکنیم. 😂
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام دخترم، ۱۶ سالمه.
آقا، من یه فامیل دارم که دختره. این از ۱۱ سالگی لزبین بوده و تا الان شیشصد تا هم دوستپسر و هم دوستدختر داشته. بعد با دخترا خیلی اهماهم میکنه، توی مدرسه بدون اجازهٔ خودشون هم این کارا رو میکنه و بعد میاد همهٔ این کاراشو برای من تعریف میکنه.
من و این دختره خیلی به هم نزدیکیم. برای همین مامانم همیشه جای منو کنار اون میندازه.
آقا، یه شب که جامونو انداخت، من همینجوری پشت کردم بهش و خوابیدم. یهو از پشت افتاد روم و گفت: «دیگه ناز نکن دیگه!»
من میخواستم بزنم توی دهنش، ولی دستشو از روم کشیدم و رفتم اونور خوابیدم.
الان دیگه نمیدونم باهاش چیکار کنم؛ هی میاد نزدیک من 😭
• @DastanShuma
218 437
Repost from N/a
😎 ۱۰۰,۰۰۰,۰۰۰ تومان! 🎁🫰
💰فقط با یک ثبتنام ساده در BerryBet میتونی وارد این آفر بشی! 💰
✅ شرط رایگان دریافت کن
💯 کد طرح تشویقی: 888
💸 شانس برد تا 🔢🔢🔢 میلیون تومان💸
🕔 همین حالا ثبتنام کن
24g🅰
🛒 ورود به سایت 👇
✅ https://teyurixjknfa.shop/fa/affiliates/?btag=914641_l303106
⚡️ کانال رسمی ما در تلگرام 👇
✅ https://t.me/BerryBetOfficial
218 437
داستان شما:
دخترم، ۱۶ سالمه:
آقا، من ۷، ۸ سالم بود. رفته بودیم خونهٔ مادربزرگم. پسر داییم هم با مامانش اونجا بودن. بعد ما لباس خریده بودیم و مامانها گفتن برید بپوشید ببینیم لباسها چطورن.
آقا، من و پسر داییم رفتیم توی اتاق که لباسهامونو بپوشیم. مامانم گفت: «دوتایی نرید.» منم گفتم: «نه، حواسم هست.» پسر داییم از من دو سال کوچیکتره.
بعد گفت: «من شرت ندارما.» گفتم: «باشه.»
آقا، لباسها رو آوردیم بپوشیم، نمیدونم چی شد که ما به اونجاهای هم دست زدیم. بعد لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون.
چند دقیقه بعد رفتیم پایین، توی راهپله. مادربزرگم دوباره ما رو کشید پایین و دست زدیم به مال هم. یهو داییم اومد! زود جمعوجور کردیم. گفت: «چیکار میکنید؟» ما هم گفتیم: «هیچی.»
خلاصه، آخرش هم داستان رو به مامانم گفتم 😂😂
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام پسرم، ۱۷ سالمه.
قضیه واسه خیلی وقت پیشه؛ من ۸ سالم بود. اون موقع هیچی از جاهای خصوصی نمیدونستم. فکر میکردم بابا پسر میزاید، مامان دختر 😂
آقا، من یه سری توی ماهواره کُس دیدم و کنجکاو شدم ببینم چجوریه، چه شکلیه، اصلاً چیه. خلاصه دنبال سوژه میگشتم که خوردم به پست دخترخالم؛ اونم ۲ سال از من کوچیکتر بود.
اینکه مامانش خواب بود، بردمش توی اتاق و بهش گفتم. اونم نشونم داد. با دقت تمام داشتم بررسیش میکردم که خالم اومد تو...
چشمتون روز بد نبینه، همچین فرار کردم از خونهشون که نگو! تا یه سال من سمت این نرفتم. هنوزم که هنوزه منو میترسونه 😂
خلاصه، دیگه اولین و آخرین بار بود که کُس دیدم 😂
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام دخترم، ۱۸ سالمه.
آقا، ما قبلاً یه همسایه داشتیم که این پیرمرده تاکسی داشت، یه پراید نارنجی. این همیشه صبحها میرفت بیرون و ظهر برای ناهار میاومد؛ البته گاهی وقتها هم نمیرفت، کلاً.
ما کلاً دو تا دختر با یه پسر توی ساختمون بودیم و میرفتیم حیاط بازی میکردیم. اینم میاومد ماشینشو تمیز میکرد و بهش میرسید. همهٔ اینا به کنار، ما رو میکشوند سمت خودش، از پشت بغلمون میکرد، بعد دستشو میبرد اونجاش و هی فشار میداد، بعد دم گوشمون نفسنفس میزد.
ما هم کُسخل، هی میرفتیم توی بغلش 😂
الان بگید، جدی داشت با ما جق میزد؟ و اینکه حاجی، من هنوز نفهمیدم این به کیرش دست میزد یا تخماش؟ 😂
• @DastanShuma
218 437
داستان شما:
سلام پسرم ۱۶ سالمه
این خاطره برای من نیست برای مامانمه ولی خب
مامانم میگه ما وقتی بچه بودیم ( کلاس ۷ یا ۸ )
روی پشت بوم خونمون تابستونا بازی میکردیم
مامانم ۳ تا خواهر و ۲ تا برادر کوچیک تر از خودش داره با ۱ خواهر بزرگ تر که انگار خواهر بزرگه حکم جلادو داره چون میگه مامانبزرگم تنبیهشون نمیکرده خاله بزرگم این کارو میکرده 🥲
حالا
میگه یک همسایه داشتن که خیلی عذیت میکرده مثلا به الکی میومده میگفته اینا تو خونه ی من سنگ میریزن و ...
یک روز که خاله بزرگم و مامانبزرگم خونه نبودن از شانسش این همسایشونم داشته قند میشکسته مامانمم با خودش میگه
اها الان وقتشه
۳ تا خاله ی دیگم و ۲ تا داییمو ردیف میکنه به هرکدوم یک پلاستیک میده میگه یا توش میرینین یا میشاشین
پلاستیکی که جمع شد منتظر میمونن که این خانمه بره تو وقتی میره تو پلاستیکارو از بالا پشت بودم ول میده تو حیاط خونش رو قندا میگه این حیاطو بو عن برداشته بوده 😂🤣
میگه آخرشم تنبیه شدم که حیاط خونه اون زنه رو بشورم ولی میگه ارزش داشت 🤌🏻
• @DastanShuma
218 437
Repost from N/a
🎯 هیجان مسابقات ورزشی امروز در بریبت 😀
📆 آژاکس آمستردام - ویلم دوم
⏰ ساعت ۲۱:۳۰ 🌎
📲 الچه - رئال مادرید
😀 ساعت ۲۳:۰۰ 🌎
📺بونوس خوش آمدگویی ورزشی🎁
🎁 بالاترین حد مبلغ شرط🎁
🏆واریز جوایز در کمتر از 24 ساعت⭐️
👩💻پشتیبانی از طریق چت زنده⌨️
✈️ https://t.me/BerryBetOfficial
R24
🔗 ثبت نام و ورود به بخش پیشبینی💵
https://teyurixjknfa.shop/fa/affiliates/?btag=914641_l303106
