حوالیِ هستی🌿
رفتن به کانال در Telegram
جایی برای ماندنِ عکسها و کلمهها چند تکه از دنیای من🌱🌍 @Aroundhastibot چند خط از تو،اینجا💚
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
823
مشترکین
-4224 ساعت
-617 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
818
رقصیدن با کردا واقعاً برام یه افتخار بود؛ اصالت از تکتک حرکاتشون میبارید😭
همیشه دوست داشتم توی همچین مراسمی باشم و از نزدیک این شور و حال تجربه کنم، امشبم به لطف عقد دخترعموم بالاخره این اتفاق افتاد.
خیلی دوسشون دارممم، یه چیزی توی فرهنگ و رقصشون هست که واقعاً آدمو مجذوب میکنه.
818
Repost from رودخانه ای میان جنگل💙
چنل هایی که از دل پینترست اومدن🥹🫶🤍
فولدر۱
فولدر۲
https://t.me/Radiohead775
https://t.me/sayeh_marz
https://t.me/Zey_naab7
https://t.me/rx666l
https://t.me/Fatiixxxchanel
https://t.me/somehereinmyFGdreams
818
Repost from N/a
روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛ همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست میدهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش میکنی. روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛ برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد. زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ مییافت، برف بود. روزگار گذشت،به بهار رسید؛ فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی میکردند که زمستان مرده بود. همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد. تابستانمان هم زود فرا رسید... تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد.. شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ میانداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت. شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید.. گمان میکنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظهی فراموش کردن سقوط. پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد. پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید. پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم.
818
Repost from N/a
عزیزکم
ما همه بازماندگانی داغداریم؛
اما کنارهم درد هایمان کمتر درد میکند.
جز هم، چیزی برای از دست دادن نداریم،پس بیا مهربان تر باشیم.
روزت را با کسانی نگذران که نمک بر زخمت بپاشند و زندگی سخت را برایت سخت تر کنند.
آنکه هنگام درد تمام خرابه اش را برایت میاورد و وقتی آجر به آجر خانه را برایش ساختی رهایت میکند را، رها کن.بگذر، بگذار بگذرد..
نامه⁶ به مردگان
818
ماه پشت ابرها پنهان شده است،
اما نور زیبایش هنوز از لابهلای تکههای پنبهای ابر به ما میتابد؛
انگار زیبایی ماه، حتی در پنهانترین حالت ممکن،
باز هم راهی برای دیده شدن پیدا میکند. 🌙☁️
818
ماه پشت ابرها پنهان شده است،
اما نور زیبایش هنوز از لابهلای تکههای پنبهای ابر به ما میتابد؛
انگار زیبایی ماه، حتی در پنهانترین حالت ممکن،
باز هم راهی برای دیده شدن پیدا میکند. 🌙☁️
818
Repost from N/a
بعضی حسها ترجمه ندارن.
فقط یه کلمه دارن که بومی همون زبانه.
پرتغالیها گفتن 𝘚𝘢𝘶𝘥𝘢𝘥𝘦.
گیلڪیها گفتن تـاسـیـان.
هر دو یعنی:
دلتنگی برای کسی که رفته،
و هنوز حضورش تو هوا مونده.
غمی که گاهی حتی قشنگه،
چون یادت میندازه چقدر دوستش داشتے.
818
Repost from N/a
نامه ای به فرزند آیندم:
سلام عزیزِ مادر،
نمیدانم الان در کجا هستی…
نمیدانم جنسیتت چه خواهد بود،
اما دلم میخواهد دختر باشی؛
دختری از جنس من.
دختری مهربان که شاید بعضی از زیباییهای
وجودم را به ارث برده باشد؛
از لبخندم گرفته تا مهربانیِ بیقید و شرطی
که همیشه در قلبم بوده…
شاید به خاطر بعضی از چیزهایی که از من
به ارث میبری ناراحت شوی،
چون دنیا همیشه با آدمها،
همانطور که شایستهشان است، رفتار نمیکند.
شاید آدمها گاهی غمگینت کنند،
اما امیدوارم همیشه بدانی که ارزشمند و دوستداشتنی هستی.
نمیدانم روزی میرسد که تو را در آغوش بگیرم یا نه…
نمیدانم روزی بوی موهایت را حس خواهم کرد یا نه،
اما اکنون دور از انتظارم هستی،
خیلی دور…
این را بدان که مامان همیشه تو را دوست دارد.
حتی اگر هنوز زمانِ آن نرسیده باشد که تو را در آغوش بگیرم،
حتی اگر نداند غذای مورد علاقهات چیست،
حتی اگر نداند چه چیزهایی خوشحالت میکند.
نمیدانم موهایت فرفری خواهد شد یا نه…
نمیدانم شبیه من خواهی شد یا نه،
اما این را بدان:
من باز هم تو را دوست خواهم داشت.
شاید همیشه در خیالم دختری را تصور کرده باشم،
اما این را بدان؛
آمدنت، هر شکلی که باشد،
برای من عزیزترین اتفاق خواهد بود.
شاید مامانت هنوز چیزهای زیادی برای یاد گرفتن داشته باشد،
شاید خودش روزهای سختی را پشت سر گذاشته باشد،
اما تمام تلاشش را میکند که برای تو امنترین جای دنیا باشد.
امیدوارم روزی بتوانم تو را داشته باشم؛
روزی که احساس کنم میتوانم مادر خوبی برایت باشم.
اما عزیز من…
نمیتوانم این ریسک را نادیده بگیرم
که تو را به جهانی بیاورم که شاید سختیهای زیادی داشته باشد.
نمیتوانم تصور کنم دردهایی که خودم تجربه کردهام،
روزی سهمِ جگرگوشهام هم شوند.
نمیتوانم تصور کنم که روزی کسی بتواند تو را از من بگیرد،
نمیتوانم تمام ترسها و نگرانیهایم را نادیده بگیرم.
پس اگر روزی آمدی،
از اینکه کمی دیرتر به این دنیا آمدی ناراحت نباش…
شاید زمانش باید همین باشد.
قول میدهم تا آن روز،
تمام تلاشم را بکنم که خودم را بهتر کنم
تا بتوانم مادری باشم که شایستهی توست.
مامان هنوز کسی را پیدا نکرده؛
کسی که بتواند در کنار او، با آرامش و اطمینان تو را بزرگ کند…
اما همیشه منتظرت خواهم بود.
تا آن روز،
در قلب من جایی داری که هیچکس نمیتواند از تو بگیرد.
اگر روزی این نامه را خواندی،
بدان که مامان همیشه رؤیای لحظهای را داشته
که بتواند تو را در آغوش بگیرد.
دوستت دارم، جگرگوشهی من.
_پری
818
Repost from خانواده🫂🫀
وطَنم غرقِ خونْ است!
غرقِ دَرد و رَنج....
ایرانْ خانم لباس مِشکی عَزا تَن کرده
آخر می دانی؟
عَزادار است....
عَزادار و داغدارِ از دست دادن هِزاران فِرزندش...
آغوشَش و دامانَش پر از خونْ است
تا کِی چِنین است؟!
تا کِی وطَنم غرقِ خونْ است؟!
تا کی جوانان در اوج جوانی و آرزو به کامِ مَرگ می روند؟!
به راستی کهِ...
تا کِی ایرانْ خانم باید اَشک بِریزد؟!
#J
818
Repost from N/a
_این پیام رو فور کنید تا بر اساس وایب چنلتون
یک بیت شعر بهتون تقدیم کنم🥺🦢
تا قبل از خط خوردنش جوین باشید خوشحال میشم
818
من که واقعا دوسش داشتممم
موضوع خوبی داره
واقعیت های جامعه رو در قالب تخیلات ذهن نویسنده بیان و دیدگاه آدم بازتر میکنه.
