کافه مستاجر پلاک ۱۲
前往频道在 Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
显示更多未指定国家未指定类别
2 245
订阅者
+624 小时
+1547 天
+27130 天
帖子存档
2 245
هوش مصنوعی برای خطرِ دنیا و حمله کردن به آدمها خیلی کسل کننده و مزخرفه، من واقعاً به زامبیها امید داشتم.
2 245
هرموقع که پشتِ فرمون، توی نشان دارم یک مسیری رو میرم و نشان بهجای قطع شدن، بهم مسیرِ جدیدی رو نشون میده، بهم یادآوری میشه که زندگی هم همینه. اگه یه جایی رو اشتباه رفتم، لازم نیست تا تهش اشتباه برم. شاید بتونم یه مسیرِ جدیدی رو برای خودم ایجاد کنم.
2 245
هرموقع کمبودها و ضعفهام برام یادآوری میشه یهو حالم از خودم بههم میخوره.
2 245
نشستن و عرق خوردن با شوهرخالم و داداشِ شوهرخالم رو هیچ جای زندگیم تجربه نکرده بودم.
2 245
گاهی یه نگاه میندازم به زندگیِ دیگران. از اینکه حالشون خوبه خوشحالم. از اینکه جایی هستن که دوستش دارن، شهری هستن که دوستش دارن و زندگیای دارن که دوستش دارن عمیقاً براشون خوشحالم و گاهی براشون لبخند میزنم. بعد توی دلم میگم یادش بخیر منم یه زمانی همهی این چیزا رو داشتم و خوشحال بودم. الان که همهی چیزایی که دوست داشتم ازم گرفته شد، باید حسرت بخورم و به خودم بگم از من که گذشت، حداقل بقیه عشق و حالشون رو بکنن. یک دورهی طلاییای از زندگی بود که تموم شد و دیگه هیچوقت قرار نیست مثلِ اون دوره تکرار بشه. پذیرفتم که یکسری شرایط رو نه میشه تغییرش داد، نه میشه درستش کرد، نه میشه بهترش کرد، فقط نمیدونم چرا این دلتنگی، این خلا لعنتی، این سیاهچالهی توخالیِ روی قفسه سینم که انقدر سنگینه چرا تموم نمیشه.
2 245
دلم میخواد یه چیزی رو که نمیدونم کجامو داره خفه میکنه و از کجا و چجوری داره بهم انقدر فشار میاره رو بالا بیارم.
