فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی
前往频道在 Telegram
🌱روانکاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق کارشناسی ارشد روانشناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @mostafa_soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/mostafa_soleymani63
显示更多7 468
订阅者
无数据24 小时
+337 天
+4030 天
帖子存档
Repost from اتاق درمان
📍بازجویی از خود
(اگر دیگر نتوانیم پشت جوابهای آماده پنهان شویم، چه حقیقتی از ما آشکار میشود؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 گاهی یک سؤال ساده بیشتر از یک ساعت حرف زدن آدم را به فکر فرو میبرد؛ نه چون جوابش دشوار است، چون جوابش را میدانیم و مدتهاست دورش میچرخیم. پنج پرسش در فضای مجازی به کارل یونگ نسبت داده شدهاند؛ درباره ترس، اجتناب، شکست، محیط اطراف و تصویری که از خودمان ساختهایم. نمیتوان با اطمینان گفت اینها پرسشهای ثبتشده یونگ بودهاند، اما میتوان آنها را بهانهای برای نگاه دقیقتر به زندگی دانست.
▪ از چه چیزی اجتناب میکنی؟شاید اولین جوابمان کارهای عقبافتاده، تماسهای بیپاسخ یا دیدار با آدمهای دشوار باشد. اما کمی که دقیقتر شویم، ممکن است به چیزهای مهمتری برسیم: گفتوگویی که باید داشته باشیم، تصمیمی که ماهها عقب انداختهایم، رابطهای که تغییر کرده یا حقیقتی درباره خودمان که نمیخواهیم بپذیریم. گاهی میگوییم «الان وقتش نیست» و هفتهها میگذرد. اجتناب همیشه فرار از موقعیتی ترسناک نیست؛ گاهی آنقدر خودمان را مشغول میکنیم که فرصتی برای فکر کردن باقی نماند.
▪ از چه چیزی میترسی دیگران درباره تو بفهمند؟هرکدام از ما تصویری ساختهایم که دوست داریم دیگران ببینند: آدمی مستقل، موفق، مهربان یا شجاع. برای نگه داشتن این تصویر، بعضی بخشهای خودمان را پنهان میکنیم؛ حسادت، ترس از تنهایی، نیاز به تأیید یا زخمی که هنوز خوب نشده است. ممکن است در جمع از استقلال حرف بزنیم، اما از تنها ماندن بترسیم؛ از اعتمادبهنفس بگوییم، اما با هر انتقادی بههم بریزیم. اگر در خلوت هم این احساسها را انکار کنیم، شناختن خودمان دشوارتر میشود.
▪ اگر مطمئن بودی شکست نمیخوری، چه کاری انجام میدادی؟این سؤال ما را به خواستههایی میرساند که زیر لایههای احتیاط پنهان کردهایم. شاید شغلمان را عوض میکردیم، برای ادامه تحصیل اقدام میکردیم، کسبوکاری راه میانداختیم یا بالاخره به کسی میگفتیم چه احساسی داریم. شاید هم فقط یک کلاس تازه شروع میکردیم یا برای کاری که دوست داریم وقت میگذاشتیم. شکست همیشه از دست دادن پول و موقعیت نیست؛ گاهی ترس از قضاوت دیگران، جدی گرفته نشدن یا خوب از آب درنیامدن است. همین ترسها میتوانند سالها ما را در نقطه شروع نگه دارند.
▪ آیا محیط اطرافت تو را به انسانی تبدیل میکند که میخواهی باشی؟آدمهای اطراف ما فقط همصحبت و همکار نیستند؛ بر عادتها، معیارها و خواستههایمان اثر میگذارند. در جمعی که مدام تحقیر و مقایسه میکند، ممکن است خودمان هم چنین رفتاری پیدا کنیم. در کنار کسانی که اهل یادگیری و تجربهاند، شاید جرئت کنیم قدمی تازه برداریم. البته نمیتوانیم تمام انتخابهایمان را به گردن دیگران بیندازیم. ما هم در ماندن، فاصله گرفتن و انتخاب رابطهها سهم داریم. بعد از وقت گذراندن با آدمهای نزدیکمان، بیشتر شبیه کسی میشویم که دوست داریم باشیم یا از خودمان دورتر؟
▪ با جوابهایت چه خواهی کرد؟شاید این سؤال در میان آن پنج پرسش نباشد، اما بدون آن، باقی جوابها در حد یک تمرین ذهنی میمانند. فهمیدن اینکه از چه میترسیم یا چه آرزویی را عقب انداختهایم، بهتنهایی چیزی را تغییر نمیدهد. تغییر از جایی شروع میشود که قدمی کوچک برداریم: گفتوگویی را آغاز کنیم، برای تصمیمی زمان بگذاریم، از کسی کمک بخواهیم یا به رابطهای که فرسودهمان کرده صادقانه نگاه کنیم. لازم نیست همهچیز را یکباره زیرورو کنیم؛ گاهی یک رفتار کوچک از دهها تصمیم بزرگ روی کاغذ واقعیتر است. ▪ شاید خودشناسی همین باشد: هر بار کمی کمتر خودمان را فریب بدهیم. این پرسشها قرار نیست تشخیص روانشناختی صادر کنند یا نسخهای برای زندگی بپیچند؛ فقط مکثی ایجاد میکنند میان آنچه درباره خودمان میگوییم و آنچه واقعاً انجام میدهیم. پاسخها را جایی بنویسیم و چند هفته بعد دوباره بخوانیم. ممکن است جوابها عوض شده باشند؛ یا تازه بفهمیم کدام سؤال را از همان ابتدا بیجواب گذاشتهایم. #اتاق_درمان ۲۵ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
#موسیقی #عاشقانه
🔻اگر روزی جهان از مدار آرامشش بیرون بیفتد، شهرها خاموش شوند و آسمان از دودِ اتفاقها تیره شود، من باز هم از میان تمام ویرانیها راهی به سمت تو پیدا میکنم. تو از آن اتفاقهایی هستی که اگر هزار بار دیگر متولد شوم، دلم میخواهد در هر بار، دوباره پیدایت کنم؛ حتی اگر رسیدن به تو، تنها مسیرِ گمشدنِ شیرین من باشد.
من تو را فقط در بهارهای زندگیام نمیخواهم؛ دلم میخواهد در پاییزهای بیبرگ، زمستانهای بیپناه و روزهایی که حتی لبخند زدن سخت است، کنارم باشی. بگذار دنیا هرچقدر میخواهد از ما چیزی کم کند؛ من هنوز به معجزهای ایمان دارم که اسمش «ما»ست. چه خوشبختی عجیبیست که در این جهانِ پر از رفتن، آدمی را داشته باشی که دلت میخواهد همیشه به او برگردی. ❤️
✍️ #مصطفی_سلیمانی
https://t.me/filsofak
🌸دوستان عزیز به کانال لیست برگزیدگان خوشآمدید🌸
کانال لیست برگزیدگان، متشکل از معتبرترین کانالهای علمی و آکادمیک تلگرامی ایران در حوزههای فلسفه و منطق، علومشناختی، روانشناسی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی و … است. این کانال به شما این امکان را میدهد تا بتوانید از مطالب معتبر در حوزههای مختلف علمی بهره ببرید و بنابر علاقه خود در رویدادهای علمی مرتبط شرکت نمایید. لطفا برای پیدا کردن کانال معتبر مورد علاقه خود، روی لینک دعوتنامه کلیک کنید.
⭐️پ.ن: برای عضویت در کاناللیست برگزیدگان به آیدی زیر مراجعه کنید:
👨🏻💼@advertis_manager
📌 لینک دعوتنامه تقدیمتان ⬇️:
💌 https://t.me/addlist/0tGZcOBdg1phZDZk
Repost from اتاق درمان
📍 ریشههای جهنمی
(اگر آدم خوبی هستیم، چرا از بعضی آدمها اینقدر بدمان میآید؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 چند وقت پیش توی یک جمع کاری، یکی از دوستان تعریف میکرد که همکارش چطور زیرآب یکی دیگر را زده و موقعیت شغلیاش را به خطر انداخته است. از آن داستانهایی که آدم وسط شنیدنش دلش میخواهد طرف را بگیرد و ببرد وسط میدان شهر و با بلندگو اعلام کند که این موجود دوپا، در واقع یک کفتار با لباس اداری است. من هم نشسته بودم و با حرارت دربارهی بیاخلاقی و سقوط انسانیت حرف میزدم. بعد یادم افتاد چند سال پیش، وقتی یکی از همکارانم موفقیت چشمگیری به دست آورده بود، چندان هم از شنیدن خبرش خوشحال نشده بودم. ته دلم دوست داشتم کمی از آن موفقیت کم شود و سهم بیشتری از توجهها به من برسد. البته من هیچوقت زیرآب کسی را نزده بودم. فقط دلم میخواست دنیا کمی بیشتر حواسش به من باشد. همین. این هم از آن اعترافهایی است که آدم ترجیح میدهد با صدای آهسته بگوید.
■ اینجور موقعیتها آدم را یاد جملهی معروف یونگ میاندازد: «هیچ درختی نمیتواند به بهشت رشد کند، مگر آنکه ریشههایش به جهنم برسند.» جملهی عجیبی است. انگار برای رسیدن به ارتفاعات انسانی، باید سری هم به قسمتهای تاریک وجودمان بزنیم؛ همان جاهایی که معمولاً با یک دستمال تمیز میکنیم و میگذاریم زیر فرش. حسادت، خودخواهی، میل به قدرت، نیاز به تأیید و حتی لذت پنهانی از شکست رقیب. چیزهایی که اگر از ما بپرسند داریم یا نه، احتمالاً یک ابرو بالا میاندازیم و میگوییم: «من؟ عمراً!»
■ یونگ به این بخشهای پنهان شخصیت، «سایه» میگفت. سایه مجموعهای از ویژگیها و تمایلاتی است که با تصویری که از خودمان ساختهایم جور درنمیآید. مثلاً من دوست دارم خودم را آدمی منصف و اخلاقمدار بدانم؛ کسی که از موفقیت دیگران خوشحال میشود. اما گاهی موفقیت یک نفر، بهخصوص اگر در حوزهای باشد که خودم هم در آن فعالیت میکنم، کمی آزارم میدهد. انگار یک نفر آمده و از سهم من در جهان کم کرده است. این احساس شاید چندان خوشایند نباشد، اما میتواند سرنخی دربارهی نیاز من به توجه و دیده شدن باشد.
■ ما معمولاً برای رفتار خودمان پروندهی قطور توجیهات داریم و برای رفتار دیگران یک برگهی کوچک اتهام. اگر ما برای موفقیتمان تبلیغ کنیم، داریم حق خودمان را ادا میکنیم؛ اگر دیگری همین کار را بکند، گرفتار خودشیفتگی شده است. اگر ما از موفقیت کسی خوشحال نشویم، لابد روز خوبی نداشتهایم؛ اما اگر دیگری از موفقیت ما خوشحال نشود، آدم حسود و تنگنظری است. این تفاوتها گاهی همان جایی هستند که سایه خودش را نشان میدهد.
■ یونگ از مفهومی به نام «فرافکنی» هم حرف میزند. گاهی ویژگیهایی را که در خودمان تحمل نمیکنیم، با شدت بیشتری در دیگران تشخیص میدهیم. مثلاً کسی که میل زیادی به برتری دارد، ممکن است مدام دیگران را به خودنمایی متهم کند. یا کسی که از دیده نشدن رنج میبرد، به آدمهای مشهور برچسب خودشیفتگی بزند. البته هر انتقادی فرافکنی نیست؛ گاهی رفتار دیگران واقعاً آزاردهنده است. اما شدت واکنش ما میتواند سرنخی برای شناختن بخشهایی از خودمان باشد.
■ یک تمرین ساده دارم. دفعهی بعد که از کسی بهشدت عصبانی شدید یا از موفقیتش احساس ناخوشایندی پیدا کردید، سه سؤال از خودتان بپرسید: دقیقاً کدام بخش رفتار او مرا آزار داده است؟ این رفتار چه نیازی را در من به یاد میآورد؟ آیا من هم در موقعیتهای دیگری همین احساس را تجربه کردهام؟ مثلاً اگر از خودنمایی کسی ناراحت شدهاید، ببینید خودتان چقدر به دیده شدن احتیاج دارید. اگر از موفقیت همکارتان دلخور شدهاید، ببینید چه چیزی در زندگی حرفهای خودتان هنوز به اندازهی کافی دیده نشده است.
■ شناخت سایه قرار نیست بهانهای برای توجیه رفتارهای غیراخلاقی دیگران باشد. کسی که زیرآب همکارش را میزند، همچنان باید مسئولیت رفتارش را بپذیرد. در عین حال، ما هم میتوانیم احساسات ناخوشایند خودمان را بشناسیم و دربارهی رفتاری که در واکنش به آنها انتخاب میکنیم، مسئولانهتر تصمیم بگیریم.
■ به نظرم یکی از نشانههای بلوغ این است که آدم گاهی از تصویر قشنگی که از خودش ساخته فاصله بگیرد و کمی هم واقعبینانه به خودش نگاه کند. بپذیرد که گاهی حسادت میکند، دلش میخواهد بیشتر دیده شود و همیشه از موفقیت دیگران به وجد نمیآید. شاید رشد از همین اعترافهای کوچک شروع شود. درختی که قرار است قد بکشد، باید ریشههای خودش را هم بشناسد؛ حتی اگر این ریشهها در خاک چندان تمیزی فرو نرفته باشند.
#اتاق_درمان ۲۴
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
+1
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ:
https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
تشریف بیارید.
📍رفاقت و شراکت؛ دو قانون متفاوت
(آیا میتوان همزمان رفیق و شریک یکدیگر بود؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 رفاقت از کجا شروع میشود؟
به نظرم رفاقت و شراکت، با وجود شباهت ظاهریشان، از دو منطق متفاوت پیروی میکنند. در رفاقت، آدمها یکدیگر را به خاطر خودشان میخواهند؛ به خاطر حضورشان، خاطرات مشترکشان و احساسی که از کنار هم بودن دارند. رفاقت قرار نیست همیشه سودآور باشد. گاهی یکی بیشتر میدهد و دیگری بیشتر میگیرد، اما این نابرابریها لزوماً رابطه را خراب نمیکنند؛ چون قرار نیست همهچیز به ترازوی حسابوکتاب گذاشته شود.
■ اما شراکت چه میخواهد؟
شراکت داستان دیگری دارد. اینجا پای سرمایه، زمان، تخصص، مسئولیت، سهم، سود و زیان در میان است. دیگر نمیتوان صرفاً به اتکای علاقه و اعتماد پیش رفت. باید مشخص باشد چه کسی چقدر آورده، چه کسی چقدر کار کرده و سهم هرکدام چقدر است. شراکت بدون حسابوکتاب، دیر یا زود به اختلاف میرسد. در اینجا مطالبه حق، بیمعرفتی نیست؛ بخشی از ماهیت شراکت است.
■ تعارض دقیقاً از کجا آغاز میشود؟
مشکل از جایی شروع میشود که این دو منطق را در یک رابطه به هم گره میزنیم. دوستی که دیروز بدون چشمداشت برایت وقت میگذاشت، امروز ممکن است از تو بخواهد سهم بیشتری از سود را به او بدهی. تو هم شاید انتظار داشته باشی چون سالها رفیق بودهاید، در تقسیم مسئولیتها و منافع بیشتر مراعاتت کند. یک روز یکی از طرفین حساب میخواهد و دیگری به جای پاسخدادن درباره اعداد و تعهدات، از رفاقت حرف میزند. اینجاست که اختلاف مالی، آرامآرام به زخمی عاطفی تبدیل میشود.
■ آیا روانشناسی هم چنین تفاوتی را میپذیرد؟
مارگارت کلارک و جادسون میلز در روانشناسی اجتماعی، میان روابط جمعی و روابط مبادلهای تمایز قائل شدهاند. در روابط جمعی، افراد بر اساس نیاز یکدیگر به هم کمک میکنند و منتظر جبران فوری نیستند؛ اما در روابط مبادلهای، توازن دریافت و پرداخت اهمیت دارد. وقتی از یک نفر هم انتظار رفاقت بیچشمداشت داریم و هم انتظار شراکت دقیق و حسابشده، ممکن است او را در دو موقعیت متناقض قرار دهیم.
■ آیا فیلسوفان هم به این مسئله توجه کردهاند؟ ارسطو در کتاب هشتم «اخلاق نیکوماخوسی» از دوستی مبتنی بر فضیلت، لذت و منفعت سخن میگوید. او معتقد است دوستی مبتنی بر منفعت تا زمانی دوام دارد که منفعت متقابل برقرار باشد. بیشترین گلایهها هم گاهی از همینجا شکل میگیرند؛ چون هر طرف تصور میکند بیشتر از آنچه دریافت کرده، برای دیگری هزینه کرده است. این همان وضعیتی است که در بسیاری از شراکتهای تجاری میبینیم؛ جایی که هرکس خودش را طلبکارتر میداند.■ پس آیا رفاقت و شراکت هرگز کنار هم قرار نمیگیرند؟ دوستان میتوانند شریکهای موفقی باشند، به شرط آنکه مرز میان این دو رابطه را بشناسند. قرارداد دقیق، تقسیم مسئولیت، شفافیت مالی و توافق درباره سود و زیان، از ضرورتهای چنین شراکتی است. مهمتر از همه اینکه هر دو نفر باید بتوانند هنگام اختلاف، نقش شریک را از نقش دوست جدا کنند و بدون احساس گناه درباره حق و سهم خودشان حرف بزنند. ■ و در آخر؛ کدام را باید انتخاب کرد؟ من شخصاً ترجیح میدهم رفاقت را از شراکت جدا نگه دارم. نه به این دلیل که دوستان قابل اعتماد نیستند، بلکه چون بعضی رابطهها آنقدر ارزشمندند که نمیخواهم بیدلیل در معرض آزمونهای مالی قرار بگیرند. ممکن است در شراکت اختلاف کنیم، قرارداد را فسخ کنیم و راهمان از هم جدا شود؛ اما گاهی همین اتفاقها چیزی را از بین میبرند که با هیچ سود و سرمایهای قابل جبران نیست. ■ آیا هر رابطهای باید در جای خودش بماند؟ شاید بلوغ در رابطهها به معنای تشخیص جایگاه درست آدمها در زندگیمان باشد. بعضیها را باید برای روزهای خوب و بد زندگی نگه داشت، نه برای صورتحسابهای آخر ماه. من به این قاعده باور دارم: اگر کسی را برای رفاقت میخواهم، لازم نیست حتماً او را وارد شراکتم کنم. همه آدمهایی که دوستشان داریم، لزوماً نباید شریک منافع و سرمایهمان باشند. گاهی بهترین راه حفظ یک دوستی، این است که پای پول را به میان آن باز نکنیم. #تأملات_دوستی ۵ #دوستی_و_شراکت ❤️☘ https://t.me/filsofak
Repost from اتاق درمان
📍 هیولای قصهی دیگری
(چرا اصرار داریم در داستان زندگی همه، آدم خوبی باشیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 هرکدام از ما در داستان زندگی یک نفر، ممکن است هیولا باشیم. شاید در خاطرهی کسی، همان آدمی باشیم که ترکش کرده؛ شاید دوستی که ناگهان سرد شده، یا کسی که باعث شده یک نفر ساعت سه صبح، روی زمین اتاقش بنشیند و گریه کند. ممکن است قصد آزار نداشته باشیم و از نگاه خودمان، تلاشمان را کرده باشیم. آنها ما را از میان تجربهها و زخمهای خودشان میبینند؛ گاهی تصویرشان از ما، هیچ شباهتی به تصویر خودمان ندارد.
■ پذیرفتن این موضوع آسان نیست. دوست داریم در خاطرهی دیگران، آدم خوبی بمانیم؛ کسی که بیدلیل نرفته و عمداً قلب کسی را نشکسته است. برای همین، وقتی در ذهن کسی آدم بد ماجرا میشویم، شروع به توضیحدادن میکنیم. گذشته را مرور میکنیم، از تصمیمهایمان دفاع میکنیم و دنبال کلماتی میگردیم که تصویر ساختهشده از ما را تغییر بدهند. انگار اگر بهاندازهی کافی توضیح بدهیم، طرف مقابل میفهمد که ما آن هیولایی نیستیم که تصور کرده است.
■ اما همیشه مسئله کمبود توضیح نیست. گاهی آدمها برای کنارآمدن با رنجشان، به روایتی نیاز دارند که در آن مقصر مشخص باشد. شاید پذیرفتن پایان یک رابطه دشوارتر از این باشد که یک نفر را مسئول همهچیز بدانند. شاید خاطرات مشترک را جور دیگری معنا کنند. در چنین شرایطی، هر توضیح تازهای گفتوگوی بیپایان را ادامه میدهد: ما میخواهیم ثابت کنیم آدم بدی نبودهایم و آنها از دریچهی زخم خود به ما نگاه میکنند. از یک اتفاق، دو روایت باقی میماند که شاید هیچوقت به هم نرسند.
■ دشوارترین بخش ماجرا، پذیرفتن این است که نمیتوانیم ذهن دیگران را کنترل کنیم یا خاطرههایشان را دوباره بنویسیم. باید اجازه بدهیم از ما دلخور باشند و حتی در داستانشان، آدم بد ماجرا بمانیم. دست برداریم از دادن مداد و پاککن به کسی که از قبل برایمان شاخهای هیولا کشیده است. قرار نیست عمرمان را صرف پاککردن تصویری کنیم که دیگری شاید نخواهد تغییرش بدهد.
■ پذیرفتن قضاوت دیگران، به معنای انکار اشتباهاتمان نیست. ممکن است کسی را رنجانده یا وقتی به ما نیاز داشته، کنارش نبوده باشیم. مسئولیت رفتارمان با ماست؛ اگر فرصتی برای عذرخواهی یا جبران وجود دارد، باید سهممان را بپذیریم. اما میان مسئولیتپذیری و محکومکردن خودمان تفاوت است. میتوانیم پشیمان باشیم، بیآنکه هویتمان را به همان اشتباه تقلیل بدهیم. میتوانیم جبران کنیم، بیآنکه برای بخشیدهشدن به هر قیمتی تلاش کنیم.
■ تا وقتی میکوشیم خودمان را به کسی ثابت کنیم که حکم را از پیش صادر کرده، بخشی از زندگیمان در گذشته متوقف میماند. هر توضیح تازه، ما را به نقطهای برمیگرداند که میخواستیم از آن عبور کنیم. گاهی اصرار برای فهمیدهشدن، از بدفهمیدهشدن فرسایندهتر است. آنقدر درگیر اصلاح تصویرمان میشویم که فراموش میکنیم زندگی خودمان ادامه دارد.
■ شاید بعضی آدمها هیچوقت ما را نبخشند؛ شاید نفهمند چرا رفتیم یا سکوت کردیم و حتی پس از شنیدن حقیقت، روایت خودشان را ترجیح بدهند. پذیرفتن این احتمال سخت است، بهخصوص وقتی هنوز دوستشان داریم. اما آرامش ما نمیتواند به روزی وابسته بماند که کسی تصمیم بگیرد ما را بفهمد.
■ گاهی بهترین کار، پایاندادن به دفاعی است که چیزی را تغییر نمیدهد. در بعضی داستانها، نقش دلخواهمان را نداریم؛ لازم نیست برای تغییر آن، آرامشمان را از دست بدهیم. هرکسی حق دارد گذشته را از نگاه خودش به یاد بیاورد، همانطور که ما حق داریم پس از پذیرفتن سهممان، فاصله بگیریم و ادامه بدهیم.
■ قرار نیست در تمام قصهها قهرمان باشیم. گاهی باید بپذیریم که در داستان یک نفر دیگر، تا همیشه هیولا میمانیم؛ و یاد بگیریم بدون تغییر پایان آن داستان، فصل تازهای از زندگی خودمان را آغاز کنیم.
#اتاق_درمان ۲۳
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
شصتونهمین دورهمی انجمن ادبی موژ
ادبیات و جهان اندیشه
نشست سوم: ادبیات و تاریخ ۵
سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی
یکشنبه ۳ آبان، ساعت ۲۰.
میهمانان:
نویسندگان نوقلمِ دوره «نوشتن درمانی» با همکاری موسسه آن
🔹 آزاده مدّاد با «رنگ رنج»
🔹 جیران تبریزیانراد با «هنر آهسته زیستن»
🔹 محسن آخوندی با «عمر گران میگذرد»
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ:https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یکشنبهها ساعت: ۲۰
الان تشریف بیارید
Repost from وبسایت فرهنگی صدانت
🔆سوگ در مرزِ درد، وجدان و حیرت
خوانشی روانشناختی ـ وجودی از تجربه فقدان
با تأملی بر آرای #نیما_قربانی ، #مصطفی_ملکیان و #آذرخش_مکری
✍️ #مصطفی_سلیمانی
سوگ، غالباً بهمثابه واکنشی عاطفی به مرگ و فقدان تعریف میشود؛ گویی مسئله اصلی فرد سوگوار، تحمل اندوه ناشی از نبودن دیگری و سازگار شدن تدریجی با واقعیت فقدان است؛ با این حال، تجربه زیسته سوگ نشان میدهد که آنچه پس از مرگ یک عزیز رخ میدهد، به «غمِ نبودن» محدود نیست. فقدان میتواند همزمان، بدن و دستگاه هیجانی فرد را درگیر کند، حساب اخلاقی رابطه با متوفی را دوباره بگشاید، امکانهای از دست رفته گذشته و آینده را به صورت حسرت بازگرداند و سرانجام، فرد را با پرسشهایی درباره مرگ، جهان، زندگی و معنای بودن، مواجه سازد.
مقاله حاضر با روش مروری ـ تحلیلی، خوانشی سهلایه از تجربه فقدان ارائه میکند. برای صورتبندی این سه لایه، سه مسیر فکری در فضای روانشناختی و فلسفی معاصر ایران در گفتوگو با ادبیات علمی سوگ قرار گرفتهاند: تمایز نیما قربانی میان درد واقعیت و رنج ناشی از گریز و دفاع دربرابر آن؛ تمایز مصطفی ملکیان میان غم فقدان، پشیمانی اخلاقی و حسرت فرصتهای از دست رفته و توجه آذرخش مکری در خوانش آثار داکر کلتنر درباره حیرت، به امکان ظهور تجربهای رازآلود و وجودی در مواجهه با مرگ عزیزان؛ این سه مسیر در مقاله حاضر تحت عناوین «درد»، «وجدان» و «حیرت» بازسازی میشود. یافتههای پژوهشی درباره اجتناب تجربی، نشخوار فکری، گناه مرتبط با سوگ، کار ناتمام با متوفی، بازسازی معنا و هیجان حیرت نشان میدهد که این ساحتها گرچه از یکدیگر متمایزند، در تجربه واقعی سوگ میتوانند بر یکدیگر اثر بگذارند.
استدلال اصلی مقاله این است که همه سوگها الزاماً بحران معنا نیستند و معنابخشی نیز نباید به وظیفهای فوری برای فرد سوگوار تبدیل شود. گاه نخستین ضرورت، تحمل درد است؛ گاه مسئله اصلی، مواجهه با وجدان رابطه و آنچه ناگفته و ناکرده باقی مانده و گاه، در سطحی دیگر، مرگ، افق فهم فرد از زندگی را چنان مختل میکند که پرسش معنا بهطور طبیعی پدیدار میشود. بر همین اساس، سوگ را میتوان نه مسیری خطی از اندوه به پذیرش، بلکه حرکتی پیچیده میان درد، رابطه، وجدان و مواجهه وجودی با محدودیت زندگی دانست.
🌐 مطالعه متن کامل
📕 این مقاله در شمارهٔ ۲۸ فصلنامهٔ «حیات معنوی» با موضوع «سوگ و معنای زندگی» منتشر شده است. برای مطالعهٔ دیگر مطالب این شماره میتوانید نسخه کامل فصلنامه را از طاقچه خریداری کنید.
🌾 @filsofak
🌾 @Sedanet
🌾 @boshrairan
Repost from N/a
📍 هنرِ زمین خوردن
(چرا کودکان باید با مشقت بزرگ شوند، نه با درد و رنج؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی پدر و مادرها دلشان میخواهد فرزندشان هیچوقت سختی نکشد. پیش از آنکه زمین بخورد، دستش را میگیرند؛ پیش از آنکه اشتباه کند، راه درست را نشانش میدهند و پیش از آنکه با مشکلی روبهرو شود، خودشان آن را حل میکنند. در مقابل، والدینی هم هستند که میگویند: «بگذار سختی بکشد تا قوی شود.» انگار میان این دو راه، انتخاب دیگری وجود ندارد. اما کودکان نه با آسایشِ بیوقفه رشد میکنند و نه با رنج کشیدن. آنچه به رشدشان کمک میکند، تجربه دشواری در فضایی امن و حمایتگر است.
▪️ میان «مشقت» و «درد و رنج» تفاوتی اساسی وجود دارد. مشقت یعنی کودک برای رسیدن به خواستهاش تلاش کند، گاهی ناکام بماند، مسئولیت بپذیرد و راه تازهای پیدا کند. اما رنج زمانی شکل میگیرد که این دشواری با تحقیر، تهدید، خشونت یا احساس تنهایی همراه شود. کودکی که در مسابقه شکست میخورد، فرصتی برای شناختن ناکامی پیدا کرده است؛ اما اگر پس از شکست بشنود «تو هیچوقت به جایی نمیرسی»، دیگر فقط با ناکامی مواجه نیست. او ممکن است شکست در یک کار را با بیارزشیِ خودش اشتباه بگیرد.
▪️ کودکی را تصور کنید که میخواهد بند کفشش را ببندد. چند بار تلاش میکند و موفق نمیشود. مادری که فوراً بند کفش را میبندد، ناخواسته فرصت تمرین را از او میگیرد. مادری که با بیحوصلگی سرزنشش میکند، تلاش را به تجربهای تلخ تبدیل میکند. اما مادری که کنارش مینشیند و میگوید «میدانم سخت است، یک بار دیگر امتحان کن؛ اگر لازم شد کمکت میکنم؛ من همینجا هستم»، به او درس مهمتری میدهد: میتوان با دشواری روبهرو شد، بیآنکه در آن تنها ماند.
▪️ تابآوری از همین تجربههای کوچک آغاز میشود. از منتظر ماندن برای نوبت بازی، پذیرفتن نتیجه یک امتحان، حل اختلاف با دوست یا جمع کردن وسایل شخصی. هیچکدام از این موقعیتها قرار نیست کودک را خرد کنند؛ قرار است تواناییهایش را کمی گسترش دهند. دشواریِ سازنده، متناسب با سن و توان کودک است. مسئولیت مرتب کردن اتاق برای یک دانشآموز میتواند تمرین استقلال باشد، اما سپردن نگرانیهای مالی خانواده یا مسئولیت آرام کردن والدین به او، بارِ سنگینی است که به رشد تعلق ندارد.
▪️ گاهی بزرگترها گمان میکنند اگر کودک گریه کند یا ناراحت شود، حتماً تربیتشان اشتباه بوده است. در حالی که ناراحتی همیشه نشانه آسیب نیست. کودک حق دارد از باختن دلگیر شود، از شنیدن «نه» ناامید شود یا از تلاش دوباره خسته باشد. وظیفه والدین حذف همه این احساسات نیست؛ کمک به شناختن و گذر کردن از آنهاست. تفاوت بزرگی وجود دارد میان اینکه بگوییم «گریه نکن، چیزی نشده» و اینکه بگوییم «میفهمم ناراحتی؛ وقتی آماده شدی، با هم فکر میکنیم چه کار میشود کرد.»
▪️ در سوی دیگر، نباید سختگیری را با تربیت اشتباه گرفت. جملههایی مانند «ما هم سختی کشیدیم و آدم شدیم» بهتنهایی توجیه مناسبی برای محروم کردن کودک از امنیت و محبت نیستند. بعضی تجربهها انسان را پختهتر میکنند و بعضی تجربهها زخمی بر جا میگذارند که سالها بعد هم در روابط و تصمیمهای او دیده میشود. قرار نیست کودک برای یاد گرفتن مسئولیت، از محبت محروم شود یا برای مستقل شدن، احساس کند هیچکس پشتیبان او نیست.
▪️ هنر والدگری شاید همین باشد: بدانیم چه وقت باید دست کودک را بگیریم و چه وقت تنها یک قدم عقب بایستیم. اجازه بدهیم اشتباه کند، اما تحقیر نشود؛ شکست بخورد، اما ارزشمندیاش زیر سؤال نرود؛ تلاش کند، اما بارِ بیش از توانش را به دوش نکشد. قرار نیست فرزندانمان هرگز زمین نخورند. قرار است وقتی زمین میخورند، برخاستن را یاد بگیرند و مطمئن باشند زمین خوردن، قرار نیست زخمی عمیق بر جانشان بنشاند.
#تربیت_فرزند ۵
❤️☘ https://t.me/tarbiat_mind
🎙️ رادیو سینمامعنا
🎬 موضوع: تحلیل و بررسی فیلم «طعم گیلاس»
🎞️ کارگردان: عباس کیارستمی
🎤 تحلیل فیلم: مصطفی سلیمانی
Repost from اتاق درمان
📍از نقش تا خود
(چرا گاهی همه از ما راضیاند، جز خودمان؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 تا حالا شده کسی از شما بپرسد چه میخواهید و قبل از فکرکردن، جوابی بدهید که طرف مقابل را خوشحال میکند؟ مادرتان میپرسد چرا فلان رشته را انتخاب نمیکنی، پدرتان نگران آیندهی شغلیتان است یا دوستی میگوید اگر جای تو بودم، چنین تصمیمی نمیگرفتم. شما میگویید: «آره، شاید حق با تو باشه.» بحث تمام میشود، همه راضیاند و زندگی ادامه پیدا میکند. فقط یک جای کار میلنگد: هیچکس نپرسیده خودت چه میخواهی. شاید آنقدر به پذیرفتن نظر دیگران عادت کردهای که جواب روشنی نداری. از کجا معلوم انتخابهایی که به آنها افتخار میکنیم، واقعاً انتخاب خودمان باشند؟
▪ کارل گوستاو یونگ، روانپزشک سوئیسی، فرایند شناختن و یکپارچهکردن جنبههای گوناگون شخصیت را «فردیتیابی» مینامید. یعنی بفهمیم چه چیزهایی در وجودمان هست، کدام ارزشها را پذیرفتهایم و کدام باورها را از محیط گرفتهایم. کسی شغلش را عوض میکند؛ دیگری با خانواده مخالفت میکند؛ فردی هم پس از سالها موفقیت میپرسد چرا به هدفی رسیده که دیگر خوشحالش نمیکند. اصل ماجرا شناخت خود و پذیرفتن مسئولیت انتخابهاست.
▪ یونگ برای توضیح نقشهای اجتماعی از مفهوم «پرسونا» استفاده میکرد؛ چهرهای که به دیگران نشان میدهیم. در اداره جدی، در خانه بیدردسر و میان دوستان همیشه پایهایم. مشکل وقتی شروع میشود که نقش، جای شخصیتمان را بگیرد. کسی که حامی دیگران است، شاید نتواند کمک بخواهد. کسی که همه را راضی نگه میدارد، ممکن است نداند چرا دلخور است؛ فقط میبیند از همه خسته شده. دیگران هم ما را همانطور میشناسند که سالها رفتار کردهایم.
▪ یونگ بخشهایی از شخصیت را که پس میزنیم یا نمیخواهیم ببینیم، «سایه» مینامید. آدمی که خودش را همیشه مهربان میداند، ممکن است خشمش را انکار کند. کسی که شنیده خودخواهی بد است، شاید خواستهی مستقلی را با احساس گناه کنار بزند. سایه فقط ویژگیهای ناخوشایند نیست؛ جاهطلبی، خلاقیت یا میل به دیدهشدن را هم پنهان میکنیم، چون بابتشان سرزنش شدهایم. شناختن این بخشها یعنی آنها را ببینیم؛ احساس داشتن با عملکردن به هر احساسی یکی نیست.
▪ فشار امروز شکل تازهای به این مسئله داده است. در شبکههای اجتماعی، بهترین قابهای زندگی دیگران را میبینیم. مقایسه با این تصویرها معیارهای ما را عوض میکند. انتخاب رشته یا تعریف موفقیت گاهی بیشتر از علاقه، با ترس از عقبماندن شکل میگیرد. پیش از هر تصمیم مهم، از خودتان بپرسید: اگر هیچکس از تصمیمم باخبر نمیشد، باز هم همین را انتخاب میکردم؟ این سؤال انگیزهها را روشنتر میکند.
▪ سه تمرین میتواند این پرسش را به عمل تبدیل کند. اول، یک هفته موقعیتهایی را بنویسید که برخلاف میلتان موافقت کردهاید و ثبت کنید از چه واکنشی میترسیدید. دوم، سه ارزش مهمتان را مشخص کنید؛ مثلاً استقلال، امنیت، یادگیری یا خانواده. بررسی کنید برایشان وقت گذاشتهاید یا فقط دربارهشان حرف میزنید. سوم، تغییری کوچک را امتحان کنید: پیش از قبول درخواست زمان بخواهید، علاقهای قدیمی را هفتهای یک ساعت دنبال کنید یا نیازتان را محترمانه بیان کنید. نتیجه را یادداشت کنید؛ شاید پیامد مخالفت کمتر از پیشبینی شما باشد.
▪ فردیتیابی از لحظههای کوچک شروع میشود: وقتی برخلاف میلمان موافقت میکنیم، از ترس ناراحتشدن کسی حرفمان را میخوریم یا به موفقیتی میرسیم و نمیفهمیم چرا خوشحال نیستیم. دفعهی بعد که خواستید برای رضایت کسی جواب مثبت بدهید، مکث کنید و بپرسید: اگر نگران قضاوت او نبودم، چه جوابی میدادم؟ لازم نیست همان لحظه تصمیمتان را عوض کنید؛ تشخیص خواسته از ترس، خودش قدمی مهم است. زندگی به مسئولیت و ملاحظهی دیگران نیاز دارد. مسئله این است که وقتی از خواستهای میگذریم، بدانیم چرا. باید بفهمیم کدام بخش زندگیمان را خودمان انتخاب کردهایم و کدام را چون دیگران انتظار داشتهاند ادامه دادهایم. این حسابوکتاب را روشن کنیم؛ پیش از آنکه آنقدر در نقش آدمی که همه دوستش دارند جا بیفتیم که دیگر ندانیم بیرون از آن نقش، چه کسی هستیم.
#اتاق_درمان ۲۲
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
شصتوهشتمین دورهمی انجمن ادبی موژ
ادبیات و جهان اندیشه
نشست سوم: ادبیات و تاریخ ۴
سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی
یکشنبه ۲۶ مهر، ساعت ۲۰.
میهمان: پری باپیرئاقائی با داستان «بیداری»
منتقد: زینب شریفی
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ:
https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
تشریف بیارید الان ⚘️
Repost from زیر پوست داستان
📍 لایه ۰۳ | نبضِ پنهانِ کلمات؛ چگونه به متنِ مُرده جان بدهیم؟
(چرا بعضی داستانها نفس میکشند و بعضی دیگر، با تمام زیباییشان، جنازهای از کلماتاند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی متنها را میخوانی و هیچ اتفاقی درونت نمیافتد. جملهها درستاند، واژهها زیبا هستند، توصیفها سر جای خودشان نشستهاند؛ اما چیزی کم است. انگار وارد خانهای شدهای که تمام وسایلش مرتباند، ولی کسی در آن زندگی نمیکند. در مقابل، گاهی داستانی با سادهترین کلمات تو را به تپش میاندازد. اضطراب شخصیت را حس میکنی و دلت میخواهد بدانی بعد چه میشود. تفاوت کجاست؟ در چیزی که میتوانیم «نبض روایت» بنامیم؛ جریان زندهای از میل، حرکت، کشمکش و تغییر.
■ اولین راز حیات متن، اتفاق افتادن است. اتفاق گاهی در حرکتی کوچک شکل میگیرد. مادری برای سومین بار شمارهی دخترش را میگیرد و پیش از شنیدن بوق، تماس را قطع میکند. همین حرکت میتواند داستان بسازد؛ به شرطی که پشت آن خواستهای، ترسی و مانعی وجود داشته باشد. متن زمانی جان میگیرد که خواننده احساس کند چیزی در حال تغییر است.
■ دومین راز، فاصله گرفتن از گزارش و نزدیک شدن به تجربه است. بنویسی «علی از دیدن پدرش ناراحت شد»، خبری به خواننده دادهای. اما بنویسی: «علی کفشهای مردانهی پشت در را دید. دستش روی کلید ماند. سه سال بود آن کفشها را ندیده بود.» حالا موقعیتی ساختهای. خواننده خودش احساس را کشف میکند. روایت زنده به مخاطب فرصت تجربه و کشف میدهد.
■ سومین راز، موسیقی جملههاست. ریتم به کوتاهی و بلندی جمله، مکثها و زمان آشکار شدن اطلاعات وابسته است. جملههای بلند میتوانند اضطراب را امتداد دهند و جملههای کوتاه ضربه بزنند. مثلاً: «تمام شب منتظر صدای کلید بود. آسانسور ایستاد، قدمهایی در راهرو پیچید، کسی پشت در مکث کرد. نفسش را حبس کرد. زنگ نزدند.» تغییر سرعت، انتظار میآفریند.
■ چهارمین راز، مقاومت است. شخصیت چیزی میخواهد و مانعی در مسیرش قرار میگیرد. کسی میخواهد فراموش کند، اما بوی عطری گذشته را برمیگرداند. کسی قصد بخشیدن دارد، اما هنگام دیدار دوباره سکوت میکند. زندگی روایت در فاصلهی میان خواستن و رسیدن جریان پیدا میکند. همین کشمکش، خواننده را همراه نگه میدارد.
■ پنجمین راز، جزئیاتِ انتخابشده است. جزئیاتی ارزشمندند که چیزی دربارهی شخصیت یا موقعیت آشکار کنند. زنی پس از رفتن همسرش هنوز دو فنجان روی میز میگذارد. همین تصویر میتواند تنهایی، عادت و انکار را همزمان نشان بدهد. جزئیاتِ معنادار، تجربهی خواننده را عمیقتر میکنند.
■ ششمین راز، هنرِ حذف است. توضیحهای پیدرپی، مجال کشف را از خواننده میگیرند. وقتی شخصیت میگوید «خوبم» و داروی روی میز را در کشو پنهان میکند، فاصلهی میان کلام و رفتار معنا میسازد. بخشی از حیات داستان در ناگفتهها و سکوتهای معنادار جریان دارد.
■ هفتمین راز، تغییر دمای عاطفی صحنه است. هر پاراگراف باید چیزی به تجربهی خواننده اضافه کند؛ پرسشی تازه، اطلاعاتی تعیینکننده، احساسی پیچیدهتر یا تغییری در رابطهها. اگر بتوانی چند پاراگراف را حذف کنی و اتفاقی در تجربهی خواننده نیفتد، احتمالاً روایت در آن بخش متوقف شده است. حتی مکث و سکوت هم باید حامل معنا باشند.
■ برای زنده کردن متن، آزمایشی انجام بده. صحنهای انتخاب کن و چهار سؤال بپرس: شخصیت چه میخواهد؟ چه چیزی مانع اوست؟ چه اتفاقی انتظار خواننده را تغییر میدهد؟ پایان صحنه چه تفاوتی با آغازش دارد؟ سپس متن را بلند بخوان. هرجا ریتم افت کرد، دنبال تکرار، توضیح اضافه یا فقدان کشمکش بگرد.
■ داستانی آرام میتواند از روایتی پرحادثه زندهتر باشد. پیرمردی که هر عصر کنار پنجره مینشیند، اگر منتظر کسی باشد که میدانیم دیگر برنمیگردد، میتواند قلب روایت را به تپش بیندازد. اهمیت عاطفی اتفاقهاست که به داستان نیرو میدهد.
■ وقتی نوشتهات یخ زد، به قلب صحنه برگرد. ببین چه کسی چیزی میخواهد، چه چیزی را از دست میدهد و کدام حقیقت آرامآرام آشکار میشود. کلمات از تجربهی انسانی جان میگیرند.
متن زنده، پس از بسته شدن کتاب هم در ذهن و جان خواننده به زندگی ادامه میدهد.
https://t.me/UnderTheStory
🌸دوستان عزیز به کانال لیست برگزیدگان خوشآمدید🌸
کانال لیست برگزیدگان، متشکل از معتبرترین کانالهای علمی و آکادمیک تلگرامی ایران در حوزههای فلسفه و منطق، علومشناختی، روانشناسی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی و … است. این کانال به شما این امکان را میدهد تا بتوانید از مطالب معتبر در حوزههای مختلف علمی بهره ببرید و بنابر علاقه خود در رویدادهای علمی مرتبط شرکت نمایید. لطفا برای پیدا کردن کانال معتبر مورد علاقه خود، روی لینک دعوتنامه کلیک کنید.
⭐️پ.ن: برای عضویت در کاناللیست برگزیدگان به آیدی زیر مراجعه کنید:
👨🏻💼@advertis_manager
📌 لینک دعوتنامه تقدیمتان ⬇️:
💌 https://t.me/addlist/Klo9Cb3xpB9iYWFk
شصتوهفتمین دورهمی انجمن ادبی موژ
ادبیات و جهان اندیشه
نشست سوم: ادبیات و تاریخ ۳
سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی
یکشنبه ۱۹ مهر، ساعت ۲۰.
میهمان: مریم طباطبایی با روایت «دایره قرمز دور پروفایل»
روایت برگزیده جشنواره همچو سرو
لینک ورود به جلسه:https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
همین الان تشریف بیاریدهر یکشنبه آنلاین و رایگان ساعت ۲۰
📍در ستایش انتظار
(شاید آنچه ما را میسازد، همان چیزی باشد که هنوز به دستش نیاوردهایم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 پروست جایی از زمان حرف میزند که دیگر شبیه یک خط مستقیم نیست؛ زمانی که در حافظه، حس و تجربهی انسان شکل دیگری پیدا میکند. انتظار هم چنین کیفیتی دارد. یک اتفاق هنوز نیفتاده، اما فضای زندگی را پر کرده است. صدای پیام نیامده، پشت درِ خانهای که هنوز باز نشده، نتیجهای که هنوز اعلام نشده؛ گاهی یک «هنوز» کوچک میتواند تمام روزهای آدم را تحت تأثیر قرار دهد. انتظار، زندگی کردن با چیزی است که حضورش از آینده میآید.
▪ کودکی را تصور کنید که شب قبل از سفر، لباسهایش را آماده کرده و چند بار به ساعت نگاه میکند. مقصد هنوز دور است، اما سفر از همان شب آغاز شده. آدم بزرگها هم تفاوت چندانی ندارند؛ فقط شکل انتظارهایشان تغییر کرده است. یکی منتظر یک تماس است، یکی منتظر شروع دوباره، یکی منتظر روزی که بالاخره جرئت کند تصمیمی قدیمی را عملی کند. ما بخش زیادی از عمرمان را در فاصلهی میان «الان» و «آن روز» زندگی میکنیم.
▪ ویکتور فرانکل در «انسان در جستوجوی معنا» از نیروی معنا برای ادامه دادن سخن میگوید. شاید راز تحمل بعضی انتظارها همین باشد: اینکه بدانیم برای چه چیزی ایستادهایم. وقتی انسان دلیلِ ماندنش را میفهمد، زمان شکل دیگری پیدا میکند. همان روزهایی که از بیرون شبیه تکرار هستند، در درون میتوانند دورهی ساخته شدن باشند؛ دورهای که شخصیت، صبر و نگاه انسان آرامآرام تغییر میکند.
▪ انتظار یک پرسش پنهان با خودش دارد: «آیا هنوز همان چیزی را میخواهم که روز اول میخواستم؟» گذر زمان فقط فاصله ایجاد نمیکند؛ خواستههای ما را هم آزمایش میکند. بعضی آرزوها در مسیر انتظار ریشهدارتر میشوند و بعضی آرامآرام رنگ میبازند. شاید یکی از کارهای مهم زمان همین باشد که میان خواستههای لحظهای و نیازهای عمیق ما تفاوت بگذارد.
▪ ما معمولاً ارزش زمان را با اتفاقهایی که در آن رخ میدهد اندازه میگیریم؛ با موفقیتها، تغییرها و خبرهای مهم. برای همین روزهای انتظار گاهی در ذهن ما بیاهمیت ثبت میشوند. در حالی که بسیاری از تصمیمهای بزرگ، در همین روزهای آرام شکل میگیرند؛ زمانی که آدم راه میرود، فکر میکند، تردید میکند و کمکم به فهم تازهای از خودش میرسد. سکوتِ بیرونی همیشه نشانهی سکون درونی نیست.
▪ انتظار آدم را با یکی از سختترین واقعیتهای زندگی روبهرو میکند: اینکه همهچیز با خواستن ما هماهنگ نمیشود. بعضی اتفاقها زمان خودشان را دارند؛ مثل میوهای که با نگاه کردن زودتر نمیرسد. انسان در این فاصله، مهارتی یاد میگیرد که در هیچ کلاس و کتابی آموزش داده نمیشود؛ مهارت همراه شدن با روند زندگی.
▪ شاید دلیل بیقراری ما در انتظار، فقط دیر رسیدن یک اتفاق نباشد؛ گاهی ما از آدمی که در مسیر انتظار میشویم فرار میکنیم. چون در این فاصله، نقشها و سرگرمیها کمتر میشوند و آدم بیشتر با خودش روبهرو میشود. انتظار یک اتاق خلوت است؛ اتاقی که در آن صداهای بیرونی کمتر میشوند و صداهای درونی واضحتر شنیده میشوند.
▪ هر چیزی که ارزش ماندگاری دارد، دورهای از نادیده ماندن را تجربه میکند. ریشهها پیش از درخت شدن در تاریکی رشد میکنند. یک فکر پیش از تبدیل شدن به تصمیم، مدتها در ذهن میچرخد. یک آدم پیش از تغییر کردن، روزهای زیادی را با خودش کلنجار میرود. انتظار، بخش پنهان رشد است؛ بخشی که دیده نمیشود، اما اثرش بعداً در زندگی ظاهر میشود.
▪ شاید انتظار را باید دوباره شناخت. آن را فقط فاصلهای میان ما و خواستههایمان ندید؛ گاهی خودش بخشی از رسیدن است. چون در این فاصله، ما فقط منتظر یک اتفاق نیستیم؛ داریم ظرفیت مواجهه با آن را پیدا میکنیم. بعضی چیزها وقتی وارد زندگی ما میشوند که ما هم به اندازهی آنها تغییر کرده باشیم. انتظار، آرامترین شکلِ آماده شدن است.
#در_ستایش ۱۷
❤️☘ https://t.me/filsofak
📍در ستایش باخت
(اگر قرار باشد گاهی ببازیم، چرا اینهمه برای برنده ماندن زندگی میکنیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 ما از کودکی جدول عجیبی جلوی چشممان گذاشتهاند: نمره بیشتر، رتبه بهتر، دانشگاه بهتر، شغل بهتر، خانه بهتر، درآمد بیشتر. کمکم یاد گرفتهایم زندگی را با خطکش نتیجه اندازه بگیریم. کسی که جلوتر است، موفقتر به نظر میرسد و کسی که عقب افتاده، باید توضیحی برای عقبماندنش داشته باشد. انگار زندگی مسابقهای است که هرکس دیرتر به خط پایان برسد، باید شرمنده باشد.
▪️ من با آدمهای زیادی درباره شکست حرف زدهام. در اتاق درمان، باخت معمولاً با یک جمله ساده وارد اتاق میشود: «همهچیز را خراب کردم.» پشت همین جمله، گاهی یک رابطه تمامشده نشسته، گاهی یک قبولی که اتفاق نیفتاده، گاهی پولی که از دست رفته و گاهی رؤیایی که دیگر قرار نیست همان شکل قبلیاش را پیدا کند. آدم وقتی میبازد، فقط نتیجه را از دست نمیدهد؛ گاهی تصویری را هم که از خودش ساخته بود، از دست میدهد.
▪️ روانشناسی شناختی یک نکته مهم دارد: بین اتفاق و معنایی که به آن میدهیم فاصلهای وجود دارد. «رد شدم» با «من آدم بیعرضهای هستم» یکی نیست. «رابطهام تمام شد» با «هیچکس مرا نمیخواهد» یکی نیست. همین فاصله کوچک، جایی است که میتوانیم دوباره فکر کنیم. باخت یک اتفاق است؛ هویتی که از آن میسازیم، انتخاب دیگری است.
▪️ شاید برای همین است که بعضی آدمها از یک شکست، ده سال بعد هم زخم میگیرند و بعضیها از همان شکست، مسیر تازهای پیدا میکنند. اولی هنوز دارد درباره معنای باخت فکر میکند؛ دومی دارد اطلاعاتش را از آن بیرون میکشد. چه چیزی را ندیدم؟ کجا اشتباه کردم؟ کدام مهارت را نداشتم؟ چه چیزی را بیش از اندازه جدی گرفتم؟ به چه کسی اعتماد کردم؟ از چه علامتی عبور کردم؟ باخت، اگر دقیق نگاهش کنیم، دفترچهای پر از یادداشت دارد.
▪️ من یک تمرین ساده را دوست دارم: بعد از هر باخت، به جای نوشتن «چرا من؟»، بنویسیم «این اتفاق درباره من چه چیزی به من نشان داد؟» سؤال اول ما را به گذشته میبرد؛ سؤال دوم ما را به شناخت میرساند. ممکن است بفهمیم بیش از توانمان تعهد دادهایم، برای تأیید دیگران تصمیم گرفتهایم، دیر اقدام کردهایم، از گفتن یک «نه» ساده ترسیدهایم یا مهارتی را جدی نگرفتهایم. اینها دردناکاند، اما به کار میآیند.▪️ کارل راجرز، روانشناس انسانگرا، بر پذیرش تجربههای واقعی انسان تأکید داشت؛ همان چیزی که در زندگی روزمره سختتر از چیزی است که روی کاغذ به نظر میرسد. باختن یعنی چند لحظه کنار چیزی بنشینی که دوستش نداشتی. شرم را حس کنی. خشم را تحمل کنی. حسادت را ببینی. غم را از زیر فرش بیرون بکشی. بعد، وقتی موج احساس پایین آمد، درباره اتفاق فکر کنی. بلوغ روانی گاهی همین فاصله کوتاه میان «درد کشیدن» و «فهمیدن» است. ▪️ آدمی که از باختن میترسد، انتخابهایش کوچک میشوند. پیشنهادش را نگه میدارد. داستانش را برای ناشر نمیفرستد. درخواستش را مطرح نمیکند. عاشق شدن را عقب میاندازد. شغل تازه را امتحان نمیکند. مهاجرت را جدی نمیگیرد. در یک مسابقه ثبتنام نمیکند. زندگی آرامآرام تبدیل میشود به موزه چیزهایی که میتوانست اتفاق بیفتد. ▪️ باخت، گاهی بهای تجربه است. برای یاد گرفتن شنا باید وارد آب شد؛ برای یاد گرفتن مذاکره باید مذاکره کرد؛ برای نوشتن باید متنهایی نوشت که احتمالاً چندتایشان خوب از آب درنمیآیند. هیچکس با کارنامهای کاملاً تمیز، صاحب تجربه عمیق نمیشود. بعضی خطها روی کارنامه زندگی، جای مدال نشستهاند. ▪️ یک روز باید بتوانیم به خودمان اجازه بدهیم که در چیزی خوب نباشیم. تازهکار باشیم. جواب رد بشنویم. اشتباه کنیم. یک مسیر را امتحان کنیم و بفهمیم برای ما ساخته نشده. این ظرفیت، عجیب نجاتبخش است. چون آدمی که تحمل باختن را دارد، برای برنده شدن دست به هر کاری نمیزند و برای حفظ تصویر خودش، زندگیاش را کوچک نمیکند. ▪️ من گاهی فکر میکنم موفقیت واقعی، جایی دورتر از برد و باخت ایستاده است: جایی که نتیجه دیگر فرمانروای زندگی نیست. آنجا میتوانی ببازی و صبح فردا از تخت بیرون بیایی، چای درست کنی، به دوستت زنگ بزنی، دوباره چیزی بنویسی و برای یک فرصت تازه درخواست بدهی. باخت اتفاق افتاده؛ زندگی هم ادامه دارد. ▪️ شاید سؤال اصلی این باشد: «اگر مطمئن بودم باختن از ارزش من کم نمیکند، چه چیزی را همین امروز امتحان میکردم؟» پاسخ را جدی بگیرید. احتمالاً جایی در زندگی شما، یک کار نیمهتمام، یک حرف نگفته یا یک راه امتحاننشده منتظر همین پاسخ است. ▪️ بعضی وقتها آدم برای بردن به زندگی احتیاج دارد؛ بعضی وقتها برای آزاد شدن از ترس بردن، به یک باخت احتیاج دارد. شاید باخت، آن نقطهای باشد که میفهمیم قرار نیست همیشه برنده باشیم. قرار است زندگی کنیم. #در_ستایش ۱۶ ❤️☘ https://t.me/filsofak
شصتوششمین دورهمی انجمن ادبی موژ
ادبیات و جهان اندیشه
نشست سوم: ادبیات و تاریخ ۲
سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی
یکشنبه ۱۲ مهر، ساعت ۲۰.
میهمان: نصیبه قنبرلو با داستان «برگه رهایی»
منتقد: طاهره کمالو
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ:
https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
همین الان تشریف بیاورید.
