گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
439
订阅者
无数据24 小时
+77 天
+8230 天
帖子存档
439
کسانی که نگاهشون به دیگران از بالا به پایینه، از بالا تا پایینشون به اندازهٔ یک پاپاسی نمیارزه.
439
سینما، سینما، عشقِ قدیمیِ من! هنوز هم پاپکورن و چیپس و فیلم و سالنِ تاریکت حریفِ حالِ بدِ منن.
439
بعضی کلمات انگار از معنای خودشون بزرگترن، انگار وزن دارن، ارج دارن، حرمت دارن، احترام میطلبن. وقتی به کسی نسبت داده میشن فقط صفت نیستن، مسئولیت دارن. آدم باید همقدِ این واژهها بشه تا شایستهٔ اونها باشه، مثلِ مادر، مثلِ عاشق، مثلِ یار، مثلِ رفیق، مثلِ استاد. خدانکنه روزی این واژهها برای کسی به کار بره که هنوز شایستگی نداشته، هنوز همقدِ حرمت این واژهها نشده بوده، وگرنه نه فقط ما، بلکه خودِ اون کلمه هم زخمی میشه. این کلمات بیجا نشستنشون به روی آدمها، از اصلاً نشستنشون دردناک تره.
439
«شیوهٔ خاصی داری، سَبک داری، چیزهای زیادی برای عرضه داری، حتی ویرگول و نقطههات هم به شیوهٔ خاصی در لابهلای نوشتههات میرقصن.»
439
شخصیتِ آیریس در کتابِ «Divine Rivals»، درکل من اهلِ کتابهای این سَبکی نبودم، اما این کتاب برای واقعی دیوانهم کرد، از اون حجمِ همذاتپنداری با خودِ آیریس و تکتکِ جملهها و نامهها و کلمهها داشتم دیوانه میشدم، انگار بخش زیادی از چیزهایی که خودم هیچوقت نتونسته بودم بنویسم یا بیان کنم رو داشتم توی صفحههای کتاب میدیدم. جدا از اینها درکل کتابِ قشنگی هم بود، پیشنهادش میکنم.
439
بعضی فقدانهاهم عجیبن، اصلاً چیزی از تو گرفته نشده، چیزی از تو کم نشده، فقط چیزی که میتونستی داشته باشی رو هرگز بهت ندادن، و دائماً فقدانش رو حس میکنی، همیشه، درحالی که هیچوقت نداشتیش.
439
Repost from ندانستم
کلا باید چیکار کنیم با زندگی؟ چیکار کنیم با زنده بودن؟ چقدر باید باهاش ور بریم؟ تا کی باید خمیر زندگی رو ورز بدیم تا پف کنه؟ چیکار کنیم وقتی نمیدونیم باید چیکار کنیم؟ هر روز باید چک کنیم ببینیم چی میتونه دیگه ما رو به سر ذوق بیاره؟ زندگی همینه؟ تلاش برای اینکه به خودمون اثبات کنیم هنوز زندهایم؟ هنوز چیزی حس میکنیم؟ همین؟
439
ایران؟ ایران مثلِ کابوسهای تکراریِ شبانه، مثلِ زخمی که هربار از نو دهن باز میکنه، مثلِ موجی که هربار تورو بیشتر فرو میبره، مثلِ راهرویی بیانتها، که هر درش به روی یک اتاق تکراری باز میشه، مثلِ فصلی که هرگز به بهار نمیرسه، مثلِ بیدار شدن در نقطهای که برای فرار ازش، کیلومترها دویده بودی، مثلِ گرهای که هرچقدر بازش میکنی کورتر میشه.
و ما در ایران؟ آگاه به شکست، محکوم به امید.
439
Repost from احتمالاًوقتی...
"تمامِ زندگیام صرف شعر گفتن شد
از آن زمان که شنیدم تو شعر میخوانی.."
439
بین بقا و فنا، از نظرم یک کلمه میتونیم بهکار ببریم به نامِ «تعلیق»، از کلمهٔ معلق میآد، یعنی زمانی که کسی بقا براش کاملاً رنگ باخته، اما به فنا هم نرسیده، انگار در میانهٔ این دو آویزون مونده، حالتی آستانهای و بینابینی. و من در تعلیقِ بودنام، نه اونقدر زنده که زندگی کنم، و نه اونقدر مُرده که آروم بگیرم.
439
من عمیقاً با زندگی وداع کردم تا دیگه فکر به دردها و آیندهم اذیتم نکنه، اما هنوز نمیدونم با دردها و ترسِ هموطنهام باید چهطوری کنار بیام؟ اگر یک زندگی دادن کافی بود تا شما به زندگی برگردید، زندگیم رو میبخشیدم، اما ببخشید که نه برای شما کافیه، نه اینکار از دستِ منِ ناکارآمد برمیآد.
