ch
Feedback
حرف دل

حرف دل

前往频道在 Telegram

منو شناختی من همون دختر روزهای سختم هنر من نوشتن صدای زنان هس بلند بخندید باید ب صدایمان عادت کنن شما عزیزان میتوانید دلنوشته های سحرعمری رااز این آدرس مشاهده کنید تاریخ تولد کانال 1399/10/25 لینک ورود ب کانال حرف دل👇👇 @Shbzq

显示更多
928
订阅者
无数据24 小时
-77
无数据30
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+48
在3个频道中
六月 '26
+53
在5个频道中
Get PRO
五月 '26
+49
在3个频道中
Get PRO
四月 '26
+93
在4个频道中
Get PRO
三月 '26
+71
在4个频道中
Get PRO
二月 '26
+60
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+51
在5个频道中
Get PRO
十二月 '25
+62
在4个频道中
Get PRO
十一月 '25
+47
在3个频道中
Get PRO
十月 '25
+42
在7个频道中
Get PRO
九月 '25
+58
在6个频道中
Get PRO
八月 '25
+42
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+42
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+55
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+50
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+70
在2个频道中
Get PRO
三月 '25
+60
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+56
在2个频道中
Get PRO
一月 '25
+66
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+75
在4个频道中
Get PRO
十一月 '24
+69
在3个频道中
Get PRO
十月 '24
+76
在3个频道中
Get PRO
九月 '24
+58
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+63
在5个频道中
Get PRO
七月 '24
+68
在3个频道中
Get PRO
六月 '24
+47
在7个频道中
Get PRO
五月 '24
+62
在6个频道中
Get PRO
四月 '24
+62
在4个频道中
Get PRO
三月 '24
+66
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+84
在2个频道中
Get PRO
一月 '24
+115
在3个频道中
Get PRO
十二月 '23
+84
在2个频道中
Get PRO
十一月 '23
+93
在2个频道中
Get PRO
十月 '23
+59
在1个频道中
Get PRO
九月 '23
+100
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+105
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+95
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+111
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+77
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+91
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+90
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+96
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+110
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+96
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+42
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+20
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+39
在0个频道中
Get PRO
八月 '220
在0个频道中
Get PRO
七月 '220
在0个频道中
Get PRO
六月 '220
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+3
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+17
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+32
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+31
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+24
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+32
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+35
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+64
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+20
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+25
在0个频道中
Get PRO
六月 '210
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+212
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
23 七月0
22 七月0
21 七月0
20 七月+4
19 七月+2
18 七月0
17 七月+2
16 七月0
15 七月+2
14 七月+1
13 七月+1
12 七月+3
11 七月+5
10 七月+2
09 七月+5
08 七月0
07 七月+5
06 七月+2
05 七月+4
04 七月+5
03 七月+2
02 七月+2
01 七月+1
频道帖子
اره خیلی خوبی ولی واسه اون کسایی ک هنوز خود واقعیتو نشناختن ✍#سحرعمری @Shbzq

2
╮‌• #استوری_دخترونه📸💜👸🏻ꪶ •👠👗💃🏻• • بدون آیدی • ╭┈──────「💌」 @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️
╮‌• #استوری_دخترونه📸💜👸🏻ꪶ •👠👗💃🏻• • بدون آیدی • ╭┈──────「💌」    @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️
47
3
⤶#پروف_دخترونه👸🏻C᭄ ⤶#لاکچری👸🏻C᭄ 🖇♥️👸🏻 ╭┈──────「💌」 @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️+1
⤶#پروف_دخترونه👸🏻C᭄ ⤶#لاکچری👸🏻C᭄ 🖇♥️👸🏻 ╭┈──────「💌」    @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️
48
4
#پروف_دخترونه🧕🏻C᭄ #پروف_اسلامی🕋📿C᭄ • بدون آیدی • ╭┈──────「💌」 @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️+1
#پروف_دخترونه🧕🏻C᭄ #پروف_اسلامی🕋📿C᭄ • بدون آیدی • ╭┈──────「💌」    @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️
44
5
╮‌• #استوری_دخترونه📸💜👸🏻ꪶ • بدون آیدی • ╭┈──────「💌」 @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️
╮‌• #استوری_دخترونه📸💜👸🏻ꪶ • بدون آیدی • ╭┈──────「💌」    @Shbzq حرف دل ╰─┈➤༄🌿⃟♥️
117
6
⚡️ سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود! @Shbzq حرف دل
⚡️ سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود! @Shbzq حرف دل
47
7
⚡️ به دین و دل چه عجب شیخِ شهر اگر نازد ندیده یک نظر، آن چشمِ نامسلمان را @Shbzq حرف دل
⚡️ به دین و دل چه عجب شیخِ شهر اگر نازد ندیده یک نظر، آن چشمِ نامسلمان را @Shbzq حرف دل
45
8
⚡️ تنها ننالم از غم ایام و هجر یار باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است @Shbzq حرف دل
⚡️ تنها ننالم از غم ایام و هجر یار باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است @Shbzq حرف دل
46
9
🌈 #prof_text👌 #Girl🦋💫 ⭐@kashane_sher90⭐+4
🌈 #prof_text👌 #Girl🦋💫 ⭐@kashane_sher90⭐
42
10
✨ باب دِلی، بس که تورا خوب کشِیدن چشمای تو یک شهر را به آشوب کشِیدن @Shbzq حرف دل
✨ باب دِلی، بس که تورا خوب کشِیدن چشمای تو یک شهر را به آشوب کشِیدن @Shbzq حرف دل
41
11
⚡️ خوشم من با تبِ عشقت طبیب آمد جوابش کن حبیبم چشمِ بیمارِ تو بس باشد طبیب من @Shbzq حرف دل
⚡️ خوشم من با تبِ عشقت طبیب آمد جوابش کن حبیبم چشمِ بیمارِ تو بس باشد طبیب من @Shbzq حرف دل
41
12
⚡️ مثل سربازی که جا مانده میانِ دشمنان؛ دستها روی سرم، تسلیم چشمانِ تو ام! @Shbzq حرف دل
⚡️ مثل سربازی که جا مانده میانِ دشمنان؛ دستها روی سرم، تسلیم چشمانِ تو ام! @Shbzq حرف دل
39
13
⚡️ گر چه میسوزم از این آتش به جان ‌ لیک بر این سوختن، دل بسته ام @Shbzq حرف دل
⚡️ گر چه میسوزم از این آتش به جان ‌ لیک بر این سوختن، دل بسته ام @Shbzq حرف دل
46
14
ســــ🌸ــــلام صبح پنجشنبه‌ی تان پُر برکت🌤 روزتان قشنگ🌷 لحظه هایتان با یاد خدا زیبا و زیباتر امیدوارم آخر هفته تان پُر از عشق و شادی باشه😊🌺
47
15
اسمم دختره ولی دادام مردونه داغونت میکنه ✍#سحرعمری ورود👇👇👇 @Shbzq @Shbzq
80
16
♡ما اجمل القلوب التى تتمنى الخير لغيرها♡ «چه زیبا هستند قلب‌هایی که برایِ غیرِ خودشان آرزویِ خیر می‌کنند» #شب_شما_به_زیبایی_قلب_های_پاک_شما🫠❤️💐
80
17
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۳۰ #۱‌ماه‌بعد ۱ ماه از عروسی مه میگذره فقط بمه جای شکره که روز عروسی ما خیلی ظهیر جان اخلاق نا فرق کرده بود میگفتن میخندیدن البته نه بامه با دگرا مثل روز نکاح ما اصلا اخم کرده نبودن و کمی باعث شادی م شد تا جلو مردم دگ خجل نشم ولی او تغییر اخلاق فقط به چند ساعت بود به محض خلاص شدن عروسی بازم شدن همو آدم سابق اخمو،عصاب خراب،بد اخلاق ،و از همه مهمتر طعنه دار گپ زدن به طول ای ۱ ماه هرچی گفتن هرکار کردن تا حد ممکن کوشش کردم کوتاه بیایم خیلی به کارهاینا واکنش نشان ندم و کاری نکنم تا بهانه بدم دست نا تقریبا میشه گفت شده بودم برده ای که باید طبق میل نا کار میکردم هی بگذریم دگ کلونگ دیگ شاو‌ خو بودم ظهیر جان صبح که میرفتن شاو میامدن وقتی دیگ مه خلاص شد رفتم تا دوش بگیرم بوی غذا از جونم بره،از حموم بیرون شدم موهاخو خشک کردم و کمی آرایش کردم گفتم بلکه کم کم بتونم دل نا بدست بیارم اخلاق نا تغییر کنه عطر هم زدم و برفتم که دوباره به دیگ خو‌ یک نگاهی بندازم چای هم دم کردم به ظهیر جان چون عادت دیشتن هر شاو قبل نون چای میخوردن به آشپزخانه بودم که ظهیر جان آمدن رفتم جلو راه تا سلام کنم مه:سلام خسته نباشین ظهیر: به کجا مای بری ؟ مه:به هیچ جا چری؟ ظهیر: پس چری ارایش کردی؟ مه:خوب مه بخاطر شما ارایش کردم جایی که برم آرایش نمیکنم ک ظهیر:گمشو پاک کن مه آزی دلقک بازیا خوشم نمیایه همو ذره قیافه خوهم بزن گم کن با ای آشغالا به صد شوق و ذوق خودخو آرایش کرده بودم ولی با دو کلمه زدن همه شوق و ذوق مر کشتن با تحقیر هایی که کردن بازم بری چندمین بار قلبم مر تکه تکه کردن برفتم به اتاق خو و همگی ر با گریه پاک کردم و رفتم دوباره به آشپزخونه تا چای ببرم بری نا هرچی هم میشد قهر نمی‌کردم تا اوضاع ر از چیزی که هست بدتر کنم چای و شیرینی ببردم بری نا هی فوتبال نگاه میکردن و بی تفاوت بمه ای که اصلا انگار نه انگار وجود دارم فوتبال خلاص شد و برفتم که دیگ جا کنم نون بخوریم دیگ جا کردم و میز ر بچیندم منتظر بودم تا بیاین نون بخوریم هرچی شیشتم دیدم نیامدن از آخر صدا خو بلند کردم مه:ظهیر جان بیاین که نون بخوریم ظهیر:میایم دگ حالی ببند دهن خو دو دقیقه آدم از دست تو آرامش نداره تف به ای زندگی خوب گناه مه چیه مه چیکار کردم که آرامش ندارن از همودم که چوپ شیشته یم یک‌گوشه چری خدایا یک‌ کمی اخلاق خو تغییر نمیدن دگ بخدا خسته شدم چقزر صبر کنم 😔 چیزی نگذشت که با چهره درهم بیامدن و بشیشتن مم مشغول غذا خوردن بودم به محض ای که اولین قاشق گذاشتن به دهن خو شروع کردن به جیغ و داد کرده ظهیر:اینا چیه که تیار کردی ،از ضد میزنی شور تیار می‌کنی دلتو کار نمایه؟ میگی برم از سر سبا بتو نوکر خزمتی بگیرم که کار کنه خاک بسر تو‌ یک دیگی نمیتونی تیار کنی پس بتو چیکار یاد داده مادر تو یکه آرایش کردن و تا بگی خدا گریه کردن مه: ظهیر جان اینا که شور نیه اخه 🥺 ظهیر: خفه شو دهن خو ببند دختر ....... وخز گمشو از جلو چشمامه مچم چی بد کردم که تو به یخن مه افتادی بی عرضه خر تنبل
82
18
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۲۹ از دکان بیرون شدیم و رفتیم بخونه تمام راه گلو بغض کرده بیرون نگاه میکردم و هرچی مادر مه و زن کاکا اختلاط میکردن مه چیزی نمیگفتم خونه هم ک رفتم چیزی نگفتم و رفتم اتاق خو وضو گرفتم و قرآن وا کردم شروع کردم به خواندن همیشه که وقتی خیلی حصه سرم تنگ میشد و خودخو بی کس و تنها فکر میکردم و دلم میگرفت قرآن شریف وا میکردم و می‌خواندم همزمان اشک ها مم بود که مر همراهی میکرد دگ چاره ای ندیشتم باید با ای زندگی خو و ندیدن مهر و محبت از طرف ظهیرجان عادت میکردم باید قبول میکردم که ما مثل دگ زن و شوهر ها نییم که از جمله آدما خوشبخت و سعادتمند باشیم ما عاشق و معشوق نبودیم شاید مه دیوانه وار عاشق ظهیر جان بودم و میخواستم اونار اما اونا همی اندازه از مه نفرت داشتن شاو شد و رفتم پایین چون گریه کرده بودم چشما مه سرخ شده بود و سردرد شده بودم جدیدا از وقتی که خیلی گریه میکنم سردرد میشم به حدی که فکر میکنم مام کور شم بعد از نون خوردن رفتم یک قرص آرام بخشی خوردم و رفتم دوباره اتاق خو دفتر شعر خو وردیشتم هروقت که خیلی دلتنگ میشدم با نوشتن شعر کمی از دلتنگی مه کاسته میشد سلما هم خاو شده بود دفتر وردیشتم و شعری که خیلی حال ای روزا مر‌ توصیف میکرد نوشته کردم |•حال مرا هر کس که می‌پرسد بگو خوب است     اشکش روان، اندوه جاری، زخم‌ها کاری‌ست...🥲❤️‍🩹•| با هر کلمه ای که می‌نوشتم اشکا مم رو صفحه کتابچه قطره قطره می‌چکید و جای میموند رو صفحه کتابچه ر بسته کردم و گذاشتم به الماری و آمدم سر خو بگدیشتم‌ و بازم با فکرهای مختلف به آینده نامعلوم مه مر خاو برد •••••••• و بلاخره روز موعود فرا رسید یعنی روز جدا شدن از خانواده مه سخت ترین کار دنیا بری مه ای که می‌فهمیدم چی زندگی ای در انتظار منه از هرچیزی که یادم می‌آمد بدتر گریه میکردم ،بری جدا شدن از خانواده خو بری جدا شدن از خونه ای که تمام کودکی مه در او سپری شد بری بخت سیاه خو و رفتارها ظهیرجان همگی دست به دست هم داده بود و خوب اشک مر جاری ساخته بود از بس به زار گریه میکردم که تمام کسایی که آمده بودن دنبالم اوناهم گریه میکردن پا به پا مه 😔❤️‍🩹 اقاجان کیک به کمر مه بسته کردن و مم دستا خو انداختم دور گردن آقاجان خو و شروع کردم به گریه کردن حتی آقاجان مم اخری نتونستن خودخو کنترل کنن و به گریه شدن اخری دگ کاکا مسلم آمدن مه و آقاجان مه از هم جدا کردن بعدم سلیم آمد و فرق مر وا کرد و بازم گریه ها مه بود با مادر و سعید و سلما هم خداحافظی کردم ظهیرجان هم خنثی یک گوشه ایستاد بود و انگار اصلا قلب ندیشتن اقاجان دست مه گذاشتن به دست ظهیر جان و گفتن آقاجان:ظهیر جان بچه مه جیگر گوشه خو اول بخدا دوم بتو میسپارم از تو فقط یک چیز مایم درسته که هر زندگی مشکلات خو داره اما از تو همیر مام که هیچوقت بسر سلوی دست بالا نکنی و ناراحت نکنی اور‌ دختر مه امانت دست تو ظهیر به امانت خیانت نکنی جان کاکا بعدم رو بمه گفتن آقاجان:برو دختر مه تور بخدا سپردم و بازم بری بار چندم زار زدم و با آخرین نگاه بخونه بیرون شدم و رفتم به سوی خونه همیشگی خو خونه ای که آزی به بعد سقف مشترک مه و ظهیر جان میشد خونه ای که با هزار امید و آرزو لوازم یو خریدم خونه ای که تنها خودم بخاطر تک تک جزییات یو ذوق دیشتم و ظهیرجان اصلا شوقی ندیشتن وقتی رسیدیم بخونه کاکامه جلو‌ پا مه گوسفندی کشتن و بعد وارد خونه شدیم امشو حنابندون بود و سبا هم عروسی به طبق خودما فقط مه و ظهیر جان بودیم دگ مهمونا هم همگی برفتن باز شاو‌میامدن بازم چون گریه کرده بودم خیلی سردرد شده بودم و دلم ماست سر خو بزنم به دیوار تا کمی آروم شه به رو تخت شیشته بودم و سرخو به دستاخو گرفته بودم فشار میدادم تا کمی سردردم کم شه در اتاق واشد دیدم ظهیر جان آمدن داخل ظهیر:بسه دگ‌ نی که مای تا یکماه دگ باز اینجی اشکا تور تحمل کنم؟ مه:گریه نمی‌کردم سردرد بودم سرخو گرفته بودم ظهیری:هرچی بود خلاص شد بس دگ خیلی خانواده خو‌میخواستی عروس نمیشدی حالی ک عروس شدی فیلم بازی کردن بگذار یک‌کنار مه:لطفاً ظهیر جان بس کنین مه چی وقت فیلم بازی کردم چری حتی یکبار هم که شده بامه درست رفتار نمیکنین؟ ظهیر:بتوچه دلم مایه هر رقم خواسته باشم رفتار میکنم بتو که چی به کلونتر توهم جواب پس‌نمیدم بفهمیدی و بازم مثل همیشه از اتاق بیرون شدن و بازم مه موندم و غم و گریه و بغض بخاطر شنیدن گپا ظهیرجان
64
19
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۲۸ مه:خب که چی مگر مه همینار بشما همگی روز اول نگفتم نگفتم مه و سلوی باهم خوشبخت نمیشیم نگفتم زندگی که به زور باشه جهنمه اما گفتین از ارث و میراث محروم میکنم و فلان مم گفتم دگ به هیچ کاری کار ندارم نگفتم ؟ مادر:بچه مه قربان سر تو شم نکو تور بخدا نکو ایته چری کمی اخلاق خو تغییر نمیدی نگاه کن همه بچه ها همسن و سال تو آرزو دارن که دوماد شن برن سر خونه زندگی خو تو زن به ای خوبی داری گل وری دختری یه شکر کاربار خو داری خونه خو داری وسیله نقلیه خو داری دگ چی مشکلی داری که ایته می‌کنی هزار نفر ارمون آرزو تو و‌ زن و زندگی تو دارن او وقت تو ایته می‌کنی مه:ارمون آرزو همی زندگی جهنمی مر دارن؟ همی زندگی که هیچ چیز یو به انتخاب خودم نیه؟ همی زندگی که حتی انتخاب شریک زندگی مرم مادر پدر مه میکنن بگفتم نمام نمام نمام چری گوش‌ نکشیدین چری به گپ نکردین انالی هم بسوزین و بسازین به قصه یک کدوم شما نیوم دست شما آزاد از جاخو وخستم و رفتم اتاق خو از روزی که از هند ورگشتم یک شاو‌نبوده که بی جنجال باشه خونه ما همگی هم مقصر یو سلوی یه هردم هی نفرت از سلوی بیشتر به دلم جا میگرفت و عصبانی تر میساخت‌ مر کلید موتر وردیشتم و از سرا بدر شدم موتر روشن کردم و حرکت کردم طرف بام هرات دیر وقت هم گرچه بود ولی شلوغ بود بازم بخاطری که کمی از عصاب خرابی مه کم شه پاکت سیگار خو از داشبورد وردیشتم و روشن کردم شروع کردم به کشیدن از حجم زیاد عصبانیت همیته پشت سر هم هی سیگار می‌کشیدم خواستم یکی دگ وردارم که دیدم دگ داخل پاکت سیگار نیه یک بسته سیگار کشیده بودم سردرد شده بودم ولی از عصبانیت مه کمی کمتر شده بود موتر روشن کردم و راه افتادم طرف خونه رسیدم بخونه و موتر بردم داخل و خودمم رفتم بخونه رفتم اتاق خو و سرخو بگدیشتم و دگ نفهمیدم و مر خاو برد صبح به زنگ ها گوشی چشما‌خو واکردم خیلی سردرد بودم بدون نگاه کردن به گوشی جواب دادم که صدا عصبانی داکتر یوسفی مدیر شفاخانه به گوشم پیچید مه:بلی یوسفی:معلوم هست شما کجایین داکتر صاحب مریض آمده بشما و شما هنوز درک ندارین وقتی به ساعت نگاه کردم که ۱۰ بجه بود هولکی شیشتم سرجاخو و بعد ای که اجیر شدم و جواب داکتر یوسفی دادم و زود وخستم آماده شدم و بدون خوردن صبحانه حرکت کردم طرف شفاخانه به عجله داخل شفاخانه شدم و رفتم روپوش خو پوشیدم و رفتم بخش مریض ها چندتا مریض آمده بود و بعد ای که رو دندون هاینا کار کردم داکتر یوسفی آمد داخل اتاق به احترام یو ایستاد شدم و سلام کردم که به عصاب خرابی جواب داد یوسفی:ای چی وضعیته آقای سلیمان خیل ساعت ۱۰ شده و شما هنوز سر وظیفه خو نیین قانون کار شما مگر ساعت ۷ نیه که باید حاضر باشین ؟ مه:ببخشین داکتر صاحب دگ تکرار نمیشه یک روز بود به خاو موندم کمی ای روزا مصروفم بخاطر کارا عروسی خو مجبور شدم ای رقم دروغی بگم که بلکه یله کنه یوسفی:مشکلات بیرون از کار بمه مربوطی نیه داکتر ظهیر بار دگ تکرار شه مجبور میشم عذر شما بخونم بعدم از اتاق بیرون شد و برفت یک تور کم دیشتم که بیایی سر مه خور بسازی 😏 •••••••• #سلوی امروز قرار بود که بریم پیرهن عروس نگاه کنیم دگ چیزی به عروسی نمونده بود و همه کارا بشده بود ظهیر جان هم که اصلا به چشم دیده نمی‌شد آخرین باری که ظهیر جان دیدم از همو شاو‌ رستوران بود حتی همونجی که ضوف کرده بودم هم نیامدن دیدن مه امروز هم مادر مه و زن کاکا مه می‌رفتیم تا پیرهن عروس بگیریم آماده شدم و رفتیم یک دکانی بود زن کاکا از اشناهاینا بود رفتیم همونجی و بعد از دیدن چندتا پیرهن عروس یکی بلخره خوش‌کردم و همور کرایه کردیم به داخل دکان بودیم که یک زن و شوهر دگ ای هم آمدن تا لباس عروس بگیرن چنان باهم به مهربانی و محبت گپ میزدن که اشک به چشمامه جم شد به حسرت طرف نا می‌دیدم و خودخو نگاه میکردم که حتی به همی روز هم ظهیر جان حضور ندارن کنار مه
55
20
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۲۷ سلما:چری ظهیر نیه؟ مه:مچم البع کار دیشتن سلما:هر رقم کاری هم که میدیشت رسمه که وقتی میرن به جواب عروسی مگری دوماد باشه اصن یکرقمی یه بیخی ای ظهیر مه:ایشته یکرقمی ین خب البع کاردیشتن دگ وی سلما:نزن مر حالی کاشکی باز لیاقت طرفداری ها تورم دیشته باشه 😒 مه:از چی گپ میزنی سلما؟😑 سلما:هیچی بگذر بیا پتنوس وردار که بریم 😏 سلما شیرینی ها و میوه ها خشک وردیشت مم پتنوس چای وردیشتم و رفتیم به سالون به همگی چای تعارف کردم و بشیشتم پهلو سلما صحبت ها کم کم برفت سر جواب عروسی حاجی بابا:خوب بچه مه همیته که میفهمی ما امشو آمدیم بخیر به گرفتن جواب عروسی خونه ظهیر هم تکمیل شده بخیر دگ لازم نیه بیشتر طول بکشه آقاجان:راست میگین آقاجان گپ شما به هر دو دیده اما امشو حق نبود که ظهیر هم باشه؟ وقتی اقاجان ایته گفتن رنگ کاکا ظاهرجان تغییر کرد و انگار شرمنده شده باشن سر خو پایین انداختن و گفتن کاکا ظاهر:چیزه برار ظهیر کمکی کار دیشت گفت کارا م زودی خلاص شد میام 😓 آقاجان:هر کاری هم میدشت برارجو امشو مگری می‌آمد ای کار بچه تو ایر نشون داد ک حتی ذره ای بمه و زن خو ارزش و احترام قایل نیه حالی هم فقط خاطر حاجی اقا دگ‌ کش نمیدم ماجرا ر وگرنه که خیلی بسر مه بد خورد ای کار بچه تو دگ کاکا ظاهر هم شرمنده سرخو پایین انداختن و چیزی نگفتن و بازم مه بودم که به ای بخت و اقبال بد خو افسوس خو میخوردم و از درون ذره ذره آب میشدم وقتی ای کارا ظهیر جان می‌دیدم که چی رقم مر جلو‌ خانواده مه سرشکسته میکنن مه ای که هیچوقت نگذاشتم کسی اونار سرشکسته ببینه اما اونا اصلا یک ذره نمیفهمیدن خیلی خجل شدم از ای کار امشو نا دلم ماست زمین وا شه و گم شم داخل یو هی بغض میکردم و بغض میکردم تمام گپا زده شد بدون حضور ظهیر جان و عروسی ما شد ۲ هفته بعد دگ بهانه ای نبود به گفتن حاجی بابا تا بیشتر طول بکشه وقتی که برفتن مادر مه به آقاجان مه گفتن مادر:سمیع جان ظهیر امشو خیلی کار گنده کرد فکر کنم راضی نی تا مادرمه خواستن جمله خو بگن که بابا مه نامحسوس طرف مه اشاره دادن که یعنی چوپ ‌کن مادر مم چوپ کردن و دگ چیزی نگفتن ولی خودم که میفهمیدم بی عقل نبودم که اصلا راضی نیین ظهیرجان😔 کاش از همو اول وقتی راضی نبودن سر نا به اجبار قبول نمیکردن حتی نون هم نخوردم و رفتم اتاق خو سرخو بگدیشتم و با همو بغضی که به گلو م بود و کم کم تبدیل به اشک شد مر خاو برد هر شاو بالش مه از اشک ها مه تر میشد نمی‌فهمم چی وقت ای روزگار مم خلاص میشه •••••••• #ظهیر امشو هرچی بابا مه گفتن بیا که میریم جواب عروسی گفتم نمی‌رم هموته که خودنا بریدن و دوختن حالی هم برن جواب عروسی بگیرن بمچی مه خو کار ندیشتم به یک کار حتی تا حالی خونه خوهم ندیده بودم خونه ای که قرار بود تا چند وقت بعد جهنم سلوی شه فوتبال نگاه میکردم که مادر و بابا مم بیامدن همو رقم که به تلویزیون می‌دیدم سلام کردم که صدا بابا مه بلند شد بابا:خدا امشو مر همونجی نفس مه میگرفت که ای رقم سر شکسته نمی‌شدم پیش برار خو و سلوی مه: باز چکارشده بابا:چکار شده ؟ میگی چکارشده؟ بی غیرت امشو وقتی گفتن ظهیر چری نیه دلم ماست زمین دهن واکنه ک دگ نبینم و نشنوم طرف هیچ کدوم نا از خجالت نگاه کرده نمی‌تونستم
37