ch
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

前往频道在 Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

显示更多
未指定国家未指定类别
438
订阅者
+224 小时
+37 天
+9430 天
帖子存档
نمی‌دونم، لابد قسمتِ ماهم همین بود. دویدن و نرسیدن، تا به اوجِ فلاکتِ زندگی رسیدن. درد ناامیدیِ مطلق رو کشیدن، در قفسِ ابدی موندن و حسرتِ همیشگیِ پر نکشیدن. هرشب همون کابوسِ تکراری رو دیدن و حتی در رؤیا هم رنگی از خوشبختی رو ندیدن. مدام طعمِ گسِ «توی ذوق خوردن» رو چشیدن و هرگز طعم وصال به آرزوهارو نچشیدن. نمی‌دونم.

https://t.me/golessib/340 جناب سعدی هم در این باره می‌گه: «باور مکن که صورت او عقل من بِبُرد عقل من آن ببرد که صورت‌نگارِ اوست» :)))

این که انسان‌ها انقدر زیبان رو عاشقم، این‌که هرکدومشون می‌تونن در عرصه‌ای بدرخشن، و خیلی‌هاشون هم درخشیدن. هر بار که به آدم‌ها، زیبایی‌هاشون و توانایی‌هاشون نگاه می‌کنم، از شگفتی لبریز می‌شم. بیشتر به عظمتِ خلقت پی می‌برم. برای من هیچ انسانی از این قاعده مستثنی نبوده، هیچوقت. تا امروز کسی رو ندیدم که نتونم در وجودش چیزی برای تحسین پیدا کنم. حتی آدم‌هایی که به دلایل شخصی دوستشون نداریم هم، باز ویژگی‌هایی دارن که مختص به خودشونه، زیبایی‌هایی که فقط به خودشون تعلق داره و استعداد و توانایی‌ای که از آنِ اون‌هاست. وای خدایا! انسان‌هایی پر از نقص و خطا، و درست به همون اندازه پر از زیبایی و توانایی. باورکردنی نیست این حجم از هنرِ تو.

+1
Hayedeh-Afsaneyeh-Hasti-128.mp35.61 MB

ای خدا! چقدر تو شنیدنی و تماشایی بودی زن!

Repost from خونه
بیاین از سلیقه‌هامون بیشتر بگیم.

شاید اصلاً مسئله این نیست که هیچ‌کدوممون دیگه تفاوتی نداریم، مسئله اینه که توی این جو، کمتر فرصت پیدا می‌کنیم اون تفاوت‌هارو ببینیم، پرورششون بدیم و به بقیه نشونشون بدیم.

حالا من این حرف‌هارو که می‌زنم به این معنا نیست که خودم جهانِ کاملاً متفاوتی نسبت به بقیه دارم یا خودم رو جدا از این جریان می‌بینم، نه! این حرف درباره‌ی اکثریتِ ماست، دامی هست که اکثریت گیرش افتادیم.

یک‌بار کیمیا در این باره صحبت کرد و خیلی توی ذهنم پررنگ موند. جدا از موج‌روی کردن روی ترندها، متأسفانه تفاوت‌های فردی داره کم‌کم کاملاً حذف می‌شه. یک زمانی آدم‌ها با تفاوت‌هاشون اونقدر زیبا بودن که دلت می‌خواست ساعت‌ها بشینی و کشفشون کنی. هرکسی دنیایِ مخصوصِ خودش رو داشت، طرز فکرش، رنگِ محبوبش، گلِ محبوبش، تیپِ محبوبش، موسیقی‌هایی که گوش می‌داد، عادت‌های کوچیک و دوست‌داشتنیش. حالا چی؟ خداروشکر قشنگ آروم‌آروم همه داریم شبیه هم می‌شیم، با سلیقه‌هایی که از یک‌جا نشأت می‌گیره، با انتخاب‌هایی که بیشتر شبیه تقلیدن تا انتخاب. اونقدر شبیه هم شدیم که گاهی‌اوقات احساس می‌کنی به‌جای آشنا شدن با یک آدمِ تازه، فقط داری یک نسخه‌ی دیگه از همون آدم‌های قبلی رو می‌بینی. دلتنگِ روزهایی هستم که هر انسانی یک قاره، و یک جهانِ کشف نشده بود، و می‌تونستی بابت شناختن و کشفش، شوق و ذوق داشته باشی. درود بر فردیت و تفاوت، درود بر سلیقه‌ی شخصی، درود بر جهان های کوچکی که هر آدم با خودش به همراه داره، و هنوز تسلیمِ یکدست شدن نشده.

چقدر شنیدنِ این ناز بود. برای منی که اصلاً نمی‌تونم چیزی رو خلاصه کنم، درحالی که می‌تونم بهتر توصیفش کنم. همش هم فکر می‌کنم بقیه حوصله‌ی خوندنش رو ندارن ولی خب.

Repost from من؛ سارا
"مَزَن بر سر ناتوان دست زور که روزی به پایش درافتی چو مور"

«اگر فردا بی من شروع شد...»

اگر فردا بی من شروع شد، شعرهای نوشته در دفترم رو بخون، به حیوون‌ها بخند، با بچه‌ها بخون، به مهربونیِ برگِ گلِ یاسمن بمون، قاصدک فوت کن و دنبالِ شاپرک بدو. اگر فردا بی من شروع شد، به پای شعله‌ی شمعِ عاشقی بسوز، با سوختگیت نجنگ، با زخمی که باعثِ رشدته دشمنی نکن، تو سادگیت بمون، دنبالِ زرق‌و‌برق نرو. اگر فردا بیِ من شروع شد، برای هیچ دلی دلیلِ گریه‌هاش نباش، تا می‌تونی پناهِ خستگی بمون، با دشمنی بجنگ و پایِ دوستی بمون.

عاشقِ تمام آهنگ‌های «دنگ شو» هستم، اما این‌یکی دیگه من رو انقدر دیوانه و غمگین می‌کنه که توصیفش واسم ممکن نیست.

Dang Show Ye Shahre Door.mp33.64 MB

photo content
+1

امشب تصور کردم هشتاد ساله‌ام. روی صندلیِ همیشگیم نشستم، پتوی کوچیکی روی زانوهام انداختم و سبدِ قرص‌های مختلفم کنارِ دستمه. از پنجره به منظره‌ی بیرون خیره شدم، و سکوت تمامِ خونه رو پر کرده، و ذهنم رهای رهاست، تا هر جا که می‌خواد بره. تصور کردم فکرِ من اون‌روز به کجاها می‌ره و به کجاها نمی‌ره؟ کدوم دغدغه‌های امروز، اون‌روز هنوز برام مهم و قابل اهمیتن، و کدومشون اونقدر گم می‌شن که حتی از ذهنم عبور هم نمی‌کنن؟ فکر کردم احتمالاً خیلی به تجربه‌هایی فکر کنم که از ترس، هیچ‌وقت زندگی‌شون نکردم. به آدم‌هایی که می‌شد کمی بیشتر کنارشون بمونم. به «بعداً»ها و «بمونه برای یک‌روزِ بهتر»هایی که هیچ‌وقت نرسیدن. و همین حدودا که نزدیک بود بخاطرِ خودِ پیرم گریه کنم، گفتم خب بیایم و تصور کنیم که اگر اون پیرِ هشتادساله، فقط برای یک‌بار فرصت پیدا می‌کرد به امروز برگرده، با این زندگی چیکار می‌کرد؟ خب شاید کمتر دلخوری‌هارو نگه می‌داشت، شاید بیشتر دوست داشتن رو به زبون می‌آورد و شاید از وابسته شدن به آدم‌ها نمی‌ترسید. شاید کمتر از قضاوتِ دیگران ناراحت می‌شد و شاید بالاخره سراغِ اون تجربه‌ای که سال‌ها عقب انداخته بودش می‌رفت، و خلاصه هزارتا شایدِ دیگه. و شاید اصلاً رازِ این فکرِ یهویی همین باشه، این‌که باید تمرین کنم، طوری زندگی کنم که انگار اون پیرِ هشتادساله بودم، حسرت‌هام رو دیدم و آرزو کردم فقط یک‌بار دیگه به این سن برگردم، و معجزه رخ داده و من یک‌بار دیگه به امروز برگشتم. حالا مدام فکر می‌کنم اون پیرِ هشتاد ساله چطور این‌بار زندگی می‌کرد؟ که تا جایی که می‌تونم، همون‌طور زندگی کنم.

2:37 «در انزوای ماهیانِ کوچکِ سیه، تو قصه‌ای بگو، ای ماهیِ سفید. به برکه‌ی زلال گودی نشسته بر کف دست‌های ما، برگرد. باران، به سرزمینِ من برگرد!»

کاش واقعاً «ماهیِ سفید» فالِ ما یک‌روز برسه به برکهٔ پیشِ رو.

در میان کدام کتاب دنبالت بگردم؟
در میان کدام کتاب دنبالت بگردم؟