طالقانیها
Відкрити в Telegram
طالقانیها از دیروز تافردا بزرگترین کانال بومی، فرهنگی استان البرز ارتباط با ما: @parvaneh_jokar_taleghani @SIMINMOSLEHI @SeyedMohamad_Hadifar @ROOZBEH_EJLALI @M_ala11 تبلیغات: @TaleghanAdv اینستاگرام https://instagram.com/taleghaniha_official
Показати більше5 814
Підписники
Немає даних24 години
+117 днів
+2430 день
Архів дописів
5 814
سلام
صبح به خیر
تو شدی قند خراسان و منم چای شمال
قصهی تلخی من با لب تو شیرین شد"
شاعر محمد عسگری🍃
@TALEGHANIHA
5 814
🍎 از سیب تا گل حسرت
داستان «عزیز و نگار» به روایت روزبه اجلالی
قسمت دوم | آخرین نبرد شیخ حیدر
سلطان حیدر، برای انتقال خون پدر و ادامه راهی که از شیخ جنید به او رسیده بود، به جنگ شروانشاه رفت.
این بار خانوادهاش نیز همراه او بودند.
در طبرسرای داغستان، دو لشکر روبهروی هم ایستادند.
گرد و خاک میدان را پر کرده بود. صدای شمشیرها، فریاد مردان و شیهه اسبها از هر طرف به گوش میرسید.
حلیمه خاتون، همسر سلطان حیدر، همراه فرزند کوچک خود در پشت سنگی، دور از میدان، جنگ را نگاه میکرد.
کودک هنوز چیزی از جنگ نمیفهمید. و با #سیب سرخی که در دست داشت بازی میکرد.
میرزا اسماعیل کوچک در آغوش مادر بود؛ کودکی که هنوز یک سال بیشتر از عمرش نگذشته بود و نمیدانست در چند قدمی او، پدرش برای آخرین بار میجنگد.
حلیمه، دختر اوزون حسن و نوه دسپینا خاتون، از طرف مادر به خاندان امپراتوران ترابوزان پیوند داشت؛ زنی که زندگیاش میان دو جهان گذشته بود؛ جهان آققویونلوها و جهان ترابوزان.
در کنار آنان، دویست تن از جانفدایان اناطولی مراقب خانواده سلطان حیدر بودند.
اما جنگ به سود شروانشاه پیش میرفت.
ناگهان تیری به سلطان حیدر خورد.
از اسب به زمین افتاد.
جنگ برای لحظهای از حرکت ایستاد.
انگار همه نگاهها یکباره به سوی او برگشت.
سلطان حیدر سرش را به طرف تپه برگرداند.
نگاهش به دنبال همسر و فرزندانش بود.
حلیمه خاتون، #دستمال_سرخ را از روی صورت کنار زد.
باد، گوشه چارقد را تکان داد.
#نگین_انگشتری که یادگاری از خاندان مادریاش بود، در برابر آفتاب درخشید.
نور خورشید به نگین خورد و شعاعی کوتاه و روشن به سوی میدان فرستاد.
چشم سلطان حیدر برای لحظهای به آن نور افتاد.
انگار صدایی از سالهای دور به او میگفت:
هنوز تمام نشدهای.
حیدر رمقی گرفت.
دستانش را در خاک فرو برد.
مشت بزرگی از خاک برداشت و بالا آورد.
خاک از میان انگشتانش آرامآرام روی زمین ریخت؛ اما چند قطعه درشتتر در دستش باقی ماند.
یکی را میان انگشتانش گرفت و آرام فشار داد.
گلولهای از خاک نبود.
پیاز گلی بود.
گلی که هنوز زمان شکفتنش نرسیده بود.
#گل_حسرت.
حیدر لحظهای به آن خیره ماند.
دستش آرام پایین افتاد.
و دیگر تکان نخورد.
حلیمه خاتون زیر لب گفت:
«حیدر...»
بار دیگر گفت:
«حیدر...»
جانفدایان اناطولی صدای او را گرفتند:
«حیدر... حیدر...»
و ناگهان، فریاد از میان سپاه پیچید:
«حیدر! حیدر!»
جنگاوران، پیکر بیجان شیخ خود را برداشتند و عقب نشستند.
سپاه شروانشاه نیز از تعقیب آنان خودداری کرد.
اما صدای آن روز در میدان جنگ نماند.
سالها گذشت و نام حیدر همچنان بر زبان پیروان طریقت صفوی ماند.
نامی که برای آنان یادآور شیخی بود که شمشیر به دست گرفت و در راه آرمانش کشته شد.
و شاید هیچکس در آن روز نمیدانست کودکی که در آغوش حلیمه خاتون، پشت سنگی نشسته بود، روزی همان راه را ادامه خواهد داد.
کودکی به نام اسماعیل.
و در دست پدر، درست در لحظه مرگ، پیازی بود که بعدها در ذهن تاریخ این قصه، به #گل_حسرت تبدیل شد.
#از_سیب_تا_گل_حسرت
#عزیز_و_نگار
#روزبه_اجلالی
#طالقانی_ها
#طالقان
#خوران
#کلخوران
#شیخ_حیدر
#شاه_اسماعیل
#حلیمه_خاتون
#عالمشاه_بیگم
#صفویان
#قزلباش
#گل_حسرت
#نمادشناسی
#فرهنگ_طالقان
@TALEGHANIHA
5 814
+9
بازدید میدانی فرماندار شهرستان طالقان و فرمانده سپاه ناحیه امام زمان(عج) طالقان از روند اجرای پروژه زیرسازی ، بهسازی و آسفالت معابر و خیابان های روستای بزج شهرستان طالقان.
شایان ذکراست این پروژه محرومیت زدایی توسط سپاه ناحیه طالقان و با مشارکت فرمانداری و بخشداری بالا طالقان درحال اجرا می باشد.
قابل ذکر است از سال گذشته تاکنون پروژه های زیرسازی و آسفالت در بیش از ۶۰ روستا در شهرستان طالقان با مشارکت سپاه ناحیه طالقان،فرمانداری، بخشداری ها و شوراهای شهر و روستا و حمایت های نماینده محترم مردم درمجلس شورای اسلامی انجام گردیده است.
@TALEGHANIHA
5 814
معلم گرامی/دانش آموزان عزیز؛
شما ۸۰% از حجم تعطیلات خود را سپری کرده اید تنها ١٥% باقی مانده است.
لطفا در مصرف ان صرفه جویی کنید...
تازه در ماه مهر و آبان و ٱذر هم تعطیلی نداریم🙂.
@TALEGHANIHA
5 814
سوسن خواننده مردمی
اگر ۲۰۰۰ تومن دستمزد میگرفتم، ۱۸۰۰ تومنش را به نیازمندان میدادم.
@TALEGHANIHA
5 814
در غزل، گلهای سوسن داشتم
در دوبیتی باغ لادن داشتم
مثنویهایم شقایق پیشهاند
در قصیده باغ گلشن داشتم
درود صبحتون بخیر و عافیت🙏🌺
#عیسی_عبداللهی
@TALEGHANIHA
─═༅✿🌺✿༅═─
5 814
گذشته مردانی که سالها پیش از البرز گذشته بودند.
گذشته خانوادههایی که خوران را ترک کرده و در کلخوران خانه ساخته بودند.
و شاید خاطرهای که از مادری به دخترش و از پدری به پسرش رسیده بود.
تاریخ، معمولاً نام مردان را بهتر به یاد میسپارد:
نام پدر، نام پدربزرگ، نام جد.
اما زندگی خانوادهها فقط با نام پدران ساخته نمیشود.
مادرانی هم بودند که قصهها را برای بچههایشان تعریف میکردند؛ زنانی که خاطره زادگاهشان را در خانههای تازه زنده نگه میداشتند.
و شاید اگر کسی روزی همه آن قصهها را کنار هم میگذاشت، میتوانست ردپای راهی را پیدا کند که از خوران طالقان آغاز شده بود و به کلخوران اردبیل رسیده بود.
شاید...
و شاید هم نه.
ــــــــــــــــــــ
سالها بعد، نام صفیالدین در سراسر ایران شناخته شد.
اما داستان ما هنوز به پایان راه خود نرسیده بود.
از صفیالدین، نسلی پس از نسل دیگر آمد.
و هر نسل، چیزی از گذشته را با خود حمل کرد.
تا آنکه سرانجام، این خاندان به مردی رسید که شمشیر به دست گرفت و راه خانقاه را به میدان جنگ کشاند:
شیخ حیدر.
و از اینجا، قصه آرامآرام رنگ دیگری به خود گرفت.
قصهای که چند نسل بعد، کودکی به نام اسماعیل را در میان خون و آتش تاریخ ایران قرار میداد.
اما آن روز هنوز نرسیده بود.
فعلاً، در انتهای این بخش از قصه، فقط یک نام از گذشته باقی مانده بود:
خوران.
روستایی کوچک در دامنههای البرز؛
جایی که شاید قصه ما، خیلی پیش از آنکه عزیز و نگار به دنیا بیایند، از همانجا آغاز شده بود.
ــــــــــــــــــــ
✍️ روزبه اجلالی
ادامه دارد... 🍎🌺
@TALEGHANIHA
5 814
🍎🌺 از سیب تا گل حسرت
داستان «عزیز و نگار» به روایت روزبه اجلالی
قسمت اول | سایههای البرز
پیش از آنکه نام صفویان در تاریخ ایران بلندآوازه شود، پیش از آنکه اردبیل مرکز یکی از بزرگترین دگرگونیهای تاریخ ایران شود، در گوشهای از البرز، مردانی زندگی میکردند که دلشان با خاندان پیامبر بود.
آن روزگار، راهها مثل امروز نبود.
اگر کسی از ری راهی قزوین میشد و میخواست خودش را به آبادیهای کوهستانی طالقان برساند، باید چند روز در راه میبود. راه از گردنهها میگذشت، از درههای باریک عبور میکرد و گاهی شب را در خانه یکی از روستاییان به صبح میرساند.
با این حال، بعضی از عالمان و سادات همین راه دشوار را انتخاب میکردند.
آنها میرفتند تا سخن خود را به گوش مردمانی برسانند که شاید کمتر کسی به سراغشان میرفت.
یکی از این آبادیها خوران بود.
روستایی کوچک در دل کوهستان؛ با خانههایی ساده، باغهایی که بهار جان میگرفتند و جوی آبی که از میان آبادی میگذشت.
یکی از همان مردان اهل علم، مدتی در خوران ماند.
شبها چند نفر از اهالی دورش جمع میشدند. چراغ کوچکی در اتاق میسوخت و بیرون، باد در کوچههای تاریک میپیچید.
یک شب، جوانی از اهالی از او پرسید:
«آقا، چرا این همه راه آمدهاید؟»
مرد کمی سکوت کرد و گفت:
«برای اینکه اگر چیزی را درست میدانیم، نباید فقط برای خودمان نگهش داریم.»
بعد از علی و فرزندانش گفت؛ از روزهای سختی که بر خاندان پیامبر گذشته بود و از مردانی که برای باورشان رنج کشیده بودند.
آدمهای خوران کمکم به او عادت کردند.
بعضی شبها تعدادشان بیشتر میشد.
کودکانی هم بودند که گوشه اتاق مینشستند و به حرفهای مرد گوش میدادند، بیآنکه همه چیز را بفهمند.
اما شاید لازم نبود بفهمند.
بعضی حرفها وقتی در کودکی شنیده میشوند، سالها بعد تازه معنایشان را پیدا میکنند.
ــــــــــــــــــــ
سالها گذشت.
آن مرد رفت، اما حرفهایی که زده بود، در خانههای خوران ماند.
نسلی آمد و نسلی رفت.
بعضی از جوانان روستا برای آموختن بیشتر به ری و قزوین رفتند. بعضی دیگر در همان کوهستان ماندند.
اما فرزندان آنها راه دورتری را انتخاب کردند.
راه اردبیل.
مهاجرت آسان نبود.
چند خانواده، خانه و باغ و زمین خود را گذاشتند و راه آذربایجان را در پیش گرفتند.
روز رفتن، یکی از پیرهای روستا کنار جاده ایستاده بود و رفتنشان را نگاه میکرد.
یکی از جوانها گفت:
«پدرجان، نگران نباش. دوباره برمیگردیم.»
پیرمرد لبخند زد.
«شاید شما برگردید؛ اما بچههایتان دیگر اینجا را خانه خودشان ندانند.»
جوان خندید:
«مگر میشود آدم کوههای طالقان را فراموش کند؟»
پیرمرد چیزی نگفت.
فقط دستش را روی شانه جوان گذاشت و گفت:
«هر جا رفتید، یادتان باشد از کجا آمدهاید.»
ــــــــــــــــــــ
راه را رفتند.
از کوهستان گذشتند و سرانجام به اردبیل رسیدند.
در آبادیای نزدیک شهر ساکن شدند.
سالها بعد، مردم آنجا را کلخوران مینامیدند.
نامی که برای مهاجران بیمعنا نبود.
خوران هنوز در خاطره آنها زنده بود.
پیرها میگفتند:
«خوران ما آن طرف کوههاست.»
بچهها اما خوران را ندیده بودند.
برای آنها، خوران فقط نام روستایی بود که مادربزرگها و پدربزرگها از آن حرف میزدند.
همینطور سالها گذشت.
آدمها ازدواج کردند، بچهدار شدند و زندگی تازهای ساختند.
لهجهها عوض شد، آدمهای تازه وارد خانوادهها شدند، اما بعضی چیزها ماند:
نامها، قصهها و خاطره جایی که اجدادشان از آنجا آمده بودند.
ــــــــــــــــــــ
در همین روزگار، کودکی در خاندان صفوی به دنیا آمد.
نامش را صفیالدین گذاشتند.
آن روز هیچکس نمیدانست این کودک روزی چه نام بزرگی خواهد شد.
برای مادرش، او فقط کودکی بود که باید بزرگش میکرد.
برای پیران خانواده، کودکی بود که باید راه پدرانش را یاد میگرفت.
و برای خودش، دنیا هنوز به اندازه خانه و کوچههای اطرافش بود.
یک روز، پیرمردی از اهالی کلخوران برایش از گذشته گفت.
صفیالدین پرسید:
«خوران کجاست؟»
پیرمرد گفت:
«دور است.»
«خیلی دور؟»
پیرمرد خندید.
«آنقدر دور که اگر بخواهی پیاده بروی، خسته میشوی.»
کودک کمی فکر کرد و پرسید:
«پس چرا هنوز یادتان مانده؟»
پیرمرد لحظهای ساکت ماند.
بعد گفت:
«آدم بعضی جاها را با پا ترک میکند... اما با دل نه.»
صفیالدین چیزی نگفت.
ولی نام خوران در ذهنش ماند.
ــــــــــــــــــــ
صفیالدین بزرگ شد.
کمکم نامش در میان اهل طریقت پیچید. مردم از جاهای مختلف به اردبیل میآمدند تا او را ببینند و از او سخن بشنوند.
اما در پشت این نام تازه، گذشتهای هم بود که کمتر کسی دربارهاش حرف میزد.
5 814
همیشه نفر اول بودن مهم نیست…
بعضی وقتها یه نفر دوم کنار یه آدم درست قرار میگیره و کمک میکنه اون آدم، مسیرش رو بهتر بره و بیشتر رشد کنه؛ ولی اسم خودش کمتر دیده میشه.
حسام ناصری در کنار علیرضا قربانی برای من یه نمونه جالبه از همین ماجرا.
این اتفاق توی بیزینسها هم خیلی میافته؛
آدمهایی که شاید خودشون جلوی صحنه نباشن، ولی بخش مهمی از رشد نفر اول، به حضور اونها گره خورده.
به نظرم هر کسبوکاری باید یه سوال مهم از خودش بپرسه:
نفر دوم من کیه و چقدر دارم برای رشدش سرمایهگذاری میکنم؟
@TALEGHANIHA
5 814
🌳 چرا زیر درخت گردو معمولاً کمتر گیاه میبینیم؟
شاید فکر کنیم دلیلش فقط سایهی زیاد درخت گردوست، اما ماجرا جالبتر از این حرفهاست!
درخت گردو ترکیبات طبیعی مختلفی دارد که میتوانند روی گیاهان اطراف اثر بگذارند. یکی از معروفترین آنها ژوگلون (Juglone) است؛ ترکیبی که در بخشهایی مثل ریشه، برگ و پوست گردو وجود دارد و میتواند رشد بعضی گیاهان را مهار کند. به این پدیده آللوپاتی میگویند؛ یعنی یک گیاه با ترکیبات شیمیایی خودش روی گیاهان اطراف اثر میگذارد.
اما پوست گردو یک ترکیب جالب دیگر هم دارد: تاننها.
تاننها ترکیباتی با خاصیت قابض هستند؛ یعنی میتوانند باعث جمعشدن و سفتتر شدن بافتها شوند و به همین دلیل از گذشته در کاربردهای سنتی مرتبط با پوست و برخی فرآوردههای گیاهی مورد توجه بودهاند. تاننها همچنین در مطالعات آزمایشگاهی فعالیتهای ضدمیکروبی نشان دادهاند؛ اما این به معنی درمان عفونت با پوست گردو نیست و برای عفونتهای واقعی نباید جایگزین درمان پزشکی شوند.
@TALEGHANIHA
5 814
🔺 سیل ویرانگر در نپال؛ ۸ کشته تاکنون و مفقود شدن دهها گردشگر
🔹این فیلم به وضوح نشون میده که با تدابیر موجود با وجود سد، مسیر رودخانه ها و حریم اشان همچنان جزو مناطق خطرناک هستند
و برای این هست که میگن در مسیر رودخانهها ها اتراق نکنید، حتی رودخانه های فرعی
@TALEGHANIHA
