fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

رفتن به کانال در Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
268
مشترکین
+124 ساعت
-37 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
متوجه شدید که میخواست یه چیز دیگه بگه ولی نگفت ، آره🙂‍↔️؟

ریکتاشو این بار بالای ۴۰ برسونید ، منتظر نظرای قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot

همه‌ی این مدت، اون‌قدر درگیر خرابکاری‌هایی که کرده بودم و به دست آوردن دوباره‌ی اعتماد فادیمه بودم که حتی یادم رفته بود باید برای بچه‌م آماده بشم... دستم رو به دیوار کشیدم. یه تخت کوچولو ، کنارش یه کمد و یه صندلی برای وقتایی که فادیمه شب‌ها بیدار می‌مونه. بی‌اختیار خندیدم. +البته... اول باید از مامانت اجازه بگیرم ! اگه بدون نظر اون چیزی می‌خریدم، شاید اصلاً خوشش نمی‌اومد! چند ثانیه فکر کردم. نه... +وسایل اصلی رو باید با خودش می‌خریم! اون حق داشت برای وسایل بچه نظر بده اما...چند تا وسیله‌ی کوچیک که مشکلی نداشت ! گوشیم و کلید ماشین رو از روی میز برداشتم. تو راه خروج، دوباره نگاهم به اتاق افتاد. با ذوقی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم زیر لب گفتم: +بابا زود برمی‌گرده کوچولو... «فادیمه» صبح زود با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم. نگاهی به ایسو انداختم که راحت خوابیده بود. انگار اونم مثل من...دیشب با آرامش خوابیده بود! لبخندی زدم و گوشی رو جواب دادم ــ سلام عمه کوچولو! خوبی؟ کوچولو خوبه؟ + سلام عزیزدلم ،خوبم. کوچولوهم خوبه، تو خوبی؟ ــ‌ خوبم . فادیمه تا نیم ساعت دیگه درخونتونم بریم خرید، آماده باش. +باشه قطع کردیم و منم آروم آماده شدم . اومدم برم اما فکر کردم وقتی ایسو بیدار شه و منو نبینه قطعا نگران میشه برای همین روی برگه نوشتم "با الینا میرم خرید"و چسبوندمش به یخچال . از خونه بیرون رفتم. - بعد طی کردن مسیر برگشت تا خونه ، به شدت توی فکر بچه و اوضاعمون بودم که با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم. ــ فادیمه فادیمه +جانم ؟ ــ کجایی؟ این همه صدات زدم! چشمک شیطونی زد ــ دلتنگ ایسو شدی؟ اخم کردم + نه بابا چه دلتنگی الینا خندید ــ خیله خب رسیدیم پیاده شدم + بیا تو توهم ــ نه دیگه من برم خریدا رو برسونم خونه بعد برم درمانگاه بوسی برام فرستاد ــ مواظب خودت باش منم متقابل بوسی فرستادم و گفتم: + توهم رفتم داخل. هیچ صدایی نمی اومد .. یعنی...ایسو هنوز خوابه؟ داخل اتاقو نگاه کردم و نبود. خریدا رو روی زمین گذاشتم و تازه چشمم به خونه‌ای افتاد که ایسو تمیزش کرده بود. سمت آشپزخونه رفتم تا یه لیوان ایلهامور بخورم. روی کابینت یه لیوان چای نیمه‌خورده بود که معلوم بود با عجله ولش کرده.. گوشه‌ی لبم دوباره بالا رفت. +معلومه از صبح بیکار نبوده... داشتم ایلهامور می‌خوردم که ایسو با کلی خرید توی دستش اومد خونه! با تعجب بهش نگاه میکردم با دیدن من لبخند زد ــ سلام با چشمام به خریدا اشاره کردم + سلام. اینا چین؟ ــ چیزه...داشتم فکر میکردم که اتاق بچه خالیه...یعنی دست نخوردس دیگه.. وقتشه یواش یواش پرش کنیم برای همین...رفتم خرید! بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه تند تند گفت ــ البته من وسایل اصلی رو نخریدم که با سلیقه تو بخریم ، الان یکم چیزای کوچولو و لباس خریدم برای رنگ اتاقم گفتم بعد از اینکه فهمیدم بچه چیه رنگش کنیم.. سرمو تکون دادم. با اینکه نشون ندادم ولی ته‌دلم خیلی خوشحال شدم. بابا شدن بهش میومد! میخواستم برم توی اتاق که ایسو گفت: ــ نمی‌خوای ببینی چی خریدم؟ خیلی...دلم میخواست ببینم چی خریده ولی...جلوی خودمو گرفتم همونجور که پشتم بهش بود گفتم: +نه. ناراحت شدنشو از توی صداش حس کردم ــ باشه رفتم توی اتاق و درو بستم. چند ساعت گذشت و آروم رفتم بیرون. ایسو روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود. فرصت مناسبی دیدم و رفتم سمت اتاق بچه. خریدا کف اتاق بودن. یکی یکی درشون آوردم و نگاهشون کردم. چندتا اسباب بازی بود.. هم پسرونه، هم دخترونه... لبخند زدم. حتما چون نمی‌دونیم جنسیتش چیه هر دوتا رو خریده .. عروسک، ماشین،جغجغه ، توپ و لباس هم خریده بود، هم دخترونه و هم پسرونه. دستی به شکمم کشیدم + مامانی میبینی...بابات خیلی ذوق اومدنت رو داره! تازه چون نمی‌دونسته تو یه دخترخانم خوشگلی یا یه آقا پسر گوگولی، برات هردوتاشونو خریده! یکی از لباسا رو برداشتم انقد ریز بود که توی دوتا کف دستم دستم جا میشد از شدت کوچولو بودنش دلم برای ضعف رفت که تو همین حال ، چشمم افتاد به یه جفت جوراب. + واییی چقدر کوچولوعه! یعنی پاهای تو انقد کوچولوان مامانی؟ با لبخند به وسیله ها نگاه کردم +انگار بابات دلش نمی‌خواسته هیچ احتمالی رو از دست بده! «ایسو» همین که فادیمه از کنارم رد شد ، چشمامو باز کردم. رفت سمت اتاق بچه که منم آروم پشت سرش رفتم و از در اتاق نگاهش کردم. وسایل و دونه دونه بیرون میاورد،برای همشون ذوق میکرد و با بچمون حرف میزد. یه طرف دلم ، از دیدن این لحظه خوشحال بودم اما از طرف دیگه ، نمیتونستم ناراحتیم رو پنهان کنم.

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم
نگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش می‌رفت. سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن. آروم گفتم: - اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت می‌کنم! بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت: + گفتی نخوابم... بی‌اختیار لبخند تلخی زدم. - اون موقع حالت خوب نبود... الان سرم زدن برات، حالت بهتره چیزی نگفت و چند دقیقه بعد، سکوت ماشین با نفس‌های آرومش پر شد. نگاه کوتاهی بهش انداختم. خوابش برده بود. سرش با هر دست‌انداز آروم تکون می‌خورد. دستم روی فرمون محکم‌تر شد. کاش... کاش می‌شد دستمو زیر سرش بذارم که راحت‌تر بخوابه... کاش هنوز اجازه داشتم موهاشو کنار بزنم.. اما دیگه هیچ کدوم از اون حق‌ها رو نداشتم. شاید فعلا...شایدهم هیچوقت دلش نرم نشه... به خونه رسیدیم . خیلی قشنگ خوابیده بود و دلم نمی اومد بیدارش کنم. برای همین پیاده شدم و از اون طرف فادیمه رو بغل کردم و داخل خونه بردم. روی تخت خوابوندمش و دستمو از زیر سرش بیرون کشیدم. یکم بهش نگاه کردم و خواست برم بیرون که دستمو گرفت ــ ایسو برگشتم و نگاهش کردم + چی شده فادیمه؟ حالت دوباره بد شده؟ دستمو آروم روی پیشونیش گذاشتم و گرمای تنش رو حس کردم. سرشو به نشونه مخالفت تکون داد ــ میشه...میشه...دستمو ول نکنی؟ فکر کردم شاید...درست نشنیدم. + چی؟ نگاهشو ازم دزدید و آروم‌تر گفت: ــ میشه... امشب دستمو ول نکنی؟ قلبم یه لحظه از تپش ایستاد. اما قبل از اینکه چیزی بگم، با عجله ادامه داد: ــ بخاطر بچه‌ست... لبخندم داشت بی‌اختیار روی لبم می‌نشست، اما سریع خودمو جمع کردم. نمی‌خواستم فکر کنه دارم از این حرفش سوءاستفاده می‌کنم. آروم پرسیدم: + مطمئنی...؟ سرشو آروم تکون داد که بدون ول کردن دستش ، آروم کنار تخت روی زمین نشستم. دستشو از دستم دراوردم که چشماشو باز کرد و با تعجب نگاه کرد. لبخند آرومی زدم و انگشتاشو محکم تر بین انگشات گرفتم‌. نفس عمیقی کشید و چشماشو دوباره بست. دلم میخواست مثل دفعه های قبلی که دستشو میبوسیدم ، بازم همینکارو بکنم و اون با ذوق نگاهم بکنه... میترسیدم حتی یک میلی متر تکون بخورم و فادیمه بیدارشه. نگاهم روی شکم فادیمه ثابت موند. چقدر دلم می‌خواست دستمو آروم روی شکمش بذارم... با کوچولومون حرف بزنم... بهش بگم باباش چقدر دوستش داره. اما هنوز اون حق رو نداشتم. برای همین فقط خیلی آروم، طوری که حتی فادیمه هم نشنوه، زمزمه کردم: + مرسی... کوچولوی بابا... + مرسی که با اومدنت باعث شدی هنوز کنار مامانت جا داشته باشم.. + معلومه تو تیمِ باباتی کوچولوم! اشک ریزی گوشه‌ی چشمم جمع شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم گرفتن دست زنی که دوسش دارم و همسرمه ، یه آرزوی دست‌نیافتنی باشه.. نفس عمیقی کشیدم و بوی عطرش که از همینجا هم میتونستم حس کنم رو توی سینه‌م حبس ‌کردم. سرم و کنار دستامون گذاشتم، چشمامو بستم و خواب رفتم... - چشم‌هامو آروم باز کردم. برای چند ثانیه فقط به رو به روم خیره موندم. بعد بی‌اختیار دستم و بالا اوردم ، دیگه خبری از دست فادیمه‌ توی دستم نبود. آروم نشستم. نگاهم دور اتاق چرخید. تخت مرتب نبود اما فادیمه هم اونجا نبود. با این حال،لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. می‌تونستم قسم بخورم بعد از اون همه اتفاق،این اولین باری بود که مثل قبل خوابیده بودم. از رویِ خستگی نه،از رویِ ارامش.. انگار فقط چند ساعت کنار فادیمه بودن، تمام بی‌خوابی‌های این مدت رو از تنم بیرون کشیده بود. دستم بی‌اختیار روی بالشی کشیده شد که چند دقیقه پیش سرش روی اون بود، هنوز گرماش مونده بود. لبخندم پررنگ‌تر شد. از جام بلند شدم و بیرون اتاق دنبال فادیمه می‌گشتم. پیداش نکردم ،انگار اصلا خونه نبود. روی یخچال یاداشت بود که نوشته بود: ــ با الینا رفتیم خرید فقط همین . یه یادداشت بدون خداحافظی ، بدون هیچ توصیه‌ای ، بدون اینکه بگه کی برمیگرده.. اما با این حال بازم لبخند زدم چون به هرحال بهم خبر داده و همین هم از سمت فادیمه کوچاری، خودش کار بزرگیه. شاید...من انتظار چیز زیادی داشتم! یه صبحانه سریع خوردم و تصمیم گرفتم تا قبل از اومدن فادیمه خونه رو تمیز کنم. این چند روز واقعا افتضاح شده بود ! در حین تمیز کردن خونه نگاهم افتاد به اتاقی که گذاشته بودیم برای بچه‌مون.. درو باز کردم و رفتم داخل. اتاق هنوز خالی بود ، خیلی خالی... چند لحظه همون‌جا دم در اتاق ایستادم. نگاهم دور اتاق خالی چرخید. یه پنجره و چهار تا دیوار سفید... چند ماه دیگه ، قرار بود این اتاق پر از صدای خنده و گریه‌ی یه کوچولو بشه. لبخند محوی روی لبم نشست. زیر لب گفتم: +انگار بابات خیلی عقب افتاده...

" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "

• ترندترین و پرطرفدارترین سریال فصل𝗗𝗮𝗵𝗮𝟭𝟳🤌🏻 𝗧𝗲𝗼𝗗𝗲𝗻 🫐 | 𝗔𝗿𝗹𝗲𝘆 🌊 پرطرفدارترین زوج‌های این فصل؛ البته که قل
• ترندترین و پرطرفدارترین سریال فصل𝗗𝗮𝗵𝗮𝟭𝟳🤌🏻 𝗧𝗲𝗼𝗗𝗲𝗻 🫐 | 𝗔𝗿𝗹𝗲𝘆 🌊 پرطرفدارترین زوج‌های این فصل؛
البته که قلب اینجا برای 𝗧𝗲𝗼𝗗𝗲𝗻 میتپه...🧜🏻‍♀

بله الان میزارمش👀

پارت داریم امشب؟!🤔

من ذوق زیااااد🥹❤️

اجازه بدید بخورمشون🥹🤏🏻›
اجازه بدید بخورمشون🥹🤏🏻›

خیلی خوشحالم که تا این حد میتونید باهاش ارتباط بگیرید ، ذوقِ فراوان🫠💞

جنین در زمان رشد تموم احساسات مادر رو دریافت میکنه تموم این میل های فادیمه و قهر فادیمه به بچه هم قطعا رسیده که وقتی فادیمه به ایسو واکنش میده اونم سریع حرکت میکنه و خوشحالی خودش رو نشون میده این موارد ، جزئیات داستانت رو به شدت بالا برده و مخاطب رو جذب کرده و میتونم بگم بی نظیره !

https://t.me/Evimizz1/1901 فقط اون تیکه ای که ایسو گفت تا وقتی من هستم چرا لباسمو بغل کنه ... منم همراش جون دادم😭😭💔

امیدوارم نتا قطع نشه ولی اگه یه درصد اتفاقی افتاد ، لینک روبیکامونو داشته باشید🫶🏼 *بزنید رو لینک کپی میشه. @Evimizz

مرسی که همراهی کردید قشنگا ، مثل همیشه پیامامون رفتن اینجا 🩶 بازم نظری ، ایده‌ای پیشنهادی بود بگید حتما میخونم✨

نه خیر این چه حرفیه😭 فقط خدا میدونهه

تهش همسن بستی من باشی حالا یسال کوچیکتر یا بزرگتر اونو دیگه خدا میدونه 😭😂 استغفرالله چرا نمیگی خفه شم خیلی فضولم 😭😂🤦🏼‍♀️

ننو بچم چت کردنت برام اشناعه از بچه های گپ ماسال نیستی؟

نه از پری که بزرگتر نیستم😂 کوچیکترم ولی خب چیبگم اخه