ch
Feedback
حرف دل

حرف دل

前往频道在 Telegram

منو شناختی من همون دختر روزهای سختم هنر من نوشتن صدای زنان هس بلند بخندید باید ب صدایمان عادت کنن شما عزیزان میتوانید دلنوشته های سحرعمری رااز این آدرس مشاهده کنید تاریخ تولد کانال 1399/10/25 لینک ورود ب کانال حرف دل👇👇 @Shbzq

显示更多
909
订阅者
+124 小时
-37 天
-430 天
帖子存档
نوشتن چون نوری روشن بر تاریکی‌ های زندگی‌ ام تابید باااا نوشتن خودم را شناختم زندگی را زندگی کردم نوشتن امیدی را در دلم تازه کرد ک سال‌ ها قبل باااا بی‌ رحمی ب ریشه‌ اش تبر زده بودند مینویسم چون میخواهم آنطور ک باید زندگی کنم نوشتن طور دیگری نفس کشیدن هس نفس کشیدن برابر باااا نوشتن هس نوشتن قلب آدمی را صیقل میدهد نوشتن باعث میشود خود را بهتر و عمیق‌ تر بشناسیم نوشتن را انتخاب کردم تاااا زندگی‌ ام بیهوده ب پایان نرسد در دیاری ک ما حق تحصیل نداریم قلم را بااا دست گرفته شعر میسرایم قلم رفیق شفیق این‌ دل دردمند من هس مینویسم تاااا هیچ‌ گاه فراموش نشود دردی را ک بالای ما تحمیل کرده‌ اند مینویسم تاااا از یاد برده نشویم مااا دخترانی ک برای دختر بودن اشک‌ مان را مانند رود جاری ساختند مینویسم تاااا ثبت تاریخ شود قدرت و همت دختران این‌ دیار مینویسم ن برای خوانده شدن ک برای فهمیده شدن برای درک شدن برای این‌ ک بدانند هیچ‌ گاه و ب هیچ صورتی نمیتوانند دختران را نادیده بگیرند آزاد نویسی ✍#سحرعمری @Shbzq حرف دل

نوشتن چون نوری روشن بر تاریکی‌ های زندگی‌ ام تابید باااا نوشتن خودم را شناختم زندگی را زندگی کردم نوشتن امیدی را در دلم تازه کرد ک سال‌ ها قبل باااا بی‌ رحمی ب ریشه‌ اش تبر زده بودند مینویسم چون میخواهم آنطور ک باید زندگی کنم نوشتن طور دیگری نفس کشیدن هس نفس کشیدن برابر باااا نوشتن هس نوشتن قلب آدمی را صیقل میدهد نوشتن باعث میشود خود را بهتر و عمیق‌ تر بشناسیم نوشتن را انتخاب کردم تاااا زندگی‌ ام بیهوده ب پایان نرسد در دیاری ک ما حق تحصیل نداریم قلم را بااا دست گرفته شعر میسرایم قلم رفیق شفیق این‌ دل دردمند من هس مینویسم تاااا هیچ‌ گاه فراموش نشود دردی را ک بالای ما تحمیل کرده‌ اند مینویسم تاااا از یاد برده نشویم مااا دخترانی ک برای دختر بودن اشک‌ مان را مانند رود جاری ساختند مینویسم تاااا ثبت تاریخ شود قدرت و همت دختران این‌ دیار مینویسم ن برای خوانده شدن ک برای فهمیده شدن برای درک شدن برای این‌ ک بدانند هیچ‌ گاه و ب هیچ صورتی نمیتوانند دختران را نادیده بگیرند آزاد نویسی @Shbzq حرف دل

X Band Ft Wink - "Daddy Shekari" اکس بند و وینک - ددی شکری ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @Shbzq حرف دل

X Band Ft Wink - "Daddy Shekari" OFFICIAL Video | اکس بند و وینک - ددی شکری ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #لایک_وقلب_ازیادشمانره ♥️ @Shbzq حرف دل

+1
‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌-𝐒𝐓𝐎𝐑𝐄✨🎥 "اگــر زبــانـم .. بـی سـخـن بـاشـد نگـاهـم صـد سخـن دارد.. [..😌👌🏻..] #لایک_وقلب_ازیادشمانره ♥️ @Shbzq حرف دل

دلم برات خیلی تنگ شده کاش بهم قول دروغ نمیدادی ✍#سحرعمری @Shbzq

+1
‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌-𝐒𝐓𝐎𝐑𝐄✨🎥 دخـــتــرانـــه❤️‍🔥😌 #لایک_وقلب_ازیادشمانره ♥️ @Shbzq حرف دل

‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌-𝐒𝐓𝐎𝐑𝐄✨🎥 عـــاشـــقـــانـــه❤😍 ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌ #لایک_وقلب_ازیادشمانره ♥️ @Shbzq حرف دل

「ꜱᴛᴏʀʏ」 #لایک_وقلب_ازیادشمانره ♥️ @Shbzq حرف دل

⚡️ هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد... @Shbzq حرف دل
⚡️ هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد... @Shbzq حرف دل

⚡️ شـعر خواندم که تـورا از سـر خـود اندازم : تـو خـودت شـعر شـدی ، در سر مـن افتادی.. @Shbzq حرف دل
⚡️ شـعر خواندم که تـورا از سـر خـود اندازم : تـو خـودت شـعر شـدی ، در سر مـن افتادی.. @Shbzq حرف دل

✨ ای آتش جاوید و دیرینه زردی من از تو.. سرخی ت از من❤️‍🔥 @Shbzq حرف دل
✨ ای آتش جاوید و دیرینه زردی من از تو.. سرخی ت از من❤️‍🔥 @Shbzq حرف دل

⚡️ "والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست..." «🫠🫀» @Shbzq حرف دل
⚡️ "والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست..." «🫠🫀» @Shbzq حرف دل

‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎🫀🔗 ﮼می‌کنی‌گیسو‌پریشان...                       ﮼می‌بری‌ایمان‌خلق.... ﮼زحمت‌یک‌عمر.....                     ﮼صدهاشیخ‌باطل‌می‌شود...! •🤍🥂• @Shbzq حرف دل

🌞 اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَ لِی إِلیٰ کُلِّ خَیْرٍ سَبِیلاً، وَمِنْ کُلِّ مَا لَاتُحِبُّ مانِعاً یَا أَرْحَ
🌞 اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَ لِی إِلیٰ کُلِّ خَیْرٍ سَبِیلاً، وَمِنْ کُلِّ مَا لَاتُحِبُّ مانِعاً یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ... خدایا از تو درخواست می‌کنم برایِ من به‌ سویِ هر خیری راهی و از هرچه نمی‌پسندی مانعی قرار دهی، ای مهربان‌ترین مهربانان💐🤲 #صبح_شما_غریق_از_نور_ایمان🌼 @Shbzq حرف دل

دلتنگ روزاییم ک خدافظیمون تاااا فردا بود ✍#سحرعمری @Shbzq

{ وَ نَتْرُکُ مَنْ یَفْجُرُکَ } و رها میکنیم آن کسی را که از تو پیروی نمی کند..!🙂♥️ 
{ وَ نَتْرُکُ مَنْ یَفْجُرُکَ  } و رها میکنیم آن کسی را که از تو پیروی نمی کند..!🙂♥️  #شب_شما_پر_ستاره @Shbzq حرف دل

#چشمانش_عاشقم_کرد ❤️😍 #نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۴۰ بعد از گپه مراد داکتر گفت داکتر:اونام به وضعیت آقا سجاد هستن چند ساعت اینده بری ما خلی مهمه😐 ای خدا چری کسی درست واضح توضیح نمیده مرجان: وضعیت همسر مه عرفان خوبه داکتر صاحب 😢🥺 داکتر:اونا وضعیت مشخص نیه اونا وضعیت نا از ای دو نفر دگه وخیم تره 😔 تا داکتر ایته گفت همگی دوباره زدن زیر گریه خدایا خوده دگه کمک ما کن ای خدا..... ساعت نگاه کردوم دیدوم دوازده نیم شبه همگی با زور اسرار رفتن فقط هارون و مراد موندن ماها هم هرچی گفتن نرفتیم به خونه هرکسی به یک گوشه شفاخانه خونه شیشته بود مراد و هارون هم نمی‌فهمم کجا گم شودم همیته شیشته بودیم که مرجان رو به مه گفت مرجان:چیکار میشود زود تر میگفتی هالی شاید ایرغم نمیشود😭😢 خدایا مه دگه بسه منه ای خدا گپا مرجان مه آزار میده مگه مه چیکار کردوم که مه مقصر میدونه نکنه واقعاً گناه منه زانو ها خوو بغل گرفته سرخو گذیشتم روینا و زار زار گریه کردوم به حال خود خووو که چری اول زندگی مه مگری ایرغم میشود ای خداا صدا مرجان ته سرم ایکوو میشود هیچی گپه خوو بس هم نمیکرد مرجان: ببین با ایکار خوو به همگی ضربه زدی به همگی حتی دلیل ای حال متین هم تویی😒😭 با گپا مرجان گریه مه بیشتر شدت میگریفت و چیزی هم در مقابل گپایو ندیشتم راست میگه همگئ اینا تقصیر منه اگه میشود متین زندونی میکردوم اما نباید میگذیشتم بره بیرون به ای وضعیت تا هالی ایرغم نباشه😭😭 مرجان:هه هالی دگه گریه فایده نداره گریه نکووو هالی که زدی همگی چیز خراب کردی😒😭🗣 هلنی که از اودم فقط داشت نگاه میکرد گفت هلن:مرجان بسه دگه چپ کن دگه خودی هم داره زجر میکشه مگه دلیو‌ خوشه که متین اونجی افتاده درک کووو🗣😠 با آمدن بچه ها همگی چپ کردیم و چپ بودن که رفته بودن آب میوه و کیکس گرفته بودن به زور مراد هم که شده یک ریزی خوردوم دگه هرچی گفت گفتم نمام مگع اشتیاه هم مونده سرخوو گذیشتم سر شونه مراد تنها جایی که به مه به ای وضعیت آرامش میده سرخوو گذیشتم و دگه چیشما مه از بس گریه کرده بودوم درد امدع بود پلک ها مه سنگینی میکرد رو چیشما مه نفهمیدوم کی مه خووو بورد و دگه چیزی متوجه نشدم.... صبح با صدا مراد از خوو بیدار شودوم دیدوم پرستار بالی سر ما هسته نکنه متین کاری شده مه:چیکار شوده متین کاری شده 🤕😰 مراد:نه مهیا هیچ کاری نشوده چری هول میکنی😕 پرستار:امدوم به شما خبر خوشی بدوم همسر شما آقا متین و همسر هلن خانم آقا سجاد به بخش منتقل شودن شاید به همی زودی به هوش بیاین🙂 از خوشحالی اشک ها مه می‌ریخت هلن هم همی رغم اما مرجان ندیدوم اصلن به ای اطراف از دمی بیدار شودوم مراد بغل خوو کرده و گفتم مه:مراد خدا متین به مه پس آخ خدایا شکرت🥹😭 مراد:هیس دگع هالی چری باز گریه میکنی😊😐 مه:نمیفهموم میبخشن میتونم بروم به اتاق متین😢🥺 پرستار:ها بفرمایم😊 رفتم به اتاق متین که بیهوش روی تخت بود از دیدن وضعیت دوباره مه گریه گریفت ای کاش میموردوم اما متین خوو به ای وضع نمیدیدوم برفتم کنار تختیو شیشتم دست گریفتم بوس کردوم رویو بوسه زدوم خدایا چیقدر مه دلوم تنگ شوده از دیشب بری متین مه خدایا هیچ وقت ما از هم جدا نکن سرخو گدیشتم به کناریو نمی‌فهمم چیقدر به همو حالت سرمه بود که یک لحظه حس کردوم دست متین تکون خورد زودی سرخو بالا کردوم که دیدوم چیشما متین مه نیمه بازه خدایا بهوش امده خدایا شکرت تندی کرده رفتم پرستار صدا کردوم که آمد و یک چکی کرد و گفت همگی چیز نرمال روی دهنیو ماسک اکسیژن بود مه طرف سیل میکردم و گریه میکردوم دلم بری چیشمایو تنگ شده بود دستیو گریفتم و بویی کشیدوم بوس کردوم و گفتم مه:متین مه عشقه مه خوبی 😭🥺 متین ماسک از سر دهن خووو پس کرد و گفت متین:خوبم عشقم....تور دیدوم...بهتر ...هم..شودوم🤕😞 مثلی جا بخیه ها درد میکرد گپ که میزد هی ته رویو از درد جمع میشود و هی نفس تنگ میشود😭😭 مه:ای کاشی میموردوم تو به اینجی نمیدیدوم متین مه خلی درد داری😭😭 متین دست مه فشرد و گفت متین:مهیا مه...دگه..نبینم..ایته گپا...بزنی..مه خلی...هم‌...خوبم...گریه..هم‌..نکن...که .. چیشما مقبول ...تو سرخ شده 🥺😊 آخ عشقه مه خدا او‌ کسی که تو به ای وضعیت انداخت الهی به همو زندون بوپوسه 🥺🥺 در اتاق تک تک شود که دیدوم خانم کاکا مه و مادر مه آمدن کم کم همگی قوم ها آمدن و رفتن بری عشقه مه نمی‌فهمم چی بزد داخل سیرومیو که خوو ود مم به کناریو سر خوو گذیشتم «سجاد»💫 چیشما خوو وا کردوم که اولین چیزی که حس کردوم بویی هلن بود ته سرخوو کمی کج کردوم دیدوم سریو به کنار سر مه هست و دستیو هم به دستم چهره واضح نمی‌تونستم ببینم دلم بری چهره تنگ شده بود دستیو کمی فشردوم که به ثانیه نکشید از جا پرید و گفت هلن: خووو دیدوم یا واقعن راست بود دستم مه کسی فشار داد😨🥱

#چشمانش_عاشقم_کرد ❤️😍 #نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۳۹ #دانایی_کل زندگی گاهی ویران میسازد لحظه ها را گاهی گاهی زه ویرانی نمی‌دانی کجای کاری گاهی آنقدر از خوشی فاصله داری که فک میکنی کوه به کوه شاید رسد اما تو به خوشی نه سعی کن در زندگی از لحظه هایت خوب استفاده کنی همیشه لحظه ها با تو یار نیست زندگی کلکسیونِ لحظه هاست تا میتوانی لذت ببر ولی برای زوج های داستان ما انگار چنین لحظه های زیبایی ندارند مهیا و مرجان هلن که در شک صدای بلند بودند سریع به خودشان می آیند و همگی در کوچه جمع میشوند تمام اهالی کوچه از خانه هایشان بیرون میشوند که با دیدن صحنه جلو روی خود هم به شک میروند مهیایی که زار زار بالا سر متین خود گریه میکند مرجانی که فقط نگاه میکرد و صدای از او در نمی‌آمد و هلنی که هی سجاد خود را تکان میداد و میگفت هلن:سجادددددد وخیز سجاد تو نمیتونی مه اینجی یکه بگزاری 😭😭😭 اهالی بزرگ ماشین ها را برداشتند و مهیا و مرجان و هلن را از آنها جدا کردند و سوار ماشین ها شدند از آن طرف دیگر قرار بود که امشب مادر و پدر سجاد و دیگر اعضای فامیل از کابل راهی بشن ولی وقتی رسیدن تنها چیزی که دیدن خون های بود که در کوچه ریخته بود بر هرکسی زنگ می‌زدند جواب نمیداد آخر مراد به پدرش زنگ زد و با شنیدن خبر دیگر توانی در روی پاهای خود نداشت گوشی را قطع کرده به دیگران هم گفت که مادر و پدر سجاد کم بود که از نگرانی سکته بکنند وسایل شأن را در خانه گذاشتند و راهی شفاخانه شودند داخل بخش هیچ کسی را راه نمی‌دادند نصفه از اهالی بیرون بیمارستان منتظر بودند و آنهایی هم که داخل بودند سعی در آرام کردن مهیا مرجان و هلن داشتند مراد داخل بخش شود که تا وارد شود هارون را دید با هارون به سمت خانواده خود رفت مراد مهیا را بغل کرده و هی او را دل داری میداد مراد:عزیز برار اروم باش هیس چپ کوو‌ 🥺🥺 مهیا:مراد متین مه اونجی داره با مرگ دست پنجه نرم می‌کنه علا خدا جان 😭😭 و در آن طرف دیگر هارون سعی میکرد خواهرش که در بخش دیگر بستری است و بیهوشی آرام کند هلنی که به هوش ما آید و اولین چیزی که میبیند فضای بیمارستان و چهره غمگین برادرش تا مغزش به کار می آید یک آن شروع به جیغ زدن میکند و فقط اسم عشقش را میگوید و شروع به آسیب زدن به خود میکند که هارون دست هایش را میگیرد هلن:سجاد سجاددددددد 😭🗣 هارون:هلن اروم باشه هلن تور بخدا ایرغم نکووو و هلنی که بیخیال تمام حال بدش میشود و از روی تخت برمیخیزد و میرود در بخشی که در آن جا سجاد آن است و در طرفی دیگر مرجانی که نه برادرش هست و نه همسرش عشقش جانش تمام وجودش مرجانی که تنها زانو زده بود به کف بیمارستان و اجازه این را به هیچ‌ کس نمیداد که به او دلداری بدهد یک هان متوجه مهیا می‌شود و یادش از این می آید که او می‌دانست ولی به آنها چیزی نگفت دنبال مقصر میگشت و او فک میکرد مهیا مقصر است که به او نگفته حمله ور میشود سمت مهیا و مهیایی که در شک کار مرجان بود «مهیا»💫 تا به خود امدوم دیدوم مرجان گلو مه گریفته داره میگه که مرجان:مقصر اینها همگی تونی میفهمی تونی شاید اگه تو دهن وا میکردی ایرغم نمیشود تو تنها دلیل که اونجی عشقه مه و برار مه اونجیه میفهمی😭🗣 نفسم تنگ شوده بود هیچ آرای ندیشتم مراد و هارون هلن همگی سعی میکردن ازمه جدا کنن اما دریغ ازیکه یک لحظه دست ها خوو شل کنه هلن:مرجان داری چیکار میکنی خفه کردی ول کن😭🗣 مراد:مرجان دیونه شودی نکن🗣 هارون:مرجان نکن مرجان داری او خفه میکنی 🗣 آخر مراد دست هایو کش کرده زن کاکامه دست هایو گریفته او بوردن به او سمت که فک کردوم دگه توانی به ایستادن نداروم تا خواستم بفتم مراد مه گیریفت و به روی صندلی شوند تازه تونستم نفس بکشم زار زار به حال خود خوو گریه کردوم بری عشقه خوو گریه کردوم بری ایکه ایقزر بدبختم گریه کردوم دگه مه نمیکشوم هالی مرجان هم که مه مقصر میدونه مه:😭😭😭 مادر مه:مهیا نکن دختر مه تور بخدا ایقزر گریه نکن اخه خوب میشه بخیر از اتاق عمل سالم بدر میشه🥺😢 مه:مادر متین مه داره با مرگ دست پنجه نرم میکنه مادر متین مه اگه کاری بشه مه میموروم😭😭 زن کاکامه:اخه عروس گلم اروم باش تور بخدا مه تو آروم کنم یا مرجان نکنم دگه گریه بچیمه سحی سالم از اتاق عمل بدر میشه 😢😢 مه:پس چری کسی خبری چیزی نمیده چری هیچ کس نیه یک چیزی بگه 😭😭 یک دم دیدوم در اتاق عمل وا شود و داکتر بیامد بیرون که همگی ما برفتیم به دوریو هارون:داکتر صاحب شمار بخدا یک چیز خوبی بگن 😔 داکتر:ببینید فعلان چند ساعت اینده بری ما خلی مهم عمل آقا سجاد موفقانه پیش رفت مرمی به نواحی مهم برخورد نکرده بود منتها چند ساعت آینده مهمه بری ما 😐 مراد:داکتر صاحب متین چیکار شود او خوبه😔

#چشمانش_عاشقم_کرد ❤️😍 #نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۳۸ «مهیا»💫 واقعاً ترس واقعی مه به ای چند روز تجربه کردوم ایکه هر دقیقه که متین دیر میاماد بالی مه ساعت ها می‌گذشت و از یک طرف دگه دخترا که هر روز بیشتر و بیشتر خودی بچه ها قهر دیشتن و هی میگفتم که هرکسی تونست از چیزی با خبر شود به همه بگه و مه راست راست برینا دروغ میگفتم که مه چیزی نمی‌فهمم واقعاً دگه توان هیچی ندیشتم خیلی خسته شودوم ساعت نگاه کردوم دم نماشومکی بود انالک متین هم میایه در خونه زنگ خورد فک کردوم متین اما دیدوم هلن هسته هلن آمد مرجان هم از پایین صدا کردوم که بیایه هر سه تا همی رغم بی گپ شیشته بودیم مه باور مه نمیشود اینا همو دوتایی هستن که یک جا بند نمیشودن آخر مه گفتم مه:اعععع دخترا نکن دگه چری ایرغم شیشتیم خوب یک چیزی بگن😔😐 تا مه ایته گفتم مرجان زد زیر گریه و گفت مرجان:از چی بگوم دگه از چی بگوم ازیکه هر روز از هم دورتر میریم فاصله بیشتر میگریم بگوم😭😭 مه:مرجان ایته نکوو دگه تور بخدا مرجان گریه نکووو هلن تو یک چیزی بگوو🥺🥺 هلن هم دیدوم اشک هایش سرازیر شود و گفت هلن:مه چی بگوم وقتی وضعیت خود مم همینه😭😢 هرچی سعی میکردوم هیچ کدومینا اروم کرده نمی‌تونستم آخر دگه طاقت نیاوردوم و بلند گفتم مه:مه میفهمووم دخترا🥺🗣 دخترا که تعجب کرده بودن به مه نگاه کردن و هلن گفت هلن:چی میفهمی🥺 مه:همه چیز😢 مرجان:مهیا واضح گپ بزن از چی همه‌ چیز میفهمی🥺😔 مه:بخدا دخترا میخواستم بگوم اما متین نگذیشت گفت نگوو نکه نمی‌خواستم ایقزر شما به اذیت ببینم😭😭 هلن:مهیا یک چیزی بگوو تو چی میفهمی🗣 دونه دونه مو به مو تموم قضیه برینا توضیح دادوم از او شبی که جلو مرجان تا گرفته بود تا شب عروسی تا تهدیدا تا تعقیب ها همگی چیز گفتم که دخترا انگار که سکته زده باشه مه:دخترا ... مرجان نگذیشت ادامه گپه خوو بگوم که جیغ کشیده گفت مرجان:مهیا ببند داری دروغ میگی داری دروغ میگی😭😭🗣 مه:دروغ نمیگوم بخدا دروغ نمیگوم عینه حقیقت 😭 مرجان:چری زود تر نگفتی به مااااااااااا هنننن چری زود تر نگفتی🗣😭 مرجان زانو زده رو زمین و شروع کرد به زدن خود خوو گریه کردن و که مه و هلن رفتیم سمتیو هلن:مرجان تور بخدا اروم باش 😭😰 مه:مرجان نکووو خوهری مه😭 مرجان مه به عقب تلنگ داده گفت مرجان:برو مهیا برو گمشو چند بار از تو پرسیدوم گفتم تو نمیفهمی گفتی نه نه نه 😭 هلن:مرجان به خود مسلط باش داری چیکار میکنی😖😣 مه:مرجان بخدا نمیتونستم گفته😭 مرجان از جاخو‌وو وخیست که تا رفت چیزی به سه صدای بلند فیر مرمی پخش شود و بعد سکوت مطلق........ «عرفان»💫 مه رفتم شرکت متین و سجادینا قرار شود از ای به بعد خودی هم بیایم از شرکت خودی هم حرکت کردیم سمت خونه تا رسیدیم هر سه تا ما ته کوچه بودیم هنوز نرفته بودیم که گوشی مه زنگ امد که او دوتا با شنیدن صدا گوشی مه به جاخوو ایستادن بله خودیو بود مه:خودیونه😒 متین:جواب بده😐 سجاد:ببینیم چی میگه😕😕 اوکی کردوم و گفتم مه:بله بی ناموس بی شرف چی مایی از جون ما هله ده دگه تو خسته نشودی📞😡 _هههههه میفهمی امدوم سورپرایز خووو به تو نشون دم خیلی منتظر ای صحنه بودوم ازیکه هالی همگی شما پیش همیم گفتم باشه سورپرایز خوو نشون دم📞 صدا چون رو بلندگووو بود سجاد گفت سجاد:ببند مرتکه خر تو فقط گپه مفت بلدی📞 متین:تو خلی مردی خود خووو نشون ده با قاله قلبه ها خود خوو قایم نکوو مثل موش📞 یک جیغی ته گوشوم کشید که یک لحظه فک کردوم کر شودوم _دهن ها خووو ببندین توله‌....خلی مشتاق دیدار منم به عقب برگردیم📞 تا ایرغم گفت هر سه تا ما به عقب برگشتیم تا به عقب برگشتیم چهره وحشیو جلو‌ چیشما ما نقش بست که فقط آخرین چیزی که شنیدوم ای بود که گفت _ایهم سورپرایز الیاس فراهی 😅😅 و سه مرمی شلیک شود اولی به متین دومی به سجاد و آخری هم خودوم و دگه تاریکی مطلق......