میخواهم زنده بمانم
前往频道在 Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
显示更多未指定国家未指定类别
552
订阅者
+124 小时
+107 天
+8730 天
帖子存档
حرفِ اشتباه، اشتباهه. مهم نیست کی بهت میگه، چطوری میگه. وقتی گفته میشه و دلتو چنگ میزنه یعنی اشتباه بوده و تو حق داری بابتش ناراحت بشی. رنج تو از شنیدن اون واژهها بوده، نه به خاطر گویندهاش یا هرچیز دیگهای. خودت رو بابت غمگین شدن از شنیدنش نزن.
Repost from N/a
بعضی وقتا حس میکنم حس تعلق به هیچ چیزی ندارم؛ دقیقا مثل شب اولی که میرسی خوابگاه. سالها با این خیال زندگی کردم که یک روز بیدار میشوم و بالاخره جایی، کسی یا چیزی را پیدا میکنم که بگوید «اینجا خانه توست». اما هرچه زمان گذشت، فقط فهمیدم بعضی آدمها تمام عمرشان مسافرند؛ نه از شهری به شهر دیگر، بلکه از احساسی به احساس دیگر، در جستجوی تعلقی که شاید هیچوقت وجود نداشته باشد.
دلم حسِ ثبات میخواد. فرقی نمیکنه کجا و در چی؟ فقط حسش کنم. این میزان از ابهامی که این مدت تجربه کردم و همچان بیشتر و بیشتر میشه، زیادی برام سنگینه.
من هم یه حسی دارم این روزا که به قولِ احسان خواجه امیری: گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست.
عزیزم، گمان میکنم به درد بی درمان دچار شدهام. از همانها که مادربزرگ توی نفرینهای زیر زبانیاش در کودکی حواله مان میکرد.
بهم گفت: چشمات شهلا شده.
پرسیدم چشم شهلا یعنی چی؟! گفتن: چشمی که کبود و پر رنجه و در عین حال همچنان زیباست. یا همون چشمِ کبودی که به سرخی مایل باشه و فریبندگی داشته باشه.
رفتم جلوی آینه و به چشمهام نگاه کردم؛ میشد از خمودگیشون سنگینیِ بار روی دوشم رو فهمید، و فهمید که خمارِ چه رویای کوچک، اما بررگ و دوری هستن.
بعد از اون هر روز که توی آینه به چشمهام نگاه میکنم که رنج جوری روی دوششون سوار شده که دیگه توانِ بالا نگهداشتنِ کرکرهی پلکهامو ندارن، به این فکر میکنم که چقدر قشنگه یکی در اوجِ ملال، تو رو زیبا ببینه.
[دستنویسهای من، چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵]
یادته؟ قسمتی از کتاب، که در موردش بهت گفتم؟ که خودشید به خاطر وجود سایه میتونه بدرخشته. گرچه اونا نمیتونن یکی بشن، سایه همیشه درکنارشه. پس خورشید اگه تنها بود هرگز قادر به درخشیدن نبود.
🎥 soulmit
Repost from پناهِ پرتگاه
آدم باید لحظه ای را انتخاب کند و قلبش را خالی کند تا با چیزهای دلخواهش پر شود.
- ما که کاری نمی کنیم
https://t.me/Mkhmzndebmanam
Repost from رها میانِ زمان
وقتی حالم خوب نیست، غیب میشم. نه از سرِ بیمحلی، نه اینکه بخوام کسی رو برنجونم؛ فقط دیگه توانِ در دسترس بودن ندارم. میرم یه گوشه؛ با خودم، با فکرهام، با دردهایی که گفتنشون با صدای بلند برام سخته. گریه میکنم، سکوت میکنم، و به خودم زمان میدم. بعد، وقتی حالم یه کم بهتر شد، برمیگردم. من همیشه برمیگردم فقط باید اول، خودمو دوباره پیدا کنم.
Repost from پناهِ پرتگاه
#چالش
این پیام رو فور کنید تا جمله های محبوبم که تو کتاب هام هایلایت کردمشون رو بهتون تقدیم کنم ^__^
Repost from مثلاً روانشناسم!
روانشناسی میگه انسانها نیاز شدیدی به تعلق داشتن دارن. گاهی وقتها ما ناخودآگاه وقتی میبینیم از اطرافیانمون جلو افتادیم یا متفاوت شدیم، میترسیم که طرد بشیم. برای همین شروع میکنیم به کوچیک جلوه دادن دستاوردهامون تا بقیه حسودی نکنن یا معذب نشن. یا تواناییهامون رو پنهون میکنیم مثلا تظاهر به اینکه ما هم مثل اوناییم. تو روانشناسی به این میگن همنواییِ آسیبرسان. درواقع تو داری نور خودت رو کم میکنی تا چشم بقیه اذیت نشه! ولی واقعیت اینه که مسئولیتِ راحتیِ دیگران با رشد تو، به عهده خودشونه نه تو.
