270
订阅者
-224 小时
-77 天
+2630 天
帖子数量
数据加载中...
反应
评论
Telegram 星星
按以下排序的热门帖子
数据加载中...
发布分析
帖子 | 浏览量动态 | |||||
مرد با آرامش گفت:
+ خانم وکیل...ما هم طبق قانون عمل میکنیم!
الیف چندقدم جلوتر رفت
ــ منم دقیقا به همین دلیل دارم سوال میپرسم!
بعد برگه رو به مرد پس داد
ــ اینجا نوشته تا زمان بررسی صلاحیت سرپرست ، وضعیت نوزاد باید مشخص بشه نگفته که الزاما همین الان از فردی که فعلا ازش مراقبت میکنه تحویل گرفته بشه!
مرد چند لحظه سکوت کرد
+ خانوم محترم ما دستور داریم نوزاد رو منتقل کنیم!
نگاهم افتاد به ناز
+ نه...
صدام لرزید که الیف سمتم برگشت
ــ فادیمه..آروم باش!
+ الیف..نازو میبرن؟!
لب هاش رو روی هم فشار داد و رو به مامور کرد .
ــ من بامسئول پرونده تماس میگیرم... تا وقتی تکلیف دقیق این دستور مشخص نشده ، هیچکس ناز رو از این خونه نمیبره!
مرد نگاهی به همکارش انداخت
ــ خانم وقت مارو تلف نکنید..ما فقط وظیفهمون رو انجام میدیم!
الیف بدون اینکه عقب بره گفت:
ــ منم دارم وظیفهمو انجام میدم!
ناز توی بغلم شروع به گریه کرد که آروم تکونش دادم.
+ هیس...نترس.
الیف دستش رو روی بازوم گذاشت.
ــ فادیمه ، تا من اینجام نمیذارم کسی بدون طی شدن مراحل قانونی کاری بکنه!
یه ذره امید توی دلم نشست که لبخند ارومی رو بهش زدم.
الیف چند لحظه به برگه خیره موند بعد گوشیشو از جیبش درآورد و شمارهای گرفت
ــ سلام...الیف کایا هستم. وکیل خانم فادیمه کوچاری... - بله ، درباره پرونده سرپرستی ناز ییلماز.
چند لحظه ساکت موند و به حرفهای اون طرف گوش داد.
ــ بله ، متوجهام ولی موکل من از روز اول از این بچه مراقبت کرده!
دوباره سکوت کرد و نگاهش برای چند لحظه روی من و ناز موند.
ــ یعنی هیچ راهی برای توقف انتقالش نیست؟!
چند ثانیه بعد هوف آرومی کشید .
ــ باشه...متوجه شدم!
تماس رو قطع کرد که با نگرانی نگاهم رو بهش دوختم:
+ چی گفتن؟!
الیف چند لحظه چیزی نگفت
+ الیف؟!
ــ گفتن دستور انتقال فعلا اجرا میشه..
انگار یه چیزی توی سرم فرو ریخت
+ یعنی... میبرنش؟!
الیف با چشمهای خیس سر تکون داد
ــ آره..اما فعلا فادیمه..فکر میکنیم...راهشو پیدا میکنیم..برش میگردونیم!،
ناز رو محکمتر بغل کردم که مامور چند قدم جلو اومد
ــ خانم...
سرمو تکون دادم
+ باشه..فقط یه لحظه...
سرم رو روی سر ناز گذاشتم
+ مامان و بابات نیستن...ولی من هستم..باشه؟!
اشکام روی صورتم میریخت و
الیف کنارم ایستاده بود و سعی میکرد خودش رو کنترل کنه .
مامور با احتیاط دستهاشو جلو آورد .
ــ باید تحویلش بدید!
چند ثانیه طول کشید تا بتونم دستهامو از دور ناز باز کنم ؛
وقتی ناز رو از بغلم گرفتن، انگار خونه یکدفعه خالی شد .
صدای گریهش هنوز توی گوشم بود..
چند قدم دنبالشون رفتم و زیرلب گفتم:
+ مراقبش باشید...
در بسته شد که همونجا ایستادم و بهش خیره شدم.
الیف آروم اومد کنارم .
ــ فادیمه...
برگشتم سمتش
+ باشه الیف..الان رفت ولی باید پسش بگیریم..باید آروم باشیم!
الیف دستم رو گرفت
ــ میگیریمش..
ــ قول!
این بار محکمتر گفت:
ــ هر کاری لازم باشه میکنم..
بعد از این جملهاش ، چند ثانیه به چشمام خیره شد و بعد با لبخند شل و ولی گفت:
-یعنی هر کاری لازم باشه میکنیم...به خاطرِ ناز..نه؟!
مشکوک نگاهش کردم و فقط سری تکون دادم. | 116 | 0 | 0 | 24 | 登录以查看统计数据 | |
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم
چند ثانیه نگاهم بین بورا و ایسو چرخید.
بورا لبخند مضخرفی زد و خیلی احمقانه گفت:
- نگران نباشین..ما از پسش برمیایم!
از حرص و عصبانیت چشمامو داخل حدقه چرخوندم و نفسمو عصبی بیرون دادم.
ناز رو بغل گرفتم ،
سر کوچیکش رو روی شونهام گذاشت و دستهاش رو آروم تکون داد.
+ امیدوارم حداقل این دفعه واقعا از پسش بربیاین!
بورا با همون لبخند سرشو تکون داد.
ــ میبینیم..گفتم که حلش میکنیم!
نگاهمو به ایسو دوختم.
+ تو هم همین فکری؟!
ایسو دستهاش رو توی جیبش فرو کرد و چند لحظه به ناز نگاه کرد؛
نگاهشو روی من انداخت و بی خیال شونهای بالا انداخت
ــ دراصل برای من اونقد مهم نیست.
چند ثانیه فقط نگاش کردم و ابروهام بالا رفت.
+ خب پس چرا اومدی؟!
ایسو شونهای بالا انداخت
ــ چون بورا گفت بیام!
نگاهم رو سمت بورا چرخوندم
+ تو گفتی بیاد؟!
بورا که انگار انتظار این سوال رو نداشت ، لبخند روی لبش محو شد .
ــ خب...آره!
+ چرا؟!
بورا چند ثانیه نگام کرد
+ خب...
مکثی کرد و بعد یهدفعه به سمت ناز برگشت
ــ راستی...ناز امروز شیر خورده؟!
با تعجب نگاش کردم
+ بورا!!
ــ چیه؟!
+ بحثو نپیچون
ــ نپیچوندم..سوال پرسیدم
+ همین الان داشتی دربارهی ایسو حرف میزدی!
بورا با خونسردی شونهای بالا انداخت
ــ خب..؟! الانم دارم دربارهی ناز حرف میزنم!
الیف که تا اون لحظه ساکت بود، خندهش گرفت .
بورا نیمنگاهی بهم انداخت و همونجوری که ناز رو از دست من میگرفت ، رو به الیف کرد .
- میگم..میای تو اشپزخونه شیر درست کنیم برای ناز؟
الیف گیج نگاهی بهش انداخت
ــ من واسه چی بیام...خودت درست کن دیگه
بورا دندوناشو روی هم سابید
ــ بلد نیستم که..بیا بهم یاد بده!
الیف چشمهاشو ریز کرد و نگاهی بهش انداخت
ــ بیا دیگه خانم وکیل!
الیف هوفی کشید و پشت سرش رفت و من و ایسو با تعجب به بورا و رفتارای عجیب و غریبش نگاه میکردیم.
چند ثانیه بعد الیف و پشت سرش بورا از اشپزخونه بیرون اومدن.
بورا نگاهی به من و ایسو انداخت و بعد خیلی عادی گفت:
ــ خب... شیر آمادهست!
+ تو چرا انقد هولی..
ــ هول؟! من؟!
+آره تو!
ایسو هم با اخم نگاهش کرد.
ــ امروز یه چیزیت شده!
بورا سریع خندید
ــ چیزی نشده بابا...شایدم شما حساس شدید!
آروم یه قدم سمت من برداشت .
نازو داد دستم و رو به ایسو گفت:
ــ بریم ایسو؟!
ایسو با تعجب نگاهش کرد ولی حرفی نزد .
با کمال میل بلند شد و سمت در رفت که بورا هم دستی تو هوا تکون داد و پشت سرش راه افتاد .
در که بسته شد، چند ثانیه سکوت بینمون افتاد؛
نگاهم هنوز روی در بود.
+ الیف..این بورا امروز واقعا یه چیزیش شده بود..نکنه به من مربوطه...یا به ناز؟!
الیف چیزی نگفت و فقط نگاهش رو به ناز دوخته بود که آروم توی بغلم تکون میخورد
+ الیف؟!
ــ هوم؟!
+ تو هم متوجهش شدی؟
الیف چند لحظه نگام کرد
ــ متوجه چی؟!
+ رفتار بورا دیگه!
ــ خب... یکم عجیب بود!
+ یکم؟!
با تعجب نگاش کردم
+ رسما داشت فرار میکرد از جواب دادن!
الیف لبخند کوچیکی زد و با ابروهای بالارفته گفت:
ــ شاید مثلا..چیزی تو ذهنشه!
+ چی مثلا؟
الیف شونهای بالا انداخت و با لبخند کجی گفت:
ــ نمیدونم که!
چشمامو ریز کردم
+ تو یه چیزیت شده...چیو داری ازم قایم میکنی؟!
ــ من؟ هیچی!
+ الیف!
ــ فادیمه هیچی نیست واقعا!
چند ثانیه بهش خیره شدم و با تکون خوردن ناز توی بغلم ، حواسم پرت شد .
+ خب... فعلا بیخیال!
رفتم سمت مبل و نشستم .
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای زنگ در بلند شد
نگاهمو سمت الیف چرخوندم و کلافه گفتم:
+ هوووف. این دیگه کیه؟!
الیف از جاش بلند شد
ــ من میرم ببینم!
چند لحظه بعد صدای باز شدن در و پشت بندش صدای مرد نااشنایی به گوشم رسید
ــ خانم فادیمه کوچاری؟!
با شنیدن صدا ، از جام بلند شدم و ناز رو محکمتر بغل گرفتم.
+ بله؟!
مردی که جلوی در ایستاده بود ، برگهای رو از داخل پوشهاش بیرون آورد.
ــ از بهزیستی اومدیم.طبق دستور دادگاه باید بچه رو تحویل بگیریم!
چند ثانیه ناباورانه بهش خیره شدم
+ چی؟!
الیف سریع جلو رفت
ــ صبر کنید...میشه دستور دادگاه رو ببینم؟
مرد برگه رو سمتش گرفت که
الیف گرفتش و با دقت شروع به خوندنش کرد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد ریلکس گفت:
ــ این حکم نهایی سرپرستی نیست!
مرد سری تکون داد
+ خیر ، ولی طبق این دستور تا مشخص شدن سرپرست قانونی بچه رو باید به بهزیستی تحویل بدید.
الیف برگه رو دوباره نگاه کرد
ــ و شما برای تحویل گرفتنش حکم کتبی همراهتون دارید؟!
+ همین دستوره!
الیف اخماش رو درهم کشید
ــ من وکیل خانم کوچاری هستم و تا وقتی مطمئن نشم این دستور دقیقاً شامل چه شرایطی میشه ، اجازه نمیدم بچه رو همینطوری تحویل بگیرید | 118 | 0 | 0 | 23 | 登录以查看统计数据 | |
𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 | 115 | 0 | 0 | 9 | 登录以查看统计数据 | |
sticker.webp | 66 | 1 | 0 | 3 | 登录以查看统计数据 | |
https://t.me/Evimizz1/5956
چقدر بدبخت شدیم که از یه سکانس کوچیک کلی شات میگیریم از یه پشت صحنه که هیچی معلوم نیست شات میگیریم🫠 | 67 | 0 | 0 | 6 | 登录以查看统计数据 | |
گلین اصلی ایسوعه😂😔 | 68 | 0 | 0 | 4 | 登录以查看统计数据 | |
مشممصننصنص🤣🤣🤣 | 71 | 0 | 0 | 0 | 登录以查看统计数据 | |
وای عادل برگشت به اسمه گفت کوچاری گلینی من یاد تو افتادم 🤣🤣🤣🤣 | 74 | 0 | 0 | 3 | 登录以查看统计数据 | |
فقط بیوگرافی ایسو🤣🥲 | 75 | 0 | 0 | 3 | 登录以查看统计数据 | |
https://t.me/isofurtunaa
https://t.me/FadimeKocariii | 75 | 1 | 0 | 0 | 登录以查看统计数据 | |
https://t.me/Evimizz1/5958
چیی کجاا | 74 | 0 | 0 | 2 | 登录以查看统计数据 | |
没有文字... | 76 | 1 | 0 | 0 | 登录以查看统计数据 | |
ایسو و فادیمه اومدن تلگرام | 75 | 0 | 0 | 3 | 登录以查看统计数据 | |
از اون چسمثقال سکانسی که بود کلی شات گرفتن فندوم حداقل یکی از اونارو میزاشتن😂😶 | 73 | 0 | 0 | 8 | 登录以查看统计数据 | |
https://t.me/Evimizz1/5950
خیلی بده ک اینا انقد طرفدار دارن ک با سکانس کمتر از ۵ دیقشون باز برترین میشن و بدتر از این اینه ک حتا ی عکس دوتایی ندارن و با Ai براشون درست میکنن | 70 | 0 | 0 | 6 | 登录以查看统计数据 | |
sticker.webp | 76 | 0 | 0 | 0 | 登录以查看统计数据 | |
دماغ اوروچ😂😂😂😂
https://t.me/Evimizz1/5951 | 100 | 0 | 0 | 5 | 登录以查看统计数据 | |
دقیقا🤣🤣 | 99 | 0 | 0 | 0 | 登录以查看统计数据 | |
https://t.me/Evimizz1/5951
سیب زمینی ای که من پوست میکنم: | 100 | 0 | 0 | 8 | 登录以查看统计数据 | |
شبیه متوازیالاضلاعن🤣 | 99 | 0 | 0 | 8 | 登录以查看统计数据 |

