طالقانیها
前往频道在 Telegram
طالقانیها از دیروز تافردا بزرگترین کانال بومی، فرهنگی استان البرز ارتباط با ما: @parvaneh_jokar_taleghani @SIMINMOSLEHI @SeyedMohamad_Hadifar @ROOZBEH_EJLALI @M_ala11 تبلیغات: @TaleghanAdv اینستاگرام https://instagram.com/taleghaniha_official
显示更多5 814
订阅者
无数据24 小时
+117 天
+2430 天
帖子存档
5 814
سوسن خواننده مردمی
اگر ۲۰۰۰ تومن دستمزد میگرفتم، ۱۸۰۰ تومنش را به نیازمندان میدادم.
@TALEGHANIHA
5 814
در غزل، گلهای سوسن داشتم
در دوبیتی باغ لادن داشتم
مثنویهایم شقایق پیشهاند
در قصیده باغ گلشن داشتم
درود صبحتون بخیر و عافیت🙏🌺
#عیسی_عبداللهی
@TALEGHANIHA
─═༅✿🌺✿༅═─
5 814
گذشته مردانی که سالها پیش از البرز گذشته بودند.
گذشته خانوادههایی که خوران را ترک کرده و در کلخوران خانه ساخته بودند.
و شاید خاطرهای که از مادری به دخترش و از پدری به پسرش رسیده بود.
تاریخ، معمولاً نام مردان را بهتر به یاد میسپارد:
نام پدر، نام پدربزرگ، نام جد.
اما زندگی خانوادهها فقط با نام پدران ساخته نمیشود.
مادرانی هم بودند که قصهها را برای بچههایشان تعریف میکردند؛ زنانی که خاطره زادگاهشان را در خانههای تازه زنده نگه میداشتند.
و شاید اگر کسی روزی همه آن قصهها را کنار هم میگذاشت، میتوانست ردپای راهی را پیدا کند که از خوران طالقان آغاز شده بود و به کلخوران اردبیل رسیده بود.
شاید...
و شاید هم نه.
ــــــــــــــــــــ
سالها بعد، نام صفیالدین در سراسر ایران شناخته شد.
اما داستان ما هنوز به پایان راه خود نرسیده بود.
از صفیالدین، نسلی پس از نسل دیگر آمد.
و هر نسل، چیزی از گذشته را با خود حمل کرد.
تا آنکه سرانجام، این خاندان به مردی رسید که شمشیر به دست گرفت و راه خانقاه را به میدان جنگ کشاند:
شیخ حیدر.
و از اینجا، قصه آرامآرام رنگ دیگری به خود گرفت.
قصهای که چند نسل بعد، کودکی به نام اسماعیل را در میان خون و آتش تاریخ ایران قرار میداد.
اما آن روز هنوز نرسیده بود.
فعلاً، در انتهای این بخش از قصه، فقط یک نام از گذشته باقی مانده بود:
خوران.
روستایی کوچک در دامنههای البرز؛
جایی که شاید قصه ما، خیلی پیش از آنکه عزیز و نگار به دنیا بیایند، از همانجا آغاز شده بود.
ــــــــــــــــــــ
✍️ روزبه اجلالی
ادامه دارد... 🍎🌺
@TALEGHANIHA
5 814
🍎🌺 از سیب تا گل حسرت
داستان «عزیز و نگار» به روایت روزبه اجلالی
قسمت اول | سایههای البرز
پیش از آنکه نام صفویان در تاریخ ایران بلندآوازه شود، پیش از آنکه اردبیل مرکز یکی از بزرگترین دگرگونیهای تاریخ ایران شود، در گوشهای از البرز، مردانی زندگی میکردند که دلشان با خاندان پیامبر بود.
آن روزگار، راهها مثل امروز نبود.
اگر کسی از ری راهی قزوین میشد و میخواست خودش را به آبادیهای کوهستانی طالقان برساند، باید چند روز در راه میبود. راه از گردنهها میگذشت، از درههای باریک عبور میکرد و گاهی شب را در خانه یکی از روستاییان به صبح میرساند.
با این حال، بعضی از عالمان و سادات همین راه دشوار را انتخاب میکردند.
آنها میرفتند تا سخن خود را به گوش مردمانی برسانند که شاید کمتر کسی به سراغشان میرفت.
یکی از این آبادیها خوران بود.
روستایی کوچک در دل کوهستان؛ با خانههایی ساده، باغهایی که بهار جان میگرفتند و جوی آبی که از میان آبادی میگذشت.
یکی از همان مردان اهل علم، مدتی در خوران ماند.
شبها چند نفر از اهالی دورش جمع میشدند. چراغ کوچکی در اتاق میسوخت و بیرون، باد در کوچههای تاریک میپیچید.
یک شب، جوانی از اهالی از او پرسید:
«آقا، چرا این همه راه آمدهاید؟»
مرد کمی سکوت کرد و گفت:
«برای اینکه اگر چیزی را درست میدانیم، نباید فقط برای خودمان نگهش داریم.»
بعد از علی و فرزندانش گفت؛ از روزهای سختی که بر خاندان پیامبر گذشته بود و از مردانی که برای باورشان رنج کشیده بودند.
آدمهای خوران کمکم به او عادت کردند.
بعضی شبها تعدادشان بیشتر میشد.
کودکانی هم بودند که گوشه اتاق مینشستند و به حرفهای مرد گوش میدادند، بیآنکه همه چیز را بفهمند.
اما شاید لازم نبود بفهمند.
بعضی حرفها وقتی در کودکی شنیده میشوند، سالها بعد تازه معنایشان را پیدا میکنند.
ــــــــــــــــــــ
سالها گذشت.
آن مرد رفت، اما حرفهایی که زده بود، در خانههای خوران ماند.
نسلی آمد و نسلی رفت.
بعضی از جوانان روستا برای آموختن بیشتر به ری و قزوین رفتند. بعضی دیگر در همان کوهستان ماندند.
اما فرزندان آنها راه دورتری را انتخاب کردند.
راه اردبیل.
مهاجرت آسان نبود.
چند خانواده، خانه و باغ و زمین خود را گذاشتند و راه آذربایجان را در پیش گرفتند.
روز رفتن، یکی از پیرهای روستا کنار جاده ایستاده بود و رفتنشان را نگاه میکرد.
یکی از جوانها گفت:
«پدرجان، نگران نباش. دوباره برمیگردیم.»
پیرمرد لبخند زد.
«شاید شما برگردید؛ اما بچههایتان دیگر اینجا را خانه خودشان ندانند.»
جوان خندید:
«مگر میشود آدم کوههای طالقان را فراموش کند؟»
پیرمرد چیزی نگفت.
فقط دستش را روی شانه جوان گذاشت و گفت:
«هر جا رفتید، یادتان باشد از کجا آمدهاید.»
ــــــــــــــــــــ
راه را رفتند.
از کوهستان گذشتند و سرانجام به اردبیل رسیدند.
در آبادیای نزدیک شهر ساکن شدند.
سالها بعد، مردم آنجا را کلخوران مینامیدند.
نامی که برای مهاجران بیمعنا نبود.
خوران هنوز در خاطره آنها زنده بود.
پیرها میگفتند:
«خوران ما آن طرف کوههاست.»
بچهها اما خوران را ندیده بودند.
برای آنها، خوران فقط نام روستایی بود که مادربزرگها و پدربزرگها از آن حرف میزدند.
همینطور سالها گذشت.
آدمها ازدواج کردند، بچهدار شدند و زندگی تازهای ساختند.
لهجهها عوض شد، آدمهای تازه وارد خانوادهها شدند، اما بعضی چیزها ماند:
نامها، قصهها و خاطره جایی که اجدادشان از آنجا آمده بودند.
ــــــــــــــــــــ
در همین روزگار، کودکی در خاندان صفوی به دنیا آمد.
نامش را صفیالدین گذاشتند.
آن روز هیچکس نمیدانست این کودک روزی چه نام بزرگی خواهد شد.
برای مادرش، او فقط کودکی بود که باید بزرگش میکرد.
برای پیران خانواده، کودکی بود که باید راه پدرانش را یاد میگرفت.
و برای خودش، دنیا هنوز به اندازه خانه و کوچههای اطرافش بود.
یک روز، پیرمردی از اهالی کلخوران برایش از گذشته گفت.
صفیالدین پرسید:
«خوران کجاست؟»
پیرمرد گفت:
«دور است.»
«خیلی دور؟»
پیرمرد خندید.
«آنقدر دور که اگر بخواهی پیاده بروی، خسته میشوی.»
کودک کمی فکر کرد و پرسید:
«پس چرا هنوز یادتان مانده؟»
پیرمرد لحظهای ساکت ماند.
بعد گفت:
«آدم بعضی جاها را با پا ترک میکند... اما با دل نه.»
صفیالدین چیزی نگفت.
ولی نام خوران در ذهنش ماند.
ــــــــــــــــــــ
صفیالدین بزرگ شد.
کمکم نامش در میان اهل طریقت پیچید. مردم از جاهای مختلف به اردبیل میآمدند تا او را ببینند و از او سخن بشنوند.
اما در پشت این نام تازه، گذشتهای هم بود که کمتر کسی دربارهاش حرف میزد.
5 814
همیشه نفر اول بودن مهم نیست…
بعضی وقتها یه نفر دوم کنار یه آدم درست قرار میگیره و کمک میکنه اون آدم، مسیرش رو بهتر بره و بیشتر رشد کنه؛ ولی اسم خودش کمتر دیده میشه.
حسام ناصری در کنار علیرضا قربانی برای من یه نمونه جالبه از همین ماجرا.
این اتفاق توی بیزینسها هم خیلی میافته؛
آدمهایی که شاید خودشون جلوی صحنه نباشن، ولی بخش مهمی از رشد نفر اول، به حضور اونها گره خورده.
به نظرم هر کسبوکاری باید یه سوال مهم از خودش بپرسه:
نفر دوم من کیه و چقدر دارم برای رشدش سرمایهگذاری میکنم؟
@TALEGHANIHA
5 814
🌳 چرا زیر درخت گردو معمولاً کمتر گیاه میبینیم؟
شاید فکر کنیم دلیلش فقط سایهی زیاد درخت گردوست، اما ماجرا جالبتر از این حرفهاست!
درخت گردو ترکیبات طبیعی مختلفی دارد که میتوانند روی گیاهان اطراف اثر بگذارند. یکی از معروفترین آنها ژوگلون (Juglone) است؛ ترکیبی که در بخشهایی مثل ریشه، برگ و پوست گردو وجود دارد و میتواند رشد بعضی گیاهان را مهار کند. به این پدیده آللوپاتی میگویند؛ یعنی یک گیاه با ترکیبات شیمیایی خودش روی گیاهان اطراف اثر میگذارد.
اما پوست گردو یک ترکیب جالب دیگر هم دارد: تاننها.
تاننها ترکیباتی با خاصیت قابض هستند؛ یعنی میتوانند باعث جمعشدن و سفتتر شدن بافتها شوند و به همین دلیل از گذشته در کاربردهای سنتی مرتبط با پوست و برخی فرآوردههای گیاهی مورد توجه بودهاند. تاننها همچنین در مطالعات آزمایشگاهی فعالیتهای ضدمیکروبی نشان دادهاند؛ اما این به معنی درمان عفونت با پوست گردو نیست و برای عفونتهای واقعی نباید جایگزین درمان پزشکی شوند.
@TALEGHANIHA
5 814
🔺 سیل ویرانگر در نپال؛ ۸ کشته تاکنون و مفقود شدن دهها گردشگر
🔹این فیلم به وضوح نشون میده که با تدابیر موجود با وجود سد، مسیر رودخانه ها و حریم اشان همچنان جزو مناطق خطرناک هستند
و برای این هست که میگن در مسیر رودخانهها ها اتراق نکنید، حتی رودخانه های فرعی
@TALEGHANIHA
5 814
عرض تسلیت به خانواده و بازماندگان
🕯شادروان رقیه (پری) آهنگری🕯
(همسر جناب مسلم آهنگری)
روحش شاد، یادش گرامی🌹
@TALEGHANIHA
─═༅✿🌺✿༅═─
5 814
📺
🔻 چرا ارس دماوند منقرض شد؟
🔻 دکتر روزبه خسروی مهمان ما در کوچه گرد بودند و قصههای تلخ و شیرینی از تهران برایمان گفتند... از جمله علت انقراض ارس دماوند.
🔻 کوچه گرد را به نویسندگی و کارگردانی لیلا باقری و اجرای علیرضا مرادی در تلویزیون همشهری تماشا کنید.
@TALEGHANIHA
5 814
خوش آمدی بنشین
آفتاب دم کردم
که چای دغدغهی
عاشقانهی من نیست...
#علیرضا_بدیع
درود
صبحتون به نور🌻
@TALEGHANIHA
─═༅✿🌺✿༅═─
5 814
🍎🌺 از سیب تا گل حسرت 🌺🍎
داستان عزیز و نگار
به روایت روزبه اجلالی
مقدمه:
«عزیز و نگار» را از کودکی شنیدهایم؛ قصهای که سالها در خانهها و میان مردم طالقان نقل شده و هرکس آن را به شیوه خودش به یاد آورده است.
من هم مدتهاست با این داستان زندگی میکنم.
هرچه بیشتر درباره عزیز و نگار، طالقان، فرهنگ مردم و گذشته این سرزمین فکر کردم، یک سؤال بیشتر ذهنم را درگیر کرد:
اگر بخواهیم داستان را از خیلی قبلتر شروع کنیم، از کجا باید شروع کنیم؟
از همین سؤال، کمکم داستان تازهای شکل گرفت؛ داستانی با نام:
🍎 «از سیب تا گل حسرت»🌺
در این روایت، میخواهم «#عزیزونگار» را از زاویهای دیگر تعریف کنم؛ روایتی که در آن، تاریخ، قصههای قدیمی، روایتهای شفاهی و خیال نویسنده در کنار هم قرار میگیرند. اما از همان ابتدا یک نکته را روشن کنم: این روایت یک کتاب تاریخی نیست. در داستان از بعضی شخصیتها و اتفاقهای تاریخی استفاده کردهام، اما بسیاری از آنچه خواهید خواند، ساخته و پرداخته ذهن من است. بنابراین قرار نیست هرچه در این داستان میآید، بهعنوان یک واقعیت تاریخی پذیرفته شود. گاهی تاریخ بهانهای برای قصهگویی است و گاهی قصه کمک میکند به چیزهایی فکر کنیم که شاید تاریخ کمتر دربارهشان حرف زده است. شاید بعضی قسمتها برایتان آشنا باشد؛ شاید جایی بگویید «این را شنیدهام»؛ و شاید جایی هم لبخند بزنید و بگویید: «این یکی را دیگر از کجا آوردی؟!» 😂 اشکالی ندارد. این، همان جایی است که تاریخ و خیال به هم میرسند. میخواهم این داستان را فصلبهفصل در کانال طالقانیها منتشر کنم و خوشحال میشوم در این سفر همراه من باشید. سفری که از #طالقان و #خوران آغاز میشود، سری به #کلخوران و #اردبیل میزند و سرانجام به قصه #عزیزونگار میرسد. و شاید در پایان، بفهمیم چرا این قصه با یک #سیب شروع میشود و به #گل_حسرت میرسد. ✍️ روزبه اجلالی@TALEGHANIHA
5 814
فیلمی بسیار پر از حال خوب و عالی از یک زوج کوهنورد ۸۲ ساله و ۹۲ ساله
که ۵۶ساله کوهنوردی میکنن 👌
@TALEGHANIHA
─═༅✿🌺✿༅═─
5 814
🍀🍃درخت هوروس🍃🍀
چه سایه گستر و آزاد هستم
برقص و شادمان در باد هستم
به سرمستی خود شکی ندارم
چنان چون دلبری در یاد هستم
به روی شاخه هایم لانه ی عشق
پناهی امن به هر رُخداد هستم
برای جفت مرغان سحر خیز
سرایی با صفا و شاد هستم
بگیرم سفت و محکم آشیانه
گزندی گر رسد امداد هستم
ندارم آشنایی بِه ز مرغان
از این یاران خود دلشاد هستم
مثال کوه محکم یار و یاور
بَرِ شیرین وشان فرهاد هستم
شوم سرسبز و زیبا در بهاران
سخاوتمند ، سَخی و راد هستم
کنم باز چتر خود را گاه آفتاب
تفرجگاه بی ایراد هستم
مبادا بشکنید این شاخه هایم
که آبادانی و آباد هستم
درختی استوار و ریشه دارم
نشان دست یک استاد هستم
گهی با میوه های رنگ وارنگ
گهی شاداب چون شمشاد هستم
بیا ای قاصدک با ما صفا کن
به یاد داری تو را میعاد هستم
🍃🍀 درخت هوروس هزارو چهارصد ساله تکیه ناوه معروف به اورس دار، چهل دختران🍀🍃
✍اشرف حکیم الهی
@TALEGHANIHA
