217
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+1430 天
帖子存档
217
از بچگی هیچیو زوری نمیخواستم.
حتی نزدیک ترین آدمای زندگیمو.
هرکسی میتونست هرجا که دلش خواست خودشو پاک کنه از زندگیم؛ اعتراضیم نمیکردم.
هیچوقت خواهش نکردم واسه اینکه برسم به چیزی یا کسیو نگه دارم. سعی میکردم خودم به دستش بیارم.
نه با خواهش، نه با التماس، حتی نه با کمک کسی.
اگرم نمیشد بیخیالش میشدم.
ولی هیچکدوم از اینا از سر غرور یا یه دندگیم نبود.
مشکل فقط اینجاست که چیزایی که با خواهش و التماس به دست بیان دیگه دوست داشتنی نیستن...!!
217
اگه من بخوام راجب مودم ی توضیح کلی بدم اینطوریه ک خوابم میاد ولی نمیبره؛
خستم ولی انگار نیستم
میخام برم ولی انگار دلیلی برای موندن دارم!
حرف میزنم ولی عصبی میشم از حرف زدن
حرف نمیزنم حوصلم سر میره
میخام برم بیرون ولی حوصله ی بیرون رفتن ندارم؛
از خونه موندنم خوشم نمیاد ها ولی بازم تو خونم
نمیدونم میفهمی یا ن تویی ک داری میخونی ببین من تو کلافه ترین حالت ممکنم کلافه ترین!
217
کاش پیرتر بودیم، مثل ریشهها
یا خیلی جوانتر، مثل شاخهها..
اینجا که ما ایستادهایم فقط تبر میخورد.
217
نه بچهام که بگم تا بزرگ بشم درست شده، نه پیرم که بگم من که زندگیمو کردم. یعنی قشنگ اومد نشست وسط جوونی ما.
217
میل به فرار کردن همیشه در وجودم بود؛
از این زندگی گریختن و پناه بردن
به جایی که هیچ آدمی، هیچ انتظاری،
هیچ غصهای و هیچ شادیای وجود ندارد.
