دِࢪیا؛
前往频道在 Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
显示更多未指定国家未指定类别
1 008
订阅者
+124 小时
-857 天
+20430 天
帖子存档
1 013
خیلی غم انگیز نیست ؟! اینکه آدمی زاد در این دنیا برای یک زندگی آزاد و آرام بمیرد...همینطوره عزیزمن.خیلی غمانگیز هست،حتی چیزی فراتر از غم،شاید هیچ واژه ای این حس و حال رو نتونه توصیف کنه.
1 013
آن روز، او برای آخرین بار شجاع بود. وقتی از در بیرون میرفت، برگشت و لبخند زد. از آن لبخندهایی که میگفت: نگران نباشید، مراقبم. اما ما نمیدانستیم که مراقب بودن در قاموسِ او، یعنی ایستادن پایِ رویاهایی که برایِ این خاک داشت.
1 013
زِ حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصلِ خود دوایی کن دلِ دیوانهی ما را
علاجِ دردِ مشتاقان، طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غمِ مجنونِ شیدا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را...
- سعدی
1 013
به آنها بگویید که ما از خود جهنم بیرون آمدیم.... زنده اما کسانی را میشناسم که هیچ وقت برنگشتند...
آنها روحمان را آزردند، روان ما را خراشیدند.
پرنده هایی را به یاد دارم که قصد پرواز داشتند اما بالهای آنها را تکه تکه کردند. مادران از ته جهنم شیون میزدند.
و خون از آتش، صدای جیغ کودکانی را به نمایش میگذاشت که لنگان لنگان فرار میکردند اما آنها هیچوقت همراه ما برنگشتند... و ما آمدیم. ما از ته جهنم آمده ایم. زخمی، خونین. ما صدای هر لکه خونیم..!
1 013
درود قشنگم فک کنم منو بشناسی شاید نشناسی امشب زیادی غم و غصه داره خیلی تو بلاتکلیف ترین حالتم انگار بین دوراهی گیر کردم هیچوقت انقدر دلم کباب نشده بود حالم مثل مادرای دی ماه شده که بچشونو از دست دادن انگار اون ۴۰ هزار نفر نزدیک ترین و عزیز ترین آدمای زندگیم بودن الان واقعا هستن واقعا جز شرافت مردونگی و وطن پرستی ازشون چیزی ندیدم ولی کاش منم بین اونا بودم کاش منم رفته بودم اینکه الان بین این لجن خورا موندم و دارم غم و غصه هزاران مادر و خانواده رو میبینم داغونم میکنهدرود عزیزدلم... حال هممون همینه واقعا درکت میکنم هممون توی بلاتکلیفی و غم گیر کردیم واقعا ولی من باور دارم که درست میشه... تو هم باور داشته باش و این حرفو نزن، طاقت بیار تا روز آزادی رو جشن بگیریم... به جای تمام بچههامون💙🕊
1 013
شب افتادهست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالابِ من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
- مهدی اخوان ثالث
1 013
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
1 013
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم تو را خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
1 013
در این ایوان سرپوشیدهی متروک
شب افتادهست و در تالابِ من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
1 013
بیا ای همگناهِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بیگناهیها
و من میمانم و بیداد بیخوابی
