ابوالفضل بجانی | Abolfazl Bejani
前往频道在 Telegram
👤 معلم تربیت بدنی دکتری مدیریت ورزشی کارشناس ارشد جامعهشناسی دبیرکل فدراسیون ورزش دانشآموزی 💗 جامعهشناسی ـ فرهنگ ـ ورزش وَ مَاۤ اُوْتِیْتُمْ مِّنَ الْعِلْمِ اِلَّا قَلِیْلًا | آنچه از علم به شما دادند بسیار اندک است. پیام؛ @abolfazlbejani
显示更多608
订阅者
+124 小时
-17 天
-130 天
帖子存档
چه زمانی یک کار واقعاً «تمام شده» است؟
یکی از ابهامهای رایج در کارهای سازمانی این است که هرکس برداشت متفاوتی از عبارت «کار انجام شد» دارد. برای کارشناس، ممکن است همینکه پیشنویس را آماده و ارسال کرده باشد، کار تمامشده تلقی شود؛ برای مدیر، شاید پایان کار زمانی باشد که اصلاحات اعمال، تأییدها دریافت و نسخه نهایی آماده ابلاغ شده باشد؛ و برای بهرهبردار، کار فقط هنگامی تمام است که خروجی بدون توضیح اضافی قابل استفاده باشد.
مفهوم Definition of Done یا «تعریف انجامشدن» برای رفع همین فاصله میان برداشتها شکل گرفته است.
تعریف انجامشدن، مجموعهای از معیارهای روشن، مشترک و ازپیشتوافقشده است که تعیین میکند یک کار در چه شرایطی واقعاً کامل، قابل تحویل، قابل استفاده و منطبق با سطح کیفیت مورد انتظار است. به بیان ساده، این مفهوم مرز میان «روی کار فعالیت شده است» و «کار به نتیجه رسیده است» را مشخص میکند.
برای مثال، تدوین یک شیوهنامه صرفاً با پایان نگارش متن تمام نمیشود. ممکن است متن نوشته شده باشد، اما هنوز تعارض میان مواد برطرف نشده، اطلاعات و تاریخها کنترل نشده، نظر واحدهای تخصصی دریافت نشده، اصلاحات مدیریتی اعمال نشده، صفحهآرایی نهایی نشده یا نسخه PDF بدون اشکال تهیه نشده باشد. در چنین وضعی، محصولی تولید شده است، اما هنوز نمیتوان آن را «انجامشده» دانست.
یک شیوهنامه زمانی واقعاً تمامشده است که محتوای آن کامل و منسجم باشد؛ مسئولیتها، فرایندها و حدود اختیار روشن شده باشند؛ ابهام و تعارض مهمی باقی نمانده باشد؛ اطلاعات، اعداد، تاریخها و استنادها کنترل شده باشند؛ اصلاحات مورد توافق اعمال شده باشند؛ قالب نهایی آماده باشد؛ تأیید مسئول ذیصلاح دریافت شده باشد و نسخهای مشخص، معتبر و قابل ابلاغ در اختیار سازمان قرار گیرد.
این مفهوم با «فهرست وظایف» تفاوت دارد. فهرست وظایف میگوید چه اقداماتی باید انجام شود؛ اما تعریف انجامشدن مشخص میکند با چه شواهدی میتوان گفت مجموعه آن اقدامات به یک نتیجه کامل و قابل اتکا تبدیل شده است.
برای نمونه، عبارت «گزارش مسابقات تهیه شود» یک وظیفه است؛ اما تعریف انجامشدن آن میتواند این باشد: اطلاعات همه استانها دریافت و کنترل شده باشد، آمار با مستندات تطبیق داده شود، نتایج فنی تأیید شوند، گزارش تحلیلی و تصویری تکمیل گردد، متن بازبینی شود، نسخه نهایی به تأیید مسئول مربوط برسد و فایلهای قابل ویرایش و قابل انتشار در محل رسمی ثبت شوند.
تعریف انجامشدن همچنین با «مهلت تحویل» یکی نیست. مهلت مشخص میکند کار تا چه زمانی باید به پایان برسد؛ اما تعریف انجامشدن میگوید در آن زمان، خروجی باید چه ویژگیها و چه سطحی از کیفیت را داشته باشد. ممکن است فایلی در موعد مقرر ارسال شود، اما چون ناقص، کنترلنشده یا غیرقابل استفاده است، هنوز تمامشده محسوب نشود.
پیش از آغاز هر مأموریت، بهتر است تیم درباره چند پرسش به توافق برسد:
خروجی نهایی دقیقاً چیست؟
چه اجزایی باید حتماً تکمیل شوند؟
چه کنترلهای محتوایی، فنی، مالی، حقوقی یا اداری لازم است؟
چه کسی باید خروجی را بررسی و تأیید کند؟
فایل یا محصول در چه قالبی باید تحویل شود؟
چه خطاها، ابهامها یا اقدامات بازی نباید باقی مانده باشد؟
کار در چه وضعیتی واقعاً آماده استفاده، ابلاغ یا انتشار است؟
هرچه پاسخ این پرسشها روشنتر باشد، احتمال اختلاف، دوبارهکاری، تحویل ناقص و اتلاف زمان کمتر میشود. در مقابل، وقتی تعریف انجامشدن وجود ندارد، کارها میان چند وضعیت مبهم معلق میمانند: «تقریباً آماده است»، «فقط یک اصلاح کوچک دارد»، «برای تأیید فرستاده شده»، «نسخه نهایی هنوز نیامده» یا «من فکر میکردم مسئولیت این بخش با واحد دیگری است».
ارزش مدیریتی این مفهوم فقط در کنترل کیفیت نیست. تعریف انجامشدن، مسئولیتها را شفاف میکند، امکان تحویلگیری واقعی را فراهم میسازد، کیفیت را از سلیقه افراد مستقل میکند و میان مدیر، مجری و بهرهبردار زبان مشترک میسازد.
البته تعریف انجامشدن نباید به فهرستی طولانی، تشریفاتی و دستوپاگیر تبدیل شود. معیارها باید ضروری، روشن، قابل سنجش و متناسب با اهمیت کار باشند. برای یک پیام اداری کوتاه، چند معیار محدود کفایت میکند؛ اما برای یک شیوهنامه ملی، اعزام ورزشی، قرارداد، گزارش رسمی یا برگزاری رویداد، تعریف انجامشدن باید دقیقتر و چندلایهتر باشد.
در نهایت، کار زمانی تمام نشده که دیگر روی آن کار نمیکنیم، از زمان آن عبور کردهایم یا فایل را برای کسی فرستادهایم. کار زمانی تمام شده است که آنچه وعده دادهایم، با کیفیت توافقشده، کنترل لازم و قابلیت استفاده واقعی تحویل شده باشد.
«انجام کار» یک فعالیت است؛
اما «انجامشدن کار» یک وضعیت قابل اثبات است.
Repost from حقوق فوتبال
افتخار داشتم دیروز در وبینار کشوری «حقوق ورزشی در برگزاری رویدادهای ورزشی» حضور داشته باشم. برنامهای که در قالب «شمیم» (شبکه ملی یادگیری منابع انسانی) و به میزبانی استان چهارمحال و بختیاری برگزار شد.
فرصتی ارزشمند برای تبادل دانش تخصصی درباره جایگاه حقوق ورزشی در برگزاری رویدادها و افتخاری بود که در مسیر ارتقای آگاهی معلمان و فعالان این حوزه سهمی داشته باشم.
از دعوت برگزارکنندگان این وبینار، بهویژه جناب آقای دکتر بجانی، صمیمانه تشکر میکنم.
@football_law
فردوسیپور؛ محصول انحصار، گرفتار اسطورهسازی
عادل فردوسیپور را نمیتوان فقط یک مجری محبوب، یک چهره منتقد یا فردی کنارگذاشتهشده دانست. او، از نظر من، پدیدهای دووجهی است؛ محصول یک سازوکار نهادی معیوب و در عین حال، گرفتار نوعی اسطورهسازی رسانهای.
وجه نخست ماجرا به چگونگی ساختهشدن این چهره بازمیگردد. روایتها و مصاحبههای متعددی وجود دارد که نشان میدهد برخی از رقبای حرفهای او، بر اثر سلیقههای مدیریتی یا تصمیمهایی هماهنگ، بهتدریج از میدان کنار رفتند و فضا برای رشد و درخشش یک چهره مشخص فراهم شد. ممکن است درباره میزان و چگونگی این مداخله اختلافنظر وجود داشته باشد، اما اصل مسئله را نباید نادیده گرفت: هنگامی که رقابت طبیعی مختل میشود، دیگر نمیتوان همه موفقیت فرد برگزیده را صرفاً نتیجه استعداد و شایستگی شخصی او دانست.
خشت نخست از همینجا کج نهاده شد.
این درخشش طولانی و کمرقیب، بهتدریج میتواند هر انسانی را درباره اندازه واقعی خود دچار خطا کند. در زبان ترکی ضربالمثلی داریم:
«ایت یاتار قالاغین کؤلگهسینده، دئیر بس اؤز کؤلگهسیدی.»
یعنی سگی در سایه ساختمان میخوابد، اما گمان میکند این سایه، سایه خود اوست.
تصور کنید در گرمای جانسوز تابستان، به تکهای سایه پناه بردهاید؛ اما بهجای آنکه بدانید این آسودگی حاصل ساختمان بزرگی بالای سر شماست، خیال کنید سایه از قامت خودتان پدید آمده است. به گمان من، فردوسیپور نیز در مقطعی گرفتار چنین خطایی شد؛ حمایت ساختاری، حذف رقبا، موقعیت انحصاری و سرمایه رسانهای را با توانایی فردی خود یکی گرفت و همین تصور، زمینه رفتارهای خودمحورانه و عبورهای مکرر از مرزهای حرفهای را فراهم کرد.
اما وجه دوم، پیچیدهتر و مناقشهبرانگیزتر است.
من فضای مجازی را عرصهای خنثی، آزاد و فاقد مرکز قدرت نمیدانم. این سخن به آن معنا نیست که من و شما، بهعنوان کاربران این فضا، الزاماً ابزار مستقیم استعمار هستیم. مسئله در سطحی کلانتر قرار دارد: مالکیت پلتفرمها، منطق الگوریتمها، جریانسازی رسانهای و تعیین اینکه چه کسی دیده شود، چه روایتی برجسته گردد و چه کسی به حاشیه رانده شود، در ساختارهایی شکل میگیرد که با مناسبات جهانی قدرت پیوند دارند. این وضعیت را میتوان یکی از صورتهای جدید استعمار رسانهای و فرهنگی دانست.
در چنین فضایی، سرکشی فردوسیپور، تعارض او با ساختار رسمی و تصویری که از او بهعنوان چهرهای مستقل و تحت فشار ساخته شد، بهخوبی با منطق مسلط فضای مجازی سازگار افتاد. از آن پس، دیگر تنها با یک گزارشگر فوتبال روبهرو نبودیم؛ با نمادی مواجه شدیم که باید پیوسته بزرگتر، مظلومتر و بیخطاتر بازنمایی میشد.
برای مصرف شخصی خودم یک قاعده احتیاطی دارم، نه یک حکم علمی قطعی: هرگاه فضای مجازی فردی را بیش از اندازه بزرگ میکند، در شایستگی واقعی او بیشتر تأمل میکنم؛ و هرگاه علیه کسی حملهای هماهنگ و مستمر شکل میگیرد، احتمال میدهم بخشی از حقیقت درباره او پنهان مانده باشد. این قاعده همیشه درست نیست، اما تاکنون در فهم بسیاری از پدیدههای رسانهای برای من کارکرد داشته است.
فردوسیپور نیز به مسیری هدایت شد که برای زنده نگهداشتن سرمایه نمادین خود، ناچار بود هر بار چیز بیشتری هزینه کند؛ بخشی از تعلقاتش، بخشی از هویتش، بخشی از گذشتهاش و در نهایت، بخشی از خود واقعیاش. او برای شعلهور نگهداشتن آتشی که پیرامونش ساخته شده بود، بهتدریج خود را به هیزم همان آتش تبدیل کرد.
مسئله اصلی، البته داوری نهایی درباره یک فرد نیست. نه حذف فردوسیپور مسئله را حل میکند و نه تقدیس او حقیقت را روشنتر میسازد. آنچه باید مورد مطالعه قرار گیرد، سازوکاری است که ابتدا با حذف رقابت، یک چهره را بهطور انحصاری میسازد؛ سپس او را به توهم استقلال و بینیازی میرساند؛ و در مرحله بعد، فضای رسانهای از همان چهره اسطورهای میسازد که برای تداوم دیدهشدن، ناچار است پیوسته از هویت خود هزینه کند.
انحصار، ستارهسازی، خودبزرگبینی و مصرف رسانهای هویت، حلقههای یک زنجیرهاند.
شاید توجه جدی صاحبنظران و سیاستگذاران به این چرخه، بتواند هم از تولید «فردوسیپورهای بعدی» جلوگیری کند و هم امکان بازگشت و بازیابی کسانی را فراهم سازد که پیشتر درون همین سازوکار گرفتار شدهاند.
مثال ورزشی: باشگاه فوتبال محلی
برنامهریزی استراتژیک باشگاه بر اساس SWOT تصمیم گرفت روی خرید بازیکنان گرانقیمت تمرکز کند (فرصت جذب اسپانسر). اما در عمل، مصدومیت سریالی بازیکنان کلیدی رخ داد و تیم نتایج ضعیفی گرفت. در همین حین، مربی تیم امید یک آرایش تاکتیکی جدید با بازیکنان آکادمی پیاده کرد که به مدال قهرمانی جوانان منجر شد. باشگاه به جای تقویت این الگوی موفق، به برنامهی اصلی بازگشت و خرید بازیکن گران را انجام داد.
من فکر میکنم، ما دچار تقلید از استفاده اولین همرشتهایمان از تدوین استراتژی شده و بدون توجه به جوانب آن، در تورم و شیوع بلامفهوم تدوین استراتژی در محیط آموزشی، ورزشی و انسانی، اجتماعی دچار افراط شدهایم. یکی از دلایل آشفتگی در این محیطها، از نظر من خود همین رویکرد شایع است.
توسل به دیدگاه کریس آرجریس بزرگ میکنم که میگفت؛ برنامهریزی استراتژیک مانند تزریق واکسن استراتژی است – میزان کمی از عقلانیت رسمی به سازمان میدهد، اما در دوز بالا عملکرد را فلج میکند.
اگرچه خانهای که از لگو ساخته شده است میتواند تا حدی مفهوم خانه را منتقل کند، اما همه میدانیم که زندگی در خانه لگویی ناممکن است.
ابوالفضل بجانی
صفحه ۲
سکونت همروستاییهای مهاجر در یک محل و تدوین برنامه استراتژیک
اگر به بافت جمعیتی شهرهای مهاجرپذیر با دقت نگاه کرده باشید، معمولا اهالی روستایی که به شهر مهاجرت کردهاند، در یک منطقه جغرافیایی ساکن میشوند و اکثرا در یک رسته شغلی فعال میشوند.
این، احتمالا، به این دلیل است که در ایام ماضی، یکی از همروستاییان به حکم مجاورت یا اضطرار یا نیاز یا خلاقیت یا هر دلیل دیگری، در آن محل ساکن شده و شغل خاصی را به هر دلیلی انتخاب کرده است. در ادامه، غالب اعضای آن روستا هم همین مسیر را طی کرده و یک دیازپارای شغلی و روستایی برای خود تشکیل دادهاند. البته این موضوع، دارای جوانب بسیار زیا و نیازمند تدقیق است که از حوصله و هدف بحث این نوشتار خارج است. و من با این مثال به دنبال تشریح و تقریب اتفاق دیگری در دنیای آکادمیک و عملی مدیریت [ورزشی] هستم.
حدود ۱۳ سال پیش، زمانی که واحد برنامهریزی استراتژیک را در ترم اول دوره دکتری با یک استادی که به خاطر آزادگیاش ارادت قلبی ویژهای به ایشان دارم، با انگیزه و اهتمام دهچندان در این واحد آموزشی یادگیری مشارکت میکردم و مباحث آن را پیگیری میکردم. دیری نگذشت که در اثر مطالعه و تمرین و بازخورد، در حد یک دانشجوی ترم یک، تسلطی نسبی بر موضوع پیدا کردم. هر چه در موضوع بیشتر پیش رفتم، دیدگاههای انتقادی زیادی ذهنم را قلقلک میداد. تا حدی که هیچگاه مقاله و محتوایی در باب تدوین استراتژی تهیه نکردم.
همواره به این فکر میکردم که چنین رویکردی در همه مراحلش حداقل تناسب با محیطهای غیرفیزیکی مانند ورزش، آموزش و ...، دارد. شواهد مرتبط با این غریزه را ثبت و ضبط میکردم.
شیوع عجیب و بلامنازع و بلاانتقاد این رویکرد در فضای آکادمیک [ورزشی] ایران برایم همیشه عجیب بود. اما همیشه فکر میکردم این موضوع اتفاقی است. تا اینکه با رویکردهای انتقادی جدی موجود در این زمینه آشنا شدم. اکنون هیچ خوشبینی نسبت به اتفاقی بودن شیوع این رویکرد بدون توجه به نقدهای موجود در رابطه با آن ندارم.
یادم هست یک وکیل یک زمانی به من گفت؛ پایه اثبات حق در دادگاههای ما «شاهد»، است، در حالیکه مردم ما به راحتی دروغ میگویند. پس هیچگاه نگذار کارت، به دادگاه بیفتد. با وام گرفتن از این دیدگاه، در شرایطی که وقتی از کسی نقطه ضعفش را این میداند که «زیادی مهربان هستم»، خیلی نباید به علم برخاسته از این مسیر بسنده کرد.
اینکه سیستمها به سادگی پ آنگاه کیو هستند و فلان ضعف لزوما نمیتواند زمینهساز استفاده از فلان استراتژی شود، اینکه بر احوالات انسانی و اجتماعی علیت دایرهای بیشتر از علیت خطی تسلط دارد، اینکه کمیسازی همواره با تقلیل همراه است، اینکه استراتژی واقع در اصل در میدان و توسط مجری نهایی تعیین میشود نه تدوین کننده و خیلی دلایل دیگر نشان از نیاز برای رویکردهای اجتماعی منعطف دیگری است که شیوع تدوین استراتژی را با بدبینی مواجه میکند.
مثال آموزشی: مدرسهای برنامه پنجساله تدوین کرد
یک مدرسه غیردولتی (با نفوذ برنامهریز مشاور) بر اساس SWOT، چهار راهبرد تدوین کرد:
1. استخدام معلمان باسابقه (قوت).
2. خرید تجهیزات هوشمند (فرصت فناوری).
3. برگزاری کلاسهای فوقبرنامه برای درآمدزایی (فرصت بازار).
4. کاهش نسبت دانشآموز به معلم (ضعف فعلی).
اما پس از یک سال، معلوم شد:
· معلمان باسابقه با روشهای سنتی مقاومت میکنند و تجهیزات هوشمند بلااستفاده مانده است (فرض برنامهریز مبنی بر «اگر امکانات بدهیم، استفاده میشود» اشتباه بود).
· والدین به کلاسهای فوقبرنامه پولی اعتراض کردند (تأثیر محیط اجتماعی پیشبینی نشده).
در عوض، یک مربی جوان به طور خودجوش «گروههای مطالعهی همسالان» بدون تجهیزات خاص تشکیل داد که نتایج یادگیری بهتری داشت. این یک استراتژی ظهور یافته بود که برنامهریزی رسمی نه آن را پیشبینی کرده بود و نه از آن پشتیبانی میکرد.
صفحه ۱
ترامپ از فیفا به خاطر تعلیق محرومیت یک بازیکن تیم ملی فوتبال آمریکا تشکر کرد
🔹 دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، روز یکشنبه از فیفا به خاطر تعلیق محرومیت یک جلسهای فولارین بالوگون و اجازه دادن به این مهاجم آمریکایی برای بازی در دیدار مرحله یک هشتم نهایی جام جهانی مقابل بلژیک تشکر کرد.
🔹به گزارش سرویس ترجمه شفقنا؛ بالوگون قرار بود بازی دوشنبه را از دست بدهد، چرا که در بازی یکچهارم نهایی مقابل بوسنی و هرزگوین، به دلیل پا گذاشتن روی پای طارق محرموویچ، مدافع تیم پس از بررسی VAR، کارت قرمز مستقیم دریافت کرد.
طبق قوانین فیفا، کارت قرمز مستقیم به طور خودکار محرومیت یک بازی را به همراه دارد که تیم بازیکن نمیتواند به آن اعتراض کند.
اما فیفا، نهاد حاکم بر فوتبال، روز یکشنبه اعلام کرد که این محرومیت اکنون به مدت یک سال به حالت تعلیق در خواهد آمد، اقدامی غافلگیرکننده که هیچ توضیح خاصی برای آن ارائه نشد.
بیز بیتدی دئمهدن بیتدی
گاهی یک تیم فوتبال فقط یک تیم نیست؛ به حافظه جمعی یک ملت، آرزوهای معوق، غرورهای زخمی و تصویری که جامعه از خودش ساخته است، گره میخورد.
تیم ملی ترکیه پس از ۲۴ سال غیبت، دوباره به جام جهانی رسید. این بازگشت، برای بسیاری از هواداران، فقط یک رخداد ورزشی نبود؛ نوعی احیای غرور جمعی و بازگشت به صحنه جهانی بود. در چنین وضعیتی، فوتبال از زمین چمن فراتر میرود و به آینهای برای دیدن خودِ جمعی تبدیل میشود.
در این سالها، بخشی از افکار عمومی ترکیه چنین میاندیشید که تیم ملی یا به جام جهانی نمیرسد، یا اگر برسد، باید کاری بزرگ انجام دهد. همین انتظار دوگانه، شکست را از یک ناکامی ورزشی به ترک خوردن یک روایت و فرو ریختن بخشی از خیال جمعی تبدیل میکند. در روزهای اخیر، میمی در فضای مجازی دستبهدست میشود: «بیز بیتدی دئمهدن بیتدی | پیش از آنکه ما بگوییم تمام شد، تمام شد.»
برای فهم این جمله، باید به حافظه رسانهای ترکیه رجوع کرد. این عبارت، وارونهسازی جمله مشهور سریال «کورتلار وادیسی / دره گرگها» است؛ سریالی مافیایی، امنیتی و سیاسی که برای بسیاری از مخاطبان ترک، بخشی از تخیل قدرت، قهرمانسازی رسانهای و روانشناسی مقاومت بود.
در این سریال، پولات علمدار قهرمانی است که تقریباً حذف نمیشود. زخمی میشود، محاصره میشود، خیانت میبیند و مرگ را لمس میکند، اما دوباره بازمیگردد. منطق سریال این است که قهرمان، حتی وقتی ظاهراً شکست خورده، هنوز تمام نشده است؛ چون خودش باید پایان را اعلام کند.
از همینجاست که جمله معروف معنا پیدا میکند:
«من بیتدی دئمهدن بیتمز»
یعنی: «تا من نگویم تمام شده، تمام نمیشود.»
این جمله فقط دیالوگ نیست؛ منطق روانی شکستناپذیری، بازگشت پس از سقوط و ادامه اراده در بنبست است. برای بخشی از هواداران ترکیه، تیم ملی نیز باید مانند پولات از دل ناممکن بازمیگشت.
اما میم جدید، همین اسطوره را وارونه کرد:
«بیز بیتدی دئمهدن بیتدی»؛ یعنی «قبل از آنکه ما بگوییم تمام شد، تمام شد.»
در سریال، نویسنده میتواند قهرمان را نجات دهد؛ اما در فوتبال، نویسندهای وجود ندارد که پایان را به سود ما تغییر دهد. حریف هم اراده، تاکتیک، رؤیا و حق ساختن روایت خود را دارد.
پولات علمدار نیز شخصیتی نمادین است: ابتدا افه کاراحانلی، سپس علی جاندان و در نهایت پولات علمدار. این دگردیسی را میتوان بازتابی از لایههای تاریخی هویت ترکیه دانست؛ از افقهای پیشاعثمانی، به حافظه عثمانی و سپس ترکیه مدرن. راز محبوبیت او شاید همین امکان همیشگی بازنویسی خود باشد.
اما فوتبال، «دره گرگها» نیست. نه قهرمان مطلق دارد، نه بازگشت تضمینشده، نه سناریویی که در لحظه آخر به سود تیم محبوب بازنویسی شود. این میم، نشانه برخورد افسانه با واقعیت است.
برای ما نیز این ماجرا قابل تأمل است. تیم ملی ایران هم فقط مجموعهای از بازیکنان نیست؛ ظرفی نمادین برای امید، هویت، رقابت منطقهای و میل به دیدهشدن است. اما اگر همه آرزوهای جمعی روی شانههای یازده بازیکن قرار گیرد، مسابقه به داوری درباره شأن ملی تبدیل میشود؛ برد بیش از حد بزرگ و باخت بیش از حد ویرانگر میشود.
از منظر جامعهشناسی ورزش، تیم ملی باید در بستر ساختار دیده شود: فوتبال پایه، کیفیت لیگ، ثبات مدیریتی، آموزش مربیان، رسانه، دیپلماسی ورزشی و آمادگی روانی. موفقیت پایدار محصول اسطوره نیست؛ محصول نهاد، برنامه و واقعبینی است.
گاهی شکست، پیش از آنکه در زمین رخ دهد، در ذهن آغاز شده است؛ در فاصله میان آنچه هستیم، آنچه میخواهیم باشیم، و افسانهای که درباره خودمان باور کردهایم.
بیز بیتدی دئمهدن بیتدی؛
قبل از آنکه ما بگوییم تمام شد، تمام شد.
با ویرایش AI
از موتور گازی تا سرمایههای انسانی:
تحلیل تغییر نسل در سازمان
بخش اول: روایت
روزهایی یک موتور گازی داشتیم. با آن از نانوایی محله نا میخریدیم و در کوچه دور میزدیم. برای آن مسافت و بار کوچک، پاسخگو و عالی بود. اما ما بزرگ شدیم. حالا میخواهیم به شهر دیگر، استان دیگر، کشور دیگر برویم. روی آن موتور دیگر حساب نمیکنیم؛ نه از روی بیمحبتی، بلکه چون برای این سفر ساخته نشده است.
۱. تغییر پارادایم؛ از تناسب تا عدم تناسب؛
سازمان کوچک در محله با مأموریتی محدود، به «موتور گازی» (نیروی انسانی با مهارت محلی و انعطافناپذیر) نیاز دارد. هزینهاش پایین، کاراییاش اثباتشده. اما سازمان به مقیاس بزرگتر میرود (شهر دیگر، استان دیگر). مسیر ناهموار، بار سنگینتر، قواعد تازه. موتور گازی دیگر «جوابگو» نیست؛ نه به عیب ذاتی، بلکه به دلیل عدم تناسب بنیادین با مأموریت جدید. این همان سرنوشت بسیاری از منابع انسانی پیشین است: ستونهای دیروز، لنگی امروز.
۲. تحلیل جامعهشناختی: واماندگی کارکردی؛
هر نقش در «بافت کارکردی» خود معنا دارد (هنجارها، انتظارات، معیارهای موفقیت). با تغییر مقیاس یا ماهیت سازمان، بافت دگرگون میشود. کارمند خبره در مسائل محلی، در مسائل فراملی فاقد سرمایهٔ نمادین و ساختاری است. جامعهشناسی این را «واماندگی کارکردی» مینامد: ارزشهای فرد همانها مانده، اما ارزشهای سازمان جهش کردهاند. اصرار بر نگهداشت چنین فردی، افزون بر کاهش بهرهوری، به «آنومی نقش» و زوال اعتماد سازمانی میانجامد.
۳. تحلیل روانشناختی: تلهٔ شایستگی و وفاداری معیوب؛
روانشناسی شناختی «تلهٔ شایستگی» را میشناسد: وفاداری به راهحلها و افرادی که پیشتر موفق بودهاند، حتی پس از تغییر شرایط. این پدیده از دو سوگیری ناشی میشود: سوگیری بقا (کمشمردن ریسک تغییر) و سادهسازی افراطی (تسری شایستگی از زمینهای به زمینهٔ دیگر). مدیران ارشد با «وفاداری عاطفی معیوب» به نیروهای باسابقه، آنها را در نقشهای نامتناسب قرار میدهند. نتیجه: هم فرد دچار فرسودگی میشود، هم سازمان از رشد بازمیماند.
۴. تحلیل مدیریت منابع انسانی: چرخهٔ عمر شایستگی؛
هر شایستگی چرخهٔ عمری دارد: پیدایش، رشد، بلوغ، بازنشستگی طبیعی. موتور گازی (شایستگی «تحرک در مسیر کوتاه») به انتهای چرخه رسیده، اما به جای بازنشستگی آبرومندانه، هزینههای پنهان (آموزش بیثمر، تعارض، نگهداری) تحمیل میکند. رویکرد حرفهای یعنی «ممیزی شایستگیها»:
· بازطراحی نقش (مثلاً تبدیل به موتور آموزش در محله)
· انتقال عرضی (جایگاهی با مسئولیت کمتر اما متناسب)
· جدایی آگاهانه (با حفظ کرامت)
شاخص کلیدی: نسبت هزینه‑بهرهٔ بازآفرینی نقش. اگر تبدیل موتور گازی به جت شخصی از خرید جت جدید گرانتر باشد، جدایی گزینهٔ خردمندانه است.
۵. تحلیل بهرهوری: هزینهٔ فرصت نگهداری؛
نگهداری منبع انسانی نامتناسب، هزینهٔ فرصت دارد: (۱) اشغال جای نیروی متناسب، (۲) هزینهٔ هماهنگی بالا (گلوگاه بهرهوری)، (۳) هزینهٔ روانی مدیریت برای توجیه عملکرد ضعیف. طبق قانون پارتو، ۲۰ درصد نیروهای مناسب ۸۰ درصد ارزش میآفرینند، اما ۲۰ درصد نیروهای نامتناسب میتوانند بهرهوری کل را تا ۵۰ درصد کاهش دهند. بنابراین «حساب نکردن روی موتور گازی» یک اقتضای خردمندانه و بهرهورانه است، نه تصمیم احساسی.
۶. جمعبندی: سه اصل برای گذار؛
براساس این تحلیل مأموریت تغییر کرده است، نه ذات فرد. برای مدیریت این موضوع توجه به سه راهنمای زیر کمککننده است؛
1. تفکیک ارزش از تناسب: فرد میتواند ارزشمندِ گذشته باشد ولی برای آینده نامتناسب.
2. شفافیت در معیارهای آینده: ترسیم نقشهٔ شایستگی مورد نیاز و ارزیابی برابر بر اساس آن.
3. خروج آبرومندانه (Graceful Exit): بازنشستگی کارکردی با حفظ کرامت و بستههای حمایتی.
سازمانی که از موتور گازی خداحافظی نمیکند، به سفر بزرگ نمیرود. آن هم که با بیاحترامی کنارش میگذارد، سرمایهٔ اجتماعی را از دست میدهد. راه میانه: تشخیص علمی و اقدام انسانی.
ابوالفضل بجانی
با ویرایش AI
یه سریا طوری دارن آرتتا رو جاج میکنند که انگار تیمش نایب قهرمان چمپیون لیگ نیست و در صعود به دسته دوم جام قاسمآباد ناکام مونده.
پرداختن بیش از حد به جزئیات در بیان حوادث و خاطرهها میتواند نشانی از تلاش برای قلب واقعیت یا بیان دروغ باشد.
از آدمهای منفی بپرسید، آیا فقط دنبال گوش مجانی برای غرغرهایشان هستند، یا اینکه واقعا دنبال راهکار هستند؟
از هر چیزی در زندگیاش شکایت میکند و در عین حال خودش را مقصر یا مسؤل هیچ یک از مشکلاتش نمیداند.
*💢فدراسیون ورزش دانشآموزی برگزار میکند؛*
📌مسابقات بازیهای فکری دانشآموزان و فرهنگیان کشور
📍در چهار رشته، اتللو، پنتاگو، لیوان چینی و مکعب روبیک
◽گرامیداشت یاد و خاطر شهدای جنگ رمضان به ویژه شهدای دانشآموز و فرهنگی و پاسداشت هفته معلم
🔹به میزبانی استان فارس
🔹برای تمام دورههای تحصیلی و فرهنگیان
🔹مرحله کشوری؛ ۱۵ تا ۳۰ اردیبهشت
🔹دبیرخانه؛ اداره کل آموزش و پرورش استان فارس، معاونت تربیت بدنی و سلامت، هیأت ورزش دانشآموزی
✳️ وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا ۚ وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ ۚ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا
و خدا کافران را در حالی که به پیروزی و غنیمت دست نیافتند با خشم و اندوهشان برگرداند، و خدا [سختی و مشقت] جنگ را از مؤمنان برداشت؛ و خدا همواره نیرومند و توانای شکست ناپذیر است.
Allah sent back the faithless in their rage, without their attaining any advantage, and Allah spared the faithful of fighting, and Allah is all-strong, all-mighty.
آیه ۲۵ سوره مبارکه احزاب
پیامی دریافت کردم با این مضمون؛
«عصری در جمعی بودم که خب همه ادعای تحصیلات و مدرک دکتری، از دانشگاه های تهران و... دارند
بحث جنگ داغ بود
یکی از ایمن مدعی ها ک در تهران هم زندگی می کنه خیلی با آب و تاپ داشت تعریف می کرد روزی رو ک پاستور رو زدن میگفت من از پنجره فلان جا دیدم بمب هارو ک میخورد، در حین تعریف کردن میخندید و افتخار می کرد که دیده بود
خلاصه که آخر حرفاش گفت ما که الان حالمون خوبه».
---------------
تحلیل؛
خیلی مبهم به یاد دارم که در سالهای دور یک کاسه بزرگ داشتیم که آبگوشت را در آن تیلیت میکردیم و همگی که خانوادهای مرکب (مادربزرگ، عمو، عموزاده و ...) بودیم، تکه نانی را برداشته و به عنوان ابزاری معادل قاشق از آن غذا استفاده میکردیم.
مدتی بعد مقرر شد، هر «فرد»، «یک» قاشق داشته باشد
بعد هر «فرد»، «یک» کاسه و یک بشقاب
بعد هر «فرد»، «یک» .....
هر «فرد»، «یک» موبایل
هر «فرد»، «یک» وسیله نقیله
و
و
و
به ضرس قاطع میتوانم بگویم که ایران یکی از فردگراترین «individualist»، کشورها در جهان است.
این به این معنی است که ابزارها، ابدا خالی از جهت نیستند و در نهایت بهصورت خاموش یک ایدئولوژی خاصی را شکل میدهند. همانطور که ناگفته پیداست هدف مخالفت با یک قاشق و یک بشقاب و ... نیست و منظور تبیین شکلگیری فردگرایی از طریق توسعه و توزیع ابزار آن میباشد.
پدیدهها هم کارکردی مشابه ابزارها دارند. دو پدیده عمده که توانستهاند نقش پیادهسازی خاموش ایدئولوژی را ایفا کنند، «دانشگاه» و «ورزش» میباشد.
یعنی کارکرد نزدیک به مطلق این نهادها جذب ورودی و تبدیل آن به موجودی غربیسازیشده «westernalized» میباشد. ناگفته پیداست هدف مخالفت با دانشگاه و ورزش نیست و منظور تبیین شکلگیری فرهنگ غربیشده از طریق توسعه و توزیع پدیدههای آن میباشد.
درباره این اسب تروا در آینده بیشتر خواهم نوشت. مخصوصا در مورد پدیدهای به نام «ضرورت استعدادزدایی در ورزش زنان» که ذیل همین موضوع پیکربندی میشود.
کوتاه سخن اینکه به راحتی نمیتوان سوار اتوبوسی شد که دارد به سمت دریا میرود ولی انتظار داشت که به دریا نرفت.
■ #اپیکور، فیلسوف لذت
در مقام یک ناهنجاری در بین جماعتی که غالب اوقات زاهدمنش و متنفر از لذت بودند، فیلسوفی وجود داشت که به نظر میرسید اوضاع را درک میکند. او چنین نوشت: «اگر من لذتهای چشایی و لذت.های عشق و لذت های بینایی و شنوایی را کنار بگذارم، دیگر نمیدانم خیر را چگونه تصور کنم.».
به نظر اپیکور، وظیفه فلسفه عبارت است از کمک به ما در تعبیر و تفسیر سائقههای تألم و خواستهها و امیال نامشخص و مبهم خودمان و بنابراین رهانیدن ما از طرحهای نادرست برای خوشبختی.
آنچه بیدرنگ فلسفه اپیکور را متمایز میساخت تأکید او بر اهمیت لذات جسمانی بود: «لذت، آغاز و غایت زندگی سعادتمندانه است.»...
امّا مراد #اپیکورس از «لذت» چیست؟!
نکته شگفتانگیز در خصوص فیلسوف لذت این است که او خانه بزرگی نداشت. غذایش ساده بود.آب مینوشید و نه شراب و شامش، نان، سبزی و به اندازه کف دست زیتون بود.
او نمیخواست کسی را بفریبد. به عقیده او عناصر ضروری لذت، هرقدر هم سهلالوصول نباشند، اما خیلی گران نیستند.
خوشبختی از دیدگاه او فهرستی شامل سه مورد بود:
■ 1- #دوستی؛
اپیکور می گفت: «بین تمام نیکیهایی که حکمت برای ما در بر دارد،دوستی پربهاترین است».
ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم.آنچه میگوییم هیچ معنایی ندارد مگر زمانی که کسی بتواند ما را بفهمد. در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تأیید کردن.
دوستان حقیقی، ما را براساس معیارهای دنیوی نمیسنجند، آن.ها به خود اصلی ما علاقه دارند.
■2-#آزادی؛
« ما باید خود را از زندان امور روزمره و سیاست روزمره رها کنیم!».
اپیکور و دوستانش خود را از اشتغال در دنیای تجاری آتن کنار کشیدند و زندگی سادهتری را در پیش گرفتند.
آن.ها با جدا کردن خویش از ارزشهای آتن، دیگر خود را بر مبنای مادی ارزیابی نمی.کردند. نیازی نبود از دیوارهای برهنه خجالت زده شوند و فخرفروشی و تظاهر به طلا سودی نداشت.
■3-#تفکر (ویا به عبارت بهتر «تحلیل امور»)
برای اضطراب درمانهای معدودی وجود دارد که بهتر از تفکر باشند. با نوشتن مشکل روی کاغذ یا حرف زدن از آن در مکالمه، اجازه میدهیم ویژگیهای اصلی آن ظاهر شود و با شناخت ماهیتش، اگر نه خود مشکل، ولی ویژگیهای آزارنده ثانویهاش - گیجی و سردرگمی،
جابجایی و تحیر - را برطرف کنیم.
اپیکور به ویژه این دغدغه را داشت که خود و دوستانش بیاموزند که اضطرابها و نگرانیهای خود را درباره پول، بیماری، مرگ و امور فراطبیعی تحلیل کنند.
اگر کسی به طور عقلانی به میرایی و فناپذیر بودن بیندیشد، از نظر اپیکور، درمییابد که پس از مرگ چیزی جز فراموشی و نسیان وجود ندارد و «بیهوده است که از قبل نگران چیزی باشیم که چون فرا رسد مشکلی نمیآفریند.».
تحلیل سنجیده و حساب شده، فکر را آرام میکند.
اصل استدلال اپیکور این است که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی و زندگی تحلیل شده محروم باشیم، هرگز واقعا خوشبخت نخواهیم بود و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بدبخت نخواهیم بود.
آلن دوباتن
تسلیبخشیهای فلسفه
از فلسفه و جامعهشناسی
ورزش فرهنگی و فرهنگ ورزشی
مگر چند درصد از موشکها به اهداف برخورد میکنند؟
چند مدتی است بنا به علاقه و اهمیت موضوع، خودم شخصا امور «کمیته فرهنگی» فدراسیون ورزش دانشآموزی را پیگیری میکنم. در جلسات، مسئولین کمیتههای فرهنگی فدراسیونها شرکت میکنم و درگیر دغدغههای موجود در این زمینه هستم.
شخص وزیر ورزش و جوانان، در جلسات شرکت میکند. هم و غم بسیار زیادی برای تقویت جایگاه و عملکرد این کمیته مغفول اما اساسی دارد. تا جاییکه ارتقا و تعریف این کمیته در هیأت رئیسه فدراسیونها هم مطرح میشود. رؤسای کمیتههای فرهنگی و مسوولیت اجتماعی فدراسیونها هم اکثرا انسانهای سلیم و با دغدغه هستند.
اما، تا تحقق ورزش فرهنگی، راه بسیار است. گپ عمدهای که از وضعیت موجود تا وضعیت مطلوب در این حوزه وجود دارد، محصول چندین عامل بسیار جدیست. به یاد میآورم، زمانی که آقای علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی بود، در مصاحبهای گفته بود که کمسیون فرهنگی متقاضی نداشته و خودم عضو آن شدهام. بدون تلاش برای متهم کردن هیچ فرد و جریان خاصی در ورزش یا فراتر از آن، باید گفت متاسفانه فرهنگ در کشور ما موضوعی دست اول و مستقیم نیست.
فرهنگ چون موضوعی غیرملموس و غیرقابلشمارش است، همواره در سایه داراییهای ملموس از قبیل مدال، جایگاه، رتبه، عملکرد، گل، امتیاز و ... قرار میگیرد. همچنین، کمیسازی موضوع فرهنگ امری تقریباً ناممکن است. چیزی که من شاهد آن هستم، برای کمیسازی فرهنگ از شاخصهایی مانند تعداد جلسات، بزرگداشت مناسبتها، تعداد شرکتکنندگان و ... استفاده میشود. البته که اینها بسیار مهم هستند و نباید در هرگونه مدلبندی جدید فرهنگ در ورزش کنار گذاشته شوند.
اما، مسأله اساسی نبود گشتالت در فرهنگ در ورزش کشور است. گشتالت رویکردی آلمانی در تحلیل و تبیین روانشناختی است. این رویکرد، به طور خلاصه بیان میکند که «کل چیزی بیش از مجموع اجزاست». مثلا اگر شما تمام قطعات یک بنز آخرین مدل را در یک گونی قرار داده باشید، شما یک بنز ندارید. چیزی که باعث تشکیل هویت آن بنز میشود، نحوه عملکرد و شکلبندی خاص آن قطعات است. فکر میکنم فرهنگ نیز، نحوه عملکرد منحصر به فرد و خاص این اجزا در کنار هم است. چیزی که متاسفانه شاهد عملکرد مطلوب آن نیستیم.
به شخصه چندین و چند بار شاهد بودم، عملکرد برخی از ورزشکاران دانشآموزی به گونهای است که خارج از بافت فرهنگی جامعه ماست. ورودم در این زمینهها به صورت موردی گاها موفق و گاها ناموفق است. اما آنچه که برایم معین است، این موضوع است که فکر میکنم باید در موضوع فرهنگ در ورزش پوستاندازی بسیار جدی و بدون تعارفی صورت پذیرد.
پناهندگی، دختران فوتبال در بحبوبه تخاصم و جنگ تاریخی، نیز قبل از هر چیزی موضوعی فرهنگی است. اگر زنجیرهای از افراد اعم از مجری تلویزیون، مسئول اجرایی، مربی، داور، بازیکن و ... را در نظر بگیریم، عدم التصاق نسبی یا مطلق بخشی از این زنجیره به فرهنگ موجود، در نهایت میتواند زمینه بروز روندها و حوادث نامطلوب را فراهم سازد.
خروج از تعارف در عرصه فرهنگ، رجوع به متخصصان نظری، ارائه الگوی تاریخی، توجه به پرورش و تربیت در ورزش، گذر از مناسبمحوری صرف و ورود به دوران عملکردی و نگرشی و مواردی مشابه میتواند در تبیین و تشریح و تعمیق فرهنگ در ورزش و احتمالا التصاق اعضای ورزش به هویت فرهنگی و موجودیت فرهنگی نقش ویژهای ایفا کند.
ضمن اینکه، همانگونه که به هر دلیلی همه موشکها به خاک دشمن اصابت نمیکند، صرف پناهندگی چند نفر از یک تیم را موضوعی بغرنج که دنیا در آن به پایان رسیده تلقی شود، نمیدانم. اما فکر میکنم، اکنون زمان جدی ارتقا و بازسازی تلقی از فرهنگ در ورزش، ورزش فرهنگی و فرهنگ ورزشی در کشور فرا رسیده است.
ابوالفضل بجانی
جامعهشناس ورزش
زمانی دنیا برایم در نوشتن معنی میشد.
مینویسم
پس هستم
اکنون هر چیزی خارج از انگیزهام هست
نوشتن
دیگر سریعترین و معمولترین تفریحم نیست
شاید؛
چون نمینویسم
دیگر نیستم
