ch
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

前往频道在 Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

显示更多
伊朗139 023未指定类别
327
订阅者
无数据24 小时
无数据7
+3930
帖子存档
+1
Haider_Salim_Man_Lalae_Azadam_93c5251b_176c_4bec_8c51.mp36.17 MB

کاش می‌توانستم همان‌قدر که شعر را دوست دارم، خوب بخوانم! #حسرت‌ها

♥️
♥️

- و خدا دور می‌کند از تو آدم‌هایی را که ... - کاش دور نمی‌کرد! - و او بهتر میفامه. - عاصی من گناهان زیادی داشتم و دارم؛ ولی خداوند جایی که بی‌گناه‌ترین بودم‌‌‌.‌. - و خدا در سوره کهف میگه: { وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا } و چطور بر چیزی صبر کنی ک ازش خبر نداری؟ باور کن او بهتر میفامه. - عاصی آن‌گاه حس می‌کردم خدا دوستم دارد. - دوستت داشته و دارد و خواهد داشت. - از خدا زیاد دور شدم. زیاد. - او به تو نزدیک است. زیاد نزدیکه! هر روز سر صنف، وقت لبخندهای بچه‌ها نمی‌بینی‌ش. در همان بشقاب توت. در جاده کنار درختان. حتی در کتاب‌هایی که میخوانی. من می‌بینم که چقدر حواسش به تو هست. که چقدر حواست ره پرت کرده. که چقدر دوستت دارد. - در خودم چه؟ - در خودت هم هست، حتمن هست. در خوابی که دیده بودی. در رقص میان بابونه‌ها. - می‌ترسم عاصی.

گفت:
شما مزاری‌ها همطو عادت های گنده دارید. یعنی این‌که یک رفیق ما از مزار است، روزی سه دفعه با ما بدخشی‌ها و قندزی‌ها قهر می‌کنه. سر گپای ناق. باز ما زنگش می‌زنیم یا گاهی به حال خودش می‌گذاریمش. بعدِ چند روز خودش زنگ میزنه و شماست می‌کنه که چرا زنگ نزدین. به‌خیالم شما نازک نارنجی‌تر هستید از ما کرده.
باز یک‌تا مزاری -یادش به‌خیر- گفته بود:
شما مردم دهدادی یک تخته‌ی‌تان کم هست.
با این حساب، خی بنده‌ی مزاری که از دهدادی هستم، به همی قوذرت خودا بیخی لق‌لقه هستم شکر.

بعد از چند هفته، باز یک دنیا خندیدم و شکر!

چقه دغدغه‌های زنده‌گی تو خوبش!

نخستین روزی که کانال را عمومی ساختم و چندتا از دوستان عضو شده بودند، نوشتم که.. قضاوت نکنید. با استفاده از روزمره‌گی‌های آدم‌ها، قضاوت‌شان نکنیم. من می‌دانم که اشتباه خودمان هست. ما به آدم‌های می‌گوییم: "فلانی جان! اینی قسمت روح مرا می‌بینی انی؟ زخمی‌ست. فشار نده باشه؟" و زمانش که برسد، همان نقطه فشار داده می‌شود و همان‌طور که گفتم این ضعف خودمان هست که گمان می‌کنیم رنج‌مان با گفتن کم می‌شود و ضعف خودمان هست که توقع داریم درک شویم. غافل از این‌که بارِ حرف‌های گفته شده، بیشتر از ناگفته‌هاست! چند روز قبل -هرچند نوشته‌ام را حذف کردم- گفته بودم که حبیب‌الرحمان پدرام در رابطه به زبان پارسی گفته: "چری از زبان ما می‌ترسید شما؟" و حالا در رابطه به این موضوع می‌خواهم بدانم که چری از حضور ما می‌ترسند آدم‌ها؟! من که اثر ادبی رسمی منتشر نکرده‌ام. نه یک بیت شعر و نه یک پاراگراف داستان که با آن جایگاه ادبی آدم‌ها در معرض خطر واقع شده باشد. در آن حد هم نیستم که واژه‌های من سریر شهرت و قدرتِ دیگران را به لرزه درآورد، پس چرا این مردم دوست‌ دارند تخریب کنند؟ این حرف‌های من مخاطب ندارد؛ ولی هرکس به خود گرفت، می‌گیرد دیگر. خو خیر.. من می‌گویم اگر در متن یا شعر یا داستان یا نقد ادبی -که هیچ‌کدامش را ننوشته‌ام- کسی را ناراحت ساخته باشم یا اثر ادبی کسی را بی‌مقدار جلوه داده باشم، بیاید و با متن ادبی بر سرم بکوبد. اگر در زنده‌گی شخصی‌اش مداخله کرده پشت‌سر شخصیتش را تخریب کرده باشم، بیاید جلویم ایستاده به رویم تُف بیندازد و هفت پشتم را به آتش بکشد؛ ولی زمانی‌که هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیفتاده و ماییم و همین یک کانال، ناجوانی نیست که این‌طور بی‌رحمانه قضاوت شویم؟ ما مردم اگر غمگین هستیم، چه کسی را گفته‌ایم که بیا و مرا از درون خودم نجات بده؟ اگر شعر می‌خوانیم، اگر عکاسی می‌کنیم، اگر روزمره‌گی‌های خود را می‌نویسیم، اگر زمانی کس/کسانی را می‌شناختیم و اگر حالا گاهی، کامنت‌های عزیزان را با لحن صمیمی -طوری که بی‌احترامی و بی‌توجهی به پیام و شخصیت طرف نباشد- پاسخ می‌دهیم و اگر در ذهن خود آزاد هستیم و شبیه وحشی‌ها از جنس مخالف فرار نمی‌کنیم، به این معنا نیست که هرکس، هرچه دلش خواست پشت‌سر مان بگوید و قضاوت‌مان کند. به‌خدا خوب نیست که به زنده‌گی شخصی و شخصیت آدم‌ها بتازیم و آن‌ها را از روی روابط‌شان قضاوت کنیم. آن‌قدر بی‌معرفت هم نباشیم که برای گرم‌کردن مجلس‌مان، نام آدم‌ها را روی سفره انداخته موشکافی کنیم که مخاطب اشعار و عکس‌ها و متن‌های طرف کیست و چه سَر و سِرّ با فلانی و فلانی دارد. من زمانی‌که چیزی در این مورد بشنوم، نخستين واکنشم این است که از دوستانم در موردش می‌پرسم و می‌گویم: فلان حرف را شنیده‌ام، به نظر شما درست است و همین اتفاق‌ها افتاده؟ بعد، من از دوستانم توقع دارم که چنین چیزی بگویند: "در مورد فلانی. فلانی. فلانی. فلانی. فلانی. و هرررر کسی که بوده، مه نظر خوده خوب گفتیم. اگر هم بدی داشته، نه از بُعد روابط بلکه نظر به شناخت ادبی حرف زدیم. اما نمی‌فهمم مردم چه مرض دارن. وقتی در مورد کسی صحبت می‌کنن، باید به مسایل خصوصی‌اش بپردازن. متاسفانه من نتوانسته ام گویا الگو باشم. البته ده حضور مه چنین بحث‌هایی نمیشه تا بفهمانم که غرضی به مریم مقدس یا حتا ف.حشه بودن کسی نداشته باشن. اگر واقعن دریافتن که کسی بد است و آن‌قدر پاک هستن که می‌ترسن دامن‌شان لکه‌دار شوه، ازش دور بشینن. تمام. ده غیر صورت، با همو انسان بد هم میشه که روابط دوستانه داشت و بی‌هیچ جنجال و مسالمت‌آمیز زیست." و حقا که توقع بی‌جا هم نیست و عزیزان من غیر از این نیستند و می‌دانم که حرف‌های‌شان فقط حرف نیست و حرف من هم این است که ما مردم، زمانی‌که سنگِ ادب و ادبیات و کتاب‌ها و واژه‌ها را به سینه می‌زنیم، آدم باشیم و پشت این و آن اشتباه یا نقطه‌ضعفِ آدم‌ها -مرد و زن- نگردیم. بحث‌های انگیزشی را دوست دارم؛ ولی باید از این جمله کمک گرفته بگویم که، دنیای هنر و ادبیات بزرگ هست و تا امروز آن‌قدر شاعر و نویسنده و منتقد و ترانه‌سرا و عکاس و نقاش را در خودش جا داده که په! یک منِ چهل‌وچند کیلویی با کانالکِ گدود خود، جای هیچ اهل ادب را تنگ نمی‌کنم انی؟

از کجا شروع کنم؟ نمی‌دانم. من اعتراف می‌کنم همیشه ترسیده‌ام. اعتراف می‌کنم که از قضاوت مردم می‌ترسم. از این‌که چیزی بر دل نداشته باشم و در موردم بد فکر کنند. هرچند عزیزِ رفته و برگشته و دوباره رفته‌ام گفته بود: "تو اگر خوب هستی، چرا می‌ترسی مردم در موردت بد فکر کنند و اگر بد هستی، چرا می‌خواهی دیگران تو را خوب ببینند؟" و مدتی‌ست این حرف همه‌چیز را عوض کرده؛ ولی گاهی، آدم هرقدر سعی کند ژست بی‌خیال‌ها را بگیرد، نمی‌شود. به‌خصوص اگر این ترسی که من اعتراف کردم، در رگ رگش ریشه دوانده باشد. در جامعه‌ی ما، مرد و زن، هردو قضاوت می‌شوند و بد هم قضاوت می‌شوند؛ ولی این قضاوت در رابطه به زن‌ها سخت‌گیرانه‌تر هست. ما زن‌ها -جدا از قوانینی که برای‌مان ساخته‌اند و اگر به آن عمل نکنیم محکوم به بدنامی هستیم- مجرم و محکوم و حتا زندانیِ ذهن خودمان هم هستیم. زن باید مراقب تن صدایش باشد، مراقب رفتارش باشد، مراقب حرف‌هایش باشد، مراقب لباسش باشد، مراقب این باشد که بند زیرپوشش از گوشه‌ی یخنش نمایان نباشد، مراقب باشد که چاپ/طرح زیرپوشش از پشت لباس دیده نشود، زمانی‌که تازه به بلوغ می‌رسد، مراقب باشد که کسی متوجه تغییرهای جسمی‌اش نشود و با پشتِ خمیده راه برود تا از شر چشم‌های درنده -حتا هم‌نوعان خودش- در امان بماند. باید مراقب باشد که اگر طفلی در آغوشش است و کسی می‌خواهد آن را بگیرد، دست مبارکِ طرف -حالا اتفاقن یا به عمد- به بدنِ در حالِ تغییرش نخورد. زن، جدا از فشارهای جسمانی دوران پریود، باید فشارهای روانی زیادی را در آن چند روز تحمل کند. زمانی‌که در یک جای رسمی است و از جایش بلند می‌شود، ناخودآگاه باید به پشت‌سرش نگاه کند تا ببیند چیز غیر قابل قبولِ جامعه روی دامنش است یا نه. اگر نباشد که خدا رحم کرده؛ ولی اگر باشد، فشار عصبی آن لحظه... . من فمینیست نیستم و به همان اندازه‌یی که حقیقت زنده‌گی زن را می‌گویم، در جایی که باید، از سختی‌ها و فشارهایی که بر مردانِ سرزمین من تحمیل شده، حرف زده‌ام. باور ندارید؟ خودتان بخوانید. حرف من این است که ما زن‌ها به اندازه‌ی کافی در جامعه‌ی کم‌سواد خودمان قضاوت شده‌ایم. به اندازه‌ی کافی خودمان، خود را محکوم کرده‌ایم، به اندازه‌ی کافی انگشت انتقادِ مردمِ کوچه و بازار به سوی‌مان بلند هست. نکنید! در جامعه‌ی ادبی، زنده‌گی و روزگار و جهان را برای‌مان تنگ نکنید. ما زن‌هایی که از تاریکی اتاق و جامعه و از میان آدم‌هایی که نفهمیده قضاوت‌مان می‌کنند، به ادبیات پناه آورده‌ایم، از دست اهل ادبیات کجا برویم؟ نکنید. به شخصیت و زنده‌گی شخصی آدم‌ها نتازید.

语音消息00:50

من به یک ماه می‌اندیشم من به حرفی در شعر من به یک چشمه می‌اندیشم من به وهمی در خاک من به بوی غنی ِ گندمزار من به افسانه‌ی نان
من به یک ماه می‌اندیشم من به حرفی در شعر من به یک چشمه می‌اندیشم من به وهمی در خاک من به بوی غنی ِ گندمزار من به افسانه‌ی نان من به معصومیت بازی‌ها و به آن کوچه‌ی باریک دراز که پر از عطر درختان اقاقی بود من به بیداری تلخی که پس از بازی و به بهتی که پس از کوچه و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی‌ها #فروغ_جان پ.ن: و من به صدای پیچیدن باد لای خوشه‌های گندم.

بوخودا این پیام خوشایندتر از "صبح‌ به‌خیر"های عاشقانه بوده!😂
بوخودا این پیام خوشایندتر از "صبح‌ به‌خیر"های عاشقانه بوده!😂

من و کوثر بخارایی، شاید از سال ۱۴۰۱ یکدیگر را می‌شناسیم. در انجمن خانه‌ی داستان بلخ آشنا شده در رونمایی کتابِ "گودی‌گکِ یادگاری" با هم ملاقات کرده‌ایم. من که دیگر تاریخ‌ها را یادداشت نمی‌کنم، نمی‌دانم چند سال از این حضور و رفاقتی که بابتِ سعی و درک و لطفِ کوثر تا این‌جا رسیده، می‌گذرد. قبول دارم که گاهی نمی‌توانیم با هم کنار بیاییم؛ ولی خوب هست که یکدیگر را کنار نگذاشته‌ایم. می‌ترسم شکرِ نعمت کنم چون از کفم بیرون می‌شود؛ ولی با این وجود حضورش برای من باارزش هست. دوستش دارم. رنج‌هایش را، رنج‌های‌مان را، تقلایش برای زنده‌گی را، امیدی را که در کنج سینه‌اش خانه دارد، چشم‌های معصوم و دل بزرگش را دوست دارم. من هرگاه خواسته‌ام که برایش بنویسم، به ناتوانی‌ام در کنار هم چیدنِ واژه‌ها بیشتر پی بردم. او در روزهایی کنارم ماند و برای خوب شدن حالم تلاش کرد تا مرا به زنده‌گی برگرداند که من به چیزی غیر از مرگ نمی‌اندیشیدم. این روزها با خودم می‌گویم، حق دارد که خسته باشد، چون بارِ زنده‌گی و خانواده و حتا رفیق‌هایش را بیش از آن‌چه ‌که باید برداشته و با خود به جلو کشیده. من هرگاه که به شباهت‌مان -حتا در نوع رنج کشیدن‌مان- نگاه می‌کنم، یاد این شعر می‌افتم و با خودم می‌گویم به امید روزی که بتوانم آن‌چه را که می‌خواهم برایش بنویسم. خسته‌ای، غمزده‌ای، مثل منی، می‌فهمم دوست داری ز خودت دل بکنی می‌فهمم زیر سنگینیِ دنیا کمرت خم نشود در تلاشی که فقط جا نزنی می‌فهمم آن‌قدر رهگذران زخم زبانت زنده‌اند که فقط در پی تنها شدنی می‌فهمم ظاهرن طاقت هر حادثه‌یی را داری از درونت هم اگر می‌شکنی می‌فهمم صحبت از هر چه کنی بر ضررت خواهد بود حرف داری و نباید بزنی می‌فهمم شاعر: مچوم.

هی هی چی حرفهای که زدیم و خوشحال بودیم رفیقم و غمخوارم رزما صراحت 🫂🫠 بابت ویدیو هم از زلیخا زروان سپاس گذارم 🌸🌚

هرکس این‌جا به ظاهر دوست اما دشمنان‌اند و قضاوت می‌کنند، خودشان بروند. به رویم خندیده و به‌به و چه‌چه گفته، پشت سرم چاه کندن خوب نیست. من همیشه گفته‌ام دختر در جامعه‌ی ادبی بد قضاوت می‌شود و امروز دیدم که چقدر سنگین بوده!

چشم‌هایم..🥲

بی‌پیشینه!

چه خوش است راز گفتن به رفیق* نکته‌سنجی که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد
چه خوش است راز گفتن به رفیق* نکته‌سنجی که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد

چقدر این مصراع را دوست دارم!🤍

می‌کنند از دشمنی نا دوستان با دوستان آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند #رهی_معیری