ch
Feedback
سایت پانویس

سایت پانویس

前往频道在 Telegram

مینیمال‌های پانویس جهت شرکت در کلاس‌ها ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/Panevis نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom جیدو کریشنامورتی: @Krishnamurti نیکول لپرا: @NicoleLePera

显示更多
2 685
订阅者
-224 小时
+17 天
+430 天
帖子存档
کدام شیوۀ نوشتاری درست است؟
Anonymous voting

‌ «الهی شکرت»! شکر «خدا» کردن برای اعتباریات توخالی‌یی مانند اسکار و نوبل و انواع تظاهرات پرطمطراق و پر سر و صدا همانقدر سطحی، عوامانه و پیش‌پا‌افتاده است که شکر کردن خدا برای گل زدن در فوتبال و مسابقات! درک ما انسانها از خدا در همین سطح است که برایمان جایزه تهیه کند و گل بزند و «افتخار» بیافریند و «سرافرازمان» کند! این ویدیو از کمدین معروف و محبوب، جیم کری است. این بازیگر گویا چند سال پیش دچار بحرانی معنوی در زندگی شخصی‌اش شده بوده و رو به امور «معنوی» آورده بود و طنزش را با محتوایی عرفانی و معنوی آمیخته بود. در این ویدیو جایزه گرفتن و برنده شدن، دویدن و نرسیدن به احساس رضایت، کفایت و خوشبختی، و نیز وعده‌های فردا و فردا و «هر وقت جایزهٔ بعدی را بگیرم، دیگر خوشبخت خواهم شد» را به زیبایی به سخره می‌گیرد. طنزی البته تلخ، چرا که همهٔ ما گرفتار آنیم. ضمناً اگر فیلم Bruce Almighty از کمدین مذکور را ندیده‌اید، توصیه می‌کنم ببینید. بگمانم دوبلۀ آن در ایران با نام «بروس قدرتمند» یا چیزی شبیه به این، پخش شده باشد. در این فیلم، خدا به مرخصی می‌رود و یکی از بندگانش را موقتاً به جای خودش می‌نشاند و باقی ماجرا. @PanevisDotCom

اعتراف قسمتی از صحبتی در یکی از گروه‌های خودشناسی، دربارهٔ روابط @Panevisdotcom

‌ادامه: لذا اموری مانند «گفتگوی ادیان»(هرچند در این بلبشوی جنگ و خونریزی بین انسانها غنیمتی‌ست اما) به درد همان موسسه زدن و دک و پز می‌خورد و خلاص. چطور ممکن است تا وقتی تو هستی و من هستم، تا وقتی من خود را (بلحاظ روانی) چیزی می‌دانم و تو چیزی، صلح و آشتی وجود داشته باشد؟! اینها(گفتگوی ادیان) کار بنیادی و اساسی نیست، بساطی‌‌ست صوری و تزئینی. کار بنیادی این است که انسان(یعنی هر انسان) عمیقاً متوجه مخرب بودن و ویرانگری هستی و هویت، اینکه «این منم و آن تو» و اینکه «من چیزی هستم» تا چه حد فاسد‌کننده است، بشود. آگاه بشود که هستی، ناگزیر تفرق و فرقه فرقه شدن انسان را در پی دارد. منبسط بودیم یک جوهر همه بی‌سر و بی‌پا بدیم آن سر همه (این «بودیم» از نظر زمانی نیست. نه اینکه در گذشته‌های تاریخی دور. اسطوره‌ای‌ست، فرازمانی.) یک گهر بودیم همچون آفتاب بی‌گره بودیم و صافی همچو آب چون بصورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه‌های کنگره کنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق بوسیلهٔ منجنیق آگاهی است که این کنگره‌های تفرق،(که چیزی جز فکر نیست)، از بین می‌رود. اگر نه تو باشی و نه من(بلحاظ روانی)، صلح و آشتی هم معنی ندارد! اصلاً مسئله‌ای نخواهد بود که حل آن، موضوعیت پیدا کند! اصلاً نیازی به آشتی و صلح وجود ندارد. و همهٔ این دم و دستگاههای بیرونی مانند سازمان ملل و صدها سازمان دیگر نیز موضوعیت نخواهند داشت. و این زیبایی حقیقت است، نه صلح و نه جنگ، بی‌کنگره بودن، منبسط بودن بقول مولانا. آیا متوجه اصل قضیه هستیم؟ همانجا در Bonnyrigg که بودم، با خودم می‌گفتم که اگر اینجا این ساختمانها نباشد، یک پارک یا دشت گسترده باشد، و انسانها بیایند در آن دراز بکشند و آسمان را تماشا کنند، چه ساده و زیباست. خوب، این البته همان بیان فراواقعی از آن ویدیو و آنچه دیده بودم است. روشن است که منظورم واقعیت این ساختمانها نیست و نمی‌گویم که ای کاش این بناهای فیزیکی نبودند. مسئلهٔ انسان که این ساختمانها یا آن دیوارها و سیم‌خاردارها نیست. روشن است که حتی اگر مکانی باشد برای تأمین آرامش انسان برای عبادت و وصل به حق، خیلی هم مطلوب است و خوب و مفید. منظور اینست که چه اینها(ساختمانها) باشند و چه نباشند، درون انسانها باید دشتی ساده و فراخ باشد. این تفرق ساختمانها تجلی درون انسانهاست. همین تفرق و جدایی و تکه پاره بودن درون و روان ماست که باعث بوجود آمدن این مرزها و سیم‌خاردارهاست. ما چون درونمان متفرق و جداشده است اینطور در بیرون نیز اینیم و آنیم. هستیم! موضوع اینست که ما این جریان تفرق درونی‌مان را متوجه شویم. ببینیم. همزبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است (بندی = زندانی) ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان پس زبان محرمی خود دیگرست همدلی از همزبانی خوشترست این انسان‌های همدل(دلهای سالم) هستند که ارتباط حقیقی با هم دارند. هر چه که دو نفر با هم همزبان و هم‌عقیده و حتی هم‌کیش و آئین باشند، تا وقتی همدل نباشند هیچ ارتباط و حرف و کلامی بین آن دو، از نظر حقیقت، وجود ندارد. و تنها، ساحت «نبودن»، ساحت بی‌حرفی است که در آن همدلی و ارتباط دلها بطور خودبخوی و طبیعی هست. بدون هیچ تقلا و اجبار کردنی. @PanevisDotCom

‌ دیوار داشتم از خیابانی در منطقه‌ای بنام Bonnyrigg گذر می‌کردم که پدیدهٔ جالبی دیدم. ما هم که نخورده مست و فضول، همینطوری سرمان درد می‌کند برای موضوعات عرفانی، چه برسد به اینکه ابوالفضل هم یاری‌مان کند و چیزی پیش پایمان بگذارد برای اینجور صحبتها. ویدیوی زیر را گرفتم تا درباره‌اش مطلب یا شاید مطالبی بگویم. ببینیم چه می‌آید. چند موضوع در رابطه با محتوای این ویدیو: ۱. بنظرم اگر یک انسان سالم، مثلاً یک کودک، این ساختمانها را ببیند، فقط ساختمانهایی را ببیند! ۲. در این وانفسای جنگ و دعوای «من اینم، تو آنی» کردن انسان و تفرق دنیای انسانها همین هم غنیمتی است. اینکه چند دین بتوانند بظاهر هم که شده کنار هم زندگی کنند. حداقل به ضرب و زور قانون و نظم اجتماعی هم که شده، ما انسانها یاد بگیریم می‌شود با عقاید متفاوت کنار هم بود و یکدیگر را تکه پاره نکرد! همدیگر را آزار نداد و اذیت نکرد. ۳. آن دو بیت شعر از گلستان سعدی، این است: دو صاحبدل نگهدارند مویى همیدون سرکشی و آزرم‌جویی و گر بر هر دو جانب جاهلانند اگر زنجیر باشد بگسلانند می‌گوید اگر دو نفر آدم سالم بین‌شان اختلاف عقیدهٔ زیادی هم باشد، آنها بر آن نقطه اشتراکی که حتی اگر خیلی کم(باندازهٔ مویی) هم باشد، توافق و مصاحبت می‌کنند. اما انسانهای نادان حتی اگر نقطه‌اشتراک‌های عقیدتی زیادی هم داشته باشند(بقدرت زنجیر)، می‌زنند و همین نقاط مشترک بین‌شان را پاره می‌کنند! سخن ساده و درستی است. یعنی مهم نیست انسانها عقایدشان چه باشد، مهم اینست که دل‌شان سالم باشد! اگر دل انسان مریض باشد، حتی اگر عقایدی زیبا و فرشته‌گون هم داشته باشد، خروجی‌اش خواه‌ناخواه شر است و نزاع و ستیز. یعنی دل مهم است، روح و روان و بتعبیر قرآن «قلب سلیم» برای زندگی بکار می‌آید، نه جمع‌آوری دانش اخلاقیات و جملات قصار خوشگل خوشگل در مغزمان. ۴. تاریخ زندگی انسانها بوضوح همین حرف سعدی را تایید می‌کند که اگر انسانهای ناسالم(دل‌خراب) و باورمند به یک سیستم و مجموعه عقاید خاص(چه دینی و چه غیر دینی)، دور دستشان بیافتد، دیگران و حتی خودشان را قلع و قمع می‌کنند. مثلاً همین چند وقت پیش(پارسال) انسانهایی که معتقد به بودیسم هستند(بودایی‌ها) در کشور برمه، «کودکان مسلمانان»* را در آتش انداختند و سوزاندند! باور می‌کنی؟! آیا می‌دانیم که یکی از باورهای دین بودایی، اصلی است بنام اهیمسا به این معنی که هیچ جانداری را نباید آزار داد؟! آنوقت همنوع خودش، آنهم کودک را در آتش سوزانده‌اند! (*کودک دین ندارد. عقیده ندارد. خودش در عین دین و پاکی‌ست. از سخنان پیامبر اسلام(ص) است که «حتی گریهٔ کودک، گفتن لا اله الا الله است(توحید)». بنابراین اینکه ما خودمان برچسب دین(عقیده) خاصی به کودکان می‌چسبانیم، از طرف ماست، نه در واقعیت کودکان.) انسانهای معتقد به مسیحیت(مسیحی‌ها)، با وجود تمام توصیه‌ها به مهر و محبت در آئین مسیح، این همه جنگهای صلیبی و کشتار و دوران تفتیش عقاید در سالهای دور راه انداختند و چه آزارها که ندادند و چه کشتارها که نکردند. اسلام عزیزمان هم که، قربانش بشم، در این زمینه پُکونده! نیازی به ذکر نیست. پس اصل و باطن موضوع را اگر دقیق شویم، می‌بینیم که در حقیقت این دین و عقیده نیست که عامل خونریزی انسان است. این خود انسان است که چنان مسخ می‌شود که در هر دین و عقیده و آئین و مکتبی که باشد، گرگ می‌شود و به هیچکس و هیچ چیز رحم نمی‌کند. پس این قلب یا همان روح و روان اوست که راهبر زندگی اوست، نه عقاید‌ و دانش اخلاقی‌اش. ۵. اما نگاهی عرفانی و در عین حال سورئالیستی(فراواقعی) هم به ویدیوی مورد بحث بیاندازیم. این سه عبادتگاه بودایی، مسلمان و مسیحی چرا در عین حال که کنار هم هستند، با آن دیوارها از هم جدا شده‌اند؟! اصلاً حتی اگر این دیوارها وجود نداشته باشد، همین که کسی خود را این دینی بداند و کسی آن دینی، در باطن یعنی دیوار! یعنی جدایی و تفرق. آیا اصل دین(پاکی) به این معنی نیست که همه از یک ذات و حقیقت و فطرت پاک منشاء داریم؟ جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند (حافظ) دیوار یعنی این طرفی وجود دارد و آن طرفی. بی‌دیواری یعنی اصلاً نه اینطرف هست نه آنطرف! دقت کنیم که بی‌دیواری به این معنی نیست که این طرف و آن طرف با هم دوستند، بلکه وقتی دیوار نباشد یعنی اصلاً این طرف و آن طرفی وجود ندارد! تو و من اصلاً مطرح نیست که آشتی‌شان معنی داشته باشد! نه اینکه «تو هستی و من هم هستم، ولی با هم آشتی هستیم»! ادیان بجای اینکه هویت‌زدا، من‌زدا باشند، هویت‌ساز شده‌اند! انسان چون خودش(دلش، روانش) مسخ شده، هر امر مفید دیگری هم که در زندگی‌اش می‌توانسته برایش فایده داشته باشد(دین) را نیز مسخ کرده است و از کارکرد اصلی‌اش انداخته است. ادامه در پست بعدی👇🏼 @PanevisDotCom

بازنگری @PanevisDotCom

«عاشقانهٔ شمس‌الدین» بر اساس زندگینامهٔ شمس‌الدین محمد، حافظ شیرازی الهام‌گرفته از رمان «حافظِ ناشنیده‌پند» اثر ایرج پزشک‌زاد قسمت اول بازیگران: امیر منوچهری، محسن بهرامی، سینا نیکوکار، احمد لشینی، معصومه عزیز محمدی، شیما جانقربان، بهرام سروری‌نژاد، نوشین حسن‌زاده، فرشید صمدی‌پور، محمد آقامحمدی، ماکان رضایی‌پور، نور‌الدین جوادیان، محمدرضا قلمبر، امیرعباس توفیقی، ابالفضل شاه‌بهرامی، سید محمدسعید سلطانی، امیر فرهان‌نیا، کرامت رودساز، ایوب آقاخانی، رامین پورایمان، بیوک میرزایی، فریبا طاهری. سردبیر و کارگردان: ایوب آقاخانی ‌

‌‌ داستان دقوقی سیرِ جسمِ خشک بر خشکی فتاد سیرِ جان پا در دلِ دریا نهاد چشمِ دریا دیگر است و کف دگر کف بهل و ز دیده در دریا ن
‌‌ داستان دقوقی سیرِ جسمِ خشک بر خشکی فتاد سیرِ جان پا در دلِ دریا نهاد چشمِ دریا دیگر است و کف دگر کف بهل و ز دیده در دریا نگر هین، گذر از نقشِ خُم، در خُم نگر کاندرو بحری‌ست بی‌پایان و سَر «قصّهٔ دقوقی» مفصّل‌ترین و شاید استعاری‌ترین داستانِ مثنوی است. و به نظر می‌رسد که در این داستان مولوی یک‌بارِ دیگر بسیاری از اصولِ نظریاتِ عرفانیِ خود را منعکس می‌کند. در داستانِ دقوقی، مولوی تجربیّات و حالاتِ یک مجاهدِ راهِ حقیقت را شرح می‌دهد. ابتدا خلاصه‌ای از داستان را نقل کنیم: دقوقی سالک و ظاهراً «عارف»ی است که همه‌جا در جست‌وجوی حقیقت یا مردانِ نمایندهٔ حقیقت است. وی در حالِ سیر و سلوک است که ناگهان از دور، بر کرانهٔ دریا، هفت شمع را با نوری حیرت‌آور می‌بیند. در همان حال، هفت شمع به یک شمع مبدّل می‌شوند. باز می‌بیند که هفت شمع به هفت مردِ نورانی مبدّل می‌شوند. نزدیک‌تر که می‌رود، می‌بیند هر یک از هفت مرد تبدیل به یک درختِ سرشار از میوه شده است. باز جلوتر می‌رود و می‌بیند هفت درخت به یک درخت تبدیل شدند و دوباره آنها را به صورتِ هفت درخت می‌بیند، که یکی از آنها جلوتر از بقیّه قرار گرفته است؛ و گویی درختان قصدِ اقامهٔ نماز دارند. می‌گوید عجیب‌تر اینکه دیدم درختان قیام و رکوع و سجود نیز دارند. طولی نمی‌کشد که باز آن هفت درخت به هفت مردِ روحانی و نورانی مبدّل می‌شوند. می‌گوید نزدیک رفتم، به آنها سلام کردم، مردان جوابِ سلامم را دادند و مرا به نام صدا زدند. من در شگفت شدم که اینان نامِ مرا چگونه می‌دانند! در این اندیشه بودم که گویی آنها باطنِ مرا خواندند؛ و بنابراین گفتند مگر نمی‌دانی که عارفانِ روشن‌ضمیر یکدیگر را می‌شناسند و به رموزِ باطنیِ یکدیگر آگاه‌اند. آنگاه به من گفتند ما دوست داریم به امامتِ تو نمازی برپا داریم. و من قبول کردم. در اثنای نماز، چشمِ دقوقی به کشتی‌ای می‌افتد که در دریا گرفتارِ طوفانی سخت شده است؛ و فریادِ کشتی‌نشستگان را می‌شنود. و برای نجاتِ اهلِ کشتی دعا می‌کند. دعایش مستجاب می‌شود و اهلِ کشتی سالم از دریا به خشکی می‌رسند. و در همین حال، نمازِ آنها نیز پایان می‌یابد. وقتی نماز تمام می‌شود، آن هفت مرد به حالتِ نجوا از یکدیگر می‌پرسند این کدام بوالفضول بود که در کارِ حق دخالت کرد. یکی از آنها با اشاره به دقوقی می‌گوید این بوالفضول بود. با شنیدنِ این حرف، دقوقی سرش را به عقب برمی‌گرداند، و می‌بیند اثری از مردان نیست. گویی جملگی به آسمان رفته‌اند. دقوقی می‌گوید اینک سال‌هاست که در آرزوی یافتنِ آنان به سر می‌برم؛ ولی هنوز موفق به وصالِ آنها نگشته‌ام. *** تفسیر و تأویلِ این داستان سورئال(فراواقعی) از کتاب «مثنویِ معنوی» را از قلمِ محمدجعفر مصفا در کتابِ «با پیرِ بلخ»، فصلِ هشتم، بخوانید. جلسهٔ مصفاخوانی در حال حاضر به این داستانِ شگفت‌انگیز رسیده است. پنج‌شنبه، ساعتِ هشت شب به وقتِ ایران جلسهٔ مصفاخوانی بصورتِ لایو برقرار است. برای پیوستن به این گروه، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید و اطلاعاتِ لازم را کسب کنید. @MossaffaDotCom

‌ ندانستگی و زیبایی حالا که فضا شطرنجی است(چه کژتابی زیبا و عجیبی!) این ویدیوی زیبای ترکیب معروف مارشال در شطرنج‌ را هم ببینیم. و بر بحث شناخت ذهن و چیستی زیبایی تأمل کنیم. موضوعات: شطرنج، ترکیب طلایی مارشال، چرا ترکیب در شطرنج زیباست، عرفان و شطرنج @Panevisdotcom

‌ نقاطِ کورِ ذهن ما معمولاً تصور می‌کنیم اگر اطلاعاتِ بیشتری داشته باشیم، منطقی‌تر فکر کنیم و باهوش‌تر باشیم، بهتر می‌توانیم
نقاطِ کورِ ذهن ما معمولاً تصور می‌کنیم اگر اطلاعاتِ بیشتری داشته باشیم، منطقی‌تر فکر کنیم و باهوش‌تر باشیم، بهتر می‌توانیم واقعیت را ببینیم. اما آیا واقعاً اینطور است؟ یکی از شگفت‌انگیزترین ویژگی‌های ذهنِ انسان این است که می‌تواند در حالی که اشتباه می‌کند، کاملاً مطمئن باشد که درست می‌بیند. ما واقعیت را نمی‌بینیم؛ واقعیت را از پشتِ فیلترهای ذهنِ خود می‌بینیم. خاطرات، تجربه‌ها، ترس‌ها، باورها، پیش‌فرض‌ها و سوگیری‌های شناختی. و دشواریِ اصلی اینجاست که معمولاً خودِ این فیلترها را نمی‌بینیم. ممکن است دوستی پاسخِ پیام‌مان را ندهد و ذهن بلافاصله نتیجه بگیرد: «مرا نادیده گرفته است، من برایش اهمیت ندارم.». ممکن است کسی دیر کند و او را بی‌مسئولیت بدانیم، اما اگر خودمان دیر کنیم، برای رفتارمان ده‌ها دلیل و عذر پیدا کنیم. ممکن است وقتی کسی با ما هم‌عقیده است، خطایش را ببخشیم و همان خطا را در فردی که مخالف‌مان است نشانهٔ شخصیتِ آزارگر او بدانیم. اما از کجا معلوم آنچه می‌بینیم، خودِ واقعیت باشد و نه تفسیری که ذهن‌مان بر واقعیت تحمیل کرده است؟ واقعیت این است که ذهن اغلب متوجهِ خطای خودش نمی‌شود. از همین‌جا پرسش‌های مهمی آغاز می‌شوند: آیا ممکن است دربارهٔ دیگران، بیش از آن‌که با خودِ آنها مواجه باشیم، با تصویری که ذهن‌مان از آنها ساخته است مواجه باشیم؟ آیا ممکن است در بسیاری از اختلاف‌ها، ما بر سرِ «واقعیت» دعوا نکنیم، بلکه بر سرِ تفسیرهای متفاوتِ خودمان از واقعیت بجنگیم؟ و از همه مهم‌تر: اگر ذهنِ من ابزارِ شناختِ جهان است، چه کسی قرار است خطاهای خودِ این ابزار را تشخیص دهد؟! کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» اثرِ گلب سپرسکی، ما را به همین قلمروِ کمتر دیده‌شده می‌برد: قلمروِ سوگیری‌هایی که بی‌آن‌که آگاه باشیم، بر قضاوت‌ها، تصمیم‌ها و روابطمان اثر می‌گذارند. خواندنِ این کتاب فرصتی است برای مواجهه با این پرسش دشوار که: کدام بخش از آنچه دربارهٔ خودم، دیگران و جهان «بدیهی» می‌دانم، ممکن است فقط یک نقطهٔ کور باشد؟ در گعدهٔ شنبه‌شب‌ها(مانندِ امشب) کتابِ مذکور را همراه با دوستان می‌خوانیم و بر مطالبِ آن تأمل می‌کنیم. توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید، چه با این جمع و چه بدونِ این جمع. شناختِ خطاهای شناختی و سوگیری‌های ذهن، خودشناسی است، و «خودشناسی نافع‌ترینِ شناخت‌هاست.». @PanevisDotCom

‌ این تصویر الهام‌گرفته از کدام داستانِ شگفت‌انگیزِ «مثنوی معنوی» است؟ @PanevisDotCom
‌ این تصویر الهام‌گرفته از کدام داستانِ شگفت‌انگیزِ «مثنوی معنوی» است؟ @PanevisDotCom

‌ قربانی هر که پایندان وی شد وصل یار او چه ترسد از شکست و کارزار؟ چون یقین گشتش که خواهد کرد مات فوت اسپ و پیل هستش ترهات گر برد اسپش هر آنک اسپ‌جوست اسپ رو گو نه که پیش‌آهنگ اوست مرد را با اسپ کی خویشی بود؟ عشق اسپش از پی پیشی بود بهر صورت‌ها مکش چندین زحیر بی‌صداع صورتی معنی بگیر ‌موضوعات: ‌شطرنج، قربانی، مثنوی معنوی مولانا، خودشناسی، عرفان، گذشت، قرآن، لذت، مردن ، مرگ، یقین ‌ پس از تماشای ویدیوی فوق، »این مینی‌پادکست« را نیز گوش کنید. @PanevisDotCom

‌ خدمت دوستی می‌گفتم که این شاعر، طرزی افشار، یدی طویل در ساختنِ مصدر از اسم و صفت دارد. دعوت‌تان می‌کنم به تأمل بر غزل دیگری
‌ خدمت دوستی می‌گفتم که این شاعر، طرزی افشار، یدی طویل در ساختنِ مصدر از اسم و صفت دارد. دعوت‌تان می‌کنم به تأمل بر غزل دیگری از ایشان. ابتدا عرض کنم که حتماً با این غزل حافظ شیرازی آشنا هستید به مطلعِ: ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت حال، طرزی به استقبال وزن همین غزلِ حافظ گفته است: تو پادشاه حُسنی و من می‌گدایمت دشنام می‌دهی و من از جان دعایمت می‌روشنی چو بدر شبِ دیگران و من همچون هلال یک‌شبه می‌ از برایمت ور خود به تیغِ تیز سر از تن جدایی‌ام دامن نمی‌ ز دست ارادت رهایمت در راه عشقِ یارِ وفادار، مال چیست گر جان کنی قبول روان می‌فدایمت می‌قیمتم به بوسی از آن لعل، جنس جان جانا مرو اگرچه گران می‌بهایمت گر زان که دست‌بوس تو دستم نمی‌دهد خوش‌دولتی‌ست بوسه که بر نقش پایمت تا در بهای نان ندهی جان در اصفهان طرزی در این زمانه نمی‌کدخدایمت منبع: دیوان طرزی افشار صفحۀ ۲۴ @PanevisDotCom

‌ رابطهٔ پویا و در حرکت، اساسی‌ترین موضوع زندگی است. جیدو کریشنامورتی کتاب «سکون و حرکت» فصل دوازدهم + جلساتِ لایوِ گروهِ «را
‌ رابطهٔ پویا و در حرکت، اساسی‌ترین موضوع زندگی است. جیدو کریشنامورتی کتاب «سکون و حرکت» فصل دوازدهم + جلساتِ لایوِ گروهِ «رابطه» جمعه‌ها ساعتِ هشتِ شب برقرار است. در حال حاضر کتابِ «درست دعوا کنید!» اثر جولی و جان گاتمن در حال جمع‌خوانی و موضوع بحث است. جهت شرکت، با »ادمین طوبیٰ« هماهنگ کنید. @PanevisDotCom

‌ با منِ دلخسته، ای دلدار، جنگیدن چرا؟ تو غزالِ گلشنِ حُسنی، پلنگیدن چرا؟ با مسلمانانِ مسکین کافریدن بهر چه؟ با گرفتارانِ مستضعف درنگیدن چرا؟ می‌نگاهی با من و می‌التفاتی با رقیب با منِ یکرنگ، ای گل‌رخ، دو رنگیدن چرا؟ از سرِ کویت منِ دیوانه را راندی بسنگ دلبرا دنگی مرا کافیست، سنگیدن چرا؟ ای که می‌سهوی دمادم با وجودِ عقل و هوش باده‌ایدن از برای چیست، بنگیدن چرا؟ هر یک از قوسِ قضا تیرِ اجل خواهد خورد مردمان را گو که این توپ و تفنگیدن چرا؟ طرزیا، چون در طریقِ عاشقی می‌مقصدی همچو زهادِ ریائی عذرِ لنگیدن چرا؟ طرزی افشار @PanevisDotCom

‌ غزلی از طرزیِ افشار (قرنِ یازدهمِ هجری) چو با غیری آن دل‌ربا می‌شرابد ز غیرت دلِ عاشقان می‌کبابد ز هجرانِ سنگین‌دلی سیم‌ساقی دلم هم‌چو سیماب می‌اضطرابد تو را زاهدا نشئۀ چشمِ مستش اگر شیخِ صدساله‌ای می‌شبابد تو را چون حسابانم از خیلِ خاکی؟ مهیده رُخت، سنبلت می‌سحابد به هر سو که از مِهر می‌التفاتی ز رویِ تو هر ذره می‌آفتابد ز نادیدنت مردمِ چشمِ مردم سفیدید، تا کی رُخت می‌نقابد؟ نه آبی نه آبادی‌ای در جهان است سما می‌سرابد، زمین می‌خرابد نمی‌اختیاریم الا اطاعت ثوابد اگر طرزیا یا عِقابد (دیوانِ طرزیِ افشار، به کوششِ م. تمدن، تهران: کتاب‌فروشیِ ادبیه، چ ۲، ۱۳۳۸، ص ۶۳-۶۴) تشکر از جناب بهروز صفرزاده برای معرفی این غزل خاص »این پست مرتبط« از آقای صفرزاده را هم بخوانید. @Panevisdotcom

تکمله بر «چیزی شدن» @PanevisDotCom