fa
Feedback
تاکستان

تاکستان

کانال بسته

نیلوفری که تاکستان شد!

نمایش بیشتر
إيران143 313دسته بندی مشخص نشده است
240
مشترکین
-1024 ساعت
-147 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
کاش این‌گونه نبودم! مدتی‌ست به این می‌اندیشم که کاش این‌قدر سرکش نبودم! کاش دخترِ آرام و بله‌‌قربان‌گو بودم! کاش می‌توانستم در برابر نابرابری‌هایی که می‌بینم، سکوت کنم و کاش می‌توانستم با قانون و زور کنار آمده بگویم: "سر عام اس، سر مام اس." این روزها با اداره‌ی مکتب به مشکل برخورده‌ام و کاش می‌توانستم شبیه همکارهایم، سکوت کنم. کاش می‌شد بخاطر این‌که رفتار اداره و آدم‌ها با من عوض نشود و سلامم را علیک بگیرند، چرخه بگیرم و بگویم: "ها سرمعلم صاحب، حق با شماست، راست می‌گویید، شما بزرگ‌ ما هستید، هر چه شما بگویید ما قبول داریم." نداریم. هیچ‌ یک از آن‌هایی که با من کار می‌کنند، از وضعِ پیش. آمده راضی نیستند؛ ولی هیچ‌کس صدای خود را نمی‌کشد. چند سال قبل که بزرگان دولتی در مزار حاکم بودند، مردانی که دَور و بر من بودند، از آن‌ها دلِ ناشاد داشتند. پشت‌سر خاندانش را بد دعا کرده می‌گفتند تمام شهرِ مزار را خورده و زیرِ سرک‌ها را دکان و مارکیت ساخته برای خودش برداشته و نمی‌دانم حق مردم را می‌خورد و چطور می‌کند و چنان؛ ولی زمانی‌که سریر قدرتِ آن بنده‌ی خدا لرزان بود و مردمِ مزار از هر روستا و شهرستانِ بلخ، به مقامِ آن بزرگوار رفته حمایت خود را اعلام کرده می‌گفتند که در بلخ به حاکم دیگری نیاز نداریم و ایشان را می‌خواهیم، همین مردم روستای ما -و در رأس همان آدم‌هایی که جز بدی آن آدم، هیچی از زبان‌شان نشنیده بودم- رفتند و شعار دادند که: "شما بزرگ‌مان هستید، نشان از جمعیت و چطور و چنان هستید، شما شهر را آباد کرده‌اید و مزار از برکت شما برای شهروندانش امن است و کار است و نمی‌دانم یک دنیا چیز میز دیگر. حرف من چیست و چه ربطی به مسئله‌ی یاد شده دارد؟ ما تا چه وقت این‌گونه پیش می‌رویم؟ تا کی شبیه تُشله (شکل درست نوشتاری‌اش را هم نمی‌دانم شکر.) این‌قدر بی‌تعادل می‌مانیم؟ چرا این‌قدر چرخه‌گیر و بله‌قربان‌گو و ترسو هستیم؟ مگر قرار نبود نسل ما پاره‌کنند‌ه‌ی حلقه‌ی این زنجیر باشد؟ تا چه وقت حلقه‌های زنجیر -همه شبیه هم- این‌گونه پیوسته پیش می‌رود؟ از پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدر بزرگ‌مان به ایشان، از ایشان به پدر و از پدر به ما و حالا که می‌بینیم، از ما هم به فرزندان مان. ترس از مردانِ سرِ کوچه و قضاوت‌های‌شان برای ماسک نپوشیدن و بیرون رفتن و حاضرجوابی و خندیدن و ساده‌گی، دختران. همرنگ جماعت بودن و سیگار نکشیدن و داکتر بودن و کار کردن و یک لقمه‌نان آوردن از سیزده‌ ساله‌گی را برای پسران‌مان منتقل می‌کنیم. ما فقط به زبان و در ذهن‌مان خود را آزاد آزاد گرفته از حق حرف می‌زنیم و هنگام عمل، همان خرک و همان درَک است. حرفم از کجا به کجا رفت. هی هی. می‌گفتم کاش می‌شد زمانی‌که برایم می‌گویند مجبور هستی فلان کار را انجام بدهی اگر نه چطور می‌شود و چنان، از خیرِ آن موقعیت نگذرم و به زور سر خم کرده بگویم، خیر اس مجبور هستم و چاره ندارم، می‌کنم دیگه. کاش آن صدای درون کله‌ام را نشنوم که می‌گوید: "سکوت نکن. چهار روپیه‌یی که برایت می‌دهند، ارزش این همه منت را ندارد. برای‌شان بگو که اشتباه می‌کنند و نمی‌توانی این‌طور پیش بروی." کاش می‌شد و می‌توانستم، زمانی‌که بخاطر حمله و موتر و نمی‌دانم چه و چه حرف می‌زنند و منت می‌کنند و می‌گویند: "مجبور هستی فلان ساعت در فلان منطقه باشی، اگنی خودت می‌دانی و مشکلِ رفت و آمدت." از ترس این‌که پیاده می‌مانم و محل کار هم آن سوی ناکجا است و من تنها، سکوت کرده همان‌جا بنشینم و راه خود را گرفته در آن دشتِ خدا پیاده حرکت نکنم. کاش کمی سربه‌زیر و ترسو و محتاط و دوراندیش بودم! کاش وقتی طرف در سرکوچه نشسته برایم می‌گوید، ماسک نداری و به برادرهایم زنگ زده می‌گویند: خوارکت خو پیاده و تنها فلان طرف سم کرد، مچم کجا می‌رفته باشد." سرِ بندر جلو رویش ایستاد شده نگویم که من خو پشت یک لقمه نان می‌روم، کاش تو هم آن‌قدر غیرت داشتی که شبیه ما مردم پشت روز و روزگار خودت بروی و این‌جا نشسته زن و دختر و بچه‌ی مردم را از صافی نگذرانی و نگرانِ آبروی برادرهای من نباشی و غمِ این را نخوری که یک مردکِ ریش‌دار با دوهزارِ سفید مرا تا پشت خانه رسانده و زمانی‌که می‌رفته من طرف موتر بای‌بای کرده‌ام. کاش می‌توانستم در برابر آدم‌ها و خرابی‌ها و بی‌انصافی‌ها سکوت کنم و زبانم این‌قدر سرخ نبود تا از سرِ سبزِ ما، کم‌از‌کم اندکی زردی باقی می‌ماند و به باد نمی‌رفت. #عصبانیت_و_دلخوری‌از‌عالم‌و‌آدم

- من چرا این‌قدر تو را دوست دارم؟ - به‌خدا اگر بدانم هی. - مگم زیاد دوستت دارم. - بارها از خودم و تو پرسیده‌‌ام که چرا این‌قدر دوستم داری. - نمی‌دانم خوب، دوست داشتن که دلیل نمی‌خواهد. - می‌خواهد بچیش. نمی‌توانی بدون هیچ دلیلی یکی را این‌قدر دوست داشته باشی. - هزار و یک دلیل دارم. - دلیل‌هایت را بیار. - نمی‌توانم دلیل‌هایم را بشمارم و مثلن بگویم، تو را بخاطر چشم و بینی و لبت دوست دارم یا بخاطر فلان ویژه‌گی شخصیتی‌ات. من همه چیز تو را دوست دارم. خنده‌ات را دوست دارم. این را دوست دارم که می‌دانی کدام حرف را در کجا بگویی. این‌که مرا می‌فهمی را دوست دارم. حرف زدنت را دوست دارم. عصبانیت و خسته‌گی‌ات را دوست دارم. نگاهت به زنده‌گی را دوست دارم. شعر خواندن و راه رفتن و خوابیدن و سکوت و شوخی‌ها و همه چیزت را دوست دارم. حتا وقتی امروز مژه‌هایت را قات می‌کردی، دوست داشتم.

دیدن این پُست چه حسی داشت! 🌚

Repost from بهشت✨🌱
از پنج‌تا زیادتر است. حالا گفتی پنج‌تا این‌ها هستند: دژم: https://t.me/duzham786 دیدمه: https://t.me/didemah شب‌های روشن: https://t.me/hoooooooooooosna ما هیچ ما نگاه: https://t.me/Geetearyan تاکستان انگور: https://t.me/Takistan_1405 پایا https://t.me/z_kawth34_hgj

Repost from بهشت✨🌱
از پنج‌تا زیادتر است. حالا گفتی پنج‌تا این‌ها هستند: دژم: https://t.me/duzham786 دیدمه: https://t.me/didemah شب‌های روشن: https://t.me/hoooooooooooosna ما هیچ ما نگاه: https://t.me/Geetearyan تاکستان انگور: https://t.me/Takistan_1405 پایا https://t.me/z_kawth34_hgj

پنج تا از بهترین کانال های که دوست داری از دخترهای افغانستان؟

کوهستان
کوهستان

Sabzeh_KeshmirFataneh_Fataneh_Hayedeh,Moein,Shohreh,Omid.mp34.81 MB

این روزها را دوست دارم. خودم را در این روزها دوست دارم. آدم‌هایی را که کنارم هستند و کنارشان هستم، دوست دارم. خاطره‌هایی را ک
+4
این روزها را دوست دارم. خودم را در این روزها دوست دارم. آدم‌هایی را که کنارم هستند و کنارشان هستم، دوست دارم. خاطره‌هایی را که برای قلب و ذهنم ساخته‌اند، دوست دارم. خلاصه همه‌چیزِ این روزها را دوست دارم.

🤍

من آدم بی‌خیال و بی‌ننگ نیستم، برعکس بد رقم حساس هم هستم و اندک‌ترین بی‌نزاکتی و کنایه و نمی‌دانم رفتارِ پست را می‌فهمم و به
من آدم بی‌خیال و بی‌ننگ نیستم، برعکس بد رقم حساس هم هستم و اندک‌ترین بی‌نزاکتی و کنایه و نمی‌دانم رفتارِ پست را می‌فهمم و به دل می‌گیرم و ناراحت می‌شوم. به حرمتِ حرف یک عزیز، اگر خندیدی و عقده‌هایت را خالی کردی، یا نمی‌دانم واکنش‌هایی را که نباید، در جاهایی که نباید، نشان دادی یا هر پاچه‌سبکی و ایلا‌خندیِ دیگر را نادیده گرفتم. یعنی سعی کردم نادیده بگیرم و با خودم بگویم: حقیر است و نمی‌شود با حقارت آدم‌ها جنگید و برای‌شان یاد داد که چطور به احساس و افکار و زنده‌گی دیگران احترام گذاشت. خیر اس کلان شد یاد می‌گیرد که خالی کردن عقده با این رفتارها، قدیمی و کلیشه هست؛ ولی نشد که نشد و بیخی از پاچه کشیدی بچیش! من تمام اعضای کانالم را دوست دارم و کسانی را که حرمت نگه‌می‌دارند، دوست‌تر؛ ولی از تو نفرت دارم. آن‌هایی که مرا می‌شناسند، می‌دانند که من به آسانی از آدم‌ها متنفر نمی‌شوم و برعکس، حتا برای کسانی که به برگی نمی‌ارزند هم ارزش و احترام قایلم. برایت مبارک می‌گویم که توانستی این‌قدر مورد تنفرم واقع شوی. اگر در کانال هستی و اندازه‌ی سرِ سوزن ننگ داری، خودت گمشو و اگر از بیرون گُه می‌خوری.. می‌خوری دیگر چه بگویم؟!

بابت پست بعدی، پیش از پیش از شما عزیزانی که واقعن دوست‌‌تان دارم و عزیز هستید، معذرت می‌خواهم.

بودنِ تو گنج من!

زنده‌گی کم دره نداشت، تو دستم را گرفتی و گفتی: نترس!

بعد از دو سال دیدمش. شانزده ساله بود که نامزد شد و هجده ساله بود عروسی کرد. در نوزده‌ ساله‌گی مادر شد و نظر به شنیده‌هایم، زایمان سنگینی هم داشته. فکر می‌کنم از خانواده‌ی شوهر هم چندان طالع نکرده. امشب که به فرزندش شیر می‌داد، پرسیدم: با مادر بودن چطور هستی؟ گفت: مادر بودن زیباست؛ ولی زن بودن دشوار.

کدام نفر تبرِ ملا را امانت گرفته بوده و از پیشش گم شده. رفته پیش ملا گفته که اگر یک چیزی را امانت بگیری و از پیشت گم شود، چه کار می‌کنی؟ ملا هم گفته که در اسلام تاوان دادن جایز نیست. طرف خوشحالی کرده گفته خی قبول. باز ملا پرسیده: حالا این امانتی که گم کرده بودی، چه بود؟ مردک گفته: تبرِ خودتان بود ملا صیب. ملا گفته: باش تو ایی حدیث طولانی‌ست. نصف دیگه‌اش د صفحه‌ی بعد می‌آید، بخوانم که چه گفته. صفحه را دَور داده می‌گوید: التَبَرُ مِنَ‌ التَاوَان وَلَو کَانِ دُو قَاتَه.○ #حرف‌های‌عمه‌ام. #شوخی

توره یک‌رقم قندولک خوش دارم

چرا این‌جا سالِ قیقانوس گفتم؟ شاید سالِ کیکاووس باشد نه؟ نمی‌دانم والا یک چیزی پرانده‌ام. منظورم این‌ بود که این نوشته از نخستین سال‌های داستان‌نویسی نیست؛ ولی برای خودم پرسش خلق شد که چرا زمانی‌که بخواهیم قدامت چیزی را نشان بدهیم، می‌گوییم از سال‌های قیقانوس مانده؟ آیا واقعن سالِ قیقانوس اس؟ شما مردم کسی در این باره چیزی می‌دانید؟

نویسنده به‌جای این‌که بستر داستان را طوری بچیند که مخاطب، خودش عمق فاجعه‌ی ازدواج اجباری -که کلیشه‌ترین موضوع برای نوشتن داستان کوتاه اس- یا قمار را درک کند، شخصیت‌های مسکین را مجبور می‌کند در بین جاده خطابه و بیانیه صادر کنند. لحن‌ها هم یک‌دست، تخت و بدون هرگونه تمایزِ فردی و فرهنگی است. می‌گفتم که من داستان نوشته نمی‌توانم و روایت‌نویسی می‌کنم. برو بچیش روایت‌نویسیِ من به مراتب بهتر از گزارش‌نویسیِ است که به عنوان داستان کوتاه به جان مردم می‌زنند. طرف می‌نویسد: "اشرف گفت: رضا جان راست می‌گوید. من دیشب از خوشی زیاد که مزارشریف می‌روم، هیچ خواب نکردم." اگر من به جای نویسنده می‌بودم -شکر که نبودم- بی‌خوابی یا شوق اشرف را در رفتار، گودی زیر چشم یا هیجانش نشان می‌دادم. نه این‌که مستقیم از زبان خود شخصیت تُف کنم. باز در یک جای دیگر، پیرزن تمام پیش‌زمینه‌ی داماد قماربازش را در چند جمله می‌گوید، بدون این‌که ما حتا یک لحظه این فضای قمار یا وحشت را لمس کنیم. در داستان‌های که من خواندم، به‌خصوص قمارباز، هیچ شخصیتی وجود ندارد. هر چه است، تیپ‌های مقوایی و بی‌هویت است. راوی داستان (فرید جان) کیست؟ چه ویژه‌گی دارد؟ رضا، اشرف و احمد چه تفاوتی با هم دارند؟ اگر تمام نام‌ها را از شروعِ دیالوگ‌ها برداریم، هیچ‌کس نمی‌تواند تشخیص دهد کدام حرف مال کدام شخصیت است. باز این داستان خو دردِ به‌خیر. در داستانِ "حرمانِ یک پدر" راوی مسکین، ترق از دانای کل، به اول شخص تغییر می‌کند. مه رفتم. صدای‌ نفرها را می‌شنوم که می‌پرسند: رزما کجاست؟ مگم باید بگویم که متنِ داستان‌ها، بین زبانِ کتابیِ معیوب و زبان عامیانه دست و پا می‌زند. از یک طرف فعل‌های کتابی مانند: "حرکت نماییم/برآن شد که.." به کار برده شده و درست در خطِ بعدی عبارت‌های عامیانه و شکسته‌یی مانند: "یک سفرِ مزارشریف داشته باشیم‌" می‌آید. اشتباه‌های املایی و نگارشی را که نگو و نپرس. خلاصه متن تمام داستان‌ها، شعاری و ژورنالیستی است که نویسنده خواسته لباس داستان را بر تنش کرده به جان ما بزند. آن هم لباسی که چند سایز برایش بزرگ است. نمی‌دانم خودش ابتدایی‌ترین اصولِ درام، تعلیقی، فرمت داستانی و در کل انجنیری واژه‌ها را بلد نبوده یا گمان کرده که به جان ما زده می‌تواند. ردیف کردنِ چندتا مصیبت اجتماعی و سعی در تحت‌تاثیر قرار دادن مخاطب، نویسنده‌گی نیست. خروجیِ این کارها، اثرِ به شدت ضعیف و خنده‌دار و غیر قائل دفاع است. نه بچیش! حرفم را پس می‌گیرم. اگر این نوشته‌ها چاپ شده و به عنوان داستان کوتاه سر مردم زده می‌شود و شده، من هم می‌توانم خط‌خطی‌های خودم را بچاپانم. رفتم که رزما گفته دیوانه کردند.

گفت: چه کار می‌کنی؟ گفتم: دوتا داستان از اونو مجموعه‌ی گفته‌گی را خواندم. گفت: خوب بخوان تا ساختارهایش را درست یاد بگیری. گفتم: خوب می‌خوانم که دیگر ننویسم. آن روز سه‌تا کتاب گرفته بودم. "رودین" و "بانو با سگ ملوس" کتاب‌هایی بودند که پیش از رفتن به کتابخانه درباره‌ی‌شان خوانده بودم و "زنده‌گی در روی جاده" را.. هی هی. منِ مسکین مثلن خواستم به ادبیات داستانی خودمان ارزش قایل شوم و خود‌کشِ بیگانه پرور نباشم؛ ولی هربار که خواسته‌ام این‌گونه باشم، ناامید شده‌ام. مخصوصن در رابطه به مجموعه‌های داستان کوتاه. کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که واقعن از خواندن و نوشتنِ داستان کوتاه بدم آمده. می‌توانم بگویم متنفر شده‌ام و هرجا اثری باشد که بر روی آن نام داستان کوتاه گذاشته باشند، از خیر خواندنش می‌گذرم. بارها برای کوثر هم گفته‌ام که دیگر حتا یک جمله از آن‌چه را که در ذهن دارم، برای نوشتنِ داستان کوتاه، حرام نمی‌کنم. مجموعه‌ی "زنده‌گی در روی جاده" نوشته‌ی "سلیم ساحل" است که بنده در گوگل و هیچ‌جای دیگر درباره‌ی خود و اثر شان چیزی پیدا نکردم. در این مجموعه‌ی دوصد و یک صفحه‌یی، سی‌وچهار تا داستان کوتاه آمده و خوشحالم که امروز برگه‌هایش را یک شمال دادم. از یک آبروریزی بزرگ -جلو بردین یا فرح- جلوگیری شد. من، پنج‌تا از داستان‌های این مجموعه را خواندم: - نام من مشکل است، مرا پیتر می‌گویند. - من نمی‌دانم چرا؟ - قمارباز. - مدرسه. - حرمان یک پدر. همان دوتای نخست را که خواندم، با خودم گفتم که داستان کوتاه را بی‌خیال! نمی‌دانم چرا این‌گونه هستم. دفعه‌ی پیش هم با خواندن آن مجموعه‌ داستان‌های کوتاهی که شش دور در یکی از جشنواره‌ها مقام گرفته بودند، از داستان و داستان‌نویسی دلگیر شده بودم و حالا هم با خواندن این داستان‌ها. ممکن است از خیر بیست‌ونُه‌تای باقی‌مانده بگذرم چون از آن‌ها کرده ایله‌گردی در انستاگرام خوب است. داستان قماربازِ این مجموعه، از این‌که یک داستان کوتاه باشد، شبیه یک تمرینِ ابتدایی، خام و به شدت ضعیف برای نوشتن است. نویسنده -اگر بتوانیم این‌گونه بگوییم- سعی کرده یک ملودرام اجتماعی با تِم فقر و قمار و جنگ بسازد؛ ولی.. من خودم را می‌گویم که هیچی از داستان‌نویسی نمی‌دانم، این بنده‌ی خدا بدتر از من بوده. ایشان به دلیل ناآگاهیِ مطلق از عناصر اولیه داستان‌نویسی، اثر را بیخی به یک فاجعه‌ی ساختاری تبدیل کرده‌. بزرگ‌ترین و ابتدایی‌ترین خطای اثر، شیوه‌ی نگارش دیالوگ‌هاست. طرف نام شخصیت را می‌نویسد و جلو آن دو نقطه می‌گذارد. (کاری که من هنگام روزمره‌نویسی و بیان شوخی‌هایم، در این‌جا می‌کنم.) این قالب متعلق به نمایش‌نامه و فلم‌نامه است، نه داستان کوتاه. در داستان کوتاه، هویتِ سخن‌گو باید از طریق لحن و افعال گفتاری (گفت، پاسخ داد) یا کنش‌های موازی مشخص شود. این تنبلی ساختاری، تمام بافت ادبی متن را نابود کرده و آن را در حد یک روخوانی رادیویی پایین آورده. پیرنگ داستان.. چطور بگویم یک رقم اِسهال بود. طرف می‌خواهد در کم‌تر از چهار صفحه، موضوع‌های کلان و سنگینی چون سفرِ مجردی، ازدواج اجباری، فرار از خانه، قمار، خشونتِ خانه‌گی، مرگِ جنین، سقط جنین، حمله‌های انتحاری و مهاجرت به پاکستان را جا بدهد. اوه! داستان اصلن زمانِ دراماتیک برای نفس کشیدن ندارد. حق هم دارد. (منم هنگام نوشتن آن همه موضوع‌، مانده شدم.) شخصیت‌ها از کابل به طرف مزار می‌آیند تا نمی‌دانم چه کار کنند. حتمن خواسته‌اند چکر بزنند خو مگم هنوز حرکت نکرده‌اند که یک پیرزن جلو شان را می‌گیرد و می‌گوید دخترم را تا کجاگک ببرید. در یک ثانیه به خانه‌ی آن پیرزن می‌روند و دخترِ باردارِ رو به مرگ را سوار می‌کنند. در خط بعدی، دختر می‌میرد و شوهر قماربازِ دختر -که او را سیاه و کبود هم کرده بود- مرمی می‌خورد. چرا؟ چون مادر دختر دعا کرده بود که مرمی خورده بمیری که این‌قدر سر دخترم ظلم می‌کنی. در صفحه‌ی بعد، ناگهان یک پیرمرد وارد داستان می‌شود و تاریخچه‌ی تمام خانواده و حمله‌های انتحاری را به خوردمان می‌دهد. شتاب‌زده‌گی! آه.. شتاب‌زده‌گی! هیچ به آدم اجازه نمی‌دهد حسِ تعلق و همذات‌پنداری یا کم‌ازکم باور کنیم که چنین چیزهایی اتفاق افتاده. شخصیت‌ها هم شبیه آدم‌های واقعی صحبت نمی‌کنند. بیشتر شبیه بیانیه‌های حزب‌های سیاسی یا اخبارِ رادیو در دهه‌ی شصت حرف می‌زنند. دیالوگ را ببینید هی هی: "من گفتم در وطن ما چقدر ازدواج‌های اجباری می‌شود که هیچ نتیجه‌ی خوب هم ندارد." ههه.. هیچ دیگه ایطویی گپا. باز کاش این نوشته از سال‌های قیقانوس باشد. داستان‌های این مجموعه در سال‌های دوهزار و چهارده، شانزده، بیست‌ویک و همین سال‌های جوانی ما نوشته شده و این تکنیک‌های تزریق اطلاعات، در این سال‌ها دیگر منسوخ شده.