ch
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

前往频道在 Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

显示更多
未指定国家未指定类别
269
订阅者
-124 小时
-97 天
+2630 天
帖子存档
چی‌دیدم تو رو شوهر من غیرتی شدی الان؟!

بیتر ادبن دیگه من چیکار کنم میدونم خب ai عه

عکس شوهرت با یه زن دیگه اونم در حال کیس؟؟

ماشالا عکساتونم اماده‌ان منتظرید بحثش شه رو کنیدا😂😔

من که دارم حفظ ظاهر میکنم از درون:

sticker.webp0.19 KB

https://t.me/Evimizz1/5117 دست دورکمرشووو:))😭❤️‍🔥 بیناموصaiام چی میکنهه
https://t.me/Evimizz1/5117 دست دورکمرشووو:))😭❤️‍🔥 بیناموصaiام چی میکنهه

چشمم روشن!

😂😂😂

زهرا وقتشه بگی چشمم روشن https://t.me/Evimizz1/5115

Ai بیترادب چه با جزئیاتم درست میکنه :)

https://t.me/Evimizz1/5114 ارکاداشلارااا🙂‍↔️🫦 لعنت بهت trt😭😂
https://t.me/Evimizz1/5114 ارکاداشلارااا🙂‍↔️🫦 لعنت بهت trt😭😂

توقع از این سکانس: دستاششش چطور روی گردن فادیمس😭😭
توقع از این سکانس: دستاششش چطور روی گردن فادیمس😭😭

فادیمه رو به دریا نشسته و ایسو رو به کوه🥲✨
*عکسِ موردعلاقه‌م🫠

- 𝖣𝖺ğ & 𝖣𝖾𝗇𝗂𝗓🩶-
- 𝖣𝖺ğ & 𝖣𝖾𝗇𝗂𝗓🩶-

عکسی که دیشب گفتم رو یادم رفت بزارم😂😭

قراره یکم ناراحت بشیم🫠

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم
ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد . به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم گرفتم . + ایسو...عزیزم...بیا از اینجا بریم! تخس سرشو بالا انداخت و عصبی گفت: ــ نوچ...تا خون این عوضی‌ای که دستتو گرفته رو نریزم..جایی نمیرم...نمیرم! + ایسو...ایسو لطفا...به خاطرِ من ایسو..! به چشمام نگاه کرد. دریای آبی چشماش طوفانی و متلاطم بود که صورتشو با دستام قاب گرفتم + بیا بریم...بزار بریم یه نقشه برای از بین بردنش بکشیم..بیا الان از اینجا بریم! ایسو لب باز کرد تا جواب بده اما صدای هاکان لعنتی مانع شد: ــ اوه...چه صحنه رمانتیکی! عروسِ من..داره دامادِ سابقشو آروم می‌کنه! و بعد آروم اسلحه رو توی دستش تکون داد . ایسو که تازه یکم آروم شده بود ، با این حرف هاکان انگار آتیش گرفت . صورتشو از بین دستای من بیرون کشید و حمله کرد سمت هاکان و محکم ، مشتی توی صورتش زد ــ منو ببین...ببین...اون زن منه! زن من هیچ نسبتی با تو نداره...و نخواهد هم داشت! هاکان گوشه لبش که خونی شد بود روپاک کرد و با خنده گفت: ــ از اینجا که فادیمه رو ببرم...میریم دادگاه تا از تو طلاق بگیره...نگران نباش! با این حرف مشت دیگه ای از ایسو خورد و افتاد روی زمین اما ایسو ، همچنان به مشت زدن ادامه می‌داد. رفتم سمت ماشین تا گوشی ایسو رو بردارم و به داداشم زنگ بزنم که همون لحظه ، دو تا ماشین مشکی رو پل وایسادن؛ آدمای هاکان بودن... یکیشون تیر هوایی زد که ایسو متوجهش شد و درست وقتی که هاکان دید ایسو حواسش پرت شده ، مشتی بهش زد و بعد ضربه های بعدی. خواستم برم سمتشون که یکی از افرادش ، دستمو گرفت و نزاشت حرکت کنم. - مرتیکه...ولم کن! وللل کن دستمو! بدون توجه به حرفم ، دو نفره دیگه رفتن و ایسو رو گرفتن که هاکان...بتونه بزنتش! کل صورت ایسو خونی شده بود... با دیدن این وضعیتش ، اشکام ناخواسته پایین ریختن با صدایی لرزون ، بلند و عصبی داد زدم: +ولشششش کنننن...مرتیکه...کاری به اون نداشته باش...ولش کن حرومزاده! خب...خب...منو می‌خوای... باهات میام...ولش کن ایسورو! هاکان دست از زدن ایسو برداشت و با پوزخند چندشی که روی لبش بود یه قدم سمتم اومد. ایسو نگاهی بهم انداخت و سرشو به نشونه مخالف تکون داد.. ــ فادیمه..؟! نه.. نه فادیمه..نههههه! جواب ایسو ، فقط اشکایی بود که تند تند از چشمام پایین می‌ریخت . هاکان بهم رسید و دست منو گرفت که دستم رو شل کردم و با اکراه نگاهش کردم: ــ پس بیا بریم برای عروسیمون و “طلاقت” آماده بشیم..! ایسو فریاد محکمی کشید: ـ فادیمهه؟! برگشتم سمتش لبخند تلخی بهش زدم و با بی میلی سوار ماشینی شدم که انگار اکسیژن نداشت ، همونقدر خفه بود و همونقدر نفس کشیدن برام سخت شده بود... صدای ایسو رو میشنیدم که داشت داد میزد.. ــ میکشمت...میکشم تورو هاکااااان... « ایسو » دو نفر از آدمای هاکان ، دستام رو گرفته بودن و هرچی تقلا میکردم ، رها نمیشدم . صورتِ خونیم می‌سوخت ولی درد زخمای صورتم در برابر دردی که سمت چپِ سینه‌ام حس می‌کردم هیچی نبود.. فادیمه داشت می‌رفت سمت ماشین هاکان و همون لباسِ آبی که توی خونه‌ی ییلاقی بهش داده بودم ، تنش بود... همون لباسی که گفتم “توی تن تو قشنگ‌ترن” و حالا با همون لباس ، داشت میرفت سمتِ مردی که قرار بود نابودش کنه... +فادیمهههههه؟! برگشت سمتم و لبخند تلخی بهم زد و سوار ماشین شد و پشت سرش ، هاکان بود که پوزخندی بهم زد و سوار ماشین شد. با آخرین توانی که داشتم داد زدم: +میکشمت...میکشم تورو هاکااااااان.. دستامو هنوز گرفته بودن و بعد از رفتن ماشین هاکان ، ادماش شروع کردن به زدن من که دیگه چیزی رو حس نکردم و چشمام بسته شدن..

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”