ch
Feedback
سَـمفونـےِ مَهتـآب '

سَـمفونـےِ مَهتـآب '

前往频道在 Telegram

‍ "وخـداےِمن‌آن‌ݼـشـمانـےست‌؛ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ڪه‌سَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآب‌رابـه‌وجـد‌مـے‌آورد " ‌ @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033

显示更多
未指定国家未指定类别
1 002
订阅者
+9124 小时
+1997
+29630
帖子存档
زمستان.

بگم از بی‌تـابیِ نـفس‌هایی که به انتـظارِ سیـگار بین لب‌های تو دود می‌شدن؟ یا از قـلبِ دلتـنگی که به بی‌رحـمی سیـاه‌ترینش عاد
بگم از بی‌تـابیِ نـفس‌هایی که به انتـظارِ سیـگار بین لب‌های تو دود می‌شدن؟ یا از قـلبِ دلتـنگی که به بی‌رحـمی سیـاه‌ترینش عادت کرده بود؟ از نـگاهِ شیـفته‌ای بگم که پشتِ سرت جا موند و هنوز هم راه برگشت از تو رو بلد نیست؟ یا از روحِ خستـه‌ای که بی‌گـاه هوای حضـورت رو نفس می‌کشید، غافل از اینکه عطرِ لیلیـومش مدت‌هاست ازش دریـغ شده؟ تو بگو، قـلب... از بین این همه حسـرت، سهمِ تو کدوم بود؟ نکنه تمامِ این قـصه فقط از یک طرف درد داشت و من بیـهوده دنبالِ رد دلتـنگیِ خودم توی عـمق نـگاه به غـم نشستـه‌ات می‌گشـتم جانِ عزیز‌کرده‌ی من.

زمستان‌.

Repost from N/a

Repost from N/a
photo content
+4

تابستان.

Repost from N/a
+1

+1
  ‌  A ࣫boy made of ( 🤩 )    ‌       ‌    ‌     ‌   ‌       ‌  ‌ ‌        ‌   𝗀︎old bꭎ̄t a‌ #𝚮eart made of stoꪀe‌ . ⎯🌟   ‌   ‌   

زمستان.

توی این سکوت، من و تو فقط دو تا سایه‌ایم. بدون مرز، بدون اسم، بدون هیچ نشونه‌ای از اون چیزی که بودیم. گاهی فکر می‌کنم اگه یه
+4
توی این سکوت، من و تو فقط دو تا سایه‌ایم. بدون مرز، بدون اسم، بدون هیچ نشونه‌ای از اون چیزی که بودیم. گاهی فکر می‌کنم اگه یه روز روشن بشه، دیگه هیچکدوم رو نمی‌بینیم. شاید به خاطر همینه که تاریکی رو بیشتر از روشنایی دوست دارم... توی این تاریکی، نیازی به حرف زدن نیست. کافیه باشی. کافیه بدونم یه جایی، توی همین سیاهی، یه سایه آشنا هست. نه برای نجات دادن، نه برای کامل کردن. فقط برای بودن. شاید این آخرین باری باشه که توی خیالم جایی داری. شاید فردا صبح که روشن بشه، اثری از تو نمونه. ولی امشب... امشب تاریکی مال ماست. همون‌قدر سرد، همون‌قدر بی‌پایان، همون‌قدر بی‌نیاز از توضیح. و من توی همین سکوت، با همین سایه‌ی آشنا، آرامم. نه به خاطر اینکه هستی. به خاطر اینکه توی تاریکی، نیازی نیست باشی تا حست کنم. ولی گاهی... توی عمیق‌ترین لایه‌های این سیاهی، یه چیز مبهم می‌گه این فقط یه خیال نیست. یه چیز توی ناخودآگاهم هنوز به دنباله راهیه که به تو برسه. انگار روح من، توی یه زندگی دیگه، توی یه بعد دیگه، هنوز مال توئه... و این تاریکی فقط یه بهانه‌ست برای اینکه انکارش نکنم.

در هزارتوی افکار، گذشته چونان شبحی خاموش پرسه می‌زند؛ یادهایی آغشته به اندوه، چون برگ‌های پژمرده‌ای که در باد زمان پراکنده‌ان
در هزارتوی افکار، گذشته چونان شبحی خاموش پرسه می‌زند؛ یادهایی آغشته به اندوه، چون برگ‌های پژمرده‌ای که در باد زمان پراکنده‌اند. هر لبخند کهن، در پسِ خود اشکی فروخورده پنهان دارد، و هر خاطره، زخمی است که با گذشت سالیان هنوز بر جان می‌سوزد.
گذشت، همان رود خاموشی است که بی‌هیچ بازگشتی جریان دارد؛ با خود همه‌چیز را می‌برد و جز حسرتی محو در کنج دل باقی نمی‌گذارد.
چه بسا لحظاتی که در روشنای زندگی درخشیدند، اکنون در تیرگی ذهن، تنها پژواکی مبهم‌اند.
و من، در میان این سکوت سنگین، تنها صدای زمان را می‌شنوم که آرام، اما بی‌امان می‌گوید همه‌چیز، در گذر است.

زمستان.

عادیه که ذهنت شلوغ باشه

Repost from N/a
یه موقع ها پیچیده حرف میزنم و احساس کردم این بار هم پیچیده حرف زدم خوشحالم متوجه شدین😭