𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
前往频道在 Telegram
267
订阅者
-124 小时
-47 天
-1130 天
帖子存档
267
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتمنگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش میرفت. سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن. آروم گفتم: - اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت میکنم! بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت: + گفتی نخوابم... بیاختیار لبخند تلخی زدم. - اون موقع حالت خوب نبود... الان سرم زدن برات، حالت بهتره چیزی نگفت و چند دقیقه بعد، سکوت ماشین با نفسهای آرومش پر شد. نگاه کوتاهی بهش انداختم. خوابش برده بود. سرش با هر دستانداز آروم تکون میخورد. دستم روی فرمون محکمتر شد. کاش... کاش میشد دستمو زیر سرش بذارم که راحتتر بخوابه... کاش هنوز اجازه داشتم موهاشو کنار بزنم.. اما دیگه هیچ کدوم از اون حقها رو نداشتم. شاید فعلا...شایدهم هیچوقت دلش نرم نشه... به خونه رسیدیم . خیلی قشنگ خوابیده بود و دلم نمی اومد بیدارش کنم. برای همین پیاده شدم و از اون طرف فادیمه رو بغل کردم و داخل خونه بردم. روی تخت خوابوندمش و دستمو از زیر سرش بیرون کشیدم. یکم بهش نگاه کردم و خواست برم بیرون که دستمو گرفت ــ ایسو برگشتم و نگاهش کردم + چی شده فادیمه؟ حالت دوباره بد شده؟ دستمو آروم روی پیشونیش گذاشتم و گرمای تنش رو حس کردم. سرشو به نشونه مخالفت تکون داد ــ میشه...میشه...دستمو ول نکنی؟ فکر کردم شاید...درست نشنیدم. + چی؟ نگاهشو ازم دزدید و آرومتر گفت: ــ میشه... امشب دستمو ول نکنی؟ قلبم یه لحظه از تپش ایستاد. اما قبل از اینکه چیزی بگم، با عجله ادامه داد: ــ بخاطر بچهست... لبخندم داشت بیاختیار روی لبم مینشست، اما سریع خودمو جمع کردم. نمیخواستم فکر کنه دارم از این حرفش سوءاستفاده میکنم. آروم پرسیدم: + مطمئنی...؟ سرشو آروم تکون داد که بدون ول کردن دستش ، آروم کنار تخت روی زمین نشستم. دستشو از دستم دراوردم که چشماشو باز کرد و با تعجب نگاه کرد. لبخند آرومی زدم و انگشتاشو محکم تر بین انگشات گرفتم. نفس عمیقی کشید و چشماشو دوباره بست. دلم میخواست مثل دفعه های قبلی که دستشو میبوسیدم ، بازم همینکارو بکنم و اون با ذوق نگاهم بکنه... میترسیدم حتی یک میلی متر تکون بخورم و فادیمه بیدارشه. نگاهم روی شکم فادیمه ثابت موند. چقدر دلم میخواست دستمو آروم روی شکمش بذارم... با کوچولومون حرف بزنم... بهش بگم باباش چقدر دوستش داره. اما هنوز اون حق رو نداشتم. برای همین فقط خیلی آروم، طوری که حتی فادیمه هم نشنوه، زمزمه کردم: + مرسی... کوچولوی بابا... + مرسی که با اومدنت باعث شدی هنوز کنار مامانت جا داشته باشم.. + معلومه تو تیمِ باباتی کوچولوم! اشک ریزی گوشهی چشمم جمع شد. هیچوقت فکر نمیکردم گرفتن دست زنی که دوسش دارم و همسرمه ، یه آرزوی دستنیافتنی باشه.. نفس عمیقی کشیدم و بوی عطرش که از همینجا هم میتونستم حس کنم رو توی سینهم حبس کردم. سرم و کنار دستامون گذاشتم، چشمامو بستم و خواب رفتم... - چشمهامو آروم باز کردم. برای چند ثانیه فقط به رو به روم خیره موندم. بعد بیاختیار دستم و بالا اوردم ، دیگه خبری از دست فادیمه توی دستم نبود. آروم نشستم. نگاهم دور اتاق چرخید. تخت مرتب نبود اما فادیمه هم اونجا نبود. با این حال،لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. میتونستم قسم بخورم بعد از اون همه اتفاق،این اولین باری بود که مثل قبل خوابیده بودم. از رویِ خستگی نه،از رویِ ارامش.. انگار فقط چند ساعت کنار فادیمه بودن، تمام بیخوابیهای این مدت رو از تنم بیرون کشیده بود. دستم بیاختیار روی بالشی کشیده شد که چند دقیقه پیش سرش روی اون بود، هنوز گرماش مونده بود. لبخندم پررنگتر شد. از جام بلند شدم و بیرون اتاق دنبال فادیمه میگشتم. پیداش نکردم ،انگار اصلا خونه نبود. روی یخچال یاداشت بود که نوشته بود: ــ با الینا رفتیم خرید فقط همین . یه یادداشت بدون خداحافظی ، بدون هیچ توصیهای ، بدون اینکه بگه کی برمیگرده.. اما با این حال بازم لبخند زدم چون به هرحال بهم خبر داده و همین هم از سمت فادیمه کوچاری، خودش کار بزرگیه. شاید...من انتظار چیز زیادی داشتم! یه صبحانه سریع خوردم و تصمیم گرفتم تا قبل از اومدن فادیمه خونه رو تمیز کنم. این چند روز واقعا افتضاح شده بود ! در حین تمیز کردن خونه نگاهم افتاد به اتاقی که گذاشته بودیم برای بچهمون.. درو باز کردم و رفتم داخل. اتاق هنوز خالی بود ، خیلی خالی... چند لحظه همونجا دم در اتاق ایستادم. نگاهم دور اتاق خالی چرخید. یه پنجره و چهار تا دیوار سفید... چند ماه دیگه ، قرار بود این اتاق پر از صدای خنده و گریهی یه کوچولو بشه. لبخند محوی روی لبم نشست. زیر لب گفتم: +انگار بابات خیلی عقب افتاده...
267
Repost from 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 🧜🏼♀️
• ترندترین و پرطرفدارترین سریال فصل𝗗𝗮𝗵𝗮𝟭𝟳🤌🏻
𝗧𝗲𝗼𝗗𝗲𝗻 🫐 | 𝗔𝗿𝗹𝗲𝘆 🌊
پرطرفدارترین زوجهای این فصل؛
البته که قلب اینجا برای 𝗧𝗲𝗼𝗗𝗲𝗻 میتپه...🧜🏻♀
267
جنین در زمان رشد تموم احساسات مادر رو دریافت میکنه
تموم این میل های فادیمه و قهر فادیمه به بچه هم قطعا رسیده که وقتی فادیمه به ایسو واکنش میده اونم سریع حرکت میکنه و خوشحالی خودش رو نشون میده
این موارد ، جزئیات داستانت رو به شدت بالا برده و مخاطب رو جذب کرده و میتونم بگم بی نظیره !
267
https://t.me/Evimizz1/1901
فقط اون تیکه ای که ایسو گفت تا وقتی من هستم چرا لباسمو بغل کنه ...
منم همراش جون دادم😭😭💔
267
تهش همسن بستی من باشی حالا یسال کوچیکتر یا بزرگتر اونو دیگه خدا میدونه 😭😂 استغفرالله چرا نمیگی خفه شم خیلی فضولم 😭😂🤦🏼♀️
267
نه بابا لو نمیره ما ک متوجه نیستیم ولی از اونجایی ک ب من گفتی کوچولوعم شاید بزرگتر از پری باشی البته دلیل منطقی نیست ولش کن
