امیر نوشت :)
Відкрити в Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Показати більшеІран147 659Категорія не вказана
254
Підписники
Немає даних24 години
+217 днів
+3830 день
Архів дописів
254
مورد مصاحبه عراقچی و موگویی هم حرف زیاده ولی خب متأسفانه چون زبان تندی دارم و برداشت ضد وحدت ازش میکنید چیزی نگیم بهتره
ولی فقط مغالطه رایجی که میخوان راه بندازن اینکه اگر زودتر آتشبس میکردیم کمتر خسارت میدیدیم،
ما چرا جنگی که از هفته اول ترامپ دنبال آتشبس بودند رو ادامه دادیم؟
وسط جنگ جوابش واضح بود از سوپرمارکتی محلتون هم میپرسیدی جواب میداد باید چرخه مذاکره جنگ آتشبس باید شکسته بشه و برای همیشه جنگ رو تمام کنیم تا جنگ دیگری تحمیل نشه
سوال بعدی اینجاست ما باید چند روز زودتر
آتشبس اعلام میکردیم تا آقا شهید نشه؟
نمیدونم چرا هنوز توی دنیای فانتزی زندگی میکنیم و سیاست مدارهای ما نمیخوان باور کنند دشمن کمر بسته به مُثله کردن تک تک ما
254
مهدی مطهرنیا بارها توی سخنرانیهای مختلف باهوشترین سیاست مدار ایرانی رو ظریف معرفی میکرد کلا ارادت خاصی به ظریف داشت و توی سمینارهای مختلف خودش ظریف رو دعوت میکرد، ظریف هم میومد ردیف اول مینشست
اینکه فکر کنید تفکر عراقچی و ظریف پایه و اساسش با مهدی مطهرنیا تفاوتی داره سطح بالایی از بلاهت رو دارید لمس میکنید
البته مطهرنیا هم قبلش معاون وزارت دفاع بوده
معاون کی؟
معاون اکبری اعدام شده :)
254
Repost from N/a
گونهام را آرام بوسید و گفت؛
دختر اینطور به من نگاه نکن!
این چشمهای تو بالاخره مرا
وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد؛
گفتم: این خبط شما آرزوی من است.
.چشمهایش/بزرگعلوی📖
254
Repost from سینوزیت | یا لثارات الخامنهای
حالا همه دارن در مورد تنگه حرف میزنن
اما به نظرم خطرناکتر از اون ایجاد کنسرسیوم منطقهای هست که ظریف تو مقالهش آورده.
254
Repost from |+مُبْهَمْ–| 2
توی کتابخونه نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم. پسربچهای که احتمالا هفت سالش بود، داخل کتابخونه شد و سمت قفسه ها اومد. همزمان که به کتاب ها نگاه میکرد با آستین دست راستش گونههاش رو پاک میکرد. یک کتاب انتخاب کرد و روبروی من نشست تا مطالعهاش رو شروع کنه. با تعجب و کنجکاوی بهش نگاه کردم و پرسیدم:
همسنهای تو اهل چنین کاری نیستند!
با چشمهام اشارهای به پنجرهی کتابخونه کردم که صدای بچه ها ازش رد میشد و موج ضعیفی از داد و بیدادشون به داخل کتابخونه میرسید. گویا تازه از مدرسه تعطیل شده بودند یا چند نفری بودند که داشتند از خیابون رد میشدند.
بدون اینکه به من و به پنجرهای که سمت چپش بود نگاه کنه، پاسخ داد:
اونا دلشون نشکسته، نیازی به کتاب ندارند.
تعجبم بیشتر شد.
گفتم: متوجه منظورت نشدم.
پسربچه باز هم بدون اینکه نگاهم کنه پاسخ داد:
اگر بپرسی یک پسربچه وقتی دلش بشکنه چکار میکنه میگم کتاب میخونه، سنش بیشتر بشه هم باز کتاب میخونه، پیر هم بشه کتاب میخونه و در آخر هم تو کتابخونهاش میمیره.
گفتم: تو دلت شکسته؟
صفحات کتاب رو ورق میزد:
ممکنه...
پرسیدم: اونوقت چرا؟
نفسی از سر کلافگی کشید و چند لحظه بعد گفت:
دلیل خاصی نداره. بچه ها در تخیلات و انتزاعات خودشون زندگی میکنند، دقت نکردی بهشون؟
وقتی زخمِ واقعیت به عالم انتزاعیشون میخوره، دلشکسته میشن؛ در نتیجه سعی میکنند از اون عالم خروج کنند و وارد عالم خودشون بشن.
گفتم: خب... آدم بزرگا هم اینطوری هستند.
خندید، گفت: آدم بزرگا بیشترین مقاومت رو میکنند که در اون عالم بمونند!
یکمقدار بهم برخورد. برای عوض کردن بحث پرسیدم:
حالا چه کتابی میخونی؟
صفحات کتاب رو برگردوند و از روی صفحه اول اسم کتاب رو خوند:
نیایش های مبهم...
به قصد مزاح گفتم:
چرا نیایش های واضح تر رو نمیخونی؟
و خودم پوزخندی زدم.
با جدیت پاسخ داد:
مبهم اسم یک شخصه...اون پدرم بود، زود از دستش دادم...
با دستپاچگی گفتم: متأسفم...من رو ببخش.
برای جبران اشتباهم، گفتم:
اون چجوری بود؟
بدون مکث، همزمان که به متن کتاب نگاه میکرد گفت:
عاشق کتاب بود...ازش فقط یک کتابخونه بزرگ موند. یکبار بهم گفت پسربچه ها وقتی دلشون میشکنه کتابخون میشن!
ازش میپرسیدم فقط پسربچه ها دلشون بشکنه کتابخون میشن؟
میگفت نمیدونم...چون خودم اینجوری بودم، اینجوری میگم! و بعد میخندید.
سرم رو تکون دادم و لبخندی زدم. به کتاب های کتابخونه نگاه کردم و بعد نگاهی به کتابی که داشتم مطالعه میکردم انداختم. صفحاتش رو دوباره ورق زدم.
پیش خودم زمزمه کردم:
گویا منم باید دلم بشکنه...
254
چقدر دارم لذت میبرم پوز خاویر میلی حروملقمه و نتانیاهو سگزاده با باخت آرژانتین کِش میاد
254
Repost from N/a
انتظار دارم نخستوزیر اسپانیا تو سخنرانی بعدیش بگه «ان تنصروا الله ينصركم»
