قصهگویِ ویندریا.
前往频道在 Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
显示更多未指定国家未指定类别
322
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-830 天
帖子存档
https://t.me/artmelikaaa
در آن شب، هیچکس به اندازهی او از بیحوصلگی خود سخن نگفت، دخترکی که همه از علاقهی بیانتهایش به رقص آگاه بودند، حال آرامتر از همیشه بود.
تالار از نور چلچراغ ها روشن بود و صدای ویولن چنان در میان خنده و پای کوبیها میپیچید که گویی غم، برای ورود به آن مجلس، میبایست اجازه بگیرد.
اما او کنار پنجره نشسته بودو به رقص زوجهایی مینگریست که چنان آسوده در آغوش موسیقی میچرخیدند که گویی هیچیک در تمام دنیا، دلیلی برای اندوه نداشتند.
نگاهش مملو از انتظار بود اما اگر از اون میپرسیدی، چنان مخالفت میکرد که گویی چیزی برایش اهمیتی ندارد.
هر بار که در تالار گشوده میشد، نگاهش بیاختیار به سوی در میرفت و هر بار، با دیدن چهرهای ناآشنا، دوباره به پنجره پناه میبرد.
نمیدانم غرورش بیش از آن بود که کسی را به انتظار بنشاند، یا آنقدر دوستش داشت که نمیتوانست آن را بپذیرد؟
https://t.me/maviandamazon109
یک روز صبح که هوا مهآلود بود، با آسمان تصادف کردم.
اول گمان کردم به دیوار خوردهام؛ اما دیوارها معمولا زیر دست آدم نفس نمیکشند و بوی باران نمیدهند.
او با چمدانی که از ستارهها پر شده بود و ردایی آبی که انتهایش تا بیکران ادامه داشت، در میان مهها ایستاده بود.
چهرهاش کمی پریشان بود، گویی به همین دلیل بوی باران میداد، شاید بهتر بود باخود چتر میآوردم.
باهمان چهره گفت: تو یک آرزوی گم شده ندیدی؟
تازه متوجه شدم آن چمدانِ پر از ستاره، درواقع آرزوهاییست که شاید صاحبانشان هنوز نوری از امید را در خود نگهداشتهاند .
و من، که همیشه آرزوهایم را بیاهمیت میدانستم، ناگهان به یاد آرزویی افتادم که سالها پیش از آسمان پس گرفته بودم.
https://t.me/comewithme72
آدمِ آرامی بود، اما نه آنقدر که میپنداشتند.
چیزهایی را میدید که دیگران بهسادگی از کنارشان میگذشتند و برای چیزهایی غصه میخورد که هیچکس به خاطرشان غمگین نمیشد.
آن روزها خیال میکردم زیادی به دنیا سخت میگیرد؛ بعدها فهمیدم دنیا برای او، بیش از آنچه باید، سخت گرفته بود. گاهی فکر میکنم چه کسی پیش از من او را اینگونه شناخته بود؟ و آیا کسی هست که هنوز، مثل من، با یادآوری لبخندش دلش بگیرد؟
یه چالش کوچولو!🌟
این پیامو فورواردکن و از یکی از کتابهایی که دوست داری، چند خطِ موردعلاقهت یا دیالوگ موردعلاقهت رو برام بنویس، تا من با الهام ازش، یه داستان مخصوص خودت بنویسم.🕯️📖
(اگه دوست داشتی، اسم کتاب رو هم بگو تا بیشتر با حالوهوای دنیای کتابت آشنا بشم.)
دوست داشتی با این قصهگو همراه شو꩜
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین یه پست خوشگل ازتون فور کنم کلی ویو بخوره.🍊
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست باشه.
چامههای ناگهان.
Repost from دیوانه.
این رو فوروارد کنید؛ بگم در زندگی بعدی یک شخص، چه خاطرهای هستید که از زندگی قبلیش، ته ذهنش یادش مونده.
-ریپلای نکنید فوروارد کنید و لطفا محتوا داشته باشید.
-جوین مهم نیست اگر از اینجا خوشتون اومد جوین بشید.
صفحهی ۵۹۹ هم بنظرم جالب بود، تیکه آخرشو دوست داشتم "با نعرهای خفه و وحشتناک مشت محکمی به صورت جونز کوبید."
