ch
Feedback
حوالیِ هستی🌿

حوالیِ هستی🌿

前往频道在 Telegram

جایی برای ماندنِ عکس‌ها و کلمه‌ها چند تکه از دنیای من🌱🌍 @Aroundhastibot چند خط از تو،اینجا💚

显示更多
未指定国家未指定类别
881
订阅者
+7624 小时
+497
+4130
帖子存档
چقدر قشنگ نوشتب

واقعا هرروز یه چیز بدتر اتفاق میوفته فقط همین کم داریم که مثل کره شمالی ارتباطمون با کل دنیا قطع کنیم اینم بیاد دیگه تکمیل میشه💔

بازم جوون ایرانی برای رسیدن به هدف هاش باید ده برابر تلاش کنه

نمیدونم هدف از این کار چیه،ولی فقط به ما ضرر میرسه و دودش به چشم ما میره

این خبر میتونه خیلیارو از اهداف و آرزوهاشون دورتر کنه،حتی ممکنه سرنوشتشونم تغییر بده

مثل اینکه یه خبرایی هست که آزمون تافل و آیلتس کلا برای ایرانیا بن بشه حتی تو کشورای همسایه هم نشه آزمون داد

Repost from N/a
The air in the Hall of Nine turned sharp with fury. In Alicent’s eyes burned years of swallowed rage and desperate justice. S
The air in the Hall of Nine turned sharp with fury. In Alicent’s eyes burned years of swallowed rage and desperate justice. She tore the Valyrian dagger free and lunged. The blade cut deep across Rhaenyra’s arm; in her eyes flashed shock, then cold defiance. Blood welled bright as the realm held its breath—and the Dance began.

از دیشب هنوز خستم🥲

رقصیدن با کردا واقعاً برام یه افتخار بود؛ اصالت از تک‌تک حرکاتشون می‌بارید😭 همیشه دوست داشتم توی همچین مراسمی باشم و از نزدیک این شور و حال تجربه کنم، امشبم به لطف عقد دخترعموم بالاخره این اتفاق افتاد. خیلی دوسشون دارممم، یه چیزی توی فرهنگ و رقصشون هست که واقعاً آدمو مجذوب می‌کنه.

با اینکه عکس تمام رخ داده بودم

نیم رخش جفت نیم رخ منه🥹😂😂

آخیییی
آخیییی

Repost from N/a
روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛ همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست می‌دهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش می‌کنی. روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛ برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد. زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ می‌یافت، برف بود. روزگار گذشت،به بهار رسید؛ فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی می‌کردند که زمستان مرده بود. همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد. تابستانمان هم زود فرا رسید... تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد.. شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ می‌انداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت. شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید.. گمان می‌کنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظه‌ی فراموش کردن سقوط. پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد. پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید. پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم.

Repost from N/a
عزیزکم ما همه بازماندگانی داغداریم؛ اما کنارهم درد هایمان کمتر درد میکند. جز هم، چیزی برای از دست دادن نداریم،پس بیا مهربان تر باشیم. روزت را با کسانی نگذران که نمک بر زخمت بپاشند و زندگی سخت را برایت سخت تر کنند. آنکه هنگام درد تمام خرابه اش را برایت میاورد و وقتی آجر به آجر خانه را برایش ساختی رهایت میکند را، رها کن.بگذر، بگذار بگذرد..
نامه⁶ به مردگان

ماه پشت ابرها پنهان شده است، اما نور زیبایش هنوز از لابه‌لای تکه‌های پنبه‌ای ابر به ما می‌تابد؛ انگار زیبایی ماه، حتی در پنهان‌ترین حالت ممکن، باز هم راهی برای دیده شدن پیدا می‌کند. 🌙☁️

ماه پشت ابرها پنهان شده است، اما نور زیبایش هنوز از لابه‌لای تکه‌های پنبه‌ای ابر به ما می‌تابد؛ انگار زیبایی ماه، حتی در پنها
ماه پشت ابرها پنهان شده است، اما نور زیبایش هنوز از لابه‌لای تکه‌های پنبه‌ای ابر به ما می‌تابد؛ انگار زیبایی ماه، حتی در پنهان‌ترین حالت ممکن، باز هم راهی برای دیده شدن پیدا می‌کند. 🌙☁️

Repost from N/a
بعضی حس‌ها ترجمه ندارن. فقط یه کلمه دارن که بومی همون زبانه. پرتغالی‌ها گفتن 𝘚𝘢𝘶𝘥𝘢𝘥𝘦. گیلڪی‌ها گفتن تـاسـیـان. هر دو یعنی: دلتنگی برای کسی که رفته، و هنوز حضورش تو هوا مونده. غمی که گاهی حتی قشنگه، چون یادت می‌ندازه چقدر دوستش داشتے.