چرا ملتها شکست میخورند؟
前往频道在 Telegram
2016///۱۳۹۵ شروع مجدد: 9March2019/// اسفند ماه ۱۳۹۷ زندگی👨👩👧 مالکیت🚧 آزادی🗽 پُست آغازین کانال👇 https://t.me/whynationsfail2019/2
显示更多📈 Telegram 频道 چرا ملتها شکست میخورند؟ 的分析概览
频道 چرا ملتها شکست میخورند؟ (@whynationsfail2019) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 11 038 名订阅者,在 政治 类别中位列第 4 730,并在 伊朗 地区排名第 28 690 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 11 038 名订阅者。
根据 18 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 93,过去 24 小时变化为 0,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 24.58%。内容发布后 24 小时内通常能获得 7.40% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 712 次浏览,首日通常累积 816 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 23。
- 主题关注点: 内容集中在 اقتصاد, باب, قجرتارین, میزس, مکتب 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“2016///۱۳۹۵
شروع مجدد: 9March2019/// اسفند ماه ۱۳۹۷
زندگی👨👩👧
مالکیت🚧
آزادی🗽
پُست آغازین کانال👇
https://t.me/whynationsfail2019/2”
凭借高频更新(最新数据采集于 19 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 政治 类别中的关键影响点。
11 038
订阅者
无数据24 小时
+177 天
+9330 天
帖子存档
Repost from مهرپویا علا
استبداد و مسئولیتناپذیری سلطان و سقوط نهایی او
بوفضل بیهقی در «تاریخ مسعودی» چندین بار از مفهوم «استبداد» استفاده میکند و آن را به سلطان مسعود نسبت میدهد. البته برداشت او از این مفهوم ناظر بر نوع خاصی از مناسبات سیاسی نیست. درواقع بیهقی تصوری از نوع دیگری از مناسبات سیاسی نداشت. استبداد در تاریخ بیهقی به معنای تن در ندادن سلطان به مشاوره به کار میرود. این طرفهای مشاوره معمولاً شامل وزیران اعظم (ابتدا خواجه احمدحسن میمندی و سپس خواجه احمد عبدالصمد)، دبیرانی همچون بونصر مشکان، بوسهل زوزنی و حاجبانی همچون بگتغدی، سباشی و... میشدند.
برای مثال سلطان مصمم به حمله به هند (درواقع غارت و بردهگیری از هندوان) شده بود. طرفهای مورد مشورت اما با این کار مخالفند، چون معتقدند که خراسان امن و آرام نیست و لشگر نباید صرف کارهایی شود که فوریت کمتری دارند. پاسخ امیرمسعود این است:
«امیر گفت مرا مقرر است دوستداری و مناصحت شما. و این نذر است که در گردن من آمده است و به تن خویش خواهم کرد. و اگر بسیار خلل افتاد در خراسان روا دارم که جانب ایزد عز ذکره نگاه داشته باشم، که خدای تعالی این همه راست کند.» (بیهقی، ص ۶۰۷)
وقتی سلطان این پاسخ را میدهد، دیگر کسی جسارت یا به قول خود بیهقی «زهره» ندارد که پافشاری کند. همه از پیش او مرخص میشوند:
«چون بیرون آمدند جایی خالی بنشستند و گفتند این خداوند را استبدادی است از حد و اندازه گذشته، و گشادهتر ازین نتوان گفت؛ و محال باشد دیگر سخن گفتن که بیادبی باشد...» (ص ۶۰۸)
مطابق آنچه از تاریخ بیهقی بر جای مانده است - و شوربختانه بخش نسبتاً کوچکی از تمام کتاب بر جای مانده است - میتوان چنین برداشت کرد که امیرمسعود پیش از نبرد بسیار مهم دندانقان که به شکست و افول خاندان غزنوی و برآمدن بخت سلجوقیان انجامید، دو لشگرکشی بسیار اشتباه انجام داد و در هر دو مورد اغلب مشاوران با کار او مخالف بودند: یکی همین لشگرکشی به قلعهٔ «هانسی» در هند و دیگری لشگرکشی به مناطق دهستان و گرگان و طبرستان. در هر دو مورد موفقیتهای نظامی بهدست آمدند، ولی پیامد کلی برای دولت او فاجعهبار بود و به قیمت از دست رفتن خوارزم و خراسان تمام شد.
اشتباه مرگبار دیگر در حرکت به سوی مرو بهمنظور رویارویی با سپاه ترکمانان، به رهبری طغرل، روی داد. باز در اینجا وزیر و سپاهسالار و دبیران و حاجبان مخالف بودند، چراکه در آن زمان از سال و در آن بیابانها علوفه و آب کافی برای لشگر و چهارپایان یافت نمیشد. پیشنهاد مشاوران این بود که فعلاً لشگر سلطان از رویارویی با ترکمانان صرفنظر کند، به هرات و بادغیس عقب بنشیند تا در آنجا علوفه و غذا فراهم شود و سپس به فکر رویارو شدن با ترکمانان بیفتد. درواقع به زبان امروزی سپاه غزنوی در نبرد دندانقان مشکل لجستیک یا همان آماد داشت. سلطان چندین بار از حرکت به سوی مرو بر حذر داشته شد: «صواب نیست سوی مرو رفتن که خشک سال است و میگویند در راه آب نیست و علف یافته نمیشود و مردم ضجِر شوند در این راه...» (ص ۷۰۶).
این بار اما پاسخ سلطان مانند مثال قبلی مؤدبانه هم نبود:
«امیر سخت در تاب شد و هر دو را سرد کرد و دشنام داد و گفت شما همه قوّادان زبان در دهان یکدیگر کردهاید و نمیخواهید تا این کار برآید تا من درین رنج میباشم و شما دزدی میکنید، من شما را جایی خواهم برد که همگان در چاه افتید و هلاک شوید تا من از شما و از خیانات شما برهم و شما نیز از ما برهید. دیگر بار کس سوی من درین باب پیغام نیارد که گردن زدن فرمایم.» (همانجا)
پس از شکست فاجعهبار در دندانقان و بازگشت به غزنین، امیر دستور بازداشت سه نفر از نظامیان را داد: سپاهسالار علی دایه، حاجب بگتغدی و حاجب سباشی. مسئولیتناپذیری هم در کنار «استبداد» ویژگی دیگری است که چندین بار در تاریخ مسعودی تکرار شده است که من دیگر به مصادیق آنها اشاره نمیکنم.
سرگذشت سلطان مسعود در «تاریخ مسعودی» یا همان «تاریخ بیهقی» با فرار او به سمت هندوستان (منظور لاهور است) تمام میشود و قسمتهای دیگر کتاب موجود نیست. اما ما میدانیم که مسعود در همین مسیر بهدست شماری از سپاهیان خود به قتل میرسد. البته در خلال متن کتاب به کشته شدن سلطان مسعود اشارههایی شده است. همچنین بحث شده است که وزیر سلطان یعنی خواجه احمد عبدالصمد با این حرکت به سوی لاهور هم مخالف بود، ولی سلطان کار خود را کرد، چراکه بسیار از حرکت سلجوقیان هراسان شده بود.
Repost from Anti-conservatism
روشنفکر بیدارگر درون امپراتوری فراموش شده: نقدی بر سید جواد طباطبایی از منظر کتاب ملتها و ملیگرایی ارنست گلنر
ارنست گلنر در کتاب «ملتها و ملیگرایی» نظریهای مدرنیستی درباره منشاء و کارکرد ناسیونالیسم ارائه میدهد.جدیترین گزاره این نظریه عبارت است از: «ناسیونالیسم است که ملت را میسازد، نه برعکس.» از این منظر، ملتها پدیدههایی ازلی و طبیعی نیستند، بلکه برآمده از نیازهای جامعه صنعتی به آموزش همگانی، زبان واحد و تحرک شغلی هستند.
گلنر دو مسیر متمایز برای ناسیونالیسم ترسیم میکند. در غرب (مدل مدنی)، صنعتیشدن مقدم بر ناسیونالیسم است و دولت-ملت به عنوان پاسخی ارگانیک به تحولات اقتصادی شکل میگیرد. اما در شرق (مدل تأخری)، ترتیب معکوس است. در امپراتوریهای فرسوده، ناسیونالیسم پیش از صنعتیشدن ظهور میکند و روشنفکران نقش «بیدارگر» را ایفا میکنند: آنها بحران را تشخیص میدهند، به عصر طلایی گذشته ارجاع میدهند و خود را کاشف حقیقتی فراموششده معرفی میکنند.
پروژه فکری سید جواد طباطبایی دقیقاً در همین الگو جای میگیرد. نظریه «انحطاط ایران»، ارجاع به «ایرانشهر» به مثابه عصر طلایی، و ادعای تأسیس فلسفهسیاسی در ایران، همگی نشانههایی از همین نوع ناسیونالیسم شرقی است. از منظر گلنر، طباطبایی نه در حال «کشف» یک حقیقت ازلی، که در حال «ساخت» یک سنت ابداعی است. او عناصر تاریخی را گزینشی بازتعریف میکند، تناقضات را نادیده میگیرد و روایتی یکدست از گذشته ارائه میدهد.
جهتگیری علی در اندیشه طباطبایی نیز معکوس است. او «هویت» (ایرانشهر) را شرط لازم برای توسعه و دولتسازی مدرن میداند، در حالی که از نظر گلنر، خودِ فرایند صنعتیشدن و آموزش همگانی است که هویت ملی مدرن را تولید میکند. طباطبایی همچنین دچار پارادوکس ذاتی ناسیونالیسم شرقی است: از سویی به شدت از غربزدگی انتقاد میکند، اما از سوی دیگر ناگزیر از مفاهیم و ابزارهای مدرن و غربی (دولت-ملت، عقلانیت، فلسفه سیاسی) استفاده میکند.
در جمعبندی، از منظر ارنست گلنر، سید جواد طباطبایی یک «رمانتیک تأخری» است؛ نه مدرن (زیرا هدف را بازگشت به گذشته میداند) و نه ارتجاعی (زیرا ابزارهای مدرن را میپذیرد). پروژه «احیای ایرانشهر» نه کشف حقیقتی کهن، که ساختن روایتی مدرن برای ناسیونالیسمی از نوع شرقی است. و شاید به همین دلیل، از همان ابتدا با بحران «وهم اصالت» و «سنتسازی به جای کشف حقیقت» دست به گریبان بوده است.
@Anticonservatism
Repost from Anti-conservatism
«ایران هرگز به ایدئولوژی ناسیونالیسم نیاز نداشته؛ زیرا همواره خود یک ملت بوده است.» سید جواد طباطباییاین گزاره هسته ناسیونالیسم ازلیگرا جواد طباطبایی را بازتاب میدهد. گلنر ملت را پدیدهای مدرن و برآمده از صنعتیشدن، آموزش همگانی و فرهنگ والا میداند. اما طباطبایی مفهوم ملت را به دوران پیشاصنعتی فرافکنی میکند و آن را جوهرهای تغییرناپذیر در نظر میگیرد. از نظر گلنر، آنچه «ملت بودن همیشگی» خوانده میشود، چیزی جز «سنت ابداعی» نیست. در جهان پیشامدرن، وفاداری اولیه مردم به قبیله، روستا، دین محلی یا امپراتوری کشاورزی معطوف بود، نه به «ملتی» انتزاعی با هویت یکپارچه. ادعای «همواره ملت بودن» دقیقاً همان «وهم اصالت» است: بازسازی گذشته بر اساس نیازهای هویتی امروز. بنابراین، پروژه طباطبایی نه کشف حقیقت تاریخی، که ساخت نظری برای مشروعیتبخشی به ناسیونالیسمی از نوع شرقی (تأخری) است که جواد طباطبایی در دسته بندی گلنر روشنفکر بیدادگر قرار میدهد . @Anticonservatism
بسیاری در غرب دیگر به خدا باور ندارند، اما باورِ از دسترفته، مثلِ ثروت از کفرفته، عواقبی دیرپا دارد.
جک مایلز
Repost from Anti-conservatism
پست موقت :
چند وقت پیش، در گفتوگویی دربارهی مفهوم عدالت در اندیشهٔ جواد طباطبایی، این مدعا مطرح شد که طباطبایی تعریف سیستماتیک و مشخصی از عدالت ارائه نداده است؛ به این معنا که او عدالت را با حدود و ثغور معین (x، y، z) تعریف نکرده است.
در ادامه، این پرسش از طرف مقابل پرسیده شد:
«آیا میتوان یک جملهٔ مستقیم از خود طباطبایی آورد که در آن، عدالت حقوقی را مستقل از عدالت تدبیری تعریف کرده باشد؟»
اما در پاسخ به این پرسش مشخص، طرف مقابل هیچ استدلال یا جملهٔ مستقیمی از طباطبایی ارائه نکرد و تنها به یک نقلقول از او اکتفا نمود؛ نقلقولی که خود طباطبایی آن را از ارسطو گرفته است:
«عدالت از ارسطو تا کنون در نزد همه نویسندگان مهم به معنای اجرای قانون برای بازگرداندن حق هر کسی به او بوده است.»
صرفنظر از اینکه این پاسخ، پرسش اصلی را بیپاسخ گذاشت، پرسش اساسیتری در اینجا مطرح میشود:
از یک سو، طباطبایی معتقد به وجود «سنت ایرانشهری» بهمثابه میراثی مستقل و والاست که نمیتوان آن را با افکار و آرای غربی سنجید یا به آنها تقلیل داد. از سوی دیگر، هنگامی که نوبت به ارائهٔ یک تعریف عقلی و فلسفی از عدالت میرسد، گویا این سنت والا حتی یک تعریف بومی و مستقل برای ارائه ندارد و در نهایت ناچار است به تعریف یونانیِ ارسطو پناه ببرد.
پرسش این است: آیا این سنت ایرانشهری تا این حد بر «هیچ» استوار است که قادر به تعریف فلسفیِ عدالت بدون اتکا به یونان نیست؟ و اگر قرار باشد در نهایت به اندیشهٔ ارسطو بازگشت، اساساً ادعای استقلال این سنت بر چه مبنایی باقی میماند؟
@Anticonservatism
Repost from Anti-conservatism
دولت ایرانشهری در برابر سوژه مدرن
جواد طباطبایی که در چارچوب نظریه «انحطاط» قلمفرسایی میکند، به تاسی از هگل باور داشت که ایران اولین دولت تاریخی بوده است که توانست «کثرت را در وحدت» بیاورد و یک کشور تشکیل دهد. او معتقد است این سنت، دستکم تا پیش از حمله مغولها، توانست خود را حفظ کند و حتی الگویی برای نظم سیاسی در غرب باشد. اما به باور طباطبایی، پس از حمله مغولها و بهویژه با سیاستهای غازان خان ایلخانی (و متعاقب آن، سلطه بیشتر ترکان و مغولان)، سنت اندیشه سیاسی در ایرانشهر رو به زوال نهاد و دولت ایران دچار گسست و انحطاط شد. از اینرو، او خواهان بازگشت به «سنت ایرانشهری اصیل» است تا با بازخوانی آن، عقلانیت نهفته در این سنت را استخراج کرده، دولت ایرانشهری را احیا و آن را مدرن کند.
اما نظریه طباطبایی از منظر فلسفه هگل و عقلانیت مدرن با چالشهای بسیاری روبهرو است. از نظر هگل، اگرچه دولت در ایران از شکل طبیعیِ صرف به شکل انتزاعیتر «نور» گام نهاد که میتوانست کثرتها را در وحدت نگه دارد، اما این دولت فاقد «روح آزادی» و «سوژه آزاد» بود. به باور هگل، نبودِ سوژه آزاد ناشی از ذاتِ فینفسه «نور زرتشتی» در ایران باستان است؛ نوری که نهادها را عمودی و تکسویه (از بالا به پایین) کرد. هرچند در این نظام از داد، خرد و عدل سخن میرفت، اما این مفاهیم از بالا تحمیل میشدند و فرد هیچ اختیاری در مخالفت با آنها نداشت. به همین دلیل، «روح جهان» شرق را رها کرد و آن را در مرحله «کودکیِ» تاریخ باقی گذاشت و به غرب رفت؛ به جایی که «پولیس» و «سوژه آزاد» وجود داشت و توانست دولت را در کنار ملت قرار دهد.
بنابراین، برخلاف طباطبایی، هگل معتقد است نقصِ درونیِ اصلِ نور باعث زوال دولت در ایران شده است، نه امری بیرونی مانند حمله مغول و ترکان. هگل میگوید نهادها هرچقدر هم کامل و قدرتمند باشند، بدون سوژه آزادی که آنها را حرکت دهد، فقط «فسیلهای تاریخی» باقی میمانند. حال اگر چنین مشکلی به درون سنت ایرانشهری بازمیگردد، ارجاع آن به علل بیرونی (مانند حمله مغول) چه توجیهی دارد؟ و از همه مهمتر، چارهجویی از طریق «بازگشت به سنت ایرانشهری» چه فایده دارد، وقتی خود این سنت فاقد سوژه آزاد است و تنها در نهادهای بیروحی خلاصه میشود که نمیتوانند آزادی فردی را تضمین کنند؟
از این منظر، پروژه آقای طباطبایی با مشکلی جدی روبهرو میشود. اگر قرار باشد عدهای از روشنفکران با «اجتهاد در سنت»، اراده ملی را تفسیر کنند و قانون بدون بستر مشارکت همگانی (دموکراسی) اجرا شود، زمینه برای نوعی استبداد مدرن (که در آن روشنفکران جانشین پادشاه میشوند) فراهم میآید. طباطبایی طرفدار «قانون» بود، اما منتقدان میگویند او به چگونگی شکلگیری «سوژه» یا شهروند مشارکتجو در این فرآیند پاسخی نمیدهد.
طباطبایی واقعاً نتوانسته نشان دهد که چگونه «سوژه آزاد» در این پروژه متولد میشود. او بیش از آنکه به دنبال آزادیهای فردی باشد، به دنبال استقلال «عقلانیت دولتی» از سلطه شریعت یا استبداد مغولی بود.
ریچارد وولین معتقد بود که حکومت قانونِ فارغ از بستر دموکراسی (یعنی بدون حضور سوژهها و مشارکت شهروندان) در نهایت به خودسریِ یک گروه یا نهاد فرجام میرسد و میتواند به استبدادهای مدرن بینجامد. از منظر فلسفه هگل نیز، هنگامی که سوژه آزاد نباشد، هرقدر نهادها را با بروکراسیهای جدید مدرن و کارآمد کنیم، تنها «فسیلهایی را احیا کردهایم که فاقد روحِ آزاد هستند». از این زاویه است که پروژه «بازسازی ایرانشهری» به بنبست میخورد.
@Anticonservatism
مردم میخواهند برای رویدادهای تاریخی معنایی بیابند و توجیهی پیدا کنند که متعالی است و فراتر از تاریخ قرار دارد.
میرچا الیاده
Repost from Anti-conservatism
اندیشهٔ جواد طباطبایی را نمیتوان فاشیسمِ تمامعیار نامید، اما بیتردید با آن «لاس عاشقانه» میزند؛ رابطهای از سر شیفتگیِ نظری، نه همبستریِ عملی. این شیفتگی در سه سطح قابل بازشناسی است:
سطح نخست، اسطورهگراییِ ضدِمدرن. طباطبایی «ایرانشهر» را نه به مثابه یک ایدهٔ مدنی و قراردادی، که به مثابه «جوهرِ ازلیِ» هویت ایرانی بازسازی میکند. او با نظریهٔ «انحطاط ایران»، دموکراسی و تجددخواهی را دستکم میگیرد و روشنفکران معاصر را به «فقدان آگاهی ملی» متهم میسازد. این همان عصیان علیه روشنگری است که وولین هستهٔ جذابیت فاشیسم مینامد.
سطح دوم، ناسیونالیسمِ ذاتگرا. طباطبایی ایران را تنها ملتِ «ازلی و طبیعی» میداند و دیگر ملتها (به ویژه همسایگان) را «برساخته و جدید» معرفی میکند. دفاع از حقوق اقلیتهای قومی را به «قومگرایی و تجزیهطلبی» فرو میکاهد. این نگاه، اگرچه به جای نژاد بر فرهنگ تأکید دارد، از همان منطقِ برتریجوییِ فاشیستی تغذیه میکند.
سطح سوم، مفهوم تهی از «حکومت قانون». طباطبایی از «حکومت قانون» سخن میگوید، اما محتوای آن را از «قرارداد اجتماعی» به «سنتِ ازلی ایرانشهر» تغییر میدهد. قانون در این چهارچوب نه برآمده از ارادهٔ شهروندان، که تجلیبخش «جوهرِ» ازلی ملت است.
تفاوت او با فاشیسم در نفی خشونت فیزیکی است. اما این تفاوت، او را تبرئه نمیکند. وولین نشان داده است که شیفتگیِ نظری به اسطوره، نژاد و وحدت ارگانیک، بستری است که فاشیسمِ عملی از دل آن برمیآید. طباطبایی در همین بستر، اما نه تا انتهای راه، حرکت میکند. لاس عاشقانهٔ او، فاصلهٔ میان «شیفتگیِ خطرناک» و «همبستریِ تمامعیار» را نشان میدهد.
@Anticonservatism
Repost from A New Liberty
ویولننوازی روی عرشه!
17 مرداد ماه سال گذشته و پس از نهاییشدن نگارش پایاننامهام، ترجمهای طولانی را آغاز کردم که در مسیر انجامش، بارها در ادامه یا اتمام آن دچار تردید شدم.
در این مدت، چرخش روزگار و اتفاقات پیش آمده به نحوی پیش رفت که پرداختن به چنین موضوعاتی و صرف انرژی برای اینگونه فعالیتها را بیمعنا جلوه میداد. گویی جهان به سمتی میرود و من به سمتی دیگر.
با این حال، اعتقاد راسخم به اینکه ما چنان از قافله عقبیم و مسائل پیشپا افتادهای داریم که سالهای سال میتوان در حوزه اندیشه همچنان وارد کننده بود و تلمذ کرد، باعث میشد تا در این بالا و پائینها همچنان ادامه دهم و به آنچه پیش میآید مانعم نشود.
کتاب «Man, Economy and State» موری روتبارد، کاملترین رساله اقتصادی مکتب اتریش به حساب میآید و در ویرایش دوم، حجم آن به 1087 صفحه میرسد. بالغ بر هزار پاورقی، یکصد جدول و نموار، نمایهای مفصل و اصطلاحات فنی اقتصادی همگی از سنگینی این پروژه حکایت دارد. جالب است بدانید نویسنده 7 سال از عمر خود را صرف نگارش این کتاب کرده است.
در اهمیت این کتاب، همین بس که با قطعیت میتوان گفت هر آنچه تحت عنوان اقتصاد اتریشی، به عنوان یک دیسیپلین میشناسیم، و هر آنکس که تحت عنوان اقتصاددانان اتریشی (به غیر از اسلاف قرن هجدهمی و نوزدهمیاش) وجود دارد، همگی نتیجه مستقیم و غیر مستقیم نگارش این کتاب هستند.
البته زبان کتاب ساده است؛ میتوان آن را در دوره کارشناسی یا حتی دبیرستان تدریس کرد. روتبارد 29 ساله، نگارش کتاب را با این هدف آغاز کرد که رسالهای خلق کند تا هر ذهن پویا یا هر متخصص کوشا از سایر دیسیپلینهای علمی، بتواند بدون داشتن زمینه قبلی در اقتصاد، آن را مطالعه کند و با صرف انرژی قابلقبولی، به درک جامعی نسبت به اقتصاد و سازوکارهایش دست یابد.
اکنون که این متن را مینویسم، به حوالی صفحه 800 رسیدهام. پیشبینی میکنم تا 17 مرداد کتاب به اتمام برسد. این تاریخ را با احتساب آموزشی سربازی در تیر ماه نوشتهام و شاید زودتر تمام شود.
خلاصه که در این وانفسا حس آن ویولننوازی را دارم که هنگام غرق شدن تایتانیک، روی عرشه مینواخت. اگر عمری باقی بود و اینترنت و برقمان همچنان به راه بود، یکم و دوم تیر ماه هم جنگ نشد، قصد دارم ضبط و انتشار تدریس تمام سرفصلهای آن را در دستور کار قرار دهم. تا چه پیش آید.
@Mehrannotes
Repost from N/a
«گرفتاریِ روزگار ما این است که عقلگرایان آنقدر در پروژهٔ خود برای تخلیه کردن مایعی که آرمانهای اخلاقی ما در آن معلق و زنده بودند کار کردهاند ــ و آن را چون چیزی بیارزش دور ریختهاند ــ که اکنون تنها باقیماندهای خشک و زبر در دست ما مانده است؛ باقیماندهای که هنگام فروبردنش در گلو، ما را خفه میکند. نخست، تمام تلاش خود را میکنیم تا اقتدار والدین را نابود کنیم (به سبب سوءاستفادههایی که به آن نسبت داده میشود)؛ سپس با لحنی احساساتی از کمبود «خانههای خوب» اظهار تأسف میکنیم؛ و سرانجام به ایجاد جانشینهایی روی میآوریم که خود، فرایند ویرانگری را کامل میکنند. و به همین دلیل است که، در میان بسیاری دیگر از پدیدههای فاسد و ناسالم، شاهد این صحنه هستیم: گروهی از سیاستمداران ریاکار و عقلگرا که ایدئولوژیِ ازخودگذشتگی و خدمت اجتماعی را برای مردمی موعظه میکنند که خود آنان و پیشینیانشان تا حد توان کوشیدهاند تنها ریشهٔ زندهٔ رفتار اخلاقی را در آن نابود کنند؛ و در برابرشان گروه دیگری از سیاستمداران قرار دارند که سرگرم این پروژهاند که ما را از عقلگرایی برهانند، اما الهام خود را از عقلانیسازیِ تازهای از سنت سیاسیمان میگیرند.»
—مایکل اوکشات، عقلگرایی در سیاست (۱۹۴۷)
Repost from Anti-conservatism
آنگاه که هگل ایران را نخستین دولت میخواند، مفهوم دولت را بر مواد تاریخ ایران تحمیل نمیکند، که در این صورت میتوانستیم از ایدئولوژی هگلی دولت سخن بگوییم، بلکه مفهومی را میسازد که با نظری به واقعیت و مواد تاریخ ایران نیز تنقیح شدهاست.
تأمّلی دربارهی ایران
جلدنخست، صص۳۷،۳۸
با ملاحظاتی مقدماتی در مفهوم ایران
جواد طباطبایی
ادعای طباطبایی به «تاریخیبودنِ غیرایدئولوژیک» ایران، خود ژرفترین ایدئئولوژی را در خود حمل میکند: انگارۀ خودبسندگیِ یک «مرکز» در برابر حاشیههایی که فاقد تاریخ مستقلاند. این ساختار دوگانه، بیآنکه بداند، منطق نژادی گوبینو را بازتولید میکند؛ با این تفاوت که «غرب سفید» جای خود را به «ایران» میدهد.
طباطبایی برای اعتباربخشی به این مرکزیت به هگل تمسک میجوید، اما هگل را وارونه میخواند. هگل ایران را «نخستین رایش» (Reich) مینامد، نه دولت در معنای مدرن (Staat). رایش هگلی قلمرویی پیشامدرن، مبتنی بر نور شرقی و وحدت جوهریِ بیواسطه است، نه تجلی عقل در نهادهای حقوقی. خلط این دو مقوله، ارجاع به هگل را نه تنها نامعتبر، بلکه گواهی بر نادرستی روش میسازد.
همچنین خوانش شاهنامه به مثابۀ «حماسۀ ملّی» -به پیروی از نلدکه- از غایت حماسه غافل است. حماسه در سنت نظری (از هگل تا لوکاچ) در اوج و تثبیتِ عظمت یک ملت سروده میشود، اما شاهنامه در افول و شکست، در نوستالژیِ حسرت و مرثیه بر آنچه از دست رفته است. فردوسی «عجم را زنده میکند»؛ این آگاهیِ فقدان است، نه آگاهیِ پیروزی.
نتیجتاً، طباطبایی برای رهایی از «ایدئولوژی بیگانه» به ایدئولوژیِ معکوسِ مرکزیت ایرانی میغلتد. او میان نفی تحمیلِ مفاهیمِ بیرونی و انکارِ ضرورتِ نظریه فرق نمیگذارد. در این غفلت، خود به بازتولید همان رمانتیسمی تن میدهد که میپنداشت از آن گریخته است.
@Anticonservatism
تراژدی، صحنهای جز مواجهۀ انسانها با خدایان نیست. در این کارزارِ دریغآمیز انسان قربانی سرنوشت خویش است. پرُومِته در اساطیر یونان تنها مورد از تراژدی در میان خدایان است. گناه او سرقت آتش مقدّس از اُلَمپ و اعطای آن به انسان میباشد، گناهی نابخشودنی که زِئوس را بر آن میدارد او را تا ابد در کوههای قفقاز زندانی کند. خشم زِئوس چندان است که به این اکتفاء نکرده فرمان میدهد تا عقابها هر روز جگر پرُومِته را دریده او را از پای درآورند.
کرامت موللی سوسن حاجیزاده#متفرقه
Repost from زانیار ابراهیمی
*🔺 چاپ اول کتاب «مسیح: یک زندگینامه» منتشر شد*
📚 کتاب: #مسیح_یک_زندگینامه
🖊️ نویسنده: #جک_مایلز
🖊️ مترجم: #زانیار_ابراهیمی
🔹 چاپ اول
◽️رقعی، شومیز، ۴۴۴ صفحه
🔹قیمت: یک میلیون و ۲۲۱ هزار تومان
*برشی از متن:*
عیسی با نقلقول از اشعیا مدعی میشود که هم پیامبری مسحشده است، پیامبر موعودی از آن نوع که سامره منتظر آن بود، و هم پادشاه موعودی از آن نوع که یهودیه انتظارش را میکشید، پادشاهی که بتواند رخدادهای اعجابآوری رارقم زند که اشعیا از پیش گفته بود. قرنها چگونه سپری شدند؟ آیا شهرها هنوز ویرانهاند؟ فرقی نمیکند: لحظه، در هر حال، نزدیک است، چون اشعیا بعداً در همین نبوت که مسیح آن را در کنیسه میخواند میگوید:
ویرانههای کهن را دگربار بنا خواهند کرد،
و باقیماندههای متروک قدیم را بر پا خواهند داشت؛
شهرهای ویران و باقیماندههای متروک نسلهای گذشته را احیا خواهند کرد.
*دربارهٔ کتاب:*
«مسیح: یک زندگینامه» جلد دوم از مجموعهای سهجلدی است که در آن جک مایلز به سه خدای ادیان توحیدی از منظر ادبی میپردازد. رویکرد مایلز در این کتاب رویکردی ادبی و نه الحادی یا اعتقادی است. همانطور که او میگوید، این رویکرد ادبی مستلزم تعلیقِ باور یا ناباوری است و توضیح میدهد: «در آنچه خواهد آمد، متن عهدجدید را چونان پنجرهای با شیشۀ رنگی در نظر خواهم گرفت. به عبارت دیگر، متن عهدجدید را در هیئت اثری هنری مینگرم و میفهمم، و آن را حین تلاش برای کشفِ رخدادهای تاریخیِ پشتِ آن در نخواهم یافت». مایلز بر اساس این رویکر روایتی متفاوت و ادبی از زندگی مسیح ارائه میدهد، نه صرفاً به عنوان شخصیتی تاریخی یا الهیاتی، بلکه بهمثابۀ بحرانی در خودِ مفهوم خدا. مایلز با خوانشی نزدیک به متن اناجیل، سعی میکند نشان دهد ظهور، رنج و مرگ مسیح چگونه نوعی دگرگونی یا شکاف در تصویر خدای یهودی-مسیحی ایجاد میکند. کتاب در مرز میان الهیات، نقد ادبی و فلسفه حرکت میکند و تفسیری فکری و روایی از چهرهٔ مسیح ارائه میکند.
جلد اول این مجموعه با عنوان «خدا: یک زندگینامه» با ترجمۀ زانیار ابراهیمی پیش از در نشر هرمس منتشر شده است.
#نشر_هرمس
#بخوان_که_زندگی_کنی
#چاپ_اول
@hermesspublication
Repost from جناب گاو
و اما بعد!
از آنجایی که انسان، انسانِ هبوط یافته است، اعمالش، حتی اعمال درستش که با نیت خیر و درست انجام میدهد، چیزی از خطا و بنابراین رنگی از ضرر در خود دارد. برای خودش و برای دیگران!
قربانی دادن یا فدیه دادن به هر نحوی در حقیقت راهی است برای جبران این! انسان با قربانی و فدیه مضرات کیهانی اعمالش را میزداید. بیهوده نیست که تمام ادیان و فرهنگهای کهن، قربانی و فدیه را به گونهای در خود داشتهاند.
عید قربان بر همه دوستان مبارک!
Repost from N/a
«لیبرالهای مدرن تمایل دارند ایدهٔ سنت را به سخره بگیرند. آنها به ما میگویند که تمام سنتها «ابداع شدهاند»، که تلویحاً بدان معناست که میتوان آنها را بدون هیچ پیامد ناگواری جایگزین کرد. این ایده تنها در صورتی معقول است که نمونههای پیشپاافتادهای را در نظر بگیرید؛ رقص محلی اسکاتلندی، لباس کوهستاننشینان (هایلند)، مراسم تاجگذاری، کارتهای تبریک کریسمس، و هر چیز دیگری که با برچسب «میراث» همراه است. یک سنت واقعی یک ابداع نیست؛ بلکه محصول فرعی و ناخواستهٔ ابداع است، که خود امکان ابداع را نیز فراهم میکند... [یک] سنت، دقیقاً به این دلیل که ابداع نشده است، دارای اقتدار است. «محصولات فرعیِ ناخواستهٔ» ابداع، حاوی دانشی بیش از آن چیزی هستند که هر فردی بتواند بدون کمک دیگران کشف کند.»
—Roger Scruton
Repost from جناب گاو
جوامع رو به موت قانون تلنبار میکنند، درست مثل انسانهای رو به موت که دارو تلنبار میکنند!“Dying societies accumulate laws like dying men accumulate remedies.” – Nicolás Gómez Dávila
خیلی میبایست به جناب علا بابت این مقاله تبریک گفت. در این نوشته خیلی خوب و از منظر «نقد اتاتیسم» تاریخ معاصر تحلیل شده است.
Repost from مهرپویا علا
159272_statism_left_or_right_a_critique_of_the_development_project.pdf3.25 KB
Repost from AUSTRO LIBERTARIAN
#موقت
لینک خرید کتاب با ۲۰ درصد تخفیف
تئوری بانکداری ازاد جورج سلجین
@austro_libertarian
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
