ch
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

前往频道在 Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

显示更多
未指定国家未指定类别
403
订阅者
-224 小时
+27 天
+1030 天
帖子存档
"فکر می‌کنم ذهنم دیگر توان گذشته را ندارد. زمانی می‌توانستم ساعت‌ها در میان صفحات یک کتاب غرق شوم و با اشتیاق، جمله‌به‌جمله پیش بروم؛ اما حالا خواندن حتی یک پاراگراف طولانی برایم دشوار است. چشم‌هایم روی کلمات می‌لغزند و ذهنم پیش از رسیدن به پایان جمله، خسته می‌شود. شاید دیگر مسئله بی‌علاقگی به کتاب‌ها نباشد؛ شاید ذهنم آن‌قدر از فکر کردن، تحلیل کردن و تحمل کردن خسته شده که دیگر جایی برای خواندن و لذت بردن باقی نمانده است."

@RapiWar - Neshastom - Sogand.mp37.68 MB

"و در نهایت، روح‌های زخم‌خورده، پس از جست‌وجوی فراوان برای یافتن آرامش در دیگران، شکست‌خورده به خانه بازمی‌گردند؛ به کارهای روزمره پناه می‌برند و از ارتباط فرار می‌کنند. پرده‌ها را با میخ به دیوار می‌کوبند و امیدوارند این انزوا هرگز خدشه‌دار نشود."

Repost from 🛋اَنباری
این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون نامه بنویسم ✨ _محدود

- یکی از پست‌های جدید + این پیام فوروارد کنید 🥐.
تا پست مورد علاقم ازتونو بزارم اینجا
و رندم برای چند نفرتون استارز بزنم.

آرزویی است مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد
-فروغ فرخزاد

شاید بعضی چرخه‌های معیوب زندگی باید بارها تکرار شوند؛ نه برای تنبیه تو، بلکه برای یادآوریِ مسیری که طی کرده‌ای. انسان موجود فراموش‌کاری‌ست؛ و گاهی تنها راهِ به یاد آوردن، دوباره دیدنِ همان چیزی‌ست که روزی از آن عبور کرده‌ای. — هَسْتی‌ـشِناسی

Repost from دومآن.
وقتی آدم به چیزی که میخواهد نمی‌رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه میزند و به آشناترین چیزِ نزدیک به او، شبیه او، چنگ میزند. _رویای تبت / فریبا وفی

"و او، میان تمام چیزهایی که از دست داده، فقط یک عادت را با خود نگه داشته بود؛ هر وقت دلش می‌گرفت، به آسمان خیره می‌شد."

Gozasht Siavash Ghomayshi.mp33.70 MB

از ابتدای زندگی خود را در طوفان زندگی یافتم و از همان روزهای اول در اثر آزمایشهای زیاد دانستم که من برای زندگی کردن در این جهان ساخته نشده ام و ساختمان فکر و احتیاجات من به طوری است که هرگز نخواهم توانست به جایی برسم.
-از نوشته های سالهای پیری و انزوای روسو

هرچه بیشتر نگاه می‌کنم، بیشتر به این فکر می‌کنم که شاید بعضی آدم‌ها با مقدار بیشتری از احساس به دنیا می‌آیند؛ بیشتر می‌بینند، بیشتر لمس می‌کنند، بیشتر درگیر می‌شوند و شاید عمیق‌تر از آنچه ظرفیتشان اجازه می‌دهد، احساس می‌کنند. به همین دلیل است که بعضی از آن‌ها به هنر پناه می‌برند؛نه لزوماً برای اینکه هنرمند بودن آن‌ها را نجات می‌دهد،بلکه برای اینکه هنر راهی‌ست برای بیرون ریختنِ چیزی که درونشان بیش از حد زیاد است. — هَسْتی‌ـشِناسی

"در گذشته، دست‌کم در برابر اتفاقات ناگوار، احساس درد یا تأسف می‌کردم؛ اما مدتی است آن‌قدر دردهایم روی هم تلنبار شده‌اند که دیگر هیچ اتفاقی نمی‌تواند آن واکنش‌های گذشته را در من زنده کند. انگار رنج، آن‌قدر در زندگی‌ام تکرار شده که مرز میان یک اتفاق ناگوار و روزهای عادی از بین رفته است. درد همچنان سر جایش است؛ همان‌قدر واقعی و آشنا، اما دیگر برای آمدنش جا نمی‌خورم و از ماندنش تعجب نمی‌کنم. زمانی منتظر بودم روزی از میان برود، اما حالا آن‌قدر به حضورش عادت کرده‌ام که دیگر رفتنش را هم تصور نمی‌کنم."

4_5870837337168027223 (1).mp312.36 MB

Repost from دومآن.
اندوه تمام نمی‌شود. خودت را چنان وسیع کن که اندوه در تو گُم شود.