باران تویی🌧
前往频道在 Telegram
دلنوشته هایی ازجنس تو... بی دلیل که نمی شود دوستت نداشت! این که گذاشته ای رفته ای؛ یا مرا دوست نداری هم شد دلیل؟! برای دوست نداشتنت تنها یک دلیل لازم است ... "زنده نباشم" ... همین! ارتباط بامدیرکانال 👇 @baran29195 https://www.instagram.com/m.a95129/
显示更多2 140
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-1630 天
数据加载中...
相似频道
标签云
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+15
在1个频道中
八月 '26
+26
在2个频道中
Get PRO
七月 '26
+1 328
在2个频道中
Get PRO
六月 '26
+25
在2个频道中
Get PRO
五月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+21
在3个频道中
Get PRO
一月 '26
+13
在4个频道中
Get PRO
十二月 '25
+54
在4个频道中
Get PRO
十一月 '25
+30
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+39
在3个频道中
Get PRO
九月 '25
+32
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+36
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+32
在3个频道中
Get PRO
六月 '25
+28
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+35
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+30
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+43
在3个频道中
Get PRO
二月 '25
+41
在2个频道中
Get PRO
一月 '25
+33
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+38
在3个频道中
Get PRO
十一月 '24
+36
在4个频道中
Get PRO
十月 '24
+57
在2个频道中
Get PRO
九月 '24
+45
在5个频道中
Get PRO
八月 '24
+52
在2个频道中
Get PRO
七月 '24
+41
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+49
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+59
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+42
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+49
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+50
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+129
在5个频道中
Get PRO
十二月 '23
+45
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+34
在1个频道中
Get PRO
十月 '23
+45
在1个频道中
Get PRO
九月 '23
+38
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+32
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+47
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+42
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+31
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+36
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+121
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+58
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+374
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+401
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+40
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+26
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+24
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+48
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+44
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+36
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+41
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+40
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+59
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+75
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+59
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+63
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+72
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+71
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+58
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+58
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+49
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+52
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+132
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+59
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+82
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+3 476
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 18 九月 | 0 | |||
| 17 九月 | +2 | |||
| 16 九月 | +1 | |||
| 15 九月 | 0 | |||
| 14 九月 | +1 | |||
| 13 九月 | +1 | |||
| 12 九月 | 0 | |||
| 11 九月 | +1 | |||
| 10 九月 | +1 | |||
| 09 九月 | 0 | |||
| 08 九月 | +1 | |||
| 07 九月 | +1 | |||
| 06 九月 | +2 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | +1 | |||
| 03 九月 | +1 | |||
| 02 九月 | +1 | |||
| 01 九月 | +1 |
频道帖子
| 2 | @barantoeee | 156 |
| 3 | آدرس رو هم به ما داد ….راهش زیاد دور نبود ..ولی ما صبح ها مدرسه بودیم و بعد از ظهر ها هم باید کار می کردم تا صدای اقدس در نیاد ..
هنوز از اینکه ازش کتک بخورم می ترسیدم ….اون زمان امید دوم راهنمایی بود و دیگه نتونست بره مدرسه و بعدم که آزاد شد دیگه نرفت تا کار کنه و منو از اونجا نجات بده ..چون وقتی اون نبود اتفاقات زیادی افتاده بود …
یک روز اقدس در خونه رو باز کردو وارد شد و شروع کردن به خوندن و بشکن زدن ..
کارش حساب و کتاب نداشت ..معمولا وقتی پول خوبی گیرش میومد خوشحالی می کرد و می رقصید و می خوند ..
اون روزم تا وارد شد …با قر دادن وسط حیاط می خوند ؛؛من آمده ام ..وای وای.. من آمده ام ….
اون پیرهنشو بالا و پایین می کرد و قر می داد و ما سه نفر که غم عالم تو دلمون بود فقط بهش نگاه کردیم …
من که چندشم شده بود بلند داد زدم حالا تحفه اومده ؟ غلط کردی اومدی ….کیسه ی چیزایی رو که جمع کرده بود گذاشت کنار ایوون و به روی خودش نیاورد و گفت : می خوام برم براتون خرید کنم فاطمه یک شام خوشمزه برامون درست کنه ..
خیلی وقته چیز درست و حسابی نخوریم ..
سمانه گفت : دیشب دهنت بوی چلوکباب می داد ..دروغ گو تو خودت می خوری به ما نمی دی ..
گفت : چشمت کور دندت نرم توام تن بده به گدایی ؛؛چلوکباب بخور ,, کی جلوتو گرفته ..
خانم ناز دارن دلشون نمی خواد گدایی کنن.,,,.
همینطوری که به آدم چلوکباب نمیدن ..حالا لعیا و سمانه بیان بریم با من خرید کنیم دیگه امید نیست که ,,خودمون باید بخریم فاطمه توام پیاز داغ کن یکم هم برنج خیس کن ما الان میایم …
سمانه گفت : اوووی مگه چی می خوای بخری که هر دومون باید بیایم هوا سرده من نمیام ..لعیا بیاد بسه ..
گفت : نه توام بیا من که نمی تونم چیزی دستم بگیرم … هر روز که نمی تونیم بریم خرید ..
فاطمه زد به پهلوی منو گفت : باز معلوم نیست چه نقشه ای تو سرش داره ..اقدس و خرید ؟ اونم برای شام ما ؟
گفتم : آره اونم با این خوشحالی و خوش رویی ….
سمانه گفت : بیا نریم یک کلکی تو کارشه ،اقدس داد زد بیاین دیگه خشک شدم دم در …
@barantoeee | 178 |
| 4 | 🚩#گل_فروش
#قسمت_سیوچهار
با حرص رفتم تو صورت شو گفتم : حالا خوب شد ؟ کار خودت رو کردی ؟ راضی شدی ؟ ..اگر بلایی سر امید بیاد من می دونم تو …..
گفت : هیچی نگو ..اگر امید رو گرفته باشن پای ما هم گیره ,,
میان همه ما رو می برن زندان ..فاطمه زود باش تو برو سر کار شما دوتام برین مدرسه ..منم میرم ….
درِ خونه رو قفل می کنیم تا اگر کسی اومد ما خونه نباشیم .دیگه ام خونه برنگردین تا من خبر تون کنم …
فاطمه منو کشید کنار و یواشکی گفت من نمیرم سر کار منتظر امید میشم ..اگر اومد بهتون خبر میدم ..نگران نباشین کسی به کار ما کار نداره اقدس دلواپس خودشه …
من و سمانه هنوز عقلمون نمی رسید و سیاست های اقدس رو نمی شناختیم …برای اینکه همیشه یک چیزی تو آستین داشت ,,
باورمون شده بود و تمام روز منتظر بودیم پلیس بیاد و ما رو از تو مدرسه ببره …ظهر تا زنگ خورد هر دو آماده بودیم با سرعت دویدیم بطرف خونه ..
تو راه یکی از پسرا رو دیدم منو صدا کرد و گفت کامی و امید رو گرفتن …پرسیدم مگه چیکار کرده بودن ؟
گفت : خبر ندارین ؟
دستبرد زدن به طلا فروشی زنگ خطر داشته پلس فورا اونا رو می گیره …..هر دو شروع کردیم به دویدن تا به فاطمه خبر بدیم ولی داشت گریه می کرد و معلوم بود خودش می دونه….
اینکه امید نبود دردی بود جدا ,,اما اینکه هیچ کس رو نداشتیم که دنبال کارش بره و اصلا ببینه موضوع چیه درد بدتری بود ..
مدام سه تایی فکر می کردیم که از کجا پیداش کنیم ؟
اقدس که بشدت ترسو هم بود حاضر نشد قدمی در این راه بر داره ..و ما مجبور شدیم به منصور رو بندازیم با اینکه اصلا دلمون نمی خواست ..
اون مردِکوتاه قد و بد شکل که خیلی هم حیض و بد چشم بود ..یک بارم از اقدس خواسته بود فاطمه رو بهش بده ..ولی امید مانع شد و کتک مفصلی هم به منصور زد ….
ولی از ناچاری مجبور شدیم برای دیدن امید و خبر از وضعیت اون بهش رو بندازیم .. و بالاخره بعد از دوهفته تونستیم امید رو پیدا کنیم و وقت ملاقات بگیریم ..
و منصور ما رو برد به کانون اصلاح تربیت ..
اول ما رو بردن تو یک اتاق کوچیک و یک مرتبه یک مرد قوی و بلند قد که به نظرم زیادی بزرگ میومد وارد اتاق شد هر دو با ترس و خیلی مادب از جامون بلند شدیم …
با مهربونی گفت : بشینین بچه ها ..من عظیمی هستم مددکار اینجام ..و صندلی رو کشید و نشست روبروی ما و پرسید : در واقع چه نسبتی با امید دارین ؟
گفتین خواهرشیم ولی مدرک نداریم ..,, قبول ..ولی خوب ظاهرا خواهرش نیستین …
فاطمه گفت : از وقتی خودمون رو شناختیم با هم زندگی می کنیم ..یعنی خواهر و برادریم دیگه …
نگاهی به من کرد و گفت : تو لعیایی ؟
امید همه چیز رو به من گفته ..یادم نیست گفت بار چندمش بود که دزدی کرده بود ..
من نیم خیز شدم و گفتم : نه خیر آقا,, امید دزد نیست تا حالام نرفته بود هیچ وقت همچین حرفی نمی زنه ..
اونشب دفعه ی اولش بود …به قران مجید راست میگم …
فاطمه گفت : آقا رحم کن امید این کاره نیست ..اون اقدس که ما باهاش زندگی می کنیم مجبورش کرد همین یکشب رفت ..فکر می کرد ما رو از دست اون زن نجات میده ….
حالا هر دو پیش اون مرد گریه می کردیم …
گفت : ناراحت نباشین جرمش سنگین نیست ولی خوب با یک گروه بوده که هم چاقو داشتن هم در حین ارتکاب جرم دستگیر شدن ..
یک دادگاه تجدید نظر خودم براش در خواست کردم ..تا خدا چی بخواد نمی زارم اینجا بمونه …
اون زمان من ده سال و امید دوازده سالش بود از در که اومد تو با هیجان نگاهی به من کرد و دستهاشو باز کرد و منم با اشتیاق خودمو انداختم تو بغلش و محکم همدیگر رو گرفتیم ….
فاطمه هم اومد جلو و با دو دست چادرشو بلند کرد و ما دوتا رو بغل کرد ….
زیر چادر اون و مهربونیش سرامون رو بهم چسبوندیم بهم نگاه کردیم و لبخند زدیم ..
لبخندی که حاکی از یک دل بودن و عشق بود ….بعد نشستیم و مدتی با امید حرف زدیم احساس می کردم اون عوض شده ,,,
بزرگ شده یک طوری حرف می زد که انگار سر پرست و بزرگتر ماست می گفت : اصلا نگران نباشین من کاری نکردم فقط باهاشون بودم در واقع جلو هم نرفتم ترسیدم و همون جا موندم اگر فرار می کردم حتی پلیس هم نمی تونست منو بگیره ولی چون کاری نکرده بودم همون جا موندم ….
غصه نخورین زود میام دوباره ازتون حمایت می کنم …روی قولم هستم از اون خونه شما ها رو می برم و از دست اقدس نجات میدم …..
آقای عظیمی گفت :راست میگه منم تمام سعی خودمو می کنم تا امید آزاد بشه ..
ولی منو فاطمه دلمون قرار نگرفت ..وقتی ازش جدا شدیم تا خونه گریه کردیم …
یکماه بعد آقای عظیمی خبر داد که امید رو می بره پیش یک صاف کار ماشین تا کار یاد بگیره ..و اگر می خوایم می تونیم گاهی بریم و اونجا اونو ببینیم …. | 169 |
| 5 |
تنم درحسرت
آغوش "تــو"
هر لحظه می سوزد...!❤️
#سوسندرفش
@barantoeee | 166 |
| 6 | یکی را دوستش داری
که او دنبالِ غیراز توست،
کجا دیدی جهانی را
به این شوریده احوالی..؟🩷
#سیمین_بهبهانی
@barantoeee | 269 |
| 7 | sticker.webp | 187 |
| 8 |
𝗜 𝗪 𝗔 𝗡 𝗧
ᴀ ʜᴀʀᴅ ʜᴜɢ ʀɪɢʜᴛ ɴᴏᴡ
دلم یه بغلِ محکم میخاد
@barantoeee | 270 |
| 9 | @barantoeee | 279 |
| 10 | بیهوا اولِ صبح سخت هوایت کردم!
#میثم_بشیری
@barantoeee♥️ | 269 |
| 11 | اگر به انسانهایی که دوستشان داریم دقیقا زمانی که حقشان نیست
عشق نورزیم، دیگر عشق چه معنایی دارد؟!
#فردریک_بکمن
#بریت_ماری_اینجا_بود
@barantoeee | 269 |
| 12 | 🌹
🍑گفت:
💗محبت را کیست لایق ؟!
🍑گفتم:
💗او که یادت میکند
🍑در هر دقایق...!
صبحتون بخیر 🍑
و لحظاتتون سرشاراز آرامش💗
✨🍃@barantoeee | 447 |
| 13 | sticker.webp | 185 |
| 14 | اگه میدونین نوتیف پیامتون یکی رو خوشحال میکنه ، خوشحالش کنین باشه ؟!
شبتون خوب🫶✋ | 258 |
| 15 | sticker.webp | 193 |
| 16 |
امشب
به خوابم بیا!
ابری در چشمهایم مانده
که بی شانه هایِ تو
نمی بارد..
#معصومه_صابر
@barantoeee | 259 |
| 17 | @barantoeee | 249 |
| 18 | خودش نیست
اما نگاهش
همیشه اینجاست…
انگار
از دور
مراقبِ تمامِ لحظههای من است.
چه دوست داشتنِ عجیبی؛
نه دستی در دستم،
نه شانهای کنار شانهام،
فقط نگاهی
که مرا
بیقرار میکند
#مهسا_میرزاده❣
@barantoeee | 240 |
| 19 | sticker.webp | 154 |
| 20 | انگار در یک لحظه دلم روشن شد …به یک باره دست خدا رو دیدم …احساس کردم رو سر منه ..چه احساس غریبی بود ….
از اینکه اون خالق یکتا مدام از من مراقبت می کنه دلم گرم شد ..
انگار تمام غصه ی گذشته رو فراموش کرده بودم ..چون رد پای خدا رو توش می دیدم ..به من گفته بودن قاصدک فقط نزدیک بهار میاد …
ولی من اونو تو ی زمستون تابستون و پاییز دیده بودم ..اون قاصدک ها برای من شدن پیامی از طرف خدا ..
شاید اگربدون قاصدک هم به در گاه خدا دعا می کردم و بعد اونو فوت می کردم کار پر های قاصدک رو برام می کرد…
وقتی دست خدا رو ببینی هیچی تو این دنیا دیگه برات سخت نیست ..
به محض اینکه رسیدیم خونه آقا ناصر ,,
میترا به من و امید مُسکن زد ..در حالیکه هنوز می لرزیدم و اون منظره از جلوی چشمم نمی رفت ..توی رختخوابی که برام پهن کرده بودن خوابیدم …کی فکر می کرد من همون شب به این خونه برگردم …
سال 69
هر چی منو فاطمه حرص و جوش می خوردیم اقدس خوشحال بود و بشکن می زد و می رقصید ..و همین طور که پای بساطش افتاده بود بلند آواز می خوند …
اونشب امید نیومد ..
ساعت از نیمه گذشته بود و اقدس و سمانه خواب بودن و منو و فاطمه چشمون به در بود ..دلم شور می زد ..
تازه دلم نمی خواست امید دزدی کنه و تو این راه کشیده بشه ..
سرمو گذاشتم تو دامن فاطمه که چهار زانو جلوی در نشسته بود و خوابم برد ..با روشن شدن هوا چشمم رو باز کردم دیدم فاطمه همین طور نشسته خوابش برده و من هنوز تو بغلش بودم امیدم نیومده بود .
اون روز اقدس هم وقتی از خواب بیدار شد و دید امید نیست ..
دلواپس شد از قیافه اش معلوم بود که استرس گرفته ..
با حرص رفتم تو صورت شو گفتم : حالا خوب شد ؟ کار خودت رو کردی ؟ راضی شدی ؟ ..اگر بلایی سر امید بیاد من می دونم تو …..
@barantoeee | 163 |
