uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Kanalga Telegram’da o‘tish

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 236
Obunachilar
+624 soatlar
+1547 kun
+27130 kun
Postlar arxiv
از لحاظ روحی دلم می‌خواد با دوستام برم سفر.

هوش مصنوعی برای خطرِ دنیا و حمله کردن به آدم‌ها خیلی کسل کننده و مزخرفه، من واقعاً به زامبی‌ها امید داشتم.

یک سری چیزا دوره‌شون تموم شده که واقعاً دوست نداشتم تموم بشه.

هرموقع که پشتِ فرمون، توی نشان دارم یک مسیری رو می‌رم و نشان به‌جای قطع شدن، بهم مسیرِ جدیدی رو نشون می‌ده، بهم یادآوری می‌شه که زندگی هم همینه. اگه یه جایی رو اشتباه رفتم، لازم نیست تا تهش اشتباه برم. شاید بتونم یه مسیرِ جدیدی رو برای خودم ایجاد کنم.

Repost from AseMooN!
زندگی همیشه باهات راه نمیاد، گاهی مجبور می‌شی خودت راهتو پیدا کنی.

امیدوارم هیچ‌وقت دچارِ تروما و فوبیاهای دائمی نشید.

هرموقع کمبودها و ضعف‌هام برام یادآوری می‌شه یهو حالم از خودم به‌هم می‌خوره.

1|2 - Mary On A Cross - Ghost (320).mp39.56 MB

فضای مجازی واقعاً خنده دار می‌شه بعضی وقتا.
فضای مجازی واقعاً خنده دار می‌شه بعضی وقتا.

کاش یک گزینه‌ای‌ وجود داشت که می‌تونستم بفهمم کی به آهنگام گوش می‌ده.

Siah o Sepid سیاه و سپید ONEDAM Ali Karim.m4a3.21 MB

زیاد سوال نپرسید و باهام مهربون باشید. https://t.me/HarfChatBot?start=48e197759602

نشستن و عرق خوردن با شوهرخالم و داداشِ شوهرخالم رو هیچ جای زندگیم تجربه نکرده بودم.

پیامِ زیبای راننده اسنپِ امشب.
پیامِ زیبای راننده اسنپِ امشب.

گاهی یه نگاه می‌ندازم به زندگیِ دیگران. از اینکه حالشون خوبه خوشحالم. از اینکه جایی هستن که دوستش دارن، شهری هستن که دوستش دارن و زندگی‌ای دارن که دوستش دارن عمیقاً براشون خوشحالم و گاهی براشون لبخند می‌زنم. بعد توی دلم می‌گم یادش بخیر منم یه زمانی همه‌ی این چیزا رو داشتم و خوشحال بودم. الان که همه‌ی چیزایی که دوست داشتم ازم گرفته شد، باید حسرت بخورم و به خودم بگم از من که گذشت، حداقل بقیه عشق و حالشون رو بکنن. یک دوره‌ی طلایی‌ای از زندگی بود که تموم شد و دیگه هیچ‌وقت قرار نیست مثلِ اون دوره تکرار بشه. پذیرفتم که یک‌سری شرایط رو نه می‌شه تغییرش داد، نه می‌شه درستش کرد، نه می‌شه بهترش کرد، فقط نمی‌دونم چرا این دلتنگی، این خلا لعنتی، این ‌ سیاهچاله‌ی توخالی‌ِ روی قفسه‌ سینم که انقدر سنگینه چرا تموم نمی‌شه.

خیلی دلم می‌خواد از همه جا برم و دیگه هیچوقت برنگردم.

کاش قدرت و توان و شرایطش رو داشتم که برای همیشه جمع کنم و برم.

دلم می‌خواد یه چیزی رو که نمی‌دونم کجامو داره خفه می‌کنه و از کجا و چجوری داره بهم انقدر فشار میاره رو بالا بیارم.

تا حالا شده حس کنید تبدیل شدید به یک سکوتِ مطلق؟