الحَنیٖـــــن
前往频道在 Telegram
اللّیلُ تاریخُ الحَنیٖـــــن؛ و أنت لَیلي ــــ اینجا میگم و میشنوم» @el_hanine_bot
显示更多4 174
订阅者
+324 小时
+127 天
+630 天
帖子存档
4 173
سخت است دختر باشی و ماتم ببینی
منزل به منزل در اسیری غم ببینی
از خواب برخیزی بجای ناز بابا
گیسوی خود را دست نامحرم ببینی
آن چادری که سالها محکم گرفتی
در دست این و آن چنان پرچم ببینی
گفتم نزن، لج کرد، تازه ناسزا گفت:
فریاد زد بدتر از این را هم ببینی
خورده کسی تا حال سیلی دو دستی؟
تا چند ساعت چهره را مبهم ببینی
یک دختر شامی به همبازی خود گفت:
دختر شده تا حال ، قامتخم ببینی؟
گفت آن یکی، پیشش نرو از خارجیهاست
باید که مویش را چنین دَرهم ببینی
امشب سرت را میکشانم تا خرابه
از نِی، نه از نزدیک احوالم ببینی
ای سربریده من بغل میخواهم امشب
اصلاً دلت آمد که من را کم ببینی؟
یا چشم من تار است یا تغییر کردی
چشمان خود واکن که من را هم ببینی
موی بلندی داشتم با معجرم سوخت
یک فاطمیه غم در این چشمم ببینی
عمه نبود امروز میرفتم کنیزی
جای تو خالی بود ترسم ببینی
قاسم نعمتی
4 173
او تا رسید گریۀ دنیا شروع شد
سینهزنیِ عالم بالا شروع شد
این حس مادرانه كه دست خودش نبود
دلشورههای زینب كبری شروع شد
وقت مرور خاطرههای گذشته شد
اشک حرم میانۀ صحرا شروع شد
ذكر حدیث پیرهن سرخ كودكی
حرف از لباس یوسف زهرا شروع شد
وقتی لباس حنجر او را خراش داد
صحبت ز طشت و حضرت یحیی شروع شد
واللهِ هاهنا ذُبِح طفلُنا الرَّضیع
دیگرلهوف خوانی آقا شروع شد
واللهِ هاهنا سبِی... روضهخوان بس است
شرمندگی حضرت سقا شروع شد
یک تیغ كند كار خودش را تمام كرد
غارت نمودن تنش اما شروع شد...
محسن حنیفی
4 173
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
رنگ سیاه و سرخی پرچم رسیده است
شأن نزول سورۀ مریم رســــــیده است
شال و لباس مشکی ما را بیاوریــــــــد
حیّ علی العــزا که محرم رسیده است
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
4 173
مثل یک موسیقی زیبا در تاکسی بودی!
نصفه گوش دادم
کمی از آن در خاطرم باقی ماند
و تا ابد آنرا پیدا نکردم...
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
4 173
هیچ چیز ابدی نیست
نه لبخندهای از ته دل و نه غمهای نفسگیر
━━━━━━━━━━━
ᘛ @el_hanine_ch
4 173
من «دوست داشتنش» را انکار نمیکنم! تمام قدرتم را جمع میکنم و فریادَش میزنم! بینِ مردم «بوسه» برایش پرت میکنم. آغوشم همیشه باز است برای نیمِ دیگرش...
وقتی «دوستت دارم»هایم را خرجش میکنم چشم از چشمهایش برنمیدارم
پابهپایَش قدم میزنم. وقتی حال و روزش روبهراه نیست، تمامِ فکر و ذکرم را از او پر میکنم. دستش را میگیرم، میروم جایی دور از این حوالی.
این حوالی که مردم منتظرند ببینند کی تمام میشود این «عشقبازیها»! میروم جایی که هر روز خورشید ماه را هُل میدهد که ببیند بوسههایمان را و شبها ماه داغِ دیدنِ در آغوش هم خوابیدنهایمان را به دلِ خورشید میگذارد..!
هر روز قلبم را میشکافم و جایش را نشانَش میدهم. صبحها چاییام را با خندههایش شیرین میکنم. شبهایم را با صدایش بخیر میکنم.
پگاه صنیعی
4 173
أنا لا أضعف إلا حين أشتاقُ إليك
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
من کم نمیآورم مگر زمانی که دلتنگت شوم
4 173
دیر یا زود این عذاب ای جان به پایان میرسد
شاد باش! این رنجِ بیپایان به پایان میرسد
گرچه گاهی تندبادی شاخهای را هم شکست
سرو میماند ولی طوفان به پایان میرسد
زندگی بر مردم آزادهٔ بیآرزو
سخت میگیرد ولی آسان به پایان میرسد
داستان شمع با آتش روایت شد ولی
عاقبت با دیدۂ گریان به پایان میرسد
سیل آه خلق سد ظلم را خواهد شکست
قصۀ تاریخ بیسلطان به پایان میرسد
فاضل نظری
4 173
آنقدر دلم گرفت که میديدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندیها، همان درختها و جویها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی.
از نامهها؛ جلال به سيمين دانشور
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
