مسیح علینژاد
前往频道在 Telegram
ارسال ويديو، عكس و گزارش به اين آي دي @MasihMedia 📱دریافت عکس و ویدیو در تلگرام و واتساپ: 0019176554910 توییتر: https://twitter.com/AlinejadMasih اینستاگرام: https://www.instagram.com/masih.alinejad/
显示更多📈 Telegram 频道 مسیح علینژاد 的分析概览
频道 مسیح علینژاد (@masih_alinejad) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 55 615 名订阅者,在 政治 类别中位列第 1 085,并在 伊朗 地区排名第 6 108 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 55 615 名订阅者。
根据 08 十月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -819,过去 24 小时变化为 -5,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 8.73%。内容发布后 24 小时内通常能获得 5.13% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 4 861 次浏览,首日通常累积 2 857 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 240。
- 主题关注点: 内容集中在 شلیک, پیکر, خامنهای, تروریست, دیماه 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارسال ويديو، عكس و گزارش به اين آي دي
@MasihMedia
📱دریافت عکس و ویدیو در تلگرام و واتساپ:
0019176554910
توییتر: https://twitter.com/AlinejadMasih
اینستاگرام: https://www.instagram.com/masih.alinejad/”
凭借高频更新(最新数据采集于 09 十月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 政治 类别中的关键影响点。
55 615
订阅者
-524 小时
-2027 天
-81930 天
帖子存档
55 612
ادامه👆
میدونم که وقتی توی اون پارکینگ دراز کشیده بودی حتما دلتنگ بودی که چرا خواهرم مامانم و بابام پیشم نیستن.
تا آخر عمرم چشمهای مهربونت لحظهای از جلوی چشمام کنار نمیره داداش.
هیچوقت حسرت اینکه لحظات آخرت تو این دنیا رو کنارت نبودم آرومم نمیذاره…اما اینا احساسات منه و من باید باهاشون کنار بیام.
به تو فقط افتخار میکنم و به خودم میبالم که خواهر انسان شریف و شجاعی چون تو هستم.
میدونم که اگر الان بودی حتما جشن مهرگان رو جشن میگرفتی میدونم که چقدر برات این آیین جذاب و دوست داشتنی بود…
مهرگانت مبارک عزیز خواهر. دوست دارم دوست دارم دوست دارم و دلم برات تنگ شده.»
یادش گرامی و نامش جاودان.
#عماد_مودتی_پور@masih_alinejad
55 612
عماد مودتیپور فقط ۲۸ سالش بود.
آموزگار زبان انگلیسی و آلمانی، تنها پسر خانه، آدمی مهربان و صلحطلب.
جمعهشب ۱۹ دی، مأموران در تهرانپارس مستقیم به سمتش شلیک کردند. گلوله به شکم و ریهاش خورد. زخمی، خودش را به یک کوچه رساند و در خانهای که پناهش دادند جان باخت. خانواده از ترس اینکه جنازهاش را هم بدزدند، پیکرش را تا صبح همانجا نگه داشتند. مأموران حتی جنازهاش را از خانواده گرفتند.
حالا خواهرش همراه ویدیوی یادبودی برای برادرش این دلنوشته را منتشر کرده است:
«عماد جانم من و مامان بابا تا عمر داریم گواه شجاعت و فداکاریت هستیم…هیچوقت یادمون نمیره اون شب ۱۹ دی چه کردی، بی تفاوت نبودی و تا لحظه آخر ایستادی.
ادامه👇
55 612
اینجا اتاق آرنیکا دباغ است. اتاقی که حالا تبدیل به جایی شده که پدر آرمیتا آنجا هنوز به دنبال نشانههایی از دخترش است.
آرنیکا ۱۵ ساله بود. شناگر قهرمان گرگان. مدال نقره و دو برنز کشوری داشت. قرار بود امسال رکورد ملی را بشکند.
۱۹ دی، در خیزش سراسری، مأموران حکومت گلوله را به قلبش شلیک کردند. به قلب یک کودک ۱۵ ساله. به قصد کشتن. قهرمان کوچولوی ایران همان جا جان داد.
و حالا این پدریست که به دنبال نشان و یادی از دختر نوجوانش به کتاب درسی او و یادداشتهایش سرک میکشد. آرمیتا ۱۹ دی قرار بود امتحان بدهد. ۱۹ دی به قلبش شلیک کردند.
#آرمیتا_دباغ
55 612
ادامه👆
پدر التماس کرد بچههایش را به بیمارستان شهدای سلامت ببرند. ماموران مخالفت کردند و بردندشان به درمانگاه رسالت، درمانگاهی که امکانات رسیدگی به مجروح گلوله جنگی را نداشت. خانواده میگوید همین تاخیر فرصت نجات امیرحسین را از بین برد. چهار روز پیکرها را تحویل ندادند. بعد هم با کاورهای سیاه، در آرامستانی دورافتاده به نام بهشت علی به خاک سپردندشان تا کسی سر مزارشان نرود. مادر این دو بچه مغازه کوچکی در همان شهر دارد. هر روز پشت همان پیشخوان مینشیند و میداند قاتلان فرزندانش هنوز یونیفرم پوشیدهاند و آزاد.
این اولین بار نیست. در جمهوری اسلامی برای بوق زدن و شادی آدم میکشد.
مهران سماک. هشتم آذر ۱۴۰۱. بندر انزلی. بعد از باخت تیم فوتبال حکومت به آمریکا در جام جهانی بوق زد و شادی کرد. با شلیک مستقیم توسط یک مامور ارشد نیروی پلیس کشته شد.
یحیی رحیمی در خیزش ۱۴۰۱ ایران و در جریان درگیریهای ۱۴۰۱ سنندج در خیابان ششم بهمن سنندج بوق خودروی خود را به صدا درمیآورد که با شلیکشدن گلوله به ناحیه سرش کشته شد. ویدیویی از صحنه کشتهشدنش در شبکههای مجازی وایرال میشود
الگو روشن است. این حکومت از شادی ما نیز هراس دارد. چون شادی یعنی ما دیگر نترسیدهایم و نترسیدن مردم کابوس جمهوری اسلامیست.
55 612
شامگاه نهم اسفند، فردیس، کرج. خبر کشته شدن خامنهای که پیچید، خیابانها پر شد از بوق و شادی. خانواده فیضی هم در راه بودند. پدری با دو پسرش، از مهرشهر به طرف فردیس. آنها هم بوق میزدند. مثل هزاران نفر در آن شب که خبر کشته شدن دیکتاتور اعظم منتشر شده بود.
یکی از مزدوران خامنهای از بوقهایشان خوشش نیامد. خودروی خانواده را متوقف کردند و با قنداق اسلحه شیشههای عقب را شکستند. آنجا بود که ماموران فهمیدند دو بچه در ماشین است.
پدر ترسید و حرکت کرد تا بچههایش را از معرکه دور کند. تعقیبی حدود هفت دقیقهای شروع شد.
۳۶ گلوله جنگی به سمت یک خودروی خانوادگی شلیک کردند. بعد از توقف کامل هم دو گلوله دیگر. یکی به قلب احمدرضا، پانزده ساله. یکی به پهلوی امیرحسین، نوزده ساله.
ادامه👇
55 612
آخرین تماس علیرضا رئیسی با پدرش از زندان دستگرد اصفهان، ساعاتی پیش از اعدام.
گوش دادن به این واپسین صحبتهای علیرضا با پدرش ویران کننده است.
«گریه نکن بابا.»
«چی کار کنم بابا، میخوان تموم زندگیمو ازم بگیرن.»
«سلام منو به عمو برسون. بگو اون دنیا حواسم به رامینش هست.»
عمو، پدر جاویدنام رامین رئیسی است. رامین پسرعموی علیرضا بود؛ ۱۹ دیماه در اعتراضات اصفهان با شلیک مأموران کشته شد. حالا جمهوری اسلامی پسرعمویش را هم به دار آویخته است.
چطور میخواهید روی این خونها و روی این انبار باروت خشم و داغ که بر دلها میکارید حکومت کنید؟
علیرضا از بازداشتشدگان اعتراضات دی و پرونده دروغین «میدان علیخانی» بود. اعترافات اجباری بعد از ۱۸ روز شکنجه با شوکر، دادگاه چند دقیقهای، و اعاده دادرسی که در کمتر از ۴۸ ساعت رد شد. سحرگاه ۱۳ مهر، کنار علیرضا سپاهی، در زندان دستگرد اعدام شد.
#علیرضا_رئیسی
55 612
عاطفه ساعی در اولین سالگرد ازدواج، کنار مزار همسرش ایستاد؛ در حالی که عکسهای عروسیشان روی سنگ قبر چیده شده بود.
صادق قربانی، جوان ساکن شهر قدس، تنها چهار ماه بعد از عقد، ۱۹ دی ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات با شلیک مستقیم گلوله جنگی مأموران کشته شد. مقامات پیکرش را تنها در ازای امضای تعهد به خانواده دادند؛ تعهدی که مرگش را «تصادف» جلوه میداد و برگزاری هر مراسمی را ممنوع میکرد. ۲۳ دی در بهشت فاطمه شهر قدس به خاک سپرده شد.
صادق کارشناس مهندسی پزشکی بود. میخواست با تلاش خودش زندگی بسازد و به بچههای کار و کودکان محروم کمک کند.
عاطفه نوشت:
«اولین سالگرد ازدواجمان؛ من بدون تو، تنها، ترسیده و شوکه.»
«من از دستهایم متنفرم؛ با همین دستها به تن یخکردهات دست زدم.»
گلولهای که اسمش را گذاشتند تصادف، چهار ماه زندگی مشترک را به سالگردی غمناک تنها بر سر مزار بدل کرد.
فراموش نمیکنیم.
#صادق_قربانی
55 612
ادامه👆
حالا تصور کنید پدری را که پسرش را از دست داده، چشمهایش را میبندند تا حتی مسیر گورستان را به خاطر نسپارد. تا نداند کدام تکه از خاک را باید ببوسد. کجا باید گلی بگذارد. کجا باید بنشیند و با پسرش حرف بزند.
این دیگر فقط گرفتن جان یک انسان نیست؛ محروم کردن خانواده از ابتداییترین حق سوگواری است.
علیرضا رئیسی را کشتند. حالا نشانی قبرش را هم از خانوادهاش پنهان کردهاند.
#علیرضا_رئیسی #رامین_رئیسی #دادخواهی
55 612
علیرضا رئیسی را اعدام کردند، اما حتی نگذاشتند پدرش بداند کجا باید برای پسرش گریه کند.
به گزارش یک منبع مطلع نزدیک به خانواده، مأموران امنیتی پس از اعدام علیرضا، پدرش را با چشمبند و بدون تلفن همراه، به همراه دو نفر دیگر برای خاکسپاری بردند. حدود دو ساعت در راه بودند تا به منطقهای بیابانی در اطراف اصفهان رسیدند. پیکر علیرضا را به خاک سپردند، بیآنکه اجازه دهند پدر محل دقیق مزار فرزندش را شناسایی کند.
بعد هم او را بازگرداندند.
گفتهاند از تجمع بستگان نگراناند و محل دفن را بعداً اعلام میکنند. در سامانه جستوجوی متوفیان، محل خاکسپاری علیرضا «نطنز» ثبت شده، اما خانواده هنوز نمیدانند عزیزشان دقیقاً کجا دفن شده است.
علیرضا فقط ۲۲ سال داشت. تنها پسر خانواده بود. قرار بود امسال جشن نامزدیاش را بگیرند. پسرعمویش رامین را در اعتراضات دیماه کشتند و علیرضا را یک روز پس از خاکسپاری او بازداشت کردند. حکم اعدامش یک بار نقض شد، اما دوباره برقرارش کردند و سرانجام سحرگاه ۱۳ مهر در زندان دستگرد اصفهان اعدامش کردند.
ادامه👇
55 612
سخنگوی قوه قضاییه امروز اعلام کرد به دستور اژهای، دادستانهای سراسر کشور مامور پیگیری حجاب شدهاند.
از وزارت کشور بخواه،
از دادستانها بخواه
از نهادهای ناظر بخواه،
از مزدور آتش به اختیار بخواه
از مغازهدار و کاسب بخواه
که به کمک آخوند بیایند که حجاب و پوشش شرعی را به سر و تن زنان برگردانند.
چهار سال از قتل مهسا امینی میگذرد. زندان، ضرب و شتم، گشت، دوربین، هیچ کدام جواب نداده و امروز باز دستور جدید صادر میکنند.
در نهایت این خیابان است که مشخص میکند کُت تن کیست!
این دستورها اجرا شدنی نیست و خودشان هم میدانند.
#زن_زندگی_آزادی
55 612
ادامه👆
حالا ماهها گذشته است و از مدرسهاش یک کارنامه باقی مانده؛ کارنامه دختری که دیگر فرصت نکرد پشت نیمکتش بنشیند و امتحان بدهد.
او شاگرد ضعیفی نبود؛ شاگرد نمونه بود.
او امتحانش را خراب نکرده بود؛ اصلاً دیگر زنده نبود که امتحان بدهد.
و حالا زنی که برایش مادری کرده، کارنامهاش را در دست گرفته و گریه میکند.
نازنینزهرا فقط ۱۳ سال داشت. تا ابد لعنت به قاتلانش...
#نازنین_زهرا_صالحی #دادخواهی
55 612
مهین شمس با گریه کارنامه نازنینزهرا را در دست گرفته است؛ همان دختری که سالها برایش مادری کرد و بزرگش کرد.
میگوید بعد از کشتهشدن نازنینزهرا، در کارنامهاش بهجای آنکه برای امتحانهایی که دیگر زنده نبود در آنها شرکت کند «غایب» ثبت شود، نمرههای پایین نوشتهاند.
نازنینزهرا صالحی فقط ۱۳ سال داشت؛ دانشآموز نمونه کرمانشاه بود، عاشق کتاب و فرهنگ کرهای. بدون رفتن به کلاس، خودش در خانه زبان کرهای یاد گرفته بود. ووشوکار بود؛ سه بار قهرمان استان شده بود و یک مدال طلای کشوری داشت.
۱۹ دی ۱۴۰۴ حالش خوب نبود. دلدرد شدیدی داشت و همراه خالهاش، زنی که سالها برایش مادری کرده بود، از خانه بیرون رفت تا به پزشک برسد. تلفنها قطع بود و وسیلهای پیدا نمیشد.
همان شب اعتراضات در کرمانشاه جریان داشت. با شروع تیراندازی، نازنینزهرا و خالهاش برای در امان ماندن به پارک پناه بردند. بر اساس گزارشهای حقوق بشری، نیروهای سپاه از فاصله نزدیک شلیک کردند. گلوله به پیشانی نازنینزهرا خورد و او در آغوش خالهاش جان داد.
ادامه👇
55 612
غزل دمیرچلی ۱۷ ساله و هنرجوی گرافیک بود. ویدیویی از زمانی که دختری خردسال بود منتشر شده که سرود «ای ایران» میخواند. آن زمان مادرش نمیدانست که روزی دشمنان ایران گلولهای را در قلب دختر نوجوانش مینشانند.
شب نوزدهم دی، جلوی در خانهاش در گلشهر کرج، مأموران موتورسوار رژیم به او شلیک کردند. گلوله به قلبش نشست. غزل در آغوش مادرش جان داد.
نامش را رسانههای حکومتی هیچگاه ننوشتند. اما مادرش دید. همسایهها دیدند. ایران دید.
در چهلمش مردم فریاد زدند: کشته ندادیم که سازش کنیم.
حالا غزل دیگر نقاشی نمیکشد و طرح نمیزند. حالا خودش شده نقشمایهی آزادی روی دیوارهای کرج.
نامش را تکرار کنیم. فراموش نخواهیم کرد.
#غزل_دمیرچلی
55 612
«هیچ ترسی از هیچکسی ندارم. اعتراض دارم و از حرفم هم کوتاه نمیآم.»
این را هادی عباسیان پیش از آنکه بازداشتش کنند، مقابل دوربین گفت.
هادی عباسیان، ۳۸ ساله و اهل شیروان، حالا با حکم اعدام روبهروست. جوانی که صدایش را بلند کرد و از همشهریهایش خواست به خیابان بیایند و حقشان را مطالبه کنند. حالا قرار است بهای آن صدا را با جانش بپردازد.
۲۳ اردیبهشت بازداشتش کردند. بنا بر گزارشهای منتشرشده، شعبه دادگاه انقلاب بجنورد، بدون دسترسی او به وکیل، برایش حکم اعدام صادر کرده و این حکم ۱۳ مهر در زندان شیروان به او ابلاغ شده است.
گزارشهایی نیز از شکنجه او در دوران بازداشت منتشر شده است.
هادی پیش از بازداشت گفته بود که نه با اسرائیل است و نه با گروههای تروریستی ارتباط دارد و فقط معترض است.
.
صدایش باشیم. دربارهاش بنویسیم.
نگذاریم در سکوت، انسانی دیگر را به پای چوبه دار ببرند.
او آن روز صدایش را بلند کرد؛
امروز نوبت ماست که صدای او باشیم.
#هادی_عباسیان #نه_به_اعدام #شیروان
55 612
خب راه رفتن هم به لیست ممنوعهها اضافه شد. این فرمانده پلیس دلیل استقرار پلیس و تخریب محوطهسازیها و باغچهها و نیمکتهای زیبای خیابان سنایی و ایرانشهر را قدم زدن یا به قول او دور دور بیهدف جوانها عنوان میکند.
او میگوید خودم رفتم و از یک جوان پرسیدم اینجا چه کار داری و او خودش هم نمیدانست!
پس یادداشت میکنیم. اگر مکان و یا خیابان باصفایی بود که مناسب قدم زدن و پیادهروی بود ما نباید برویم. چون اگر پلیس جلوی کسی را بگیرد و از او بپرسد اینجا چه کار داری و او بگوید هیچ کاری ندارم و فقط دارم قدم میزنم، آن فرد مجرم است و پیاده رو و جفت پاهایش اسباب جرم به حساب خواهد آمد.
برای همین چند وقت پیش تمام باغچهها، محوطهسازیها و نیمکتهای خیابان سنایی را خراب کردند.
خاک بر سرتان که حالا حتی چشم دیدن پیاده روی و راه رفتن مردم را هم ندارید.
باشد. راه رفتن را هم ممنوع کنید. تنها خودتان را مضحکه خاص و عام میکنید.
55 612
ادامه👆
نام او تنها نام این فهرست نیست.
مسعود فرهیخته، فعال صنفی معلمان، پس از بازداشت در جریان مجمع عمومی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان، به زندان منتقل شد. در سالهای گذشته نیز دهها معلم و فعال صنفی به دلیل اعتراض، تجمع، فعالیت صنفی یا بیان مطالباتشان با پروندههای قضایی، احضار، بازداشت و زندان روبهرو شدهاند.
تناقض تلخی است: از معلم میخواهند نسلی آگاه تربیت کند، اما اگر خودش آگاهانه اعتراض کند، هزینه میدهد. از او میخواهند از حق و عدالت بگوید، اما وقتی برای حق خودش و همکارانش میایستد، با پرونده امنیتی روبهرو میشود.
کرامت معلم با دستهگل، بنر و پیام تبریک حفظ نمیشود؛ کرامت معلم یعنی بتواند بدون ترس از احضار و زندان، از حق خودش، شاگردانش و جامعهاش سخن بگوید.
دنیا روز معلم را گرامی میدارد؛ در ایران، هنوز معلمانی هستند که سهمشان از مطالبهگری، احضار و حکم و زندان است.
#روز_جهانی_معلم #یونس_آزادبر
55 612
«به ما یاد ندادند کرامت معلم را حفظ کنیم.»
در روز جهانی معلم، این جملهی یونس آزادبر در خیابانهای رشت طنین انداخت؛ نه از پشت تریبون و نه در یک مراسم رسمی، از کف خیابان.
یونس آزادبر، فعال مدنی و کارگری و از چهرههای مطالبهگر گیلان است؛ مردی که طی سالهای گذشته بارها بازداشت، محاکمه و زندانی شده و همین حالا نیز با ابلاغیهای تازه باید برای پاسخگویی به اتهاماتی چون «اجتماع و تبانی علیه امنیت داخلی»، «فعالیت تبلیغی علیه نظام» و «انتشار محتوا برخلاف امنیت ملی» به دادسرا برود.
او در سخنانش از معلمانی گفت که قرار است به نسل بعد آزادگی، رهایی و مطالبهگری بیاموزند، اما خود برای مطالبهی ابتداییترین حقوقشان با احضار، بازداشت و زندان روبهرو میشوند.
آزادبر در این تجمع از هاشم خواستار نیز یاد کرد؛ معلم پیشکسوتی که سالهاست در زندان به سر میبرد.
ادامه👇
55 612
ادامه👆
آنها میتوانند انسانی را بکشند، اما نمیتوانند او را از حافظهی ما پاک کنند و امید و عشق به آزادی را از ما بگیرند.
ما این چهرهها را به خاطر میسپاریم؛ نه آنگونه که حکومت میخواهد، در قاب دادگاه و زندان و چوبهی دار، بلکه همانگونه که زندگی کردند: خندان، عاشق، امیدوار و زنده.
فراموش نمیکنیم. نه علیرضا را، نه رقصی را که باید در شب دامادی خود میکرد و نه زندگیای را که از او گرفتند.
55 612
فراموش نمیکنیم.
این رقص را، این لبخند را، این شوق سادهی زندگی را فراموش نمیکنیم.
فراموش نمیکنیم چه جانهای جوانی را گرفتند، چه عشقهایی را ناتمام گذاشتند و چه آرزوهایی را به خاک سپردند، فقط برای آنکه مشتی دزد و فاسد و قاتل چند صباحی بیشتر بر مسند قدرت بمانند.
پشت هر نامی که به فهرست کشتهشدگان و اعدامشدگان اضافه میشود، یک زندگی بوده است؛ انسانی که میخندیده، میرقصیده، عاشق میشده، برای فردایش نقشه میکشیده و خیال میکرده هنوز برای زندگی کردن وقت دارد.
علیرضا سپاهی هم یکی از همین آدمها بود. او فقط نامی در یک خبر و عددی در آمار اعدامها نبود. جوانی بود با عشق، خاطره، آرزو و آیندهای که میتوانست داشته باشد و از او گرفتند.
سالهاست از جنگ و صلح و آتشبس حرف میزنند، اما جنگ واقعی در ایران هیچگاه آتشبس نداشته است؛ جنگ جمهوری اسلامی با جوانان این سرزمین، با زندگی، با شادی، با عشق و با امیدهای یک ملت، جنگی بیانتهاست.
ادامه👇
55 612
روایت زنی که در نزدیکی یکی از زندانهای ایران مغازه دارد، روایت عجیبی از اشکها و لبخندهاییست که هر روز مقابل زندان میبیند؛ از شادی خانوادهای که عزیزش آزاد شده تا استیصال خانوادهای که برای آخرین ملاقات با زندانی محکوم به اعدام فراخوانده شده است.
یکسو آغوش و لبخند و اشک شوق؛ سوی دیگر وداع و اشک و انتظار مرگ.
بسیاری از آنهایی که از درِ زندان بیرون میآیند، ماهها و سالهایی از زندگیشان را در حبسهای عموما ناعادلانه از دست دادهاند؛ در نظامی که حق برخورداری از وکیل مستقل، دادرسی عادلانه و دیگر حقوق ابتدایی متهم بارها نقض میشود، چطور میتوان حبسی را عادلانه خواند؟
اما آن سوی این در، سرنوشت برخی دیگر به مرگ ختم میشود. وقتی متهم از ابتداییترین حقوق خود محروم است، وقتی اعتراف اجباری، شکنجه، محاکمههای غیرعلنی و محرومیت از وکیل مستقل بخشی از پروندههای متعدد بوده، گرفتن جان انسان به نام «حکم دادگاه» دیگر نمیتواند معنای اجرای عدالت داشته باشد.
اعدام در جمهوری اسلامی، در چنین ساختاری، قتل حکومتیست؛ قتلی که حکم آن صادر میشود، زمانش تعیین میشود و خانواده را برای آخرین وداع فرامیخوانند.
