ch
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

前往频道在 Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

显示更多
未指定国家未指定类别
276
订阅者
-224 小时
+147 天
+3730 天

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
9月 '26
九月 '26
+62
在11个频道中
八月 '26
+64
在8个频道中
Get PRO
七月 '26
+209
在11个频道中
Get PRO
六月 '260
在2个频道中
Get PRO
五月 '26
+11
在7个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
30 九月+1
29 九月0
28 九月+1
27 九月0
26 九月+2
25 九月+1
24 九月+6
23 九月+8
22 九月+16
21 九月0
20 九月+1
19 九月0
18 九月0
17 九月+1
16 九月+1
15 九月+2
14 九月+2
13 九月+3
12 九月+1
11 九月+4
10 九月+1
09 九月+2
08 九月0
07 九月0
06 九月0
05 九月+1
04 九月+1
03 九月0
02 九月+3
01 九月+4
频道帖子
ری‌اکتاش با شما✨️

2
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم با سرعتی که هرلحظه بالاتر می‌رفت خودم رو به خونه رسوندم. دوباره پله‌هارو دو تا یکی پشت سر هم گذاشتم و چند بار کلید رو توی قفل چرخوندم که در نهایت هم موفق به باز کردن در نشدم و الیف در رو باز کرد. اشک از چشماش جاری بودن و ناخوناش رو تو کف دستش فشار می‌داد. مثل همیشه استرسم رو توی خودم پنهون کردم و نگاه ارومی بهش انداختم که تاثیری روش نداشت و فقط روش روبرگردوند . کفشم رو در اوردم و وارد شدم که الیف درو پشت سرم بست . سمت نازی که توی کریرش روی مبل بود رفتم و کنارش زانو زدم؛ با دیدن چهره‌ی آروم و لبخند کوچیک و شیرینی که وقتی منو دید روی لبش اومد ، هر چیزی که تا به امروز اتفاق افتاده بود رو فراموش کردم و توی خنده‌اش غرق شدم . ناز شروع به دست و پا زدن و صدا درآوردن کرد که هم‌زمان باهاش صدای گریه‌ی الیف هم بالا رفت و با شنیدن صدای گریه‌اش ، صدای خنده‌ی ناز توی ذهنم محو شد . سمت الیف برگشتم؛ دستش رو روی صورتش گذاشته بود و اشکاش پشت سر هم جاری میشدن. خودم رو کنترل کردم و با صدای بلندی گفتم: + خب الیف..میخوای کل روز بشینی گریه کنی؟! فکر میکنیم یه راهی پیدا می‌کنیم دیگه‌‌.. با حرص دستشو روی صورتش کشید و صاف نشست - باشه فادیمه..چیکار کنیم؟! + خب تو احضاریه چی گفتن؟! - ما نمی‌تونیم ناز رو نگه داریم ، چون نسبت خونی باهاش نداریم...باید بسپریمش به بهزیستی! با اخم روی مبل نشستم و دستی به سرم کشیدم . + خب..توی بهزیستی بالاخره یکی به سرپرستی میگیرتش...نه؟! الیف با نگاهی که پر از تعجب بود سری تکون داد + خودم به سرپرستی میگیرمش دیگه! چند ثانیه بهم خیره شد و بعد دوباره چهره‌اش توی هم رفت. - نه...تو احضاریه اینم گفتن که نمیتونی نگهش داری چون مجردی...گفتن بچه پدر میخواد! کلافه هوفی کشیدم دستم رو جلوی صورتم کشیدم. باید فکر میکردم...نمیتونستم بچه‌ای که حتی چشم‌هاش هم منو یاد ایپک می‌انداختن رو به کس دیگه‌ای بسپرم... - میگم..فادیمه! + هوم؟ - همه‌ی شانسامونو امتحان کنیم..میگم ممکنه داداشت بتونه کاری بکنه..؟!یا مثلا باب- وسط حرفش پریدم و همینطور که توی مخاطبینم دنبال شماره‌ی داداشم بودم گفتم: + به داداشم زنگ میزنم! خواستم شماره‌اش رو بگیرم ولی قبلش شماره‌ی بورا روی گوشیم ظاهر شد. چند ثانیه با انزجار به صفحه گوشی خیره شدم و وقتی الیف اشاره زد که صدارو قطع کنم ، جواب دادم. + الو؟! - فادیمه..چرا نیومدی شرکت؟! + ای‌بابا..دوستت نگفت بهت؟! + اومدم..به خاطر احضاریه برگشتم! - احضاریه؟! احضاریه‌ی چی؟ + برای سرپرستی ناز..به هر حال برای شما که مهم نیست ، بیخیال! - چرا نیست فادیمه! هر چی مهم نباشه ناز مهمه.. - پرونده‌های مرتو جمع‌بندی کنم میایم! چیزی نگفتم که خودش قطع کرد و وقتی گوشی رو زمین گذاشتم ، الیف پرسید: - کی بود؟ + بورا..گفت با ایسو میان اینجا‌‌. - خدایا..این مردای کثافتم دست از سر ما برنمیدارن.. - انگار اینجا خونه‌ی خودشونه..یعنی چی هر لحظه میایم اونجا؟ سری تکون دادم و محکم گفتم: + سوال منم هست! - فادیمه..تو از ایسو خیلی متنفری؟! + الیف..تو الان جدی هستی؟! سرش رو تکون داد. + بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.چرا پرسیدی؟! - هیچی خواستم با روش خودت بگم چقد از همه مردا بد- + باااشه الیف..اینو که بارها گفتی! چشم غره‌ای برام رفت و بعد با جدیت و لحنی که میشد یکم شیطنت توش پیدا کرد پرسید: - حالا به نظرت اونم ازت متنفره؟ نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم. + این چه سوالیه...نمیدونم! + البته مطمئنا نفرتمون دوطرفه‌ست! الیف طوری که انگار قانع شده سری تکون داد و منم هم‌زمان که دراز می‌کشیدم ، شماره‌ی داداشم رو گرفتم. - تاتارام؟! + داداشِ تاتارا! چطورید؟! - ما خوبیم..در اصل تو چطوری؟! چیزی نگفتم. - میدونم تاتارام..میدونم.. + آسون نیست...داداش..یه‌چیزی میگم! - چیشده تاتارام؟! + داداش..‌.برای سرپرستی ناز احضاریه اومده..میگن نمیتونیم نگهش داریم! + داداش من نمیتونم نازو به بهزیستی بسپرم..میتونی کاری بکنی؟! - تاتارام..یه لحظه آروم باش! - الان از بهزیستی احضاریه اومده؟! + آره! - چی‌میگه؟! + ما نمیتونیم بچه‌رو نگه داریم چون نسبت خونی نداریم..و باید متاهل باشیم! - خب باشه..آروم باشید..من باهاتون صحبت میکنم! نفسمو اروم بیرون دادم. داداشم تنها کسی بود که می‌تونست با چند کلمه باری با بزرگی توصیف نشدنی رو از روی دوشم برداره. بعد از خداحافظی ، گوشی رو قطع کردم. تا چند ساعت تو حالت دراز کشیده ، گاهی به سقف خیره میشدم و گاهی متن احضاریه رو برای بار چندم میخوندم و البته هر بار بیشتر از قبل حرص میخوردم.
66
3
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
68
4
“𝘉𝘦𝘯𝘪𝘮 𝘬𝘰ç𝘢𝘮🙂‍↔️❤️‍🔥”
“𝘉𝘦𝘯𝘪𝘮 𝘬𝘰ç𝘢𝘮🙂‍↔️❤️‍🔥”
74
5
-𝖲𝗇𝗂𝗉𝖾𝗋&𝖶𝗂𝖿𝖾𝗒❤️‍🔥-
-𝖲𝗇𝗂𝗉𝖾𝗋&𝖶𝗂𝖿𝖾𝗒❤️‍🔥-
75
6
دیگه نمیدونیم اردم ایسوعه یا ایسو اردمه
114
7
بیچاره اردم یازیک ایسو
114
8
sticker.webp
114
9
.... https://t.me/Evimizz1/5883
.... https://t.me/Evimizz1/5883
132
10
خب صد تا سکانس از ایسو گرفتن تو انبار یه شات نمی‌تونستن همون موقع بگیرن یا چی؟!
110
11
لوکیشن :)
لوکیشن :)
128
12
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم چند دقیقه بعد به شرکت رسیدم . از همون لحظه‌ای که وارد شدم ، فهمیدم اوضاع خیلی بدتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. همه‌جا شلوغ بود؛ چند نفر با عجله از این اتاق به اون اتاق می‌رفتن و چند نفر دیگه کنار هم ایستاده بودن و آروم حرف می‌زدن‌. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد... اتاق مرت بود! درش باز بود.. چند ثانیه همون‌جا ایستادم و به داخل نگاه کردم؛ میزش هنوز همون‌طور بود ، چند تا پرونده روی میز ، فنجون قهوه‌ای که گوشه‌ی میز مونده بود ولی خودش نبود نفس عمیقی کشیدم و وارد شرکت شدم . همین که چند قدم برداشتم ، یکی از کارمندها منو دید و گفت: ــ فادیمه؟! + بله؟! ــ امروز ساعت چند جلسه داریم؟! + جلسه؟! ــ آره... از وقتی آقای مرت... حرفش رو نصفه خورد و منم چیزی نگفتم که همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرم اومد ‌. ــ جلسه ساعت دهه! برگشتم؛ ایسو بود . چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود لباس مشکی پوشیده بود و چند تا پرونده توی دستش بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم ‌. هنوز برام عجیب بود ، تا چند روز پیش ، مرت رئیس این شرکت بود و حالا... ایسو فورتونا؛ رئیس جدید شرکت. نگاهم به پرونده‌های دستش افتاد و با لحن تیکه‌واری گفتم: + تو از کی تصمیم می‌گیری جلسه کی باشه؟! ابروشو بالا انداخت ــ از وقتی که مسئول این شرکت شدم! + خیلی زود جای مرت رو گرفتی! همین که این حرف از دهنم بیرون اومد ، سکوت عمیقی کل سالن رو در بر گرفت . خودمم فهمیدم زیادی تند گفتم اما ایسو چند ثانیه عمیق با نگاهی که نمیتونستم بخونمش بهم خیره شد و آروم گفت: ــ جای مرت رو کسی نمی‌گیره ، فادیمه کوچاری! از حرفش خیلی نگذشته بود که نگاهش رو از من گرفت و به پرونده‌های توی دستش دوخت و بعد خیلی سرد از کنارم رد شد . از حرفی که زده بودم پشیمون شدم.. اما بی‌خیال فادیمه..کارمونو بکنیم! سرمو تکون دادم سمت میزم رفتم . دست و دلم به کار نمیرفت و با بی‌میلی میخواستم نگاهی به پروژه ها بندازم که یهو گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم الیف روی گوشی ، جواب دادم: + به این زودی دلتنگ شد؟! ــ الو... - فادیمه سریع بیا خونه..از دادگاه احضاریه اومده! گیج وایسادم + چی..؟! ــ فادیمه.. - از دادگاه..خب.. - برای سرپرستی ناز احضاریه اومده..انگار ما نمیتونیم نگهش نداریم.. - می‌خوان ازمون بگیرنش.. انگار دنیا دور سرم چرخید . توی سرم صدای الیف که می‌گفت"میخوان ازمون بگیرنش" پخش میشد و من هیچ تعادلی روی قدم‌هام نداشتم ، فقط تصویر خندون ناز به همراه ایپک و مرت بود که جلوی چشمام جون گرفت . تعادلمو از دست دادم و زانوهام داشتن خم می‌شدن که دستمو به کنار میز گرفتم ‌. یکی از کارمندا که متوجه حالم شد ، نگران جلو اومد و پرسید: ــ فادیمه..چی شده؟! نمی‌تونستم جوابشو بدم ، انگار خودش متوجه شد که دستم رو گرفت و بهم کمک کرد روی صندلی بشینم. یه لیوان آب از روی میز خودش آورد و جلوم گرفت که لیوانو از دستش گرفتم و لرزون به لبم نزدیک کردم. یه جرعه ازش خوردم که نفسم به حالت عادی برگشت . ــ حالت خوبه فادیمه؟! + ناز... اسمش رو به زبون آوردم اما خودم هم صدای خودم رو به زور می‌شنیدم. ــ چی؟! انگار تازه به خودم اومدم که لیوانو روی میز گذاشتم و بلند شدم . ــ فادیمه..کجا میری؟! همون‌جوری که داشتم سمت در میرفتم گفتم: + خونه. ــ باید مرخصی بگیری! دستمو توی هوا تکون دادم و گفتم: + مهم نیست! همون لحظه به یکی برخورد کردم . سرمو بالا آوردم که با ایسو روبه رو شدم . چند ثانیه با نگاه یخیش بهم زل زد و بعد درست مثل یه مدیر پرسید: ــ کجا؟! + خونه! ــ کلی کار داریم..نمیتونی بری! عصبی شدم و صدام یکم بالا رفت + منم خونه کلی کار دارم! همون‌طور سرد و خشک ادامه داد: ــ مثلا چه کاری؟ اوضاع شرکتو نمی‌بینی؟!چه کاری مهم تر از شرکت داری..؟! دیگه کنترل صدام دست خودم نبود. + مثلا..ناز! دختر مرت..دوستت! همون بچه‌ای که تو این چند روز حتی به خودت زحمت ندادی بهش سر بزنی! + و حالا می‌خوان اون بچه رو از ما بگیرن..تو نمی‌فهمی این‌ چیزارو! نگاهش رو از صورتم برداشت و با پوزخند به دستای لرزونم دوخت و با نگاه سردش خواست رد بشه بره که من پیش‌قدم شدم و قبل از اینکه اون حرکتی بکنه ، به سمت در شرکت حرکت کردم . با قدم هایی که هر کدوم از قبلی بزرگ‌تر بودن و پله‌هایی که دوتا یکی ردشون کردم و خودم رو به ماشینم رسوندم .
143
13
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
137
14
هر چی میشه بشه اون درامی که واسه اوروچ و ایسد گفتنو باید تحویل بدن .
63
15
https://t.me/Evimizz1/5874 یکمم واسه اوروچ افندی گریه کنیممم
65
16
شایدم مرده واقعا خبر نداریم که🗿
66
17
حداقل غضب میمرد بازم بهتر بود انقد بی ربط نمیشددد
66
18
اره داریم غیر قابل پیش‌بینی ترین فیلم دنیارو میبینیم🤣
68
19
https://t.me/Evimizz1/5874 اره واقعا نباید انقد نا امید بشیممم دوستاننن اونا ترکن و یهو ی شخصیتو شاید مثل غضب حذف کنن اسکلا😐🤣
66
20
یکم امیدوار باشیم شاید اونقدرام بد نبود😂🫠:)
69