217
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+1430 天
帖子存档
217
و دیـگر جـوان نمیشـوم
و دیـگر به شـوق نمـیآیم
چـه نامُـرادیِ تلخـی!
چـه تلـخِ تلـخ فـرو میریـزم
با سنگینیـه این غربـتِ عمیـق
در سرزمیـنِ اجـدادیِ خویـش...
217
چه کَـج رفتـاری،
اِی چــرخ
چـه بَـد کِـرداری،
اِی چــرخ
سَـــرِ کیـن داری،
اِی چــرخ
نه دیـن داری،
نه آییـن داری!
نه آییـن داری،
اِی چـــرخ...
217
میگویند هرکسی شبیه به جایی میشود
که به آن تعلق دارد؛
پس من شبیه به وطنم شدهام،
غمناک، خسته، رنجیده، زخمی
و در عمقِ نااُمیدی، اُمیدوار...
217
توی فیلم پری داریوش مهرجویی،
سکانسی هست که خسرو شکیبایی بیاختیار توی تاکسی میزنه زیر گریه؛ و مسافرها و راننده، بیاینکه بدونن چرا، یکییکی باهاش گریه میکنن.
این روزها انگار همهی ما مسافر همون تاکسیایم.
217
جوانیِ ما تو ایران،
حکایتِ یخفروشیه که ازش پرسیدن:
«فروختی؟»
گفت: «نه، ولی تمـوم شُـد.»
217
چـهها که بَـر سـرِ مـا رفـتو
کَـس نــزد آهــی...
به مَردمـی که جـهان
سخـت ناجوانمـرد اسـت
2:34
217
نه ریرا جان!
نامهام باید کوتاه باشد،
ساده باشد،
بیحرفی از اِبهام و آینه!
از نو برایت مینویسم:
«حـالِ همـهیِ مـا خـوب اسـت
امــا تــو بـاور نکـن...»
217
ما حیف بودیم عزیزِ من.
اُمیدوار بودیم،
مسئولیتپذیر بودیم، زیبا بودیم،
شادی را بلد بودیم،
از خودگذشتگی داشتیم،
ولی حیف بودیم؛
اِنگار این زمانه و این خاک
قدرِ ما را ندانست.
ما حیف بودیم...
- وحید عیسوی
