ch
Feedback
ابوالفضل بجانی | Abolfazl Bejani

ابوالفضل بجانی | Abolfazl Bejani

前往频道在 Telegram

👤 معلم تربیت بدنی دکتری مدیریت ورزشی ‌کارشناس ارشد جامعه‌شناسی دبیرکل فدراسیون ورزش دانش‌آموزی 💗 جامعه‌شناسی ـ فرهنگ ـ ورزش وَ مَاۤ اُوْتِیْتُمْ مِّنَ الْعِلْمِ اِلَّا قَلِیْلًا | آنچه از علم به شما دادند بسیار اندک است. پیام؛ @abolfazlbejani

显示更多
621
订阅者
+124 小时
+37
+1430
帖子存档
۱) فاصله بین خونه و محل کارت. رفت‌وآمد طولانی، بی‌سروصدا ساعت‌هایی از عمرت رو می‌دزده که دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن. اگه این فاصله رو کمتر کنی، هر روز زمان، انرژی و آرامش بیشتری برای خودت پس می‌گیری. ۲) چیزهایی که در طول روز وارد ذهنت می‌کنی. کیفیت زندگی‌ت تا حد زیادی به چیزهایی بستگی داره که وارد ذهنت می‌کنی. همین الان هم فید شبکه‌های اجتماعی‌ت داره روی حال‌وهوات تأثیر می‌ذاره، بدون اینکه خودت متوجه باشی. خوابت. وقتی خوابت به‌هم ریخته باشه، هیچ چیز دیگه‌ای درست کار نمی‌کنه. از خوابت مثل پایه و اساس کل زندگی‌ت محافظت کن؛ چون واقعاً همین‌طوره. ۴) آدم‌هایی که بیشترِ وقتت رو باهاشون می‌گذرونی. می‌گن در نهایت شبیه میانگینِ ۵ نفری می‌شی که بیشتر از همه بهت نزدیکن. آدم‌هایی رو انتخاب کن که باعث رشد و پیشرفتت می‌شن و بی‌سروصدا فاصله‌ت رو با آدم‌هایی که انرژی‌ت رو می‌گیرن بیشتر کن. ۵) چقدر بدنت رو حرکت می‌دی. بدنی که تمام روز یه‌جا می‌شینه، کم‌کم باعث بی‌قراری و افت روحیه می‌شه. تحرک روزانه یکی از ارزون‌ترین و در دسترس‌ترین راه‌ها برای بهتر کردن حال روحیته که می‌تونی پیدا کنی. ۶) استرس مالی. موضوع پولدار بودن نیست؛ موضوع اینه که شب‌ها به خاطر قبض‌ها و خرج‌هات با نگرانی بیدار نمونی. یه پشتوانه مالی کوچیک برای خودت بساز؛ می‌بینی که بخش بزرگی از اضطرابت خودبه‌خود کمتر می‌شه. ۷) نور خورشید و وقت گذروندن در فضای باز. ۱۰ دقیقه نور خورشید در صبح می‌تونه حال‌وهوای کل روزت رو بهتر کنه. آدم‌هایی که حال بهتری دارن، معمولاً همون‌هایی نیستن که تمام هفته رو توی خونه و محیط بسته می‌گذرونن. ۸) استانداردی که برای خودت تعیین می‌کنی. کل زندگی‌ت در نهایت به همون سطحی می‌رسه که برای خودت می‌پذیری. اگر از خودت انتظار بیشتری داشته باشی و به کمتر از چیزی که لیاقتش رو داری راضی نشی، کیفیت زندگی‌ت هم بالاتر می‌ره.

قاچاق‌چی‌ها من برای خودم یک قانون دارم: وقتی می‌بینم دو نفر در یک سازمان، بر سرِ یک کار نادرست با یکدیگر متحد شده‌اند، عجله نمی‌کنم که مداخله کنم یا پایان ماجرا را پیش‌بینی کنم. چون تجربه به من آموخته است که بسیاری از اتحادها، نه بر پایه‌ی حقیقت و ارزش مشترک، بلکه بر مدارِ منفعت شکل می‌گیرند. و هر اتحادی که ستون‌هایش را بر منفعت بنا کرده باشد، تا زمانی پابرجاست که منفعت‌ها هم‌جهت باشند. اما کافی است روزی منافع تغییر کند؛ آن‌وقت همان اعتمادی که دیروز سرمایه‌ی اتحاد بود، می‌تواند به ابزارِ رویارویی تبدیل شود. برای همین معتقدم: در یک فیلم، همیشه شروع داستان تعیین‌کننده نیست؛ گاهی باید صبر کرد و پایان آن را دید. باور دارم که برخی ائتلاف‌ها، بذرِ فروپاشی خود را از همان روز نخست در درون خویش دارند. و به زبان ساده‌تر: قاچاقچی‌ها، بالاخره یک روز به روی هم اسلحه می‌کشند.

کلا همه چی عوض شده و سر و ته شده. مردم برای رفتن به مدارس غیردولتی سر و دست می‌شکنند بعدش هم خودشون رو می‌کشند بروند مشاغل دولتی.

در برخی ادارات کسانی علیه «مدرک» و «»

اون دانش‌‌آموزان هفتم و هشتم غمگین یادتونه؟ حالا تیمشون هم قهرمان شده 😍

من تا زنده‌ هستم؛ درود رو به جای سلام قبول نخواهم کرد.

جامعه‌شناسی کودکی، بازی و ورزش گردآوری، تلخیص و تألیف؛ ابوالفضل بجانی مدیر سابق گروه جامعه‌شناسی ورزش انجمن جامعه ایران جهت تدریس در دوره تربیت مدرس بازی و ورزش کودک

جامعه‌شناسی کودکی بازی و ورزش.pdf1.23 MB

ازدواج مسلخ عشق و اداره مسلخ تفکر است‌.

همه چیز را نمی‌توان با دانستن، درک کرد. همه چیز قابل دانستن از طریق متر کردن نیست‌.

مهندس‌ها همه چیز را می‌دانند اما، همه چیز را درک نمی‌کنند.

من پست‌های قدیمی و اینستاگرامتون رو خوندم. انقدر نوشته‌هاتون‌ رو دوس دارم. متن‌هایی که خودتون می‌نویسید از اینایی که با هوش مصنوعی ویرایش زدید هم قشنگ‌تره. - ادیت با هوش مصنوعی آری یا نه؟!؟!

من پست های اینستاگرامتون قدیمی‌ها رو خوندم. انقدر نوشته هاتون‌ رو دوس دارم. متن‌هایی که خودتون می‌نویسید از اینایی که با هوش مصنوعی ویرایش زدید هم قشنگ‌تره. - ادیت با هوش مصنوعی آری یا نه؟!؟!

یک میز ناهار، چند کودک و معنای واقعی ورزش تربیتی در جریان مسابقات مرحله کشوری ورزش دانش‌آموزی در قم، هنگام ناهار کنار مسئولان، ناظران و معاونان استان نشسته بودم. چشمم به میز دیگری افتاد؛ چند دانش‌آموز کم‌سن‌وسال، آرام و پکر نشسته بودند و هنوز غذایشان هم نرسیده بود. دلم نیامد بی‌تفاوت از کنارشان بگذرم. بلند شدم و رفتم سر میز آنها. گفتم: «من ابوالفضلم. می‌خوام با شما دوست بشم. اگر افتخار می‌دید، شما هم اسمتون رو به من بگید.» سایمان، آرتا، مهدی، محمد و چند دوست دیگر خودشان را معرفی کردند. کم‌کم سر صحبت باز شد؛ از مدرسه‌شان گفتند، از رشته ورزشی‌شان، از مسابقات و از اینکه چطور به این مرحله رسیده‌اند. مربی‌هایشان هم آمدند و کنارمان نشستند. یکی از مربی‌ها جمله‌ای گفت که بیشتر به فکر فرو رفتم: «من می‌توانستم همه بازیکنانم را از پایه نهم انتخاب کنم، اما عمداً چند دانش‌آموز هفتم و هشتم را آوردم. می‌خواستم این بچه‌ها میدان ببینند، تجربه کنند و برای سال‌های آینده آماده شوند.» اما مسئله اینجا بود که فرصت بازی به آنها نرسیده بود. برای همین ناراحت بودند. و اینجا بود که با خودم فکر کردم: گاهی یک تصمیم کاملاً درست فنی، اگر با گفت‌وگو و همراهی تربیتی همراه نباشد، می‌تواند برای یک کودک معنای دیگری پیدا کند. با بچه‌ها صحبت کردیم. گفتم: «می‌دونید از بین حدود ۱۶ میلیون دانش‌آموز، فقط حدود ۷ هزار نفر فرصت حضور در این مرحله از مسابقات رو پیدا کردند؟ شما جزو همین چند هزار نفرید. خیلی‌ها حتی فرصت رسیدن به اینجا رو هم پیدا نکردند.» بعد برایشان توضیح دادم که نقش آنها فقط بازی کردن نیست. اگر امروز وارد زمین نشده‌اند، هنوز می‌توانند یاد بگیرند، تجربه کنند، از مربی و بازیکنان دیگر بیاموزند، با دانش‌آموزان استان‌های دیگر دوست شوند، فرهنگ اردو و رقابت را تجربه کنند و برای سال‌های آینده آماده‌تر شوند. البته دلشان کاملاً باز نشد؛ و طبیعی هم بود. هر کسی که ورزش کرده باشد می‌داند ذخیره ماندن سخت است. اما شاید همین تجربه هم بخشی از تربیت باشد. ما گاهی ورزش دانش‌آموزی را فقط در زمین مسابقه می‌بینیم؛ در حالی که بخش بزرگی از تربیت، بیرون از زمین اتفاق می‌افتد: در انتظار کشیدن، در تشویق کردن هم‌تیمی، در پذیرفتن تصمیم مربی، در کنار آمدن با شکست، در دوستی با رقیب، در تحمل نیمکت‌نشینی، و در یاد گرفتن اینکه همیشه قرار نیست مرکز توجه باشیم. به همین دلیل است که معتقدم مسابقات دانش‌آموزی فقط برای کشف قهرمان نیست؛ خودِ مسابقه یک محیط تربیتی است. کودک باید بیاید، ببیند، تجربه کند، اشتباه کند، شکست بخورد، یاد بگیرد، دوست پیدا کند و دوباره تلاش کند. اگر امروز یک دانش‌آموز هفتمی یا هشتمی روی نیمکت نشسته، شاید ما فقط یک «بازیکن ذخیره» ببینیم؛ اما اگر درست نگاه کنیم، یک نسل آینده را می‌بینیم که امروز دارد اولین تجربه‌های جدی خود را از ورزش، رقابت و زندگی به دست می‌آورد. آن روز با بچه‌ها عکس گرفتیم و با هم دوست شدیم. به آنها گفتم اگر تهران آمدید، حتماً به من سر بزنید. اگر هم دوباره به شهرشان بروم، حتماً پیگیرشان خواهم شد. برای من، شاید یکی از شیرین‌ترین بخش‌های حضور در ورزش دانش‌آموزی همین باشد؛ اینکه گاهی در میان هزاران مسابقه و برنامه و جلسه، یک لحظه توقف کنی، کنار یک میز بنشینی و چند دقیقه با چند کودک حرف بزنی. شاید همان چند دقیقه، برای آنها و حتی برای خود ما، از نتیجه یک مسابقه مهم‌تر باشد. و شاید سؤال اصلی همین باشد: ما در ورزش دانش‌آموزی فقط قهرمان تربیت می‌کنیم، یا انسان؟ من فکر می‌کنم اگر قرار است ورزش دانش‌آموزی واقعاً «تربیتی» باشد، پاسخ باید روشن باشد: اول انسان؛ و اگر قهرمانی هم از دل آن بیرون آمد، چه بهتر. ابوالفضل بجانی تحصیل‌کرده جامعه‌شناسی

یک میز ناهار، چند کودک و معنای واقعی ورزش تربیتی در جریان مسابقات مرحله کشوری ورزش دانش‌آموزی در قم، هنگام ناهار کنار مسئولان
یک میز ناهار، چند کودک و معنای واقعی ورزش تربیتی در جریان مسابقات مرحله کشوری ورزش دانش‌آموزی در قم، هنگام ناهار کنار مسئولان، ناظران و معاونان استان نشسته بودم. چشمم به میز دیگری افتاد؛ چند دانش‌آموز کم‌سن‌وسال، آرام و پکر نشسته بودند و هنوز غذایشان هم نرسیده بود. دلم نیامد بی‌تفاوت از کنارشان بگذرم.

یک میز ناهار، چند کودک و معنای واقعی ورزش تربیتی در جریان مسابقات مرحله کشوری ورزش دانش‌آموزی در قم، هنگام ناهار کنار مسئولان، ناظران و معاونان استان نشسته بودم. چشمم به میز دیگری افتاد؛ چند دانش‌آموز کم‌سن‌وسال، آرام و پکر نشسته بودند و هنوز غذایشان هم نرسیده بود. دلم نیامد بی‌تفاوت از کنارشان بگذرم. بلند شدم و رفتم سر میز آنها. گفتم: «من ابوالفضلم. می‌خوام با شما دوست بشم. اگر افتخار می‌دید، شما هم اسمتون رو به من بگید.» سایمان، آرتا، مهدی، محمد و چند دوست دیگر خودشان را معرفی کردند. کم‌کم سر صحبت باز شد؛ از مدرسه‌شان گفتند، از رشته ورزشی‌شان، از مسابقات و از اینکه چطور به این مرحله رسیده‌اند. مربی‌هایشان هم آمدند و کنارمان نشستند. یکی از مربی‌ها جمله‌ای گفت که بیشتر به فکر فرو رفتم: «من می‌توانستم همه بازیکنانم را از پایه نهم انتخاب کنم، اما عمداً چند دانش‌آموز هفتم و هشتم را آوردم. می‌خواستم این بچه‌ها میدان ببینند، تجربه کنند و برای سال‌های آینده آماده شوند.» اما مسئله اینجا بود که فرصت بازی به آنها نرسیده بود. برای همین ناراحت بودند. و اینجا بود که با خودم فکر کردم: گاهی یک تصمیم کاملاً درست فنی، اگر با گفت‌وگو و همراهی تربیتی همراه نباشد، می‌تواند برای یک کودک معنای دیگری پیدا کند. با بچه‌ها صحبت کردیم. گفتم: «می‌دونید از بین حدود ۱۶ میلیون دانش‌آموز، فقط حدود ۷ هزار نفر فرصت حضور در این مرحله از مسابقات رو پیدا کردند؟ شما جزو همین چند هزار نفرید. خیلی‌ها حتی فرصت رسیدن به اینجا رو هم پیدا نکردند.» بعد برایشان توضیح دادم که نقش آنها فقط بازی کردن نیست. اگر امروز وارد زمین نشده‌اند، هنوز می‌توانند یاد بگیرند، تجربه کنند، از مربی و بازیکنان دیگر بیاموزند، با دانش‌آموزان استان‌های دیگر دوست شوند، فرهنگ اردو و رقابت را تجربه کنند و برای سال‌های آینده آماده‌تر شوند. البته دلشان کاملاً باز نشد؛ و طبیعی هم بود. هر کسی که ورزش کرده باشد می‌داند ذخیره ماندن سخت است. اما شاید همین تجربه هم بخشی از تربیت باشد. ما گاهی ورزش دانش‌آموزی را فقط در زمین مسابقه می‌بینیم؛ در حالی که بخش بزرگی از تربیت، بیرون از زمین اتفاق می‌افتد: در انتظار کشیدن، در تشویق کردن هم‌تیمی، در پذیرفتن تصمیم مربی، در کنار آمدن با شکست، در دوستی با رقیب، در تحمل نیمکت‌نشینی، و در یاد گرفتن اینکه همیشه قرار نیست مرکز توجه باشیم. به همین دلیل است که معتقدم مسابقات دانش‌آموزی فقط برای کشف قهرمان نیست؛ خودِ مسابقه یک محیط تربیتی است. کودک باید بیاید، ببیند، تجربه کند، اشتباه کند، شکست بخورد، یاد بگیرد، دوست پیدا کند و دوباره تلاش کند. اگر امروز یک دانش‌آموز هفتمی یا هشتمی روی نیمکت نشسته، شاید ما فقط یک «بازیکن ذخیره» ببینیم؛ اما اگر درست نگاه کنیم، یک نسل آینده را می‌بینیم که امروز دارد اولین تجربه‌های جدی خود را از ورزش، رقابت و زندگی به دست می‌آورد. آن روز با بچه‌ها عکس گرفتیم و با هم دوست شدیم. به آنها گفتم اگر تهران آمدید، حتماً به من سر بزنید. اگر هم دوباره به شهرشان بروم، حتماً پیگیرشان خواهم شد. برای من، شاید یکی از شیرین‌ترین بخش‌های حضور در ورزش دانش‌آموزی همین باشد؛ اینکه گاهی در میان هزاران مسابقه و برنامه و جلسه، یک لحظه توقف کنی، کنار یک میز بنشینی و چند دقیقه با چند کودک حرف بزنی. شاید همان چند دقیقه، برای آنها و حتی برای خود ما، از نتیجه یک مسابقه مهم‌تر باشد. و شاید سؤال اصلی همین باشد: ما در ورزش دانش‌آموزی فقط قهرمان تربیت می‌کنیم، یا انسان؟ من فکر می‌کنم اگر قرار است ورزش دانش‌آموزی واقعاً «تربیتی» باشد، پاسخ باید روشن باشد: اول انسان؛ و اگر قهرمانی هم از دل آن بیرون آمد، چه بهتر. ابوالفضل بجانی تحصیل‌کرده جامعه‌شناسی

ما در هزاران نفر پراکنده شده‌ایم | ۲ آیا می‌توان «خودِ پراکنده» را دوباره جمع کرد؟ هارتموت رُزا در نظریه «شتاب اجتماعی» توضیح می‌دهد که مدرنیته فقط ابزارها را سریع‌تر نکرده؛ آهنگ زندگی، تغییرات و تعداد تجربه‌هایی که در یک بازه زمانی وارد زندگی ما می‌شوند نیز افزایش یافته است. شاید مسئله فقط این نباشد که وقت کم آورده‌ایم؛ شاید خودمان را هم کم آورده‌ایم. برای این همه رابطه، نقش، پیام، خبر، مسئولیت و انتظار، مقدار کافی «من» وجود ندارد. پس خودمان را رقیق می‌کنیم: کمی برای خانواده، کمی برای کار، کمی برای دوستان، کمی برای مخاطبان، کمی برای اخبار جهان. و گاهی سهم بسیار کمی برای خودمان باقی می‌ماند. اینجاست که پارادوکس عجیبی شکل می‌گیرد: هرگز با این تعداد انسان مرتبط نبوده‌ایم و شاید هرگز تا این اندازه برای حضور کامل با یک انسان مشکل نداشته‌ایم. افراد بیشتری را می‌بینیم، اما شاید کمتر کسی را عمیقاً ببینیم. صداهای بیشتری می‌شنویم، اما شنیدن یک صدا تا انتها دشوارتر شده است. اطلاعات بیشتری داریم، اما فرصت کمتری برای هضم آن داریم. حتی وقتی تنها هستیم، واقعاً تنها نیستیم؛ صدها انسان را با خود به اتاق آورده‌ایم. البته نمی‌توان اضطراب، افسردگی یا دیگر اختلالات روانی را فقط با این عامل توضیح داد. این پدیده‌ها علل زیستی، روانی، خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی متعددی دارند. اما می‌توان یک فرضیه جدی مطرح کرد: یکی از سرچشمه‌های رنج انسان معاصر، فاصله میان ظرفیت محدود روانی او و وسعت تقریباً نامحدود جهانی است که دائماً از او توجه، واکنش، عاطفه و حضور مطالبه می‌کند. از این منظر، شاید پرسش مهم‌تر از «انسان چند نفر را می‌تواند بشناسد؟» این باشد: انسان در چند نفر می‌تواند زندگی کند، پیش از آنکه خودش در میان آنان پراکنده شود؟ شاید یکی از نیازهای مهم انسان امروز، نه قطع ارتباط با جهان، بلکه بازپس‌گرفتن مالکیت توجه خویش باشد. اینکه هنگام گفت‌وگو، فقط در همان گفت‌وگو باشد؛ هنگام بودن با خانواده، واقعاً همان‌جا باشد؛ و گاهی، بدون هیچ مخاطبی، فقط نزد خودش بماند. شاید کیفیت زندگی در جهان متصل آینده، بیش از تعداد ارتباطات ما، به توانایی‌مان برای جمع‌کردن دوباره خودِ پراکنده‌مان بستگی داشته باشد. ما فقط در میان هزاران نفر زندگی نمی‌کنیم؛ ما در هزاران نفر پراکنده شده‌ایم.

ما در هزاران نفر پراکنده شده‌ایم | ۱ درباره «پراکندگیِ خود» در جهان مدرن ابوالفضل بجانی | تحصیل‌کرده جامعه‌شناسی یووال نوح هراری در انسان خردمند، با اشاره به پژوهش‌هایی که با «عدد دانبار» شناخته می‌شوند، یادآور می‌شود که انسان ظرفیت محدودی برای حفظ روابط اجتماعی مبتنی بر شناخت مستقیم دارد؛ عدد مشهور در این زمینه حدود ۱۵۰ نفر است. اما مدتی است از زاویه دیگری به این مسئله فکر می‌کنم؛ شاید مشکل انسان مدرن فقط این نباشد که در جامعه‌ای بسیار بزرگ‌تر از ظرفیت طبیعی روابطش زندگی می‌کند؛ شاید خودش نیز در این جامعه بزرگ پراکنده شده باشد. انسان امروز فقط با آدم‌های بیشتری مواجه نیست؛ بلکه بخشی از توجه، عاطفه، نگرانی، تعهد، حافظه و هویت خود را میان افراد و میدان‌های بسیار بیشتری توزیع می‌کند. صبح هنوز از خانه بیرون نرفته‌ایم، اما ذهن ما ممکن است درگیر ده‌ها نفر باشد: پیام همکار، انتظار مدیر، وضعیت خانواده، موفقیت یک دوست، واکنش مخاطبان، خبری از گوشه‌ای دیگر از جهان و زندگی آدم‌هایی که شاید حتی هرگز ندیده‌ایم. هرکدام چیزی از ما می‌خواهند: ببین. بخوان. پاسخ بده. نگران شو. مقایسه کن. موضع بگیر. دیده شو. اما ظرفیت روانی ما به اندازه جهان اجتماعی‌مان گسترش پیدا نکرده است. ما همچنان مقدار محدودی توجه، انرژی عاطفی، حافظه و توان حضور داریم. گئورگ زیمل بیش از یک قرن پیش در «کلان‌شهر و حیات ذهنی» نشان می‌داد که تراکم محرک‌های زندگی مدرن چگونه روان انسان را تحت فشار قرار می‌دهد. اگر مسئله زیمل کلان‌شهر بود، امروز تلفن همراه، کلان‌شهر را به جیب ما آورده است. کنت گرگن نیز در The Saturated Self از «خودِ اشباع‌شده» سخن می‌گوید؛ انسانی که روابط، صداها و انتظارات متعدد، هویت او را احاطه کرده‌اند. من برای بخشی از این تجربه تعبیر دیگری را مناسب می‌دانم: «پراکندگیِ خود» اشباع‌شدن یعنی چیزهای زیادی وارد ما شده‌اند؛ پراکندگی یعنی ما نیز در چیزهای زیادی پخش شده‌ایم. بخشی از من نزد خانواده است، بخشی در کار، بخشی در قضاوت دیگران، بخشی در پیام‌های بی‌پاسخ، بخشی در شبکه‌های اجتماعی و بخشی در اتفاقاتی که کیلومترها دورتر رخ داده‌اند. بدن من اینجاست؛ اما «من» الزاماً اینجا نیستم. ادامه در پست بعدی

«با علم نمی‌شود»؛ یا با علمی که شما تجربه کرده‌اید نمی‌شود؟ در بعضی جلسات مدیریتی، جمله‌ای را زیاد می‌شنویم: «با علم که نمی‌شود.» «این‌ها روی کاغذ خوب است.» «در عمل، تجربه چیز دیگری می‌گوید.» گاهی پشت این حرف، یک ملاحظه درست وجود دارد. واقعیت سازمانی پیچیده‌تر از کتاب و مقاله است. مدیر باید علاوه بر دانش علمی، زمینه، منابع، محدودیت‌ها، فرهنگ سازمانی، روابط انسانی و پیامدهای تصمیم را هم ببیند. اما همیشه ماجرا این نیست. گاهی کسی از «ناتوانی علم» سخن می‌گوید که اساساً هیچ‌گاه تجربه جدیِ کار علمی را از سر نگذرانده است؛ یعنی پژوهش نکرده، با داده درگیر نشده، فرضیه‌اش شکست نخورده، مجبور نشده ادعای خود را با شاهد اصلاح کند و لذت و رنجِ واقعیِ فهمیدن را تجربه نکرده است. اینجا باید بین مدرک تحصیلی و جامعه‌پذیری علمی تفاوت گذاشت. جامعه‌پذیری علمی یعنی آدم یاد بگیرد: هر ادعایی نیازمند شاهد است؛ تجربه شخصی معادل واقعیت عمومی نیست؛ ممکن است چیزی که سال‌ها باور داشته‌ایم اشتباه باشد؛ داده موظف نیست نظر ما را تأیید کند؛ و گفتن «نمی‌دانم» گاهی علمی‌تر از یک پاسخ مطمئن و بی‌پشتوانه است. از منظر روان‌شناسی نیز انسان معمولاً تمایل دارد دانسته‌های محدود خود را بیش از اندازه معتبر بداند. هرچه آگاهی ما از پیچیدگی یک حوزه کمتر باشد، ممکن است با اطمینان بیشتری درباره آن حکم صادر کنیم. مواجهه واقعی با دانش، در بسیاری مواقع نه اعتمادبه‌نفس کاذب، بلکه فروتنی معرفتی ایجاد می‌کند. از منظر جامعه‌شناسی سازمان نیز ما با پدیده دیگری روبه‌رو هستیم: قدرت اداری گاهی به فرد احساس اقتدار معرفتی می‌دهد. یعنی چون فرد صاحب سمت، جایگاه یا نفوذ است، به‌تدریج ممکن است تصور کند در حوزه شناخت و حقیقت نیز مرجعیت دارد. در چنین شرایطی، تجربه شخصی مدیر جای داده می‌نشیند، سلیقه جای تحلیل می‌گیرد و «من فکر می‌کنم» به‌سادگی به «واقعیت این است» تبدیل می‌شود. این وضعیت برای مدیریت خطرناک است. مدیریت علمی هرگز به این معنا نیست که مقاله به‌جای مدیر تصمیم بگیرد. علم قرار نیست اراده، تجربه و قضاوت مدیریتی را حذف کند. وظیفه علم چیز دیگری است: کمک کند مسئله را درست‌تر ببینیم، خطاهای شناختی خود را بشناسیم، میان واقعیت و برداشت شخصی تفاوت بگذاریم و تصمیمی بگیریم که تا حد ممکن بر شواهد قابل دفاع استوار باشد. مدیر خوب نه برده نظریه است و نه دشمن دانش. او می‌داند که تصمیم نهایی در جهان واقعی گرفته می‌شود؛ اما می‌داند ورود به جهان واقعی بدون دانش، تحلیل و شواهد نیز چیزی جز حرکت در تاریکی نیست. بنابراین هر وقت می‌شنوم: «با علم نمی‌شود» در ذهنم یک سؤال شکل می‌گیرد: با علم نمی‌شود، یا با آن چیزی که شما از علم شناخته‌اید نمی‌شود؟ و شاید دقیق‌ترین جمله این باشد: علم قرار نیست به‌جای مدیر تصمیم بگیرد؛ علم قرار است نگذارد مدیر، ناآگاهی خودش را به‌جای واقعیت بنشاند.

وقتی فقط برنده‌ها را می‌بینیم؛ بازاندیشی در مدیریت استعدادهای ورزشی دانش‌آموزان در نظام‌های استعدادیابی ورزشی، معمولاً پرسش اصلی این است: «کدام دانش‌آموز استعداد بیشتری دارد؟» اما میشل لامونت در فصل نخست کتاب دیدن دیگران، ناخواسته پرسشی بنیادی‌تر پیش روی مدیریت استعداد قرار می‌دهد: چه کسی اصلاً فرصت پیدا می‌کند که «بااستعداد» دیده شود؟ لامونت توضیح می‌دهد که جوامع فقط منابع را نابرابر توزیع نمی‌کنند؛ منزلت، احترام و حق دیده‌شدن نیز نابرابر توزیع می‌شود. جامعه برای «انسان موفق» الگویی می‌سازد و کسانی را که به این الگو نزدیک‌ترند، شایسته‌تر می‌بیند. همین اتفاق می‌تواند در ورزش دانش‌آموزی نیز رخ دهد. ما ممکن است بدون آنکه متوجه باشیم، برای «دانش‌آموز ورزشکارِ ارزشمند» یک الگوی محدود بسازیم: دانش‌آموزی که زودتر رشد کرده است؛ در مسابقات مدرسه قهرمان می‌شود؛ در خانواده‌ای برخوردار از امکانات ورزشی زندگی می‌کند؛ به باشگاه، مربی و تجهیزات دسترسی دارد؛ اعتمادبه‌نفس بیشتری برای حضور در مسابقه دارد؛ و در زمان مناسب، مقابل چشم فرد مناسب قرار گرفته است. بعد همین دانش‌آموز را «مستعد» می‌نامیم. مسئله این نیست که او استعداد ندارد؛ مسئله این است که ممکن است استعداد را با امکانِ بروز استعداد اشتباه گرفته باشیم. در مقابل، دانش‌آموزی ممکن است در یک روستا یا منطقه کم‌برخوردار زندگی کند، خانواده‌اش توان پرداخت هزینه باشگاه را نداشته باشند، هنوز فرصت تمرین تخصصی پیدا نکرده باشد، از نظر بلوغ جسمانی دیرتر از همسالانش رشد کند یا اساساً هیچ مسابقه‌ای برگزار نشده باشد که بتواند در آن دیده شود. اگر چنین دانش‌آموزی از چرخه شناسایی کنار گذاشته شود، ما الزاماً یک «استعداد ضعیف» را حذف نکرده‌ایم؛ شاید فقط دانش‌آموزی را حذف کرده‌ایم که هنوز فرصت دیده‌شدن نداشته است. اینجاست که اندیشه لامونت برای مدیریت استعدادهای ورزشی اهمیت پیدا می‌کند. او میان موفقیت و ارزش انسانی فاصله می‌گذارد. اگر منطق «برنده = شایسته» بر نظام ورزشی حاکم شود، مسابقه به‌تدریج از ابزار کشف و رشد استعداد، به دستگاه تولید منزلت تبدیل می‌شود. مدال‌آور دیده می‌شود. انتخاب‌شده احترام می‌گیرد. دعوت‌شده به اردو احساس تعلق می‌کند. نام برنده منتشر می‌شود. اما هزاران دانش‌آموز دیگر چه پیامی دریافت می‌کنند؟ «تو انتخاب نشدی.» اگر مراقب نباشیم، این پیام در ذهن کودک و نوجوان به معنای دیگری ترجمه می‌شود: «پس من به اندازه کافی خوب نیستم.» این همان خطری است که لامونت درباره جامعه رقابتی توضیح می‌دهد: موفقیت از یک «دستاورد» به معیاری برای «ارزش فرد» تبدیل می‌شود. مدیریت استعداد ورزشی دانش‌آموزی باید دقیقاً در برابر چنین تقلیلی مقاومت کند. وظیفه ما فقط پیدا کردن چند قهرمان از میان هزاران دانش‌آموز نیست. باید نظامی برای افزایش فرصت‌های دیده‌شدن ایجاد کنیم. این تغییر نگاه چند پیام مدیریتی مهم دارد: استعدادیابی نباید یک رویداد مقطعی باشد؛ باید یک فرایند مستمر باشد. مسابقه نباید تنها دروازه شناسایی استعداد باشد؛ مدرسه، معلم تربیت‌بدنی، جشنواره‌های مهارتی، فعالیت‌های محلی، انجمن‌های ورزشی و حتی مشاهده مستمر پیشرفت دانش‌آموز باید بخشی از شبکه شناسایی باشند. شکست در یک مسابقه نباید به معنای خروج از مسیر رشد باشد. انتخاب‌نشدن در ۱۲ یا ۱۳ سالگی نباید حکم نهایی درباره ظرفیت ورزشی یک دانش‌آموز تلقی شود. و مهم‌تر از همه، باید میان «ارزش دانش‌آموز» و «سطح فعلی عملکرد ورزشی او» مرز روشنی وجود داشته باشد. مدیریت استعداد، اگر فقط قهرمانان فعلی را ببیند، در حقیقت استعداد را مدیریت نمی‌کند؛ نتیجه موجود را مدیریت می‌کند. استعداد در جایی معنا پیدا می‌کند که بتوانیم ظرفیت‌های پنهان را پیش از آنکه کاملاً آشکار شوند ببینیم و برای رشدشان فرصت ایجاد کنیم. از این منظر، عدالت در ورزش دانش‌آموزی فقط این نیست که همه اجازه شرکت در مسابقه داشته باشند. عدالت یعنی: دانش‌آموزی که سرمایه اقتصادی کمتری دارد، در منطقه دورافتاده‌تری زندگی می‌کند، دیرتر رشد می‌کند، خانواده ورزشی ندارد، یا هنوز کسی توانایی‌اش را جدی نگرفته است، شانس واقعی برای دیده‌شدن داشته باشد. شاید بتوان آموزه لامونت را برای مدیریت استعدادهای ورزشی دانش‌آموزان در یک جمله خلاصه کرد: پیش از آنکه از خود بپرسیم «چه کسی قهرمان خواهد شد؟»، باید مطمئن شویم هیچ استعداد بالقوه‌ای فقط به این دلیل که در جای نامناسب، زمان نامناسب یا شرایط اجتماعی نامناسب قرار گرفته است، از چشم ما پنهان نمانده باشد. مدیریت استعداد در ورزش دانش‌آموزی، پیش از آنکه مسئله‌ای فنی درباره انتخاب ورزشکار باشد، مسئله‌ای درباره فرصت، بازشناسی، احترام و حق دیده‌شدن است. #مدیریت_استعدادهای_ورزشی #دیدن_دیگران