`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
الذهاب إلى القناة على Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
411
المشتركون
+524 ساعات
+117 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
411
"نیاز به یک خبر خوب دارم؛ از آن خبرهایی که با شنیدنشان، برای چند لحظه میانِ ناباوری و خوشحالی معلق میمانی؛ اتفاقی شیرین و دور از انتظار، آنقدر دور از باور که مدام از خودت میپرسی: «واقعاً اتفاق افتاد؟»"
411
من لش و تنبل هستم. اشتباهی بدنیا آمدهام. مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همۀ نقشههای خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگۀ مُردهها بشمار میآیم!
-صادق هدایت
411
"فکر میکنم ذهنم دیگر توان گذشته را ندارد. زمانی میتوانستم ساعتها در میان صفحات یک کتاب غرق شوم و با اشتیاق، جملهبهجمله پیش بروم؛ اما حالا خواندن حتی یک پاراگراف طولانی برایم دشوار است. چشمهایم روی کلمات میلغزند و ذهنم پیش از رسیدن به پایان جمله، خسته میشود. شاید دیگر مسئله بیعلاقگی به کتابها نباشد؛ شاید ذهنم آنقدر از فکر کردن، تحلیل کردن و تحمل کردن خسته شده که دیگر جایی برای خواندن و لذت بردن باقی نمانده است."
411
"و در نهایت، روحهای زخمخورده، پس از جستوجوی فراوان برای یافتن آرامش در دیگران، شکستخورده به خانه بازمیگردند؛ به کارهای روزمره پناه میبرند و از ارتباط فرار میکنند. پردهها را با میخ به دیوار میکوبند و امیدوارند این انزوا هرگز خدشهدار نشود."
411
Repost from - حنآیاو .
- یکی از پستهای جدید + این پیام فوروارد کنید 🥐.
تا پست مورد علاقم ازتونو بزارم اینجا
و رندم برای چند نفرتون استارز بزنم.
411
Repost from هَسْتیـشِناسی
شاید بعضی چرخههای معیوب زندگی
باید بارها تکرار شوند؛
نه برای تنبیه تو،
بلکه برای یادآوریِ مسیری که طی کردهای.
انسان موجود فراموشکاریست؛
و گاهی تنها راهِ به یاد آوردن،
دوباره دیدنِ همان چیزیست که روزی از آن عبور کردهای.
— هَسْتیـشِناسی
411
Repost from دومآن.
وقتی آدم به چیزی که میخواهد نمیرسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه میزند و به آشناترین چیزِ نزدیک به او، شبیه او، چنگ میزند.
_رویای تبت / فریبا وفی
411
"و او، میان تمام چیزهایی که از دست داده، فقط یک عادت را با خود نگه داشته بود؛ هر وقت دلش میگرفت، به آسمان خیره میشد."
