مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
314
订阅者
-524 小时
-507 天
+18530 天
帖子存档
در این لحظه از همه چیز بیزار بود. از خود، از دنیایش، از آدم های اطرافش، از نگاه ها و فریاد های بیصدایش؛
تا یک قدمی مرگ رفته بود اما بنظر میرسید آنجا معطل مانده و برای جرعهای امید له له میزند.
Repost from N/a
چالش
این متن+پست رو فور کنید تا متن پایین رو کامل کنم
این اونر رو دوست دارم چون..
جوین باشید
Repost from N/a
𐙚 pt1
بعضے آدمها گناهڪار نبودند ؛ فقط زیادے دیر ، جایے را پیدا کردند کـہ اسمش خانـہ بود .
مشکل همینه. به قدری تو ثانیههام رخنه کرده که بیوی اینجا شکل گرفته.
مشکلی نیست عزیز.
