ch
Feedback
『آوای دریا』

『آوای دریا』

前往频道在 Telegram

ناشناسمون: @A_aAVvAa_bot

显示更多
未指定国家未指定类别
3 140
订阅者
+12124 小时
+2327 天
+86430 天
帖子存档
+ اون بهم گفت من تنها گل باغشم... _ و توهم باور کردی؟ +اره.... _ تاحالا یه باغ با یه گل دیدی؟

گاهی وقت ها سکوت به این معنا نیست که حرفی برای گفتن نداری، بلکه به این معناست که حرف هایی داری اما نمی‌دانی از کجا شروع کنی

شوخی آدما یه جور لو رفتن ناخوداگاهه. از چیزی که بهش می‌خندن میشه فهمید که چقدر خلاق، چقدر باهوش، چقدر محترمن یا حتی چه فرهنگی دارن و سطح اجتماعیشون چطوره. شوخی یه آینه ست، حواست باشه چی توش میبینی

ما مست محبتیم و تو مست غرور فرق است ز مستی تو تا مستی ما
گاهی آدم‌ها هردو در حالتی شبیه به بیخودی و رهایی زندگی میکنند، اما اگر دقیق تر نگاه کنی، میفهمی ریشه ی این حال یکی نیست. یکی احساس از دلش سرازیر می‌شود؛ احساسی بی اجازه آمده و تمام وجودش را پر کرده. از همان دوست داشتنی که آدم را نرم میکند، صبورتر میکند، حتی کمی شکننده تر.... طوریکه حاضر است از خیلی چیز ها بگذرد فقط برای اینکه دل کسی را نگه دارد. اما آنطرف، کسی ایستاده که حالش از جنس دیگری ست. او هم درگیر است، اما نه با عشق با خودش. با تصویری که از خودش ساخته، با غروری که مثل یک دیوار دورش کشیده شده. دیواری که شاید از دور محکم و باشکوه بنظر برسد، اما درواقع اورا تنها نگه می‌دارد. او هم بی‌قرار است، اما بی‌قراری اش برای نزدیک شدن نیست؛ برای این است که مبادا ضعیف دیده شود، مبادا دلش لو برود، مبادا یک قدم کوتاه بیاید. اینجاست که فاصله شکل می‌گیرد؛ نه فاصله‌ی کیلومترها، بلکه فاصله‌ی دو نگاه، دو طرز فکر، دو جور دل دادن؛ یکی با تمام وجود جلو می‌آید، بی‌محاسبه، بی سپر، و دیگری با حساب و کتاب، با احتیاطی که بیشتر شبیه ترس است تا قدرت. کسی که از محبت سرمست است، کسی که حتی اگر زمین بخورد باز هم در دلش چیزی روشن می‌ماند، هنوز امید دارد، هنوز می‌تواند لبخند بزند، هنوز بلد است دوست را از نو شروع کند. اما آنکه در غرور غرق شده، حتی وقتی برنده بنظر میرسد، درونش آرام نیست؛ چون چیزی را مدام پنهان کرده، احساسی که اگر رهایش میکرد، شاید همه چیز ساده تر میشد. و شاید دردناک ترین بخش ماجرا همین تضاد خاموش است.... وقتی یکی با دلش جلو می‌رود و دیگری با دیوار هایش عقب میکشد. وقتی فقط {بودن} را می‌خواهد و دیگری {نباختن} را. و در نهایت، این دو هیچوقت در یک نقطه بهم نمیرسند؛ نه چون نمیتوانند، چون هیچکدام از حال خودشان بیرون نمی‌آید تا دیگری را واقعا بفهمد _A @Avay_eDaryaa

شما هم یادش افتادین، نه؟!

گاهی دیوانگی‌ام گل می‌کند، می‌خواهم بروم دور خیلی دور، یک‌ جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. می‌خواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانه‌های چوبین زیر درخت‌های کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیک‌ها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگل‌های سر به‌ هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.
صادق هدایت

ناز معشوق دل آزار خریدن دارد.

با خود می‌جنگید و از خود شکست می‌خورد و بر جسد خود می‌گریست. جنگ های او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمیگذاشت

تمام فانوس‌های جهان را هم که روشن کنی، شب، شب است‌‌. مرا ببوس! آدم دلش که روشن باشد، تمام شب‌های تاریک تاریخ را هم طاقت می‌آورد …

مى گويد يادت باشد كه در ميان هياهو، نفس بكشى. يادت باشد كه هنوز طبيعت، هنر، درختان و فشردن دستهاى يک‌ديگر وجود دارند.

من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب در می‌آید.
-نازنین|داستایفسکی

«چه‌قدر خودت را عذاب می‌دهی، چه‌قدر خودت را به خاطر زندگی می‌آزاری! این چیز‌هایی که از آن‌ها شکایت می‌کنی، همان زندگی است؛ هرگز برای هیچ‌کس یا در هیچ‌زمان، بهتر از این نبوده است.»

ولی آدم هر چقدر هم قوی باشه بازم به بغل یکی تویِ سختیاش نیاز داره.

باید و نبایدی وجود نداره ولی باید مراقب باشه چه چیزی رو با چه کسی تجربه میکنی ممکنه قهوه خوردن با یه ادم اشتباه باعث بشه از قهوه بدت بیاد....

نزدیکترین افراد غریبه ترین افراد می‌شوند و دورترین انسان ها از ناکجا می‌آیند و عزیزانت میشوند؛ و این چرخه مدام بیشتر از همیشه بیهودگی روابط انسانی را به ما نشان می‌دهد.

ابر اگر گریه نمی‌کرد جنگل ها نمیخندیدند

کم تر اعتماد کن تا کم تر ناامید بشی.

سبز‌ ماندن‌ در بین‌ ویرانی‌ ریشه‌ میخواهد.