ch
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

前往频道在 Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

显示更多
伊朗139 023未指定类别
327
订阅者
无数据24 小时
无数据7
+3930
帖子存档
می‌کنند از دشمنی نا دوستان با دوستان آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند #رهی_معیری

کاش بودندی به گیتی استوار و دیرپای دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی #رهی_معیری

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست #رهی_معیری

گفت: هیمه را ندیده بسیار دوست دارم. گفتم: من هم. گفت: چون هیمه کسانی را که باید، بسیار دوست دارد. امروز می‌خواستم بنویسم که بعدِ سال‌ها درس و این چیزها، در این دو ماه از هیمه چیزهای بیشتری یاد گرفتم.

در خروش آیم چو بینم کج نهادی های خلق جوی‌بارم ناله از هر پیچ و خم باشد مرا #رهی_جان

منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من #رهی_جان

این آهنگ!🖤

زمانی‌که این آهنگ را می‌شنوم، یادِ روزهایی می‌افتم که پدر در شرکت آستراسِ بندر حیرتان کار می‌کردند و صبح‌ها تا این‌که بیدار شوم، رفته بودند. نگران از این‌که جیب‌خرجی مرا گذاشته‌اند یا نه، سرم را بلند می‌کردم و می‌دیدم که کنار بالشم گذاشته‌اند. اگر آن‌جا پیدا نمی‌کردم، بالای تلویزیون را که نگاه می‌کردم آن‌جا بود. یادِ روزهایی می‌افتم که کانال‌های تلویزیونی روی آنتنِ عادی فعال بودند و در شبکه‌ی آریانا جشنواره‌ی موسیقی برگزار می‌شد و شب‌های زمستان، پدر از راهِ وظیفه حلوای پشمک و سنجد و چیلان و گُر می‌آوردند تا با چای بخوریم. دَور هم نشسته آن برنامه را نگاه کرده از شنیدن‌ آهنگ‌هایش کیف می‌کردیم. یادِ آن روزی می‌افتم که پدر برایم یک‌ جوره موزه‌ی پلاستیکی آبی آورده بودند و من از خوشحالی و ذوقِ این‌که موزه‌ی ساق‌بلند دارم و حالا می‌توانم در روی برف خوب‌تر یخ‌مالک بزنم، در پوست خود نمی‌گنجیدم. یادم هست آن روز تا خفتن از چاهِ سرِ کوچه، آفتابه‌آفتابه آب آورده بودم و صدای پدر هنوز در گوشم هست که از مادر پرسیده بودند: "می‌فهمی که امشب چرا ایی قدر خوب دختر شده؟" و مادر که در پاسخ گفته بودند: "ها، از شوقِ موزه‌ی نو." و من در دهلیز بودم و این گفتگو را شنیده از این‌که مطلب‌آشنا معلوم شده بودم، چقدر خجالت کشیدم. یادِ آن زمستان می‌افتم که جمپرِ سرخِ چند جیبه و کلاه‌دار داشتم و کاربردِ هر یک از جیب‌هایش جدا بود. در جیبِ راست سنگ‌های پنج‌تاق، در جیب چپ هم تُشله‌های بُرده‌گی از جفت‌وتاق، بغل‌جیب برای لِشپ یا لِشم؟ ههه.. همان سنگِ تاپه‌بازی دیگه.. و در جیبِ سمت چپ هم تاپه‌هایم بودند. یادِ شب‌هایی می‌افتم که بچه‌های خاله و مامایم خانه‌ی‌ما می‌آمدند و همه دَور صندلی نشسته زیرِ نورِ گَیس فیس‌کوت و نورنگ بازی می‌کردیم و مادر بعد از نیمه‌های شب، غولِنگ؟ (مچوم خو اونمو دیگه) و چهارمغز آورده روی صندلی می‌انداختند و غالمغالِ ما می‌برآمد؛ ولی دو دقیقه نگذشته تمامش را تریشل می‌کردیم و به بازی برمی‌گشتیم. یاد روزهایی می‌افتم که بی‌بی‌ام زنده بودند و من در مناسبت‌های خاص پیش‌شان می‌رفتم و آن شب را تا دیر وقت نشسته قصه می‌کردیم و نیمه‌های شب که می‌شد، از بکسِ بی‌بی‌ام انار و بهی و سنجد بیرون می‌شد. من، وقتی به این آهنگ و آهنگ‌های شبیه‌اش -که در همان سال‌ها از تلویزیون پخش می‌شد- گوش می‌دهم، کودکی‌ام را دوباره زنده‌گی می‌کنم و به این شب‌ها نگاه می‌کنم. به تنهایی و سیاهی و بلندیِ این شب‌ها.. قبول دارم که گذشته در نظر ما زیباتر از چیزی که بود و تجربه کرده بودیم، جلوه می‌کند؛ ولی کودکی هرطور باشد، زیباست. حیف که تمامِ آرزوی ما بزرگ شدن بود و رسیدن به این روزها. من برای نسلِ بعد از خود، متاسف هستم. من زمانی‌که به این فکر می‌کنم آن‌ها از چسباندنِ دُمَکِ بامیه به پیشانی خود، از خینه کردنِ دست با گِل کنارِ جوی، از ساختنِ ناخن با برگِ گل، از خانه‌خانه‌گک و بازی‌های که در آن یکی مادر می‌شدیم و دیگری پدری که ماه‌هاست خانه نیامده و ما با فرزندانِ قد و نیم‌قد منتظرش هستیم، از ساری‌‌های پیچی هندی که با قدیفه‌ی پدر برای خودمان می‌ساختیم، از کَوچ و میزی که با سه‌لا کردنِ تشک می‌ساختیم، از تلفون‌های سیم داری که خودش سه‌ساکته بود و آن سیم هم لَینِ سه‌ساکته و دکمه‌های شماره‌گیر شان گوشه‌ی بکس یا دیوار یا هم ریموتِ تلویزیون، از نبردهای تن‌به‌تنی که سلاح‌هایش یا دسته‌ی جاروب بود یا چوبِ ارچه‌ و یا ارّه، از خانه‌های درختی و ظرف‌های گِلی و از یک دنیا دلخوشیِ دیگر خاطره ندارند و نمی‌داشته باشند، جگرم خون می‌شود.

🖤🙂

در اتاق زندانی هستم، اجازه نمی‌دهند بیرون بروم. لالاعتیق مرحوم کنارم نشسته. در دستم سه‌تا سیب دارم و برای‌شان تعارف می‌کنم، می‌گویند من از این‌ها نمی‌خورم. نعمت بزرگی برایت رسیده به عزیزانت هم بده و بخشنده باش. نمی‌دانم چه می‌شود که اجازه می‌دهند بیرون بروم. پاره‌ی قرآن بر دست دارم و برای‌شان می‌گویم، آن‌جا مدرسه است، می‌روم که چند آیت قرآن بخوانم تا حالم بهتر شود. با زندان‌بان‌هایم از خانه بیرون می‌شویم، در راه جوی آبِ زلال از جلو چشمم می‌گذرد که بر بالایش درخت شیرتوتِ بزرگ با شاخه‌های بلند، سایه انداخته. به همراهان می‌گویم، می‌خواهم چندتا توت بخورم. چند سال می‌شود شیرتوت نخورده‌ام. اجازه می‌دهند. هفت‌تا توت از شاخه می‌چینم. دو راهی می‌آید و از آن دو نگهبان/همراه جدا می‌شوم. به کوچه‌یی می‌رسم که آن مدرسه موقعیت دارد. هیچ‌گاه نرفته و ندیده‌ام، فقط شنیده‌ام که آن‌جا قرآن می‌خوانند. به اتاقی می‌رسم که در ندارد. دیوارهایش شیشه هستند. فقط یک پنجره‌ باز است اندازه‌ی شیشه‌ی گوشی. لوازم عجیب و غریب در تاقچه‌ها چیده شده و نصف اتاق را صندلی‌ گرفته. با خودم می‌گویم در این هوای گرم صندلی؟ به شیشه می‌زنم تا اگر کسی باشد، برایم چند خط قرآن بخواند. دست چپ، زنی نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده. تا بخواهم حرف بزنم، گفت: رزما صراحت! آخر آمدی. چقدر منتظرت بودم و چقدر دیر کردی. گفتم: شما مرا می‌شناسید؟ گفت: کیست که تو را نشناسد؟ گفتم: خسته‌ام. گفت: می‌دانم. گفتم: می‌خواهم تمام شود. گفت: "اندر آن آیت به جز اندوه و غم تفسیر چیست؟" گفتم: یعنی تا هستم، این غم با من هست؟ گفت: خودت خواسته‌ای. گفتم: هر شب گویی تکه‌تکه می‌شوم. چرا هیچ...؟ گفت: جز دل خودت از کی می‌پرسی؟ هنوز در هیاهوی بیرون می‌گردی. خاموش شو تا صدایش را از درون خودت بشنوی. گفتم: اگر او در من هست، پس این خالی‌گاه چیست؟ این ترسی که هرشب مرا می‌بلعد؟ این سوختن؟ اگر در من هست، چرا این‌قدر دور؟ گفت: دور؟! فکر نمی‌کنی تو دور شده‌ای؟ دستش را بر سینه‌ام گذاشت و گفت: یادت رفته.. تو همه‌چیز را گم کرده‌ای چون در بیرون دنبالش می‌گردی. سکوت کردم، پرسید: تو پسرت را می‌خواهی یا چیزی در او را؟ اگر آن چیز را دریابی، می‌بینی که او فقط آیینه‌یی برای خودت بود. گفتم: می‌ترسم. گفت: دیگ تو روی آتش هست و با دلِ شاد می‌پزی. آن‌ها این‌طور نیستند. گمان کرده‌ای تو را آتش زده خودشان خوشبخت شده‌اند؟ گفتم: می‌روم که دیر شد. باید به زندان برگردم. چند قدم رفته پشت سرم را نگاه کردم، دشتِ بابونه بود و دختری که موهایش را به دست باد سپرده و می‌رقصد. به چشم‌هایش نگاه کردم، چقدر من بود. قرآنم را بغل گرفته به سوی خانه دویدم. هق‌هق‌کنان سوی خانه می‌دویدم. گاه به پشت‌سرم نگاه می‌کردم و در میان بابونه‌ها می‌رقصیدم. گاه هم می‌دویدم. دویدم و دویدم و دویدم. هرقدر بیشتر می‌دویدم، دشت بزرگ‌تر می‌شد و خانه دورتر. به آن درخت رسیدم. کنارش نشسته یک دل سیر گریه کردم و با هق‌هق خودم بیدار شدم.

از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍بغلان، سالنگ‌ شمالی
+4
از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍بغلان، سالنگ‌ شمالی

همی آهنگ را چطور دوست نداشته باشم؟

در ذهنش، هیچ‌ چیز لذت‌بخش‌تر از زنده‌گی کردن در تنهایی، لذت بردن از زیبایی‌های طبیعت و گه‌گاه خواندن چند کتاب نبود. نفوس مرده اثرِ نیکلای گوگول

مراد از بلخ تو بودی... #صالح‌محمد_خلیق
مراد از بلخ تو بودی... #صالح‌محمد_خلیق

همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواری‌ های دل #رهی_معیری

از من طمع صبر چنان است که ماهی از آب برآری و تپیدن نگذاری #جلال_عضد

سوختم چندان‌که خاکستر نمی‌دانم چه شد #بیدل

مذاق عاشقی دارم پی دیدار می‌گردم.

از یک ضعف جسمانی خود حرف زدند. گفتم: این‌طور نگویید. گفتند: راست میگم خو. گفتم: نوچ. گفتند: چه کنم بچیش. گفتم: هیچی. کاری از دست ما ساخته نیست؛ ولی همه شما را همین‌طور پذیرفته‌ایم و دوست داریم. گفتند: فلانی نپذیرفت. گفتم: ظرفش کوچک بوده. گفتند: هنوز دوستش دارم. گفتم: می‌دانم. یک چیز دیگر را تازه درک کردم. در وجود خودم و شما و شاید تمام آدم‌ها. گفتند: چه چیزی؟ گفتم: فقط کافی‌ست کنار کسی که دوستش داریم، ناکافی باشیم. دیگر هیچ‌گاه در هیچ‌جا و در هیچ کاری خودمان را باور نمی‌کنیم و هیچ‌گاه راضی نمی‌شویم. شاخ ما به آسمان هم که برسد، اونمو کمبود و خالی‌گاه درون کله‌ی ما هست و خوبی و موفقیت و داشته‌های‌مان در نظر ما نمی‌آید. گفتند: ایی نتیجه را تازه درک نکردید، سابق هم در موردش می‌حرفیدیم. هی‌هی! واویلا و صد افسوس که نگذاشتند یک کمی فیلسوف‌بازی درآورده در مورد این کشفِ به ظاهر تازه‌ام، چندتا پاراگراف نوشته این‌جا قلاچ کرده سر شما را گرم کنم. قلبم بیخی شکست.

Repost from N/a
آدمکی در درونت داری کوچک و ساکت ولی همیشه بیدار گاهی در گوش‌ات زمزمه می‌کند "برو" گاهی هم التماس می‌کند "بمان" وقتی می‌خندی، با تردید نگاه می‌کند وقتی گریه می‌کنی، دست‌اش را روی سینه‌ات می‌گذارد تا نفس‌ات بند نیاید او، همان تکه‌ی زخمی توست که هیچ‌گاه بزرگ نمی‌شود فقط.. عمیق‌تر شده آدمکِ درونِ تو موجود عجیبی‌ست خودخواه حسود بدبین و شکاک نمی‌خواهد هیچ‌کس جز "تو" دوست‌اش بدارد سایه‌ی هر نامی را در کنارش تاب نمی‌آورد همیشه دنبال نشانه‌یی از دوری و دل‌زده‌گی‌ست نمی‌تواند باور کند کسی واقعن "تو" را بخواهد و با همه‌ی این ضعف‌ها عجب نیرومند هست! هرگاه خواسته‌‌ای آرام باشی گفته: "دور می‌شود" هرگاه خواسته‌ای دوست بداری گفته: "نکند برایش بیش از آن‌چه که باید، هستی؟" در مقابل دوست‌داشتن ضعیفِ ضعیف هست ولی برای به هم ریختنِ تو قدرتمندتر از هر منطق و آرامشی هر روز با آن می‌جنگی گاهی می‌بری و گاهی.. فقط زنده می‌مانی آری... این آدمکِ درون تو در کنار خودخواهی و حسادت و شک بیش از حد ترسو هم هست همیشه ترسیده و می‌ترسد از از دست دادن از دوست‌ نداشتن از دوست‌داشته‌ نشدن از دوست‌داشته‌ شدن از دوست‌داشتن از مقایسه شدن از این‌که: "یک روز دیگر نخواهد که بماند" تو هم این ترس‌ را پشتِ تظاهر پشتِ بی‌خیالی پشتِ رهایی پشتِ جمله‌های سنگین پشتِ سکوت‌های طولانی پشتِ "مهم نیست‌"هایی که از هزار فریاد تلخ‌تر هست پنهان می‌کنی. گاهی از جنگیدن با سایه‌ی کوچکِ درون خود خسته می‌شوی بد خسته می‌شوی.. و خسته‌ای!