دِࢪیا؛
前往频道在 Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
显示更多未指定国家未指定类别
1 017
订阅者
+124 小时
-857 天
+20430 天
帖子存档
1 017
«همهی این چشماندازها، این گلها، زمینهای کشاورزی و کهنترین نقاط این سرزمین، هر بهار نشان میدهند چیزی وجود دارد... من هرگز بدون این خاک نمیتوانم بمانم.»
1 017
بعد از من ،
چیزهایی را که دوستِشان دارم ، از یاد نبر !
شعر را ، باران را ، ماه را ، دریا را ، موسیقی را ،
خودت را ، خودت را ، خودت را ؛ . .
1 017
کاش تو قحطیِ شقایق
باز بشیم سوار قایق
بشینیم بریم تو دِریا
من و تو، تنهای تنها
ماهیا خیلی امینن
نمیگن اگه ببینن
اِنقَدَر میریم که ساحل
از من و تو بشه غافل
قایقو باهم میرونیم
میریم اونجاها میمونیم
جایی که نه آسمونش
نه صدای مردمونش
نه غمش، نه جنب و جوشش
نه صدای گلفروشش
مثل اینجا آهنی نیست
خوبه اما گفتنی نیست
پس ببین، یادت بمونه
کسی هم اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا
وعدهی ما لب دِریا
صبح پاشو بدون ساعت
که فراموش بشه عادت
نره از یادِ تو زیبا
وعدهی ما لب دِریا
- مریم حیدرزاده
1 017
اندوهِ تو آید، چه توانم گفت؟ ای عشق!
گر بنگریم بینی دو چشمِ پُر ز خواهش
در عمقِ نگاهت، صدفِ راز نهان است
دریایِ غمت موج زند، موجِ نوازش!
با هر نفست، آبِ حیات است که جاریست
جان میگیرم از عطرِ تو، روحت پر آرامش!
چون نقرهی مهتاب، به گسترِ دلِ من تاب
من کودکیام خواهانِ دوستی، نه نکوهش
گیرم که نه ماهی، که گُلی در دلِ این خاک
بویت همه جا هست، به گمانم تو تمامش!
بگذار بمانم، به تماشایِ رُخت غرق
گو گیسوانت را، او به ساحل نرسانش!
میبینمت و از نظرم ماهِ بلندی؛ که نویسم
"تو ماهی و من ماهیِ این برکهی کاشی" تو بخوانش...
- حوالی ساعت ۳ شب، ۱۷ فروردین ماه سال ۲۵۸۵
1 017
«ای لحظاتِ خوش که هنوز از راه نرسیدهاید،
آیا نمیشود راهِ کوتاهتری در پیش بگیرید؟
قبل از اینکه دلهایمان فرتوت شود؟»
1 017
کاشکی ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، بهاری ﺑﺎﺷﺪ
کاشکی ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ، ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭی ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎشکی ﺍﺯ ﻫﻤﻪ مخفی ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎدی
ﮐﺎشکی ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖِ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩی
- مهدی موسوی
1 017
آیا بگویم دوستت دارم؟
کاش جرأت گفتن بیابم
که در این دنیا چیزی برایم نمانده است
بهجز اندوههایم و چشمهایت...
- نزار قبانی
