گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
246
订阅者
+224 小时
+257 天
+2530 天
帖子存档
248
Repost from احتمالاًوقتی...
"تمامِ زندگیام صرف شعر گفتن شد
از آن زمان که شنیدم تو شعر میخوانی.."
248
بین بقا و فنا، از نظرم یک کلمه میتونیم بهکار ببریم به نامِ «تعلیق»، از کلمهٔ معلق میآد، یعنی زمانی که کسی بقا براش کاملاً رنگ باخته، اما به فنا هم نرسیده، انگار در میانهٔ این دو آویزون مونده، حالتی آستانهای و بینابینی. و من در تعلیقِ بودنام، نه اونقدر زنده که زندگی کنم، و نه اونقدر مُرده که آروم بگیرم.
248
من عمیقاً با زندگی وداع کردم تا دیگه فکر به دردها و آیندهم اذیتم نکنه، اما هنوز نمیدونم با دردها و ترسِ هموطنهام باید چهطوری کنار بیام؟ اگر یک زندگی دادن کافی بود تا شما به زندگی برگردید، زندگیم رو میبخشیدم، اما ببخشید که نه برای شما کافیه، نه اینکار از دستِ منِ ناکارآمد برمیآد.
248
بعضی آدمها در خودمراقبتی بهشدت ضعیفن، وجهِ بدجنسِ آدمهارو با همین ویژگی به راحتی فعال میکنن و خواه ناخواه بدجنسی نکردن بهشون نسبت به بقیه سختتره، لطفاً مراقبِ رفتارمون با این تایپ آدمها باشیم.
248
وای خدایا شکرت بابتِ حمام، از کِی تصمیم گرفتیم انقدر عادی بدونیمش؟ شبیه معجزهست، بهترینه، شبیه تولدی دوبارهست، زیباست، فرحبخشه، وای.
248
در این مهمونیِ مجلل و باشکوه، در حالی که شربتِ یک نفر روی لباسم ریخته و تمام بدنم نوچه، کفشم گم شده، از غذایی که سهمم بوده چیزی نصیبم نشده، و صدای یک آهنگ مزخرف اونقدر بلنده که صدای خودم رو هم نمیشنوم، و هربار اومدم خودم رو از پنجرهٔ تالار بندازم پایین، با خودم فکر کردم شاید ارزشش رو داشته باشه تا آخرِ مهمونی بمونم؟ در حالی که تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که آخرِ شب هم میافته گردنِ من که آشغالهارو جمع کنم.
248
دعواها و بحثهاهم اگر درست و اصولی مدیریت بشن، نهتنها باعثِ دور شدن طرفین از هم نمیشن، بلکه گاهاً از صدتا گفتوگوی آروم هم مفیدترن، چون آدمهارو وادار میکنن همدیگه رو عمیقتر بفهمن و چندین پله اون ارتباط رو به سمت جلو و رشد هُل میدن.
248
Repost from That Girl Over There.
غم بیخ گلوم چسبیده. از سوگواریِ جمعی طاقتم طاق شده و تشنهی یه خبر خوبم. من بهت میگم -اگه من بتونم بگذرم از این شبِ تاریک، فردا صبح میام به دیدنِ تو- اما بعد گذشتن از این شبها، چیزی از من باقی مونده؟
248
من از این تاریکیِ موقت نمیترسم، من از این میترسم که روزی بتونم چراغ رو روشن کنم، اما دیگه چیزی برای دیدن باقی نمونده باشه.
248
خیلی فیلمِ «رها» رو دوست داشتم!
پیشنهادش میکنم، اگر تا الان ندیدید، و اگر از لحاظ روحی آمادگی دارید که یک فیلمی خیلی عمیقتر و بدتر از فیلمِ زن و بچه روانتون رو زیر پاهاش لِه کنه. این فیلمهارو دوست دارم، در طول تماشا کردنش یقهتو میگیره و طعمِ تلخ و گس زندگیِ واقعی رو فرو میکنه توی دهنت، تا مدتهاهم زیر زبونت میمونه.
248
در ذهنِ هر آدمی، موزهای وجود داره به نامِ «موزهٔ نسخههای نزیسته»، موزهای که زندگیای رو به نمایش میذاره که میتونست یا میخواست اون آدم داشته باشه، اما نشده و نداره. رشتهای که انتخاب نکرد یا قبول نشد، شهری که به اون نرفت، آدمی که از دست داد، عشقی که شروع نشد و و و...، و این تنها موزهایه که پیشنهاد میکنم تا جای ممکن خلوت نگهش دارید، فکر نمیکنم زندگیِ دیگهای در کار باشه بچهها، اگر راهی هست، اگر امکانش بود، جسور باشید و همین حالا برید و زندگیش کنید، پیش از اونکه به یک شیئیِ پشت ویترین تبدیل بشه. به قول یک بزرگی: «زخمِ عشق، بهتر از زخمِ نزیستن است.»
