ar
Feedback
حرف دل

حرف دل

الذهاب إلى القناة على Telegram

منو شناختی من همون دختر روزهای سختم هنر من نوشتن صدای زنان هس بلند بخندید باید ب صدایمان عادت کنن شما عزیزان میتوانید دلنوشته های سحرعمری رااز این آدرس مشاهده کنید تاریخ تولد کانال 1399/10/25 لینک ورود ب کانال حرف دل👇👇 @Shbzq

إظهار المزيد
923
المشتركون
-224 ساعات
-37 أيام
-630 أيام
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+56
في 4 قنوات
يونيو '26
+53
في 5 قنوات
Get PRO
مايو '26
+49
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+93
في 4 قنوات
Get PRO
مارس '26
+71
في 4 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+60
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '26
+51
في 5 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+62
في 4 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+47
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+42
في 7 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+58
في 6 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+42
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+42
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+55
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '25
+50
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+70
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '25
+60
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+56
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '25
+66
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+75
في 4 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+69
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+76
في 3 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+58
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+63
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+68
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+47
في 7 قنوات
Get PRO
مايو '24
+62
في 6 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+62
في 4 قنوات
Get PRO
مارس '24
+66
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+84
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '24
+115
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+84
في 2 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+93
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+59
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+100
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+105
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+95
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+111
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+77
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+91
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+90
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+96
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+110
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+96
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+42
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+20
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+39
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '220
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '220
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '220
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+3
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+17
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+32
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+31
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+13
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+24
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+32
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+35
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+64
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+20
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+25
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '210
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+212
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
27 يوليو0
26 يوليو+1
25 يوليو+2
24 يوليو+2
23 يوليو+3
22 يوليو0
21 يوليو0
20 يوليو+4
19 يوليو+2
18 يوليو0
17 يوليو+2
16 يوليو0
15 يوليو+2
14 يوليو+1
13 يوليو+1
12 يوليو+3
11 يوليو+5
10 يوليو+2
09 يوليو+5
08 يوليو0
07 يوليو+5
06 يوليو+2
05 يوليو+4
04 يوليو+5
03 يوليو+2
02 يوليو+2
01 يوليو+1
منشورات القناة
+3

2
ری اکشن کم باشه شب رمان نشرنمیکنم
18
3
منتظر رمان بعدی مان باااشید عزیزان ممنونم از اونایکه همیشه همراه ما هستند @Shbzq حرف دل
41
4
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۱۰۶ #۴‌سال‌بعد ظهیر: سلوی سلوی بیا دختر خو ببر نر دیونه کرد از سوال پرسیده 😩😩 خندیده خندیده دستا خو شوشتم و از آشپزخانه بیرون شدم رفتم به سالون طرف ظهیر و سُها دیدم که ظهیر ته رو‌خو‌گریه میکرد هی 😂 مه:چکارشده باز😂 ظهیر:بگو چکارنشده سر مر‌ بچورید‌ دختر تو از سوال پیچ کرده😩 مه:چکار کردی دخترمه؟😂 سها:هیچ‌کار🤭 ظهیر:باز میگه هیچ‌کار😒 سها:خوب عک سوالی پرسیدم بابایی🤭 ظهیر:یکی بود؟😒 یک مسابقه سی سوال تیار کرد ای تلویزیون کی خرید چری بخریدن چری به دیوار زدن چری مادر مه مقبوله چری مه خوهر ندارم چری ظهیر ایته خاکبسره😩😩 با دیدن ای وضعیت ظهیر زدم زیر خنده واقعا قیافه و رفتاریو آدم وادار به خندیدن میکرد😂😂😂 ظهیر هم که بیخی کفری شده بود از دست مه و سها ایستاد شد رو بمه گفت ظهیر:بخند بخند خودتو که حالی ایله کردی رد مه دختر تو بلا جونم شده 😒 مه:همیته خوبه مگری جایگزینی میدیشتم بلاخره یانه😂 ظهیر: یک روزی از دست شما سر به کوه و دشت و بیابون میگذارم میجم😒 مه: مجنون میشی😂 ظهیر:نه لیلی میشم😒 بعدم بدون کدام گپی رفت به اتاق خواب ما با رفتن یو مه و سها شروع کردیم به خندیدن که از اتاق صداخو برسوند بازم😂 ظهیر:نخندین که جدی میرم مه:باشه خونسرد باش😂 سها:مامانی تو خیلی خوشتیپی قشنگی حیف تو به بابایی🤭🤭 ظهیر:سها😐 سها:دلوخ گفتم🤭🤭 بعدم سها از زیر دست و پا ظهیر فرار کرده رفت به اتاق خو 😂 مه موندم و ظهیر عصبانی😂 ظهیر:خب دختر خوهم پور کدی😒 مه:بچه خورد واقعیت گفت بدیدی همو هم می‌فهمه مه مقبولتری یم 😂🙂‍↔️ ظهیر:حیف شدی😐 مه:بیزو که حیف شدم😂 ظهیر هم لبا لکتو دوباره برفت به اتاق خواب و مم رفتم آشپز خانه کلونگ شدم با فکر به اتفاقات چند لحظه پیش لبخندی نشست رو لبامه و خدا ر شکر کردم بخاطر زندگی خوش و آروم خو در کل ۵ و نیم سال از ازدواج مه و ظهیر گذشته و خدا بما سها ر داد سها کپی خودمه شده و اصلا شباهتی به ظهیر نداره از چهره اما اخلاقا کپی ظهیر بود مغرور و در عین حال مهربون و دوست داشتنی واقعا خدا ر هزاران بار شکر میکنم بخاطر داشتن ظهیر و سها در کنار خو شاید دست تقدیر میخواست تا او همه زجر و رنج بکشم تا بعدیو شیرینی صبر خو بچشم شاید تقدیر بوده تا اولاد اول ما از دنیا بره و به چندماه یک تحول کوچکی به زندگی ما بیایه اما دوباره با کمک اطرافیان خو بتونم زندگی خو از نو شروع کنم هیچوقت تقدیر خو انسان نمیدانه که چی منتظر یو هست و چی اتفاق قراره بیفته اما همیشه ایر میفهمم که خدا همه چیز به وقت یو چیده و هیچوقت در حق بنده خو ظلم و ستمی نمیکنه مثل همو شعر که میگه (گر نگهدار من آنست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد) #پایان......🖤🎶
40
5
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۱۰۵ ظهیر:😒😒مردم آزار مه:به جان تو اقزر کیف میده تور بعذاب میکنم چهره تو دیدنی شده بود🤣🤣🤣🤣🤣 ظهیر:ها دگ سوختا خو خالی می‌کنی رصد عمه تو خوردم نه😒 مه:ها پس رصد عطیه ر تو خوردی ایته شیر سوخته شده 😂 ظهیر: خدا تور هدایت کنه زن😂 مه:مه هدایت شم باز کی تور بعذاب کنه😂 ظهیر:هیچکس دگ باز یک نفسک ارومی میکشم 😮‍💨 مه:ولی ای ارمون مگری بدل ت بمونه😂 ظهیر:میفهمم😪 مه:خدا بتو‌صبری بده😂همسرجان😂 ظهیر:نه والا رفتارها سلما روتو هم تاثیر گذاشته😂 مه:سلما پدر منه او که باشه روانی میشی 😂اینا که مه بعذاب میکنم که چیزی نیه😂 ظهیر:پس خوهرا یکی از یکه دگ بلا ترین😂 مه:برو سرخورم از هفتاد و دو جا بشکن که نصیب ت شدم🙂‍↔️ ظهیر:خوبه آنی رفتم که بشکنم😂 کی فکریو میکرد یک روزی دوباره ظهیر ببخشم و فرصت دوباره بدم به هردوتاما و زندگی خو نجات دم بعد او همه کارها ظهیر قطعا هرکس جا مه میبود دگ حتی قبول نمیکرد و مستقیم طلاق میگرفت اما مه چون عاشق ظهیر بودم بازم چشم بستم رو تمام کارا و اشتباهات گذشته یو پا گذاشتم رو گذشته و پنجره جدیدی رو به زندگی خو وا کردم تا هردوتاما فرصتی داشته باشیم بخاطر گذشتاندن زندگی خو از نو اصلا یادی از گذشته هم نمیکنم یا هی به رخ ظهیر بیارم اصلا نمام بیشتر از ای غرور و شخصیت مرد زندگی خو خدشه دار کنم ظهیر برفت به اتاق تا خاو شه جمعه بود و تعطیلی مم تلویزیون می‌دیدم و شکر خدا ر میکردم که زندگی مه دوباره سرپا شد از هم نپاشید و باعث نشد تا دشمن شاد شیم خدایا سپاسگزارم،  که همه نیروهای لازم برای پیروزی و خوشبختی، در درونم نهادی...  مهربانا، فقط بایدخودم تصمیم بگیرم،  تغییر کنم تا خودم نخواهم حتی تو هم‌تغییری در زندگی ام به وجود نخواهی آورد. وهیچ کس وهیچ چیز دیگر زندگی مرا عوض نمیکند. اکنون بر میگزینم که خود را از دیدگاه کائنات بنگرم: عالی و کامل و تمام عیار. امروز یک روز شادوعالیست و همه چیز به ترتیب درست الهی پیش میرود. شادیها به سمت من در حرکتند.🙂🫀
25
6
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۱۰۴ عروسی سلیم و اسرا هم گذشت به ای ۲ ماه به بهترین نحو ممکن برگذار شد گرچه دل خوشی از اسرا ندیشتم اما بخاطر سلیم تمام تلاش خو کردم تا چیزی کم و کسری نباشه بشرا و ویدا هم نمزاد دار کردن بشرا به فرانسه و ویدا هم به آلمان زن کاکا مه دادن به قوما خودخو بشرا ر ب بچه خاله یو دادن ویدا رم به بچه مامایو راستی مرسل و سعید هم نمزاد شدن گفتم که نگاه ها مشکوک مشکوک به هم داشتن😂 سر رفتن نا که شد سعید به مادر مه گفت مادر مه هم به خاله مه و به ای ترتیب ای دوتا هم نمزاد شدن موند یکه گک سلما😂 ولی همیشه میگم انشاالله یک همسر خوب و برگزیده ای نصیب سلما چون لیاقت یو هست درسته شوخ طبع و شاده اما خیلی دل پاک و بی ریایی داره پا به پا مه همونجی اوهم رنج برد و با ای که خودیو هم روحیه درستی نداشت اما همیشه سعی میکرد تا بخاطر مه بازم خودخو شاد بگیره و سر به سرم میگدیشت کاری میکرد بخندم و غمگین نباشم🥲 بعدم که کمک کرد تصمیم درست به زندگی خو بگیرم و فرصت دگ به ظهیر بدم ظهیر:باز که به فکری سلوی خانم مه:هومم به فکر سلما بودم ظهیر:چی شده سلما ر مه:چیزی نی فقط به ای فکر بودم که خدا به اوهم یک همسفر و همسر دین دار و باخدایی نصیب شه چون لیاقتیو داره ظهیر:واقعا هم سلما خیلی دختر خوب و با درکی یه مه توقع نداشتم گپا مه گوش کنه گفتم شاید توهم مقابل مه گارد بگیره و تحویل نگیره اما برعکس تصورات مه تمام گپا مه گوش کرد و باعث شد حالی کنار مه باشی مه:هومم واقعا از خدا مام یک همسر خوبی نصیب یو شه ظهیر:مثل مه؟😎 مه:تو خوبی؟😂 ظهیر:نیوم؟🫤 مه:نه کی گفته تو خوبی😂 ظهیر:خوب نیوم؟🫤 مه:خوب نه عالی ای😂 ظهیر: دیونه 😂 مه:دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید 😂🤷🏻‍♀️ اگر دیونه نمی‌بودم که تو شو مه نبودی😂 ظهیر:حالی ای تعریف بود ید تخریب ؟🫤😂 مه: هر کدوم که خوش داری😂 ظهیر: تور خوش دارم😁 مه:حیف شد 😕 ظهیر: چری حیف؟ مه:چون مه تور خوش ندارم🤷🏻‍♀️ ظهیر:دروغک😁 مه:نه راستک😕 ظهیر:شوخی‌میکنی دگ ن؟😐 مه:نه😔 ظهیر:بعذاب می‌کنی باز؟😕 مه:ها😂😂😂 ظهیر:😶😶😶 مه:چکارشد حمالی که خوب شیرین زبونی میکردی چری چوپ شدی😂 ظهیر:برو دگ گپ نزنی خودی مه😒 مه:بیا قهر نکو هرکی قهر کنه شو‌مایه😂
17
7
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۱۰۳ مه:ظهیر ظهیر:جان مه:واقعا پشیمونی یعنی واقعا تغییر کردی ظهیر:حالی هرچی که مه بگم شاید باور نکنی اما به مرور زمان متوجه میشی مه:باشه دگ چیزی نگفتم و رسیدیم بخونه از موتر پیاده شدم احساس عجیبی دیشتم از ای که بعد از گذشت ۶ ماه دوباره آمدم بخونه خو یک رقم احساسی دیشتم دم سالون طبق خو رسیدم ظهیر دروازه وا کرد رو بمه گفت ظهیر:خوش آمدی بخونه خو خانم جان بعدم دست مر گرفته برد داخل با دیدن خونه که جم و جور بود تعجب کردم 😅 ظهیر:چری میخندی مه:به زمان نبودنم خوب کاری شدی خونه ایشته جم و جوره مه تصور یک خونه انتحاری شده دیشتم😂 ظهیر:والا کار مه نیه خشو جان تو و دخترا ای کار کردن وگرنه که همو خونه انتحاری شده تصورات ت بود😅 مه:میگم که تو تنبلی و عرضه ایته کارا نداری😂 ظهیر:مه عرضه ندارم ها؟😐 صبر که حالی نشون تو بدم😁 با تمام شدن گپ خو حمله کرد طرف مه و شروع کرد به قلقک دادن مه هرچی تقلا میکردم خودخو از دست یو خطا دم نمیگدیشت و بدتر قلقک میداد صدا خنده مه به کل خونه پیچیده بود مه:نکن ظهیر😂😂😂 ظهیر:مه عرضه ندارم ها؟ ولی تونستم تور بخندونم😁 مه:بسه دگ‌ قلقک نده😂😂 ظهیر:ولی صدا خنده هاتو 🫠 میفهمی چی قدر دلتنگ صدا خنده هاتو بودم🥲 مه:حق تو بود😒 ظهیر:میفهمم🙂 مه:خوب که پس میفهمی وخز که برم خاو شم مه خاو دارم😂 ظهیر:بی احساس بی حوصله😂 مه:همینه که هست 🙂‍↔️ ظهیر:اکتایو نگاه😂 خنده ای کرده وخستم رفتم طرف اتاق خواب و بعد از کشیدن حجاب خو و پوشیدن لباسها راحتی خو موها خو شونه ای زدم خواستم سرخو بگذارم که ظهیر هم آمد داخل اتاق ظهیر:بی شو خو ماستی خاو شی؟ مه:ها😐 ظهیر:اما وقتی تو نباشی مه میستم تا بیایی 🥲 مه: تو تونی مه منم ای فرق مانه😂🤷🏻‍♀️ ظهیر:زبونی یه یا فرفرکی ۲ دیقه چوپ نمیکنی😐😂 مه:آزی بعد جذر تور میکشم خدی مه خور بگیری🙂‍↔️ ظهیر:🫡🫡 مه:آفرین حالی هم بیا خاو شو گپ نزن 🤭🤭 ××××××××××××××××× #۲ماه‌بعد ۲ ماه از برگشتن مه بخونه خودم گذشته رفتار مه و ظهیر هم خیلی صمیمی شده در حدی که ظهیر به ای دوماه آزار دادم تا کمی تلافی کنم مم😂 ولی طفلک اصلا به روخو نمی‌آورد 😂 مم ظلم کرده راهی بودم حقیو بود🤷🏻‍♀️😂
15
8
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۱۰۲ مه: مادر 🥹 مادر:جان دخترمه تور بخدا سپردم ای بار قدر زندگی خو بدونین هردونفر هزار تا حسرت زندگی شما ر دارن خودخو دشمن شاد نکنین😓 از بغل مادرخو بیرون شدم و طرف امید روزها سخت خو یعنی سلما رفتم اوهم بغض کرده بود اما گریه نمی‌کرد همیشه سلما از مه قوی تر و بهتر بود هیچوقت ب جمع گریه نمی‌کرد با خنده همه چیز تیر میکرد بر عکس مه سلما:میری دگ بخیر همم؟🥹 مه:سلما🥹 سلما:گریه نکنی که مر خنده میگیره🥹😂 مه:سلما بابت ای چندماه و تمام گپا امیدوار کننده و دلگرم کننده تو تشکر نمی‌فهمم اگر تو نبودی حالی زندگی مه به چی حالت میبود🥹 سلما: ولی آخر رسیدی به ظهیر خو🥹😂 مه:هنوز که میگی😂 سلما:یک خواهر که بیشتر ندارم 😉 سعید:یله کو دگ یکه که خوهر تو نیه😐 سلما:بگیر بمی هم مگری حسودی کنه😒 سلما و سعید همیشه با هم جنگ دیشتن گپ زدن عادی ازونا جنگ بود فقط بگی بچه رد هم باشن😂🤦🏻‍♀️ با سعید و سلیم و آقاجان خوهم خداحافظی کردم و با پوشیدن حجاب خو و کمی وسایلی که دیشتم خداحافظی کرده از خونه بیرون شدیم کاکا مه اینا با حاجی بابا به موتر خو رفتن مه و ظهیر هم به موتر ظهیر سوار شدیم ظهیر:خوب خانم ظالم حالی یک بوسی نمیدی به شو جذاب خو؟😁 مه:خوش خنده شدی😐 ظهیر:ایته زن مقبولی دارم مگری خوش خنده شم😁 مه:نظر میشی باز😐 ظهیر:خیره باز بمه تخم مرغ چیش بگیر 😁 مه:😒 ظهیر:چری باز به قیافه ای😂 مه:مای بتو برقصم 😒 ظهیر:اگر برقصی که عالی میشه😁 مه:پر رو😒 ظهیر تک خنده ای کرد و موتر روشن کرد دست برد آهنگ هم پلی کرد دست مرم گرفت حرکت کرد طرف خونه خودیو هم همراه با آهنگ هی لبخونی میکرد آهنگ شادی نبود اما خیلی عاشقانه و احساسی بود کم بود مر گریه بگیره [پنهان نکن آن روی ماهت را به دلتنگی دچارم تا نیایی بی‌قرارم شاید ندانی که شدم رسوا هم این دنیا هم آن دنیا بیا در انتظارم زیباترین رویای من ،این سینه شد زندان غم بیا زمستان شده قلبم از دوریت عشق چه بگویم گفتم برایت جان میدهم من همچنان هستم رو حرفم 🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶 تو نقطه پایان این جمله ای که عشقت غم ناتمام من است تو چشم و چراغ همین خونه ای تو برگردی دنیا به کام من است زیباترین رویای من این سینه شد زندان غم بیا زمستان شده قلبم از دوریت عشق چه بگویم گفتم برایت جان میدهم من همچنان هستم رو حرفم] با خلاص شدن آهنگ روخو طرف ظهیر دور داده گفتم مه:از ای آهنگ غمگین تر پیدا نکردی بگذاری مر‌گریه گریفت😒 ظهیر:به ای ۶ ماه روز و شاو همی خوندن به یاد تو گوش می‌کشیدم حالی ام گدیشتم مه گپا دل مر‌ بفهمی
15
9
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۱۰۱ #ظهیر با جیغ سلما دست از زدن عثمان کشیدم روخو دور دادم که با دیدن سلوی نفهمیدم چیرقم خودخو بالاسریو رسوندم سلما هی گریه میکرد همگی هم با شوک میدیدن مه:چکارشد سلما چری سلوی بیهوشه سلما:نمی‌فهمم نمی‌فهمم فقط یکدفعه ای ضوف کرد😭 کم کم همگی انگار بخو آمدن ماما سلوی آمدن بالاسر سلوی فیصل:کمی بالاسریو خلوت کنین هوا برسه بریو شاید فشاریو افت کرده سلما برو یک پیاله عاو بیار سلما:باشه🥹 سلما رفت و با پیاله عاو آمد داد دست ماماخو اوناهم کمی عاو پاشیدن ته رو سلما نبض یو هم گرفتن گفتن فشاریو پایین آمده بعد از ۱۰ دقیقه ای کم کم چشما خو وا کرد سلوی مم تونستم نفس راحتی بکشم اوف خدایا قلبم نمیزد فکر میکردم سلوی:ظهیر🥹 مه:جان سلوی:لطفاً جنگ نکو🥹 مه:باشه جنگ نمیکنم تشویش نکو سلما دست سلوی ر گرفت کمک کرد بشینه چشمم افتاد به عثمان که خون گوشه لب و دماغ خو پاک میکرد طرف سلوی هم میدید ، سلوی هم که وقتی کمی حالیو بهتر شد رو به عثمان کرده گفت سلوی:ببینین بچه ماماجان نمی‌فهمم شما چری دست از سر مه و زندگی مه ور نمیدارین اما ایر بفهمین که انتخاب خودم بوده که دوباره به ظهیر فرصت بدم هیچ اجباری در میان نبوده هیچ وعده ای هم مر خام نساخته خوشحال میشم دگ به زندگی مه مداخله نکنین عثمان:اما سلوی فیصل:بس کن عثمان نشنیدی سلوی چی گفت هرچی بوده بین زن و شوهر بوده به توهم هیچ ربطی نداره که پادرمیانی می‌کنی بسه عثمان که بی حد عصبانی بود چیزی نگفت و از سالون بیرون شد عمران برار یو هم رفت دنبال یو و اما پدر و مادر عثمان شرمنده طرف همگی میدیدن و معذرت خواهی میکردن چی فکر میکردیم و چی شد مه گفتم امشو چقدر خوب بگذره اما خبر نداشتم که با آمدم عثمان بلا میشه دگ کسی چیزی نگفت و همگی چوپ بودن بلاخره ای سکوت حاجی بابا شکستن رو به کاکا سمیع گفتن حاجی بابا:خو بچه مه دگ کینه کدورتی هم بین هیچکدام شما نیه آشتی کردین باهم ای دوتا جوان هم خبط و خطا کردن حالی پشیمونن گپی بود تیر شد اگه اجازه تو باشه کم کم بریم سلوی هم بره سر خونه زندگی خو کاکا سمیع:مه گپی ندارم حاجی آقا خوشی دختر مه خوشی منه فقط ای که ای بار هم دختر خو دست ظهیر میسپرم امیدوارم باز مر پشیمون نکنه مه:دلجم باشین کاکاجان ای بار کاری نمیکنم که شمار ناراحت کنم کاکا سمیع:امیدوارم مه:بریم سلوی خانم؟ #سلوی ظهیر:بریم سلوی خانم ؟ طرف تمام خانواده خو دیدم مادر خو سلما سعید و سلیم و آقاجان با بغض طرف دونه دونه دیدم کمی سخت بود بمه که بازم با ای ۶ ماه خو گرفته بودم با اونا
17
10
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۱۰۰ همه چیز عالی بود غذا خورده شد جمع‌دوباره صمیمی شده بود عین قدیم میگفتن میخندیدن و شاد بودن مه و سلما میوه بردیم و همگی مشغول میوه‌خوردن بودن تا ای که زنگ اف اف صدا کرد سهیل رفت جواب داد آمد سلما:کی بود سهیلا؟😂 سلما همیشه به سهیل سهیلا می‌گفت خاطری اور‌بعذاب کنه😂 سهیل:نشناختم گفت عثمانم با شنیدن اسم عثمان یک ترسی به دلم افتاد نمی‌فهمم چری اما ترسیدم از ای که باز کاری نکنه ای جمع خوشحال ناراحت و عصبانی بسازه سلما که فکر کنم از حالت و رنگ چهره مه متوجه شد خوب‌نیوم مر‌ گوشه کرد گفت سلما:چکاره خوبی؟ مه:میترسم سلما سلما:از چی مه:از ای که عثمان کدام کاری نکنه ای جمع باز از هم بپاشه🥺 سلما:هیچ غلطی نمیتونه بکنه آروم باش کاری نشده مه:سلما 🥺 سلما:میگم آروم باش کاری نشده بیا که بریم سالون سلما دست مر‌ گرفته برد به سالون که همو لحظه دروازه سالون وا شد ماما مه و خانم نا و عثمان و عمران داخل آمدن با دیدن جمعیت کمی جاخوردن اما او ۳ نفر غیر عثمان با همگی احوالپرسی کردن تنها عثمان بود که با خشم طرف ظهیر میدید و هر لحظه رنگ چهره یو سرخ تر میشد عثمان:باز با چی وعده سلوی ر خام کردی؟😡 همگی با تعجب طرفیو میدیدن ولی تنها ظهیر بود که خنثی طرفیو میدید ظهیر: تا جایی که خبرم سلوی زن منه و باید کنار شوهر خو‌باشه همیرقم نیه عثمان خان؟ عثمان:زن ؟😏 کدو زن ؟ تویی که خیانت کردی باید اعدام میشدی نه که بخو راست راست بگردی و دوباره بیایی سراغ به اصطلاح زن خو😏 ظهیر:فکر کنم تو از قانون خارج گپ‌میزنی بعدم هر اتفاقی بوده بین ما زن و شوهر بوده بتوهم هیچ ربطی نداره مه ای که ای وسط هردم نفسم تنگ تر میشد که می‌دیدم بحث اینا بالاتر میگیره تمام جمع هم نظاره گر بحث اینا بودن تا ای که از‌اخر حاجی بابا صدا خو بلند کرده هردوتا ر مخاطب قرار داده گفتن حاجی بابا:بس کنین دگ خجالت بکشین هردو تا شما ای چی وضعیته😡 عثمان:احترام شما واجب اما مه نمیتونم ای وضعیت تحمل کنم حاجی بابا:به چی عنوان جوان؟ عثمان:به عنوان کسی که سلوی ر دوست داره و نمایه که زندگی یو‌ با ای آدم خیانتکار تباه شه به محض خلاص شدن گپ‌عثمان ای ظهیر بود که مثل ببر زخمی حمله ور شد طرف عثمان و شروع کرد به کشت زدن وقتی ای صحنه ر دیدم دگ نفهمیدم مر‌چیکار شد تا بسته شدن چشمامه فقط صحنه مشت زدن ها ظهیر دیدم و بعدم سیاهی مطلق
16
11
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۹۹ سلما:بگیر پتنوس چای ببر ته روخو گریه نکن😂 مه: مه ببرم؟😐 سلما:نه میگم حالی عمه عطیه بیایه ببره😐 مه:مه نمیتونم چپه میشه از پیشم سلما:البع خورتککی تو که چپه شه 😐بگیر انّه بازی نکن ببر مه:اوف از دست تو سلما😣 سلما:مرض فقط مایه به جنگ بره 😂بابا پیش ظهیر خو‌میری ظهیرررر عشق خو😂 مه:😒😒😒هیچی یله ندی رد همی گپه سلما:خوش دارم تور بعذاب کنم مزه میده😂 پتنوس چای با هزار دل نا دل وردیشتم و با بسم الله زیر لب گفته رفتم سالون تا رسیدن به سالون سرم پایین بود وقتی سالون رسیدم سر خو بالا کردم اولین نفر با ظهیر چشم‌به چشم‌شدم که لبخند میزد طرفم مم بدون کدام عکس العملی رفتم پیش حاجی بابا که چای تعارف کنم دونه دونه به همگی چای تعارف کردم رسیدم به ظهیر چیزی نگفتم فقط پتنوس پیش گرفتم پیشیو اوهم صداخو آهسته کرد رقمی که فقط مه بشنوم گفت ظهیر:نمای بگی بفرمایند😁 مه:میل دیشته باشی ورمیداری ظهیر:میل دارم ولی دلم مایه بازم از زبون تو‌ بشنوم شیرین زبونی های سیکو😒😂 آدم شده😂 چی قرتی بازیا دلم مایه از زبون ت بشنوم😂 کوشش کردم خنده خو کنترل کنم تا پررو نشه باز مه:دستا مه فلج شد ورمیداری یانه ظهیر:ظالم نمیگی بفرمایند مه:گفتم که میل دیشته باشی ورمیداری ندیشته باشی هیچی ظهیر:ظالم شدی ☹️ مه:همیته خوبه حالی ورمیداری یا ببرم فکر کنم به ذوق ظهیر خورد که لبا لکتو پیاله چای وردیشت مم ک دگ خوشحال که خوب جزا یو‌دادم رفتم پهلو سلما شیشتم سلما:چی گفتی که لبا ظهیر تو لکتو شد؟😂 مه:سلما باز شروع نکو به جمع😐 سلما:باشه😂 دگ چیزی نگفتم و بیشتر شنونده گپا جمع‌بودم نگاه ها ظهیر هم حس‌میکردم ولی نگاه نمیکردم طرفیو تا خوب‌ادب شه 😂 به گفته خودیو خوب ظالم شدم😂 از فکر خودم مر خنده گرفت به چی‌چیزا فکر میکنم😂🤦🏻‍♀ از بستی که سلما همیته گپا‌میگه مرم دیونه کرده😂 چندی بعد آقاجان و سلیم و سعید هم آمدن و همگی باهم احوالپرسی کردن ظهیر هم دست آقاجان بوسید و با سلیم بغل کشی کرد و اما سعید که مثل قاتل ها طرف ظهیر میدید 😂😐 ولی کم کم بهتر شد چون ایر از اخما وا‌شده یو میشد فهمید 😂
16
12
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۹۸ مه:آماده شو بیا پایین هرجا باشن حالی میرسن دگ سلما:برو لالا مهم تونی ما ظهیری نداریم منتظر ما باشه🥲😂 مه:هیییی خدا کشتی مر اصن دگ پیش تو اسمیو نمی‌برم😣😂 سلما:کار بجایی می‌کنی فرزندم😁 چیزی به جواب سلما نگفتم و از اتاق بیرون شدم رفتم پایین هنوز نیامده بودن ساعت ۶ و نیم بود مادر مم آماده شده بودن به سالون بودن مادر:کوکی سلما مه:آماده میشد مادر:از همودم آماده نشده؟😕 مه:موها مر‌ بافت اگر نی آماده میشد مادر:خوووووو در همی لحظه بود که سلما هم از پله ها پایین شد آمد سلما: چطور شدم ؟😎 میفهمی خیلی جذابم لطفاً غش نکنین😎 مادر:باز ای دیونه شد😂 سلما:خیر ببینیم اصلا مر شرمنده نکنین با ای ابراز محبت ها خو مه نمیتونم هضم کنم آخه😕 مادر:گناه داری باز😂 سلما:نه ایته بدتر گناه دارم😕 تا مادر مه خواستن جواب سلما ر بدن مه اف اف زنگ خورد و دست و دل مم مثل درخت بید به لرزه شد مه:بابیلا بیامدن سلما:آدم خور که نیین ریلکس باش😂 مه:جا مه نی بفهمی چی میگم😣 سلما:آروم باش دگ اینا همو آدما قدیمن تم سلوی سابق هیو تغییر نکرده تامام گپ مه نا تکمیل موند چون با ورود حاجی بابا به خونه سر خو پایین انداختم و رفتم به احوالپرسی با همگی احوالپرسی کردم درست مثل سابق مثل قدیم که دل بی کینه داشتم موند ظهیر سرم پایین بود سلام دادم ظهیر:سلام به روی ماه شما مه:خوش آمدی ظهیر:بله که خوش آمدم 😁 بدل خو نگفتم نموری از شادی 😐😂 ولی به ظاهر چیزی نگفتم و رفتم دوباره به آشپزخانه که با سلما پذیرایی کنیم سلما:چکارشد سالمی سکته ای چیزی ک‌ نکردی؟😂 مه:ای مرض 😐 سلما:نه میبینم که تیاری شکر دیدن کردین ظهیر خو قلب شما تالاپ تولوپ میکنه؟😂 مه:چوپ شو حالی کسی میشنوه 😑 سلما:خو شوتونه دگ بیگونه ک نیه بشنون 😂 مه:سلماااا😣
16
13
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۹۷ سلما:چری هنوز چیزی نپوشیدی؟ مه:چی بپوشم بنظرتو ؟ هرچی لباس ورمیدارم مقبول نیه با ای گپم سلما بشیشت رو‌ زمین و‌شروع کرد به خندیدن😐 مه:چکارشد تور‌باز؟😐 سلما:خدای مردم از ای گپ تو 🤣🤣🤣 مه:که چری چی گفتم گپ خنده داری ک نگفتم😐 سلما:یک رقم با استرس گفتی 😂 که روز نکاح خو همقزر استرس ندیشتی بابا ای همو ظهیره ک ۱ و‌نیم سال خدی یو زندگی کردی استرس چی ر داری دگ ؟😂 مه:دیونه نشی تو خب دست خودم نیه چکار کنم 😣 سلما:بسپرش به من 😌 سلما برفت سر الماری و متفکر طرف لباسها میدید خدا بخیر کنه ایته که ای طرف لباسها میبینه از مم سخت پسند تره سلما:کو بیا اینجی 🤔 مه: چی میگی سلما:بنظر مه امشو همی تونیک سفید خو که نقش پر ها سیاهی داره با شال و شلوار سیاه خو بپوش عالی میشه هم ساده و در عین حال شیک و زیبا 😌 مه:عه اینار چری م ندیده بودم😐 سلما:ایته چشما‌پیاله خدا بتو داده پس کجا ر میبینی آها چ سوالیه م میپرسم خب معلومه جواب تو باز ظهیره😐😂 مه:خدایی همو بدبخت هیچی رد یو یله نمیدی تو 😂 سلما:گپ نزن بگیر بپوش خوهر مر برده مایی دوست یو‌ باشم😏 مه:حسودک خوهرخو😁تو جاخو داری او جاخو سلما:بلی ها بلی ها میفهمم✋🏻 لباسها از دست سلما گرفتم و پوشیدم شال خو بسر خو کردم که باز صدا سلما بالا شد سلما:کجا همیته ساده ک نمیشه مه: از چی؟😕 سلما:موهاتور میگم بیا ک یک مدلی بزنم ایته مثل حاجی بی بی گرفتی فرق خو واکردی 😂 مه:خدا تور هدایت کنه همو بی بی جان چیقدر تور ماین باز تو چی میگی 😂 سلما:چی گفتم آنه😂 سلما مر رو چوکی میز آرایش شوند و مشغول موها مه شد از دو طرف سر مه از جلو‌‌ رو‌بافت کرد پشت سر هم همگی دم اسبی بلند بسته کرد کمی کرم زد به پوست مه و با یک ریمل و خط چشم و برق لب کمرنگ صورتی دست از سر مه وردیشت بعد از چندماه آرایش میکردم و خودخو آراسته کرده بودم واقعا پشت ای چهره شاد خو دیق شده بودم پشت ای چهره سرزنده و شاداب خو که هیچ غم و اندوهی اثری در او نبود 🥲 سلما:میفهمم دست مه خورده ب سر کله تو ایته مقبول شدی از دل نمیشی ای بر بیایی از دم آینه اما باید بگم مم مام حاضر شم حاله درسته من ظهیری ندارم ولی دل ک‌دارم😂✋🏻 مه:ای زبون نمیدیشتی چیکار میکردی؟😂 سلما:زندگی 😂
15
14
#اغاز‌کن‌بی‌من🖤🙂‍↕️ #ساینا‌آوا #پارت‌۹۶ #سلوی از صبح که وخستم یک رقم استرسی دارم از خاطر روبرو شدن با ظهیر و خانواده کاکا خو بعد از چندین ماه وقتی آقاجان مه و سلیم هم از تصمیم مه باخبر شدن خوش شدن اما تنها کسی که از خونه ما ناراضی بود سعید بود بر ای عقیده بود که ظهیر که ذات بدی داره همیشه ذات یو‌بده و نمیتونه تغییر کنه و ممکنه دوباره کارا گذشته خو تکرار کنه فقط ای وسط او بود که ناراحت و ناراضی بود ک با گپا‌ آقاجان مه اوهم کوتاه آمد و چوپ کرد امشو هم قراره حاجی بابا و بی بی جان مم خدی خانواده کاکا ظاهر بیاین همی خاطر از صبح مادر مه خدی سلمل کلونگ بودن به خاطر غذا شب مم گاهی گوشه‌کنار کارا می‌گرفتم خودی نا اما بیشتر سلما کار میکرد نمیگذاشت مه کار کنم سلما:یک امروز بشین مه خودم کارا میکنم بخاطر رفتن تو 😂 مه:ای قدر خوشحالی از رفتن مه؟ سلما:ها چون مام تورم خوشحال ببینم خوشبخت ببینم خیلی خواسته زیادیه؟ مه:نه 🥹 چری ای قدر خوب و دل پاکی تو از خدا مام یک همسر خوب و دین داری نصیب تو کنه سلما:هی منتظر بودم اخریو بگی مثل ظهیر 🤣🤦🏻‍♀️که خداراشکر نگفتی مه:دیوانه😂به چی فکرایی تم سلما:چون نون و عاو‌ از دهن تو میفته ظهیر نمیفته 😂🤷🏻‍♀ مه:باز وقتی عروس شی عاشق شی میفهمی که چری شوتو‌ تمام فکر و ذکر تو میشه😂 سلما:هرگز خدا نمام مثل تو شو ذلیل باشم صبر و حوصله تو رم ندارم مه بخدا یک چوکه از کارا ظهیر انجام ده جایو قبرستونه عااا😂 مه:بدماش شدی باز 😂 سلما:ما چپه قلندریم ادعا نداریم کله که خراب باشه باز به رد جنجالیم فول دیونه و یاغی همیشه سرشاریم گورنگ و بروف بروف بعضی شاوا داریم🥴 مادر:سلما باز تو گپ زدی کارا از یادتو رفت گپ بگزار یک‌کنار کارا خو‌کن سلما:🫡چشم مم دگ سلما ر ب گپ‌ نگرفتم خودمم خودیو‌ مشغول کار شدم هرچی گفت قبول نکردم یکه گناه دیشت ای قدر غذا پخته کنه بلاخره همگی غذاها پخته شد مه و سلما و مادر مه از آشپزخانه بیرون شدیم به ساعت دیدم ۱ نیم بود خوب بوی غذا گرفته بودم رفتم دوش گرفتم نماز خواندم بعدم نون خوردیم تا سفره کاسه جم شد ۳ نیم شد او وقت هم چسبیدیم به سر کله خونه گرچه جم کرده بود بازم یک دستکاری ماست ساعت ۵ شد و خونه هم خلاص شد سلما چای و دگ چیزا اماده‌کرد و خودی هم‌ آمد تا آماده شه
35
15
امروز 𝟭️️𝟰𝟬𝟱/𝟱/𝟱یک تاریخ زیبا اما ارزش واقعی اش را کارهای نیک و درست ما میسازد گاهی یک تاریخ، خود بهانه‌ای برای ماندگار شدن در حافظه است. این تقارن و توازن زیبا را به خاطر بسپارید؛ شاید دیگر در طول عمرتان چنین روزی تکرار نشودو این روز را نبینیم 𝟭𝟱𝟬𝟱/𝟱/𝟱 قدر لحظه‌ها را بدانیم، زیرا هر روز، تکرارشدنی نیست. @Shbzq حرف دل
203
16
وطنم 🥺🖤 بدخشان زیبا❤️ @Shbzq حرف دل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
وطنم 🥺🖤 بدخشان زیبا❤️ @Shbzq حرف دل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ♡ ㅤ    ❍ㅤ        ⎙ㅤ      ⌲
78
17
گفتنی های قاضی زاده صاحب در مورد عشق زندگی♥️ @Shbzq حرف دل
گفتنی های قاضی زاده صاحب در مورد عشق زندگی♥️ @Shbzq حرف دل
67
18
+1
لا يوجد نص...
61
19
✨ پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد.... @Shbzq حرف دل
✨ پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد.... @Shbzq حرف دل
52
20
⚡️ عشق یعنی هر بار توبه کنی که سمتش نروی چون چشمای یار بینی ، باز توبه بشکنی @Shbzq حرف دل
⚡️ عشق یعنی هر بار توبه کنی که سمتش نروی چون چشمای یار بینی ، باز توبه بشکنی @Shbzq حرف دل
48