پناهِ بیپناهྀི
前往频道在 Telegram
«بیپناه بودم؛ تا رسیدی و بیآنکه قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot
显示更多未指定国家未指定类别
288
订阅者
-224 小时
-17 天
+2130 天
帖子存档
ساکت و تنها، در گوشهای از این جهانِ بیصدا نشستهام؛ انگار همهچیز ایستاده تا شاید یکبار… فقط یکبار، نوری از میان این تاریکیها راهش را به سمت من پیدا کند. من هنوز همانجا ماندهام؛ خاموش، اما امیدوار… انگار که دلِ بیپناهم بلد نیست دست از انتظار بردارد._بهار
هر سلام
سرآغاز
دردناک
یک
خداحافظیست.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم_نادر ابراهیمی
نیست بر لوحِ دِلَم جُز اَلفِ قامَتِ دوست
چه کُنَم حَرفِ دِگَر یاد نداد اُستادم
حافظ
چگونه میشود به شاخهی شکسته فهماند
که باد عذرخواهی کرده است؟
تو بگو چگونه؟
محمود درویش
حالا که تنها قدم میزنم، در همین خیابانهایی که روزی صدای خندههایمان را حفظ بودند، بیهوا شروع میکنم به تکرار روزهای خوش با تو بودن. انگار هر پیادهرو، هر سایهروشن غروب، ردّی از تو دارد؛ توی باد میپیچی، روی آسفالت مینشینی، و در سکوت شهر آرام زمزمه میکنی که «یادت هست؟» یادم هست… یادم هست چطور قدم میزدیم و زمان از کنارمان عقب میماند. چطور انگار شهر با حضور تو مهربانتر میشد. حالا اما من ماندهام و خیابانهایی که هنوز فکر میکنند تو کنارمی. من حرف میزنم، آنها سکوت میکنند، و خاطرهات از لابهلای هر کدامشان بلند میشود. میدانی؟ آدم بعضی خاطرهها را نه میتواند نگه دارد و نه میتواند رها کند. من فقط همین را بلد شدهام: تنهایی راه بروم و روزهای خوش با تو بودن را آرامآرام در دل این خیابانها تکرار کنم، تا شاید دلتنگیام کمی سبکتر شود_بهار
حس میکردم از همهی این مردمی که
میدیدم و میانشان زندگی میکردم دور هستم.
صادق هدایت
_قول میدهی تا آخرین لحظهی بودنمان، دل از دلِ هم نبُریم؟ +قول میدهم تا نفس در سینهام هست، فقط تویی.
