𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Відкрити в Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
269
Підписники
-124 години
-97 днів
+2630 днів
Архів дописів
270
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهمایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد . به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم گرفتم . + ایسو...عزیزم...بیا از اینجا بریم! تخس سرشو بالا انداخت و عصبی گفت: ــ نوچ...تا خون این عوضیای که دستتو گرفته رو نریزم..جایی نمیرم...نمیرم! + ایسو...ایسو لطفا...به خاطرِ من ایسو..! به چشمام نگاه کرد. دریای آبی چشماش طوفانی و متلاطم بود که صورتشو با دستام قاب گرفتم + بیا بریم...بزار بریم یه نقشه برای از بین بردنش بکشیم..بیا الان از اینجا بریم! ایسو لب باز کرد تا جواب بده اما صدای هاکان لعنتی مانع شد: ــ اوه...چه صحنه رمانتیکی! عروسِ من..داره دامادِ سابقشو آروم میکنه! و بعد آروم اسلحه رو توی دستش تکون داد . ایسو که تازه یکم آروم شده بود ، با این حرف هاکان انگار آتیش گرفت . صورتشو از بین دستای من بیرون کشید و حمله کرد سمت هاکان و محکم ، مشتی توی صورتش زد ــ منو ببین...ببین...اون زن منه! زن من هیچ نسبتی با تو نداره...و نخواهد هم داشت! هاکان گوشه لبش که خونی شد بود روپاک کرد و با خنده گفت: ــ از اینجا که فادیمه رو ببرم...میریم دادگاه تا از تو طلاق بگیره...نگران نباش! با این حرف مشت دیگه ای از ایسو خورد و افتاد روی زمین اما ایسو ، همچنان به مشت زدن ادامه میداد. رفتم سمت ماشین تا گوشی ایسو رو بردارم و به داداشم زنگ بزنم که همون لحظه ، دو تا ماشین مشکی رو پل وایسادن؛ آدمای هاکان بودن... یکیشون تیر هوایی زد که ایسو متوجهش شد و درست وقتی که هاکان دید ایسو حواسش پرت شده ، مشتی بهش زد و بعد ضربه های بعدی. خواستم برم سمتشون که یکی از افرادش ، دستمو گرفت و نزاشت حرکت کنم. - مرتیکه...ولم کن! وللل کن دستمو! بدون توجه به حرفم ، دو نفره دیگه رفتن و ایسو رو گرفتن که هاکان...بتونه بزنتش! کل صورت ایسو خونی شده بود... با دیدن این وضعیتش ، اشکام ناخواسته پایین ریختن با صدایی لرزون ، بلند و عصبی داد زدم: +ولشششش کنننن...مرتیکه...کاری به اون نداشته باش...ولش کن حرومزاده! خب...خب...منو میخوای... باهات میام...ولش کن ایسورو! هاکان دست از زدن ایسو برداشت و با پوزخند چندشی که روی لبش بود یه قدم سمتم اومد. ایسو نگاهی بهم انداخت و سرشو به نشونه مخالف تکون داد.. ــ فادیمه..؟! نه.. نه فادیمه..نههههه! جواب ایسو ، فقط اشکایی بود که تند تند از چشمام پایین میریخت . هاکان بهم رسید و دست منو گرفت که دستم رو شل کردم و با اکراه نگاهش کردم: ــ پس بیا بریم برای عروسیمون و “طلاقت” آماده بشیم..! ایسو فریاد محکمی کشید: ـ فادیمهه؟! برگشتم سمتش لبخند تلخی بهش زدم و با بی میلی سوار ماشینی شدم که انگار اکسیژن نداشت ، همونقدر خفه بود و همونقدر نفس کشیدن برام سخت شده بود... صدای ایسو رو میشنیدم که داشت داد میزد.. ــ میکشمت...میکشم تورو هاکااااان... « ایسو » دو نفر از آدمای هاکان ، دستام رو گرفته بودن و هرچی تقلا میکردم ، رها نمیشدم . صورتِ خونیم میسوخت ولی درد زخمای صورتم در برابر دردی که سمت چپِ سینهام حس میکردم هیچی نبود.. فادیمه داشت میرفت سمت ماشین هاکان و همون لباسِ آبی که توی خونهی ییلاقی بهش داده بودم ، تنش بود... همون لباسی که گفتم “توی تن تو قشنگترن” و حالا با همون لباس ، داشت میرفت سمتِ مردی که قرار بود نابودش کنه... +فادیمهههههه؟! برگشت سمتم و لبخند تلخی بهم زد و سوار ماشین شد و پشت سرش ، هاکان بود که پوزخندی بهم زد و سوار ماشین شد. با آخرین توانی که داشتم داد زدم: +میکشمت...میکشم تورو هاکااااااان.. دستامو هنوز گرفته بودن و بعد از رفتن ماشین هاکان ، ادماش شروع کردن به زدن من که دیگه چیزی رو حس نکردم و چشمام بسته شدن..
