240
订阅者
-224 小时
-57 天
-530 天
帖子存档
همره موج می شوم راهی اوج می شوم
فوج به فوج می شوم باز مقابلم تویی
سایه ماه می شوم در ته چاه می شوم
راهی راه میشوم باز مقابلم تویی
توی رواق می شوم کنج اتاق می شوم
بسته به طاق می شوم باز مقابلم تویی
این همه مرد می شوم مخزن درد می شوم
ساکت و سرد می شوم باز مقابلم تویی
از همه دور می شوم نقطه کور می شوم
زنده به گور می شوم باز مقابلم تویی
همدم خوار می شوم بی کس و یار می شوم
بر سر دار می شوم باز مقابلم تویی.
-مولانا
در نور شمع
زن تری؛
در آفتاب صبح که چشم باز میکنی
فرشته تر؛
و من بین این دو زیبایی با شکوه
عاشقانه آونگ شده ام.
~عباس معروفی
«اینجا مرزِ میانِ «من» و «دلتنگی» است.»حصار، تنها یک حصارِ آهنیِ مشبک نیست؛ خطی است میانِ دنیایِ سردِ بیرون و گرمایِ محبوسی که در آنسویِ توریها به خواب رفته است. چشمهایم از میانِ لوزیهای سردِ سیم، به این خانهی آجری مینگرد؛ خانهای که انگار دهههاست در انتظارِ مهمانی است که دیگر هیچوقت از راه نخواهد رسید. آجرها، خشک و بیروح، زیرِ نوری که نه جانبخش است و نه سوزان، رنگِ کهنگی به خود گرفتهاند. آن درختِ «خرزهره» در میانه، با گلهای صورتیاش، تنها نقطهی تپنده در این کالبدِ بیجان است؛ شبیه به قلبی که در سینهی یک متروکه، هنوز با اشتیاق میتپد و گل میدهد، بیآنکه بداند کسی برای دیدنِ زیباییاش، پشتِ حصارها ایستاده است. بوتههای پایین، خسته و تشنه، شبیه به خاطراتِ سوختهای هستند که در سایهی حصار مچاله شدهاند. سایهها، بلند و کشیده، بر زمینِ بیرمقِ حیاط افتادهاند؛ انگار زمان در این حیاط ایستاده است؛ نه میرود، نه میآید. همهچیز در این تصویر، در یک تعلیقِ ابدی گرفتار شده؛ نه ویرانهای است که رها شده باشد، و نه خانهای که کسی در آن نفسی بکشد. توریهای پیشزمینه، انگار چشمبندِ حقیقتی هستند که نمیخواهد دیده شود؛ ما از پشتِ این میلهها، به شکوهِ محبوسِ این خانه نگاه میکنیم، به دیوارهایی که رازهای مگویی در خشتخشتِ خود دارند و به درهایی که بستهاند، نه چون کلیدی نیست، بلکه چون دیگر کسی نیست که به آنسویِ در تعلق داشته باشد…» _غـزل
