ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

بیگانه‌‌ی‌ نور

بیگانه‌‌ی‌ نور

前往频道在 Telegram

ــ جایی در ژرفای سکوتم ــ بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.... http://t.me/HidenChat_Bot?start=7340141931

显示更多
未指定国家未指定类别
266
订阅者
-124 小时
+287 天
+5030 天

正在加载数据

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
11月 '26
十一月 '26
+21
在8个频道中
十月 '26
+135
在8个频道中
Get PRO
九月 '26
+57
在13个频道中
Get PRO
八月 '26
+189
在4个频道中
Get PRO
七月 '260
在6个频道中
Get PRO
六月 '26
+92
在3个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
03 十一月+15
02 十一月+3
01 十一月+3
频道帖子
بزرگترین دغدغه‌ی فکریم این روزا اینه که از خودم و هدف دارم فاصله میگیرم...

2
فردا پاکشون میکنم چنل زیاد سین نمیخوره برای همین میزارم بیشتر بمونه✋🏾
28
3
علم بسیار زیبا و ساده است اگر مغز رو محدود نکنیم به سادگی میشه یا گرفت ولی فکرت دائما مشغول این سوالات غیر منطقی میشه مثلا میگیم بشر از هیچ داخل یک فرایند و چرخه ی تکرار شدنی به صورت ناخودآگاه مشغول میشه و میچرخه تا تبدیل به اتم ها و عنصر ها ی کوچک میشه عنصر ها و اتم های خیلی زیاد به هم می‌چسبن و میتونن شکل های متفاوتی بسازن
26
4
اگه یه فصل بودی، پاییزِ آخر بودی؛ چون یه حس عجیبی از تموم شدن و تغییر توی حال‌وهوات هست. انگار از اون آدمایی هستی که به پایان چیزها بیشتر از شروعشون فکر می‌کنن و حتی وقتی چیزی تموم می‌شه، تا مدت‌ها دنبال معنای اتفاقاتی می‌گردن که پشت سر گذاشتن. یه جور سکوت که بیشتر از هر حرفی حرف برای گفتن داره. https://t.me/theendfrom
31
5
هنوز احساس بدی نسبت به آزمون امروز دارم... من واقعا آزمون پذیر نیستم... مدام به خودم شک میکنم... اگر صد خودم رو بزارم و نشه چی؟ اگه دوباره شکست بخورم چی؟ اگر فرصتام رو از دست بدم چی؟ اگر همه رو از خودم ناامید کنم چی؟ بدتر از همه دیگه خودمم از خودم ناامید بشم چی؟ اگر همه چی تموم بشه چی؟ اگر هدفا و رویاهام به باد برن چی؟ واقعا سخته لاشه ی خودم رو بعد از امتحانی که خراب کردم جمع کنم...
42
6
روزها می‌آیند، می‌روند و می‌گذرند. ساعت‌ها، دقیقه‌ها، دم‌به‌دم، لحظه‌به‌لحظه، از پی هم می‌روند. ناقوس‌ها به صدا درآمده‌اند، پرنده‌ها مهاجرت کرده‌اند، اشک‌ها فرو ریخته‌اند، بغض‌ها فروخورده شده‌اند، نفس‌ها به هم گره خورده‌اند، صداها در هم پیچیده‌اند، مرده‌ها دفن شده‌اند، نوزادها متولد می‌شوند. و در این هیاهوی بی‌انتها، تنها چیزی که هیچ‌گاه تغییر نمی‌کند، قلبِ گردوغبارگرفته و کهنه من است. ریحون
43
7
بخشی از من که می‌خواهد زندگی کند. ‌‌ بخشی از من هنوز می‌خواهد زندگی کند. هنوز دلش می‌خواهد لیست‌های بلندبالای برنامه‌هایش را تیک بزند. هنوز می‌خواهد در زنگ‌تفریح‌های مدرسه ساندویچ‌کثیف گاز بزند. هنوز دلش می‌خواهد مثل یک کودک احمق راجع‌به دانشگاه موردعلاقه‌اش رویاپردازی کند. بخشی از من عمیقا می‌خواهد که قبل از خواب به دلار سی‌صد‌تومنی و قیمت تخم‌مرغ فکر نکند. هنوز می‌خواهد که فردا دوباره چشمانش را باز کند. دلش می‌خواهد هنوز برای شوق داشتن، شوق داشته باشد. بله. بخشی از من هنوز می‌خواهد زندگی کند. اما فقط بخشی از من.
40
8
سپس خواهی دید که همیشه چقدر به "تو" عشق می‌ورزیده‌ام ‌حتی زمانی که معتقد بودم فراموش شده‌ام. ۹ مهر/سال ۱۴۰۵
41
9
《کاش یکم بیشتر احساس تعلق داشتن رو تجربه میکردم.》
39
10
اعتراف می‌کنم که کمی دیوانه‌‌ام‌. دیوانه‌ی کلمه‌هایی که هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورم، دیوانه‌ی احساساتی که گاهی حتی خودم هم از توضیح‌ دادنشان عاجزم. دیوانه‌ی چیزهای کوچکی که شاید برای دیگران هیچ معنایی نداشته باشند اما می‌توانند تمام روزم را بسازند یا به‌هَم بریزند.
32
11
رنج پنهان درخت سرو را در واژگونی شاخه هایش پیدا کردم در تلألو خورشیدی صبحگاهی به آخرین نگاه های ماه چشم دوختن ، قلبم را چگونه میتوان پس گرفت ، شمع را چگونه میتوان از پروانه‌ی مست گرفت . در شب به دنبال نور می‌گردم و در نور به دنبال سایه‌ای برای استراحت ، قلبم را ببر و روحم را اسیر کن اما در شبها چراغ باش و در روزها سرو تنومند. باران را فراموش کردم ، جنگل را آتش زدم و خورشید را سایه کشیدم و ماه را چراغ روشن کردم ، قلبم را به دنبال بهانه ای برای تو . اما تو کیستی ؟ اما تو کجایی ؟ برایت.
53
12
« اگر من یک... بودم » فوروارد کنید تا بگم اگر قرار بود یک کتاب، یک فصل، یک شهر، یک رنگ و یک پدیده‌ی طبیعی باشید، چی می‌شدید و چرا . ریپلای نزنید - پرایوتا لینکتون رو بات بفرستید .
34
13
باهاشون زندگی کردم رسما
50
14
تولد ادمین این چنلم بود تولدت مبارکا✨
50
15
خیلی دست نوشت هاتون قشنگهه😭
50
16
نگاهم به میز افتاد؛ همان میزی که بارها روبه‌رویش نشسته بودیم و درباره‌ی چیزهای کوچک و بزرگ حرف زده بودیم : یه وقت‌هایی می‌اومدم اینجا و با خودم فکر می‌کردم اگه الان خونه بودی، احتمالاً چه کار می‌کردی. یا اگه این اتفاق رو برات تعریف می‌کردم، چی می‌گفتی. کم‌کم متوجه شدم دیگه نمی‌تونم این خونه رو فقط یه جایی ببینم که باید ازش مراقبت کنم. - پس خونه‌ی خودت چی؟ خندیدم : هنوز هست. ولی راستش توی این دو ماه خیلی کمتر از قبل بهش سر زدم. اینجا بیشتر شبیه زندگی‌ای بود که دلم می‌خواست توش باشم. چیزی نگفت، فقط دستش را روی دستم گذاشت. + نمی‌خوام از این حرفم نتیجه بگیری که نبودنت برام آسون بوده؛ نبود. فقط یه جوری باهاش کنار اومدم که انگار هنوز می‌تونم به بخشی از روزمرگی‌مون دسترسی داشته باشم. - بعضی وقت‌ها وسط یه روز خیلی خوب، یه چیزی اتفاق می‌افتاد که دلم می‌خواست تو همون‌جا بودی. فقط برای اینکه با هم تجربه‌ش کنیم. دستم را کمی بالا آوردم و روی دستش بوسه‌ای گذاشتم. + پس فکر کنم باید یه مدت از این فاصله، فاصله بگیریم. خندید : این جمله خیلی بد بود خندیدم : می‌دونم دو ماهه با گل‌ها زندگی کردم، سطح مکالماتم افت کرده خنده‌اش بلندتر شد و من به این فکر کردم که چقدر دلم برای همین صدا تنگ شده بود. بعد از کمی سکوت، رها سرش را روی شانه‌ام گذاشت. هیچ‌کدام درباره‌ی آینده قول بزرگی ندادیم. لازم نبود همان شب برای تمام روزهای پیش رو تصمیم بگیریم. او مسیر خودش را داشت و من مسیر خودم را، اما انتخاب ما کنار هم ماندن بود آن شب، وقتی رها برای باز کردن چمدانش به اتاق رفت، من همان‌جا روی مبل ماندم. دو ماه قبل، کلید را به من داده بود تا مراقب گل‌هایش باشم. حالا که برگشته بود، تازه فهمیدم در تمام آن مدت، فقط من نبودم که از چیزی مراقبت می‌کردم. آن خانه هم به شکلی عجیب، مراقب من بود؛ با تمام چیزهایی که از او در خودش نگه داشته بود، با روزهایی که در آن گذرانده بودیم و با خاطراتی که هنوز تمام نشده بودند. صدای رها از اتاق آمد: آرمان؟ + جانم؟ - میای کمکم؟ از روی مبل بلند شدم : الان میام. -Arta Previous part
55
17
«ادعایِ او، اقیانوسی از کلمات بود؛ اما رفتارش، خشکیِ بی‌پایانِ یک انحصار. او تمامِ جهانِ مرا پر کرده بود، اما در میانِ این همه حضور، من تنها بودم؛ چون او به دنبالِ یافتنِ من نبود، بلکه به دنبالِ تصاحبِ سایه‌یِ من بود. عشق، رهایی است؛ و او، تنها یک نگهبان بود در دژِ مالکیتِ خویش...🙃🥀» PYRIAQUA
48
18
بعضی شب‌ها برای گریه ساخته شده‌اند. آن شب‌ها از روزشان پیداست. وقتی آدمی آرزو می‌کند که جهان در تاریکی فرو برود.
47
19
من خیلی آدمِ «اگه تو برام خونه بشی، دیگه هیچ جایی دلم نمی‌خواد برم».
47
20
هیچ‌وقت به یک شکل ثابت نمانده‌ام؛ در هر دوره، چیزی در من تغییر کرده، بعضی باورها رنگ باخته‌اند، بعضی علاقه‌ها جایشان را به چیزهای تازه داده‌اند و بعضی از من، هنوز همان‌جا مانده‌اند. همین رفت‌وآمدِ میانِ نسخه‌های مختلفِ خودم است که دلبستگی‌ام به گذشته را بیشتر می‌کند...» اصلاً برایم مهم نیست این دلتنگی‌ها متقابل باشند یا نه، من دلم برای آدم‌ها تنگ می‌شود، برای مکان‌هایی که دیگر به آن‌ها سر نمی‌زنم، حس‌هایی که زمانی تجربه کرده‌ام، روزهایی که از سر گذرانده‌ام و حتی چیزهایی که شاید در لحظه چندان مهم به نظر نمی‌رسیدند. گاهی یک خاطره‌ی ساده، تمام آنچه را پشت سر گذاشته‌ام به یادم می‌آورد؛ آدم‌هایی که دیگر در زندگی‌ام نیستند، حال‌وهوایی که تکرار نشد و لحظه‌هایی که حالا فقط می‌توانم از دور به خاطر بیاورم.
48