ch
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

前往频道在 Telegram

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

显示更多
未指定国家未指定类别
424
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
9月 '26
九月 '26
+422
在24个频道中
八月 '260
在38个频道中
Get PRO
七月 '26
+4
在1个频道中
频道帖子
و اگر تو را دوست داشتم، دلیلش نه چهرهٔ زیبای تو بود و نه پیچ و تاب گیسویت. تو را دوست داشتم، چون روحت پاک‌تر از برگ یک گل بود. گلبرگ من، در این شهر کثیف تنها کسی که تکه‌ای از بهار بود، تو بودی.

2
بابت استارز خیلی ممنونم ✨.
99
3
کاش هیچ‌وقت چنین چیزی وجود نداشت که لازم باشه برای نوشتنش از روی حقیقت رونویسی کنم... خیلی ممنونم از لطفت ✨
91
4
https://t.me/catharsisarea/2789 سپاسگزارم
117
5
عاشقانه و فانتزی جمع میشه. حواستون به کتاباتون باشه دوستان💔
27
6
خانم مدیر، کتابخانه مدرسه مان خالی است. متوجه نشدید؟ اهان بله. لابد حواستان پرت مچ دست من شده. استین مانتوام را پایین می‌دهم. به هر حال لابد جهان به هم میریزد اگر استین من تا خورده باشد. موهایم را در مقنعه فرو بردم، حال می شود گوش کنید؟ کتابخانه خالی ست. کتاب دستم؟ رمان است خانم. بدهم به شما؟ مگر رمان خواندن گناه است؟.. خانم می‌شود کتابم را پس بدهید.. چرندیات نیست خانم ـ من این سبک را دوست دارم... چشم ناخن هایم را هم کوتاه میکنم. باشد خانم نمره انضباطم را هم کم کنید.. فقط پیش از ان می شود گوش کنید؟ می‌گویم کتابخانه خالیست .. اخراج تعلیقی؟ اخر مگر گناهم چه بوده. من فقط گفتم کتابخان.. خانم کتاب خواندن ایرادی دارد مگر... جایش در مدرسه نیست؟ چرا مگر مدرسه محل اموزش نبود، محل خواندن و نوشتن نبود.. موهایم را جمع میکنم چشم ولی بعدش میشود بگویید کتابخا... خانم مدیر دو دقیقه...«زنگ خورده، برای تاخیر برگه نمیدهم..» خانم مدیر..!
226
7
روز بزرگداشت مولانا، عارفی که عقل را در برابر عشق سر تعظیم فرود آورد و گفت: «عقل گوید: شش جهت حدست و بیرون راه نیست / عشق گوید: راه هست و رفته‌ام من بارها»
129
8
چه شد که نویسنده شدم؟ نمی‌دانم. اما راستش زندگی‌ای را می‌خواستم که حتی کتاب‌های کتابخانه‌ام نمی‌توانستند به من هدیه دهند. پس قلم به دست گرفتم و خشت‌خشت کلمه را روی هم نهادم، خانه‌ای ساختم به طعم کلمه و به رنگ زندگی. اما آیا خودم رنگی شدم؟ خیر. رنگ‌ها در آستانه‌ی کاغذ بود. کاغذ که رها می‌شد، من می‌ماندم و دستانی جوهری که وقتی در دهان فرو می‌بردم، طعم گس غم کامم را تلخ می‌کرد.
96
9
تو چون چراغ بودی، نازنینم؛ و آن‌ها چون دوستدار تاریکی بودند، بر تو خاموشی بخشیدند.
179
10
没有文字...
171
11
امروز برای انان که پر گشودند و رفتند نوشتم. برای پرستوهای مهاجر، برای دیار بی‌قراری و برای درد...🕊
118
12
سرونازها می‌سوزند و ققنوس‌ها از خاکستر برنمی‌خیزند. فرهادها، در شمایلِ جسم‌های نو به دنیا می‌آیند؛ همواره دل بر شیرین‌ها و شکرها می‌دهند، بی‌خبر از اینکه هرچه شکر و شیرینی‌ست را پیش‌پیش، پشتِ قبالهٔ خسروها انداخته‌اند. مجنون‌ها در فراقِ لیلیِ خود می‌پوسند و آن‌ها که دور از احوالاتِ مجنونی، مدعیِ عشقِ راستین‌اند، به دلدار رسیده و به جایِ حفظِ وصال، خیانت می‌کنند و چون ابرِ توخالی می‌مانند. برخی زوج‌ها، در حسرتِ طنینِ خندهٔ کودکی به سر می‌برند و عدهٔ دیگر با وجودِ داشتنِ پنج یا شش فرزند، آن‌قدر میانِ فرزندانِ خود تبعیض قائل می‌شوند تا رسمِ برادرکشی از میانِ مدفنِ هابیل و قابیل، بیرون بیاید و جان بگیرد. پرستوهایِ مهاجرِ شرقی از بطنِ مادرانِ خویش پر می‌کشند و سویِ غرب می‌روند و چون بهار را در وطنِ خویش نمی‌بینند، هیچ‌گاه باز نمی‌گردند و در زمستانِ غربت به سر می‌برند. اینجا همیشه بشقابِ برنجیِ اضافه‌تر ریخته می‌شود و جایی در کنارِ سفره همیشه خالی نگه داشته می‌شود؛ چرا که در این دیار، همهٔ مردمان چشم‌به‌راه‌اند. به راستی این دیار، دیار انتظار است... هرکس به نحوی در درد اسیر است. با این حال تا عطر دارچین در جریان است اما، باید زندگی کرد.. حتی اگر، رول دارچینی‌هایتان سوخته باشد.
115
13
خداحافظی.mp3
101
14
با تکه‌ای ابر، آیینه‌ی چشمت را تمیز کن و آن‌گاه او را ببین. او که آسمان است اما، با خود بیگانه و غریب. او که همه‌چیز تمام است اما، خود از خود رنجور است. +این ابرک، متعلق به خورشیدهایی‌ست که از زیبایی خود غافل‌اند.
120
15
نه عزیزمن، من نه می‌خواستم پیراهنت باشم و نه جاکلیدی کوچکی که به دنبال کلیدهای خود می‌کشانی تا مبادا گم شود... اما کاش زبانِ آیینه‌ی تو بودم. آیینه‌ی تو نه، چرا که هیچ‌گاه نمی‌توانستم انعکاس مه‌رویی چون تو باشم. در دورترین تصوراتم نیز، امکان‌پذیر نبود که چون تو زیبا باشم. اما دوست داشتم زبانِ آیینه‌ی تو باشم. آن‌وقت، سحرگاهان که مقابل چهره‌ی خویش می‌نشستی... پیش از آنکه خودت را کم بشماری، از غزل نایاب چشمان تو می‌گفتم. بعد پیش از آنکه حرفم را نقض کنی، نقل ابروانت را پیش می‌کشیدم. سپس در حالی که تو غرولندکنان به خودت خیره می‌شدی، از ریملت می‌گفتم، از آرایش چشم جدیدت، از اینکه امروز فرق وسط زده‌ای و جاده‌ای زیباتر از چالوس پدید آورده‌ای می‌گفتم. آنچه را که دوست داشتی نمی‌گفتم، آنچه را می‌گفتم که حقیقت داشت و حقیقتی را می‌گفتم که تو، تو زیبای شرقی، مدت‌ها بود آن را فراموش کرده بودی.
121
16
گاهی آدمیزاد نیز چون کتاب می‌شود، لبریز از حرف اما ساکت. تا که خواننده‌اش را پیدا کند، آن‌گاه است که سفرهٔ دلش را باز می‌کند و صفحه‌صفحه از رنج‌هایش می‌گوید. بی‌آنکه بداند کتاب که تمام شود، خواننده او را تنها می‌گذارد و می‌رود، بی‌آنکه بداند هرچه کتاب را زودتر تمام کند، تنهاتر می‌شود.
254
17
سکوت سردی اتاق را در بر گرفته بود. غم با سمفونی باد نرم می‌رقصید و به آیینه‌های چشم من آب می‌پاشید. گونه‌های سیلاب‌زده‌ام رنجیده و بی‌رنگ، آوار غم بر خویش را تحمل می‌کردند و خاکستر روحی که نرم‌نرمک می‌سوخت، گلویم را فشرده بود. نجات‌دهنده‌ای در کار نبود، من بودم، کوهی از درد و دلی تنها. تقه‌ای به پنجره می‌خورد، ای باد کار تو بود؟ سکوت شنیده می‌شود. تقه دوباره تکرار می‌شود... غم دست از رقصیدن برمی‌دارد و به پنجره می‌نگرد. کمی از پنجره را باز می‌کنم، نسیم خیسی گونه‌ام را بوسه‌باران می‌کند. خجالت‌زده از مقابل پنجره کنار می‌روم و دست بر گونه می‌گذارم. نسیم از پنجره وارد می‌شود و پروانه‌ای چوبی با پرهایی طلایی و سرخ‌رنگ را نیز همراه خود می‌آورد. پروانه با گونه‌هایی گودرفته‌شده و پرهایی خیس روی میز می‌نشیند. بهت‌زده زمزمه می‌کنم: پاییز، این... این تو هستی؟ سر تکان می‌دهد. در حالی که اشک از چشمانم سرازیر شده، می‌گویم: پس آمدی، آمدی مرا نجات دهی؟ پروانه به تن چوبی ترک‌خورده‌اش تکانی می‌دهد و می‌گوید: نه عزیزمن، من نجات‌دهنده نیستم. ولی آمدم تا با هم گریه کنیم. پس بخوان آیه‌ی مرثیه‌ات را و ببین این پاییز چگونه برای تو شیون خواهد کرد.
265
18
Sirvan-Khosravi-Bargaye-Narenji-320.mp3
174
19
چنل‌های مورد‌علاقه‌م.
163
20
امروز می‌خواستم بنویسم، ولی انگار کلمات تو عمق وجودم یخ زده بودن. درون کاغذ خالی با طرح دایره‌های پیچ‌درپیچ که زهر قلمم روش پاشیده بود، همه‌چیز بود غیر از کلمهٔ مناسب. یه‌چیزی تو عمق درونم گم شده بود، یه کلمه، یه حرف، یه اعتراض‌نامهٔ طولانی به قدر یک طومار. ذهنم لبریز بود اما، این همهمه‌ها، این سر و صداها به شکل هرچیزی در میومدن جز... جمله. شب شد، من موندم و یه قلم و یه کاغذ خالی با یه کاموای گره‌خورده میون افکاری که قصد آروم شدن نداشت، که نداشت. پردهٔ رقصان و سکوت، غزل حافظ و نامه‌های کافکا، نوشته‌های معروفی و اعتراضات هدایت، هیچ‌کدوم اثری نداشت... کلمه‌ها مرده بودن، طعم گس جوهر کامم رو تلخ کرده بود. در بطن مرثیه‌ی مرگ کلمات اما، کلمات دیگه‌ای زاده شدن. کلماتی با جگری خون‌شده و سری بی‌سودا، کلمات جدید از کلمات کهنه بیشتر طعم مرگ می‌دادند... از من دستور نمی‌گرفتند، می‌دویدند و قطره‌قطره در کاغذ می‌چکیدن. من و قلم در عجب مانده بودیم و کلمات بی‌توجه به ما در کاغذ می‌غلتیدند. نمایش کلمات، در اوج رقاصی هم سوز داشت. سوز ذهن نویسنده‌ی بخت‌برگشته‌ای که، ذهنیتش آتش گرفته و بوی گوشت سوخته‌ی تن کلماتش دیدش را قدری تار کرده که حتی نمایش کلمات نو را هم نبیند.
225