امیر نوشت :)
前往频道在 Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
显示更多伊朗141 821未指定类别
269
订阅者
+124 小时
-57 天
+930 天
帖子存档
268
توانِ گریهی آرام، در ابرِ بهاری نیست
اگر از هایهای گریههایم شانه میلرزد
برای دیدنم ای کاش در قلب تو شوقی بود
که حتی شمع هم با دیدن پروانه میلرزد
فرو میریزد ایمانِ مرا موی پریشانی
که گاهی با نسیم کوچکی ویرانه میلرزد
#سجاد_سامانی
268
در انگلیسی اصطلاحات متعدد در بیان دلآشوب و بیقراری وجود دارد... با این حال، یک اصطلاح رایج هست که احتمالاً در سیتکامهای مختلف دیدهاید:
Have butterflies in your stomach
به قول بندهخدایی، وقتی این جمله را خواندم، یاد این افتادم: شور و دلآشوب عشق، حال آدمی را شبیه کسی میکند که در دل پروانه دارد و احتمالاً اگر دمپَر عشاق گشته باشید، زیاد شنیدهاید که میگویند: «وقتی میبینمش، قلبم پروانهای میشود...»
ولی یک روز ممکن است ترومای همان عشق تو را مجبور کند تمام آن پروانهها را استفراغ کنی...
268
ولی نکته جالب ماجرا اینجاست
هر ده دقیقه یک کودک در غزه متولد میشود و در ده ماهه اخیر در آن قحطی با آن وضعیت معیشتی ۵۵۰۰۰ تولد تازه در غزه رخ داده!
268
اگر حالتان نسبت به وضعیت محور مقاومت خوب نیست، یک مورد جالب بیان کنم شاید ذوق کنید...
268
امروز توی سیتینگ خوابگاه نشسته بودم و درس میخواندم...
رفاقت پسرها را که دیدهاید! بندهخدایی بود که چند باری با «سلامعلیک» باب آشناییمان باز شده بود و چند بار هم لابهلای همین سلامعلیکها، چند دقیقهای با هم صحبت کرده بودیم.
در خلال همین صحبتها هم دائم میگفت:
هر کاری میتوانی بکن تا به حکومت آخوندی آسیب بزنیم!...
امروز آمد بالای سرم و مثل همیشه خوش و بِش کوتاهی را شروع کرد؛ صحبتهایی که غالباً پنج دقیقهای یا بیشتر طول میدهد.
همین بین، دستم خورد به تبلت و والپیپری که عکس آقا بود، روی صفحه افتاد جلوی چشمش...
یکهو دیدم رنگش زرد شد! 😐
خیلی سریع بحث را پیچاند کرد و رفت حتی درست هم خداحافظی نکرد... 🤷♂️
268
ضمنا منظورم این نیست مثل مخملباف و خاتمی و اکبر پونز با پونز توی سر مردم و گشت ارشاد، ممنوعیت آستین کوتاه و شلوار جین بخواهیم جامعه را درست منظورم ذائقه فرهنگی و مذهبی مردم است که به شدت سطحی است... قرار بود با به دست گرفتن سیستم آموزش پرورش و دانشگاه و علوم انسانی اسلامی این ذائقه را ترمیم کنیم وگرنه که سینمای فیلم فارسی قبل انقلاب خیلی بهتر فحشا میساخت... و شاه هم نوکر خیلی بهتری از حسن روحانی و پزشکیان و زیباکلام برای آمریکا بود...
268
ارزشهایمان عوض شد که شاهد این تعداد انسان عوضی در جامعهایم... وگرنه ابتذال و فحشا در هر ترازوی هنجار و اخلاق و ارزشی وزن قبح مطلق است...
268
چیزی که این روزها تَنَم را میلرزاند، نه بمب و موشک آمریکایی، که فرهنگ لُختِ کف خیابان است... ابتذالِ کف خیابان. قرار بود انقلاب کنیم که دیگر شاهد فاحشهخانه و میگساری و هزار زهرمارِ دیگر کف جامعه نباشیم... نه دختران پسران ۱۳ ۱۴ ساله را از پارتی و دود و الکل منع و جمع کنیم!
باز حتی با قشری هِرهِریمسلک، که سر در کتاب و جامعهشناسی و فلسفه ندارد و ادعایی هم ندارد و صرفاً قشر خاکستری است که همرنگ جامعه شده، میتوان سَر کرد...
ولی متأسفانه بخشی از جامعه الان مذهبش، تفکرش، امامش، مذهبش غرب است و هیچ نسبیتی نه با اسلام دارد، نه با ایران.
عملهٔ تفکر آمریکایی است.
روزی جنبش سبزی و ۸۸ است...
روزی به او میگویند: «به حسن روحانی رأی بده.» روز دیگر فحش همان مشکلات را به سیدعلی خامنهای، بابت مقاومت، میدهد...
به او میگویند صندوق را تحریم کند؛ سال ۴۰۲ تحریم میکند. میگویند دور دوم به پزشکیان رأی بده، رأی میدهد...
شیعهٔ مذهب آمریکایی است...
ترسناک آنجاست که اینها در این کشور استاد دانشگاه و روانشناس و معلماند، یا حتی رئیسجمهور!
268
چقدر حرف دقیقی زد حامد بهداد؛ «تیغ ممیزی نیز هست روی انسان باسواد و دلسوز و منتقد...»
حقیقتاً سیاست فرهنگی در کشور، تیغش را بهشدت روی منتقدینِ ابتذال، بیحجابی، زنا، فحشا و همجنسگرایی تیز است؛ ابتذالهایی که در همهجای دنیا قبیح و زشتاند.
تیغ ممیزی روی بستن اینها تند است؛ جوری که دهانشان را با هزار مدل برچسب و تهمت و توهین میبندند. و اتفاقاً تیغ ممیزی روی خودِ ابتذال تیز نیست؛ چراکه بخواهند آزادیفروشی کنند...
سیاست لجنِ فرهنگی.
268
به هر دل بَستَنَم عُمری پشیمانی بدهکارم
نباید دل به هر کَس بَست! اما دوستَت دارم!
پُر از شور و شَعَف با سَر به سویت میدَوَم چون رود...
تو دریا باش تا خود را به آغوش تو بسپارم!
دلآزار است یا دلخواه! ماییم و همین یک دل...
بِبَر یا بازگردان من به هر صورت وفادارم!
ملامت میکنندم دوستان در عشق و حق دارند
تو بیزار از منی اما مگر من دست بردارم؟
تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوست
شَبَتخوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم
#فاضل_نظری
268
مستأصلم...
حقیقتاً استیصال، عجیبترین حس انسانی است؛ شبیه هیچ چیز دیگری نیست، یکتا است...
نمیدانم ما چند بار این حس را تجربه میکنیم. موقعیت استیصال، مثل دلتنگیِ یاری که هزار کیلومتر از تو فاصله دارد؛ یا کودکی که دست مادرش را جلوی مغازه اسباببازیفروشی با جیغ و اشک میکشد؛ دانشجوی عاشقی که به سد محکم «نه»های چندبارهی دختر همکلاسیاش خورده؛ یا مرد جوانی که نمیداند سوگِ عزیزش را چگونه برای خودش هضم کند...
استیصال، مثل آتش، از درون میجوشد. انسان به هر دیواری که بتواند چنگ میزند، از درون جیغ میزند و به دیوار قلبش چنگ خراش میزند... و از بیرون، فقط تنش گُر میگیرد؛ تا اینکه گاهی اشک، کمکم آتش جانش را کمی خنک کند.
حس استیصال، شاید نزدیکترین حس انسانی به خدا باشد...
چند هفتهای است دلم بدجوری هوای مشهد کرده و در این حس، حقیقتاً مستأصلم.
نمیدانم ولی ای کاش نخ موی آن دختر روستایی بودم؛ همان دختری که به وقت حاجت، تمام پولهای قلکش را جمع کرد تا فقط برود و نخ مویش را به ضریح آقا گره بزند...
ببخشید؛ ملغمهی عاشقانهای بود از سرِ استیصال.
268
در این چند مسئولیت در بسیج دانشجویی تجربیات خاطرات مختلفی برایم رقم خورد... به سرم زد این مدت که سوژه در بیمارستان کمتر است
چند خاطره این تیپی را بنویسم...
امیدوارم برایتان خوشایند باشد.
