fa
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

رفتن به کانال در Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
429
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-137 روز
+8830 روز
آرشیو پست ها
دوست داشتن می‌تونه در کنار زندگی‌ت جا بگیره، اما عاشقی خودِ زندگی رو از نو برات معنا می‌کنه. دوست داشتن تو رو به خودت نزدیک‌تر می‌کنه، اما عاشق هرچه در عشق جلوتر باشه، بیشتر از خودش گذشته. بسیاری ممکنه معشوق رو دوست داشته باشن، اما دوست داشتن به معنای خواستن حضور اون هست و عاشقی به معنای گره خوردن بخش بزرگی از وجود، به اون حضور. چه‌بسا آدم‌هایی که دوست داشتن رو انتخاب می‌کنن و قطعاً که دوست داشتن انتخاب امن‌تریه، چرا که هرچقدر عمق بیشتر باشه، میزان آسیب‌پذیری و درد زخم هم بیشتره. اما من عمق را انتخاب می‌کنم، در عشق غرق می‌شم تا در قبال معشوق، فراتر از همه‌ی دوست‌دارانش بایستم. و زخم‌هاش؟ نوش جانم، اگر قراره همین زخم‌ها من رو از اونچه که هستم، به اونچه که می‌تونم باشم نزدیک‌تر کنن.

«بَس که تو در خانه‌ی دل زنده‌ای، هر طرفی سجده کنم قبله است.»

گریه کردم و همراه با شنیدنش کم‌کم، کَم شدم.

Repost from آذر
می‌پرسی به کجا برد این امید ما را؟ من می‌گم به جهنم.

چه کنم؟ برگِ خزان‌دیده و لرزان شده‌ام از چنین ماندن خود سخت هراسان شده‌ام چه کنم؟ طفلِ ضعیفی شده‌ام، می‌گریم که ز دامان تو دورم و پریشان شده‌ام چه کنم؟ خانه ندارم، به کجا سر ببرم؟ از غم هجر تو دمسازِ خیابان شده‌ام چه کنم؟ یار ندارم، دلِ من بی‌کس ماند بَس که از خلق گریزان، به تو حیران شده‌ام -خود سروده.

هم شعر قشنگه، هم متن‌های بلند بالای عاشقانه، هم لفاظی‌ها و بازی با کلماتی که گاهی آدم‌ها برای بیان احساساتشون استفاده می‌کنن. اما من به شما می‌گم که به کلمات، حتی به اندازه‌ی سر سوزنی هم اعتماد نکنید. عشق، وفاداری، دوست داشتن، رفاقت و چیزهایی از این جنس رو فقط و فقط زمان ثابت می‌کنه؛ نه کلمات و نه چیز دیگه‌ای، فقط زمان.

محبوب بودن بین بچه‌ها و پیرها، لذتی به من می‌ده که در محبوبیت بین دیگران هرگز پیداش نمی‌کنم.

Repost from N/a
photo content
+1

من دوست داشتنم رو جای دادم در زمان‌هایی که عینکت رو از روی چشم‌هات رو برمی‌دارم و تمیزش می‌کنم. در زمانی که یه جاییت زخم می‌شه، و تا لحظه‌ی آخر به زخمت رسیدگی می‌کنم تا مداوا شه. در زمانی که درباره‌ی کتابی که خوندم، داستانی که شنیدم، و فیلمی که ذهنم رو درگیر کرده باهات حرف می‌زنم، چون دلم می‌خواد جهان تو با جهان من قاطی بشه. در زمانی که صورتت رو با دست‌هام می‌گیرم و ریزریز و تندتند می‌بوسمت. در زمانی که مدام برات ویدئومسیج می‌فرستم، چون دلم می‌خواد حتی جزئی‌ترین لحظاتم هم باهات شریک باشم. در زمانی که آهنگی من رو یاد تو میندازه و من به جای رد شدن ازش، چندین و چندباره گوش می‌دمش. من دوست داشتنم رو هیچ‌وقت پنهان نکردم و نمی‌کنم؛ دوست داشتن در جزئیاتی که از من وجود داره مثل یک رود، جاری و روانه.

اگر گوش من قرار بود فقط تواناییِ شنیدن یک صدا از طبیعت رو داشته باشه، قطعاً صدای رعد و برق انتخاب من بود. اون غرشِ شیرین و دلهره‌آور که انگار از آسمون میاد و از روحم عبور می‌کنه و بعد بارون می‌شه و می‌باره رو عمیقاً می‌پرستم.

+1
«ماه و خورشید.»

Repost from میم
کاش مامانم هیچ جاش درد نمی‌کرد.

شادمهر گوش بدیم؟!

خیلی اوقات اون منطقه‌ی امنی که ما فکر می‌کنیم نمی‌تونیم ازش بیرون بیایم، درواقع اصلاً امن نیست و ما فقط به اون عادت کردیم. ما صرفاً اونقدر با ترس‌ها، محدودیت‌ها و دردهای اونجا آشناییم که ترجیح می‌دیم اسمش رو امنیت بذاریم تا مجبور نباشیم پیه ریسکِ بیرون اومدن ازش رو به تنمون بمالیم. این منطقه‌ی امن می‌تونه استعاره از هرچیزی باشه و فقط باید بدونیم که بعضی‌وقت‌ها باید به منطقه‌های تازه فرصت بدیم، و مهم‌تر از اون باید به خودمون فرصت بدیم تا تجربه‌شون کنیم. شاید اصلاً چیزی که ازش می‌ترسیم، چیزی باشه که واقعاً آرامش و امنیت بیشتری برامون به همراه داره. پس بیایم و ریسک کنیم عزیزان، به معنای عمیق‌تری دگم نباشیم.

دلم می‌خواست فقط یک‌بار دیگه بتونم چندتا از دوست‌های سابقم رو از نزدیک ببینم و محکم بغل کنم. آخه هیچوقت نشد عمیقاً و اونطور که باید، ازشون بخاطر آدم‌های موندگار و عزیزی که من به واسطه‌ی اون‌ها شناختم تشکر کنم.

دوستان جنگ و جدل کافیست، دعوا نکنید اختلاف یک امر جاریست، دعوا نکنید و نشستید برِ دعوا برای اختلاف؟ آخر این دیگر چه کاریست؟ دعوا نکنید که نباید گفت سیمین منکر دینش شده حق دهید،اندکی شاکیست، دعوا نکنید او که منکر نشده دین و خدایش را ولی این فقط دِق و دلِ خالیست، دعوا نکنید هرچه میخواهد دل تنگت بگو را دیدی؟ از همین مساله حاکیست، دعوا نکنید پس تو ای میثم چفیه سر کن و راهی برو که خودت فکر میکنی عالیست، دعوا نکنید و تو ای صادق، تو ای آتش بیاره معرکه این جدل ها همچنان باقیست،دعوا نکنید و اگر باز هم بخواهید من وساطت بکنم پس جواب من: آی اَم ساریست، دعوا نکنید
امیرحسین اکبرپور

بشنو این شعر، صفرپور ،به تو مربوط است لحن تند و کمی ناجور، به تو مربوط است کفر و بی دینیِ سیمین و من و آن، چه به تو؟ شهوتِ زاهدِ مغرور، به تو مربوط است اگر از ساز نداری دل خوش، خب تو نرقص رقصِ با سازِ خودت جور، به تو مربوط است مستی و عیش و کمی باده تو را حاجت نیست کِیف با منقل و بافور ، به تو مربوط است اگر از شعر رسد بارش طوفان بلا مُردن و خفتنِ در گور، به تو مربوط است قصه ی نوح نبی، وَهمِ قشنگیست ولی... قصه ی "هاله ای از نور"، به تو مربوط است "ریش در ریش به اندیشه ی ما زخم زدید" ملّتی گُنگ و کَر و کور،به تو مربوط است تو اگر لایق الطاف خدایی ،خوش باش باغ و فاحِشکده ی حور،به تو مربوط است در و دربار که دستِ تو و همکیشان است نوکر و ناظر و منظور، به تو مربوط است تو دم از پوزه و قلّاده زدی؟ شرمت باد پوزه و گرمیِ آخور، به تو مربوط است چهارده قرن شده کشتیِ این جامعه غرق قایقِ صید و پُر از تور، به تو مربوط است میکنم مست ببینی که چه بی آزارم اذیت و اربده و زور، به تو مربوط است تو که بیزار ز چنگی و ربابی ، چه به من؟ به عزا ، عرعرِ شیپور، به تو مربوط است من اگر خانه بمیرم چه به تو؟ ...در کوچه... کُشتن مردمِ رنجور ، به تو مربوط است دین تو داده اجازه که دخالت بکنی؟ دخل در مقبره و گور، به تو مربوط است امرِ معروفِ،تو از جاهلی و نادانیست رسمِ اعراب شَل و کور ، به تو مربوط است
صادق بی‌قرار

کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است, بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است. تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی, میکنی جمع، گرفتار , به ما مربوط است. بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا, میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است. آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی , میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است. من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟ تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است. تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی , شده ای نوکر دربار به ما مربوط است. گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را , میشود غرق به ناچار، به ما مربوط است. تو که با چنگ و ربابت همه مردم را , میکنی مستعد نار , به ما مربوط است. دین من داده اجازه که دخالت بکنم , تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است. امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر , تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است….
میثم صفرپور

من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟ من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟ تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟ من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟ تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟ من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟ تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش. من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟ دُنیا گر چه سراب است به گفتار شما من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟ تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص! و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟ من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب . و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟ تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی! من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟ تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش! من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟ تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان. من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟
سیمین بهبهانی

میخوام یک دعوایی که بین شاعرها صورت گرفته بود قبلاً رو بذارم. خیلی خوندنش برای خودم بامزه بود، گفتم شاید شماهم دوست داشته باشید.