3 140
订阅者
+12124 小时
+2327 天
+86430 天
帖子存档
3 178
+ اون بهم گفت من تنها گل باغشم...
_ و توهم باور کردی؟
+اره....
_ تاحالا یه باغ با یه گل دیدی؟
3 178
گاهی وقت ها سکوت به این معنا نیست که حرفی برای گفتن نداری، بلکه به این معناست که حرف هایی داری اما نمیدانی از کجا شروع کنی
3 178
شوخی آدما یه جور لو رفتن ناخوداگاهه.
از چیزی که بهش میخندن میشه فهمید که چقدر خلاق، چقدر باهوش، چقدر محترمن یا حتی چه فرهنگی دارن و سطح اجتماعیشون چطوره.
شوخی یه آینه ست، حواست باشه چی توش میبینی
3 178
ما مست محبتیم و تو مست غرور فرق است ز مستی تو تا مستی ماگاهی آدمها هردو در حالتی شبیه به بیخودی و رهایی زندگی میکنند، اما اگر دقیق تر نگاه کنی، میفهمی ریشه ی این حال یکی نیست. یکی احساس از دلش سرازیر میشود؛ احساسی بی اجازه آمده و تمام وجودش را پر کرده. از همان دوست داشتنی که آدم را نرم میکند، صبورتر میکند، حتی کمی شکننده تر.... طوریکه حاضر است از خیلی چیز ها بگذرد فقط برای اینکه دل کسی را نگه دارد. اما آنطرف، کسی ایستاده که حالش از جنس دیگری ست. او هم درگیر است، اما نه با عشق با خودش. با تصویری که از خودش ساخته، با غروری که مثل یک دیوار دورش کشیده شده. دیواری که شاید از دور محکم و باشکوه بنظر برسد، اما درواقع اورا تنها نگه میدارد. او هم بیقرار است، اما بیقراری اش برای نزدیک شدن نیست؛ برای این است که مبادا ضعیف دیده شود، مبادا دلش لو برود، مبادا یک قدم کوتاه بیاید. اینجاست که فاصله شکل میگیرد؛ نه فاصلهی کیلومترها، بلکه فاصلهی دو نگاه، دو طرز فکر، دو جور دل دادن؛ یکی با تمام وجود جلو میآید، بیمحاسبه، بی سپر، و دیگری با حساب و کتاب، با احتیاطی که بیشتر شبیه ترس است تا قدرت. کسی که از محبت سرمست است، کسی که حتی اگر زمین بخورد باز هم در دلش چیزی روشن میماند، هنوز امید دارد، هنوز میتواند لبخند بزند، هنوز بلد است دوست را از نو شروع کند. اما آنکه در غرور غرق شده، حتی وقتی برنده بنظر میرسد، درونش آرام نیست؛ چون چیزی را مدام پنهان کرده، احساسی که اگر رهایش میکرد، شاید همه چیز ساده تر میشد. و شاید دردناک ترین بخش ماجرا همین تضاد خاموش است.... وقتی یکی با دلش جلو میرود و دیگری با دیوار هایش عقب میکشد. وقتی فقط {بودن} را میخواهد و دیگری {نباختن} را. و در نهایت، این دو هیچوقت در یک نقطه بهم نمیرسند؛ نه چون نمیتوانند، چون هیچکدام از حال خودشان بیرون نمیآید تا دیگری را واقعا بفهمد _A @Avay_eDaryaa
3 178
گاهی دیوانگیام گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر به هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.
صادق هدایت
3 178
با خود میجنگید و از خود شکست میخورد و بر جسد خود میگریست.
جنگ های او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمیگذاشت
3 178
تمام فانوسهای جهان را هم که روشن کنی، شب، شب است. مرا ببوس! آدم دلش که روشن باشد، تمام شبهای تاریک تاریخ را هم طاقت میآورد …
3 178
مى گويد يادت باشد كه در ميان هياهو، نفس بكشى. يادت باشد كه هنوز طبيعت، هنر، درختان و فشردن دستهاى يکديگر وجود دارند.
3 178
من از آن آدمهاییام که میخواهم بدی کنم، اما بدیام خوبی از آب در میآید.
-نازنین|داستایفسکی
3 178
«چهقدر خودت را عذاب میدهی، چهقدر خودت را به خاطر زندگی میآزاری! این چیزهایی که از آنها شکایت میکنی، همان زندگی است؛ هرگز برای هیچکس یا در هیچزمان، بهتر از این نبوده است.»
3 178
باید و نبایدی وجود نداره
ولی باید مراقب باشه چه چیزی رو با چه کسی تجربه میکنی ممکنه قهوه خوردن با یه ادم اشتباه باعث بشه از قهوه بدت بیاد....
3 178
نزدیکترین افراد غریبه ترین افراد میشوند و دورترین انسان ها از ناکجا میآیند و عزیزانت میشوند؛ و این چرخه مدام بیشتر از همیشه بیهودگی روابط انسانی را به ما نشان میدهد.
